بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

باد پاییزی

آخرین پست های وبلاگ باد پاییزی به صورت خودکار از بلاگ باد پاییزی دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



به ابرفرض که غمگینی و شکایت از روزگارفضیلت نیست ؛ به عبارتی دم وس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را:))

درخواست حذف اطلاعات

خیلی وقت است عادت وبلاگخوانی روزانه از سرم افتاده. یعنی غیر از دوسه تا وبلاگ،سراغ نوشته های دیگری نمی روم. اما یادم هست سالها پیش که معتاد گشتن توی وبلاگ ها بودم با یک سری نویسنده های کاردرست آشنا شدم . نویسنده هایی با قلم هایی به شدت قدرتمند که فقط راوی سیاهی ها بودند. از رنج می نوشتند و بی خو و کابوس . از بالا آوردن روزمرگی و این که چقدر بارهستی سنگین تر از همیشه است.

 تصویری که از آنها توی ذهنم داشتم تصویر آدم هایی بود ژولیده و خسته. آدمهایی که ساعت ها از تختشان بیرون نمی آیند و دور تختشان پر است از کتابهای شوپنهاور و صادق هدایت. لپ تاپشان را با بی حالی مطلق روشن می کنند و چند خطی از حال و روزشان می نویسند بعد بی توجه به فیدبک خواننده ها دوباره پتو را می کشند روی سرشان.آدم هایی تنها و خسته که دلشان در هیچ شغل و رشته ای خوش نشده و نمی شود. 

نمی دانم چطور شد که با چند نفر ازین آدمها توی دنیای خارج از نوشته و اینترنت آشنا شدم. جنتلمن ها وجنتلوومن هایی دیدم به غایت چیتان و فیتان. جراحی زیبایی کرده و برند پوش و  مهم تر از همه موفق توی کار و درس. پاتوقشان کافی شاپ های بالای شهر بود و بی اف و بی جی هایی از جنس غلمانها و حوریهای بهشتی داشتند و خلاصه بار زندگیشان آن قدرها که توی وبلاگشهایشان می نوشتند سنگین تر از حد تحملشان نبود. اما انگار همان طور که لباسشان را بر اساس مد روز انتخاب می د نوشته هایشان هم تم غم و اندوه داشت تا از مد روز و مداحی غم عقب نمانند. تا در چشم خواننده هایی مثل من صوفیانی پاک باخته و ریاضت کش جلوه کنند و خلاصه انگ سرخوشی و خجستگی نخورند. 

مواجهه ی واقعی با این افراد، دنیای ذهنیم را عوض کرد و فهمیدم سیاهی توی نوشته  ومن نشان دهنده ی روزگار سیاه نویسنده ی آن نیست و می شود یک جورخاصی بود و جور دیگری نوشت.

حالا اتفاق جدیدی افتاده. در دنیای واقعی آدمهایی را می شناسم که به شدت توی کار و تحصیل و در کل هر وظیفه ای که دارند با پشتکار و جدیت جلو می روند و ظاهرشان عالی است. در واقع خبرِ رنگ رخساره از سر درونشان هم حکایت از  حالِ خوب داردخدا را شکر. اما نمی دانم این دیگر چه بازیی است که وقت حرف زدن در مورد حال و روزشان شروع می کنند به شکوه و شکایت . این که خسته اند. این که دیگر تحمل این شرایط را ندارندواین که با تمام وجود غمگینند! یعنی نمی شود خوب خورد، خوب خو د، خوب پوشید و خوب کار کرد و در عین حال با تمام وجود غمگین بود. به خدا نمی شود. به پیر به پیغمبر نمی شود! 






منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/07/19/post-43/به-ابرفرض-که-غمگینی-و-شکایت-از-روزگارفضیلت-نیست-؛-به-عبارتی-قسم-حضرت-عباستان-را-باور-کنم-یا-دمب-خروس-را-




ما لعبتکانیم و جهان لعبت باز

درخواست حذف اطلاعات

تازگی ها فهمیده ام یکی از اصلی ترین ویژگی های آدمهای خوشحال را ندارم. نه اینکه نداشته باشم ،بلکه در اصل دارم، اما همیشه خفه اش کرده ام و یک جور جبون طوری مدام به خودم گفته ام آسته برو و آسته بیا. با این کار روی خیلی از تجربیات جدید بسته ام ونگذاشته ام خودشان را نشان بدهند. 

برای همین در حال تمرینم و تلاش می کنم غل و زنجیر ها را یکی یکی باز کنم و خودم را از این زندان ذهنی چهل ساله آزاد کنم. می شود اسمش را گذاشت بحران میانسالی  یا اگر بخواهم خوش بینانه نگاه کنم اسمش می شود پختگی چهل سالگی. هر چه هست راضیم. البته که کار خاص چندانی نکرده ام اما سختگیری های قبلیم را تا حدودی  گذاشته ام کنار. راحت تر با آدمها کنار می آیم. دعوت دوستانم را بی چون و چرا قبول می کنم و خیلی به این فکر نمی کنم که خب تهش می خواهد چه بشود. ته کارها برایم ناپدید شده. بهتر بخواهم بگویم ته کارها مثل های فرهادی بازند برای خودشان. دیگر مهم نیست که من پایان هر چیزی را پیش بینی کنم و برایش نقشه بکشم.

 می دانم طول می کشد یاد بگیرم که دم را غنیمت بشمارم اما تا همین جایش هم راضیم. انگار که سوهان زندگی چرخ دنده های روحم را تراشیده وصافشان کرده باشد ، کمتر به خودم گیر می دهم . یا لااقل فعالانه سعی می کنم که گیر ندهم. 




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/07/19/post-44/ما-لعبتکانیم-و-جهان-لعبت-باز




دست به آچاری که مجبور است غلاف کند:)

درخواست حذف اطلاعات

تازگی ها فهمیده ام دست به آچاری بوده ام برای خودم و این استعداد را همین طور آک و دست نخورده انداخته بودم گوشه ای:) 

جانم برایتان بگوید که چند روز پیش گوشی موبایلم را تعمیر و آن گوشی خسته و بی حال را تبدیل به یک گوشی تازه نفس. بعد از آن رفتم یک بسته پیچ گوشتی مخصوص پیچ های خیلی کوچک یدم و افتادم به جان دستگاه اپیلیدی نازنینم که مدتها بود زرتش قمصور شده و خاک می خورد. خیلی حرفه ای تمام دل و روده اش را ریختم بیرون و عیب ی کرده و تعمیر و پا ازی را انجام دادم.

 البته که خیلی خسته شدم چون حدود چهار ساعت تمام روی یک وسیله ی پونزده سانتی با قطعه های بسیار بسیار کوچک چمباتمه زده بودم. نتیجه؟ عاااالی بود. یک جوری حالم خوش بود که دلم می خواست زنگ بزنم به نمایندگی دستگاهم . همان جا که روز قبلش وقت تعمیرات دادند برای هفته ی بعد. زنگ بزنم و زبانم را به نشانه ی دلتان بسوزد ویه یه یه بیرون بیاورم.  نامردها برای بیعانه تعمیر تقاضای صد هزار تومان ناقابل را داشتند. این تازه بیعانه بود بعدش قرار بود چقدر تیغم بزنند خدا عالم است. خلاصه که باد پاییزیتان ، طوفانی به پا کرده این روزها:)

اما از آنجا که شاعر میفرماید دست بالای دست بسیاراست، امروز لپ تاپم داستان دار شد. یعنی داستان دار بود اما مع الاسف امروز اوضاعش اب تر از قبل شد. به گمانم مجبورم بروم سراغ تعمیرگاه. هرچند دلم می خواهد یک عدد سرفیس زیبا و چیتان فیتان ب م. اما خب بین خواسته ی دل و موجودی جیب فاصله هزار سال نوری است. همین که از عهده ی هزینه ی تعمیر لپ تاپ قراضه ام بربیایم باید از شدت خوشحالی بیهوش شوم!




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/07/25/post-45/




هیرو بودنی که موقتی است

درخواست حذف اطلاعات

مدتهاست فهمیده ­ام ورزش ی که عرقم را دربیاورد حالم را خوش می کند . حداقل برای یکی دوساعت سرخوش و انرژیک می شوم و احساس می کنم جهان  و مافیها، توی مشت من است و کافی است اراده کنم و نعوذ بالله بگویم کن ،پس یکن شود:)

اما نمی دانم چرا این یکی دوساعت را از خودم دریغ می کنم. البته می دانم ها. لامصب ورزش هیچ وقت عادی نمی شود. از آن کارهای سختی است که به بعدش و حال خوب بعدش معتاد می شوی اما کماکان هر باراست ، سخت است. انصافن سخت است کندن از راحتی خانه و لمیدن روی مبل و وبگردی که به قولی هم تن آسایی است هم ذهن آسایی.  تن که خب حالش خوب است جای نرم و گرمی لمیده. ذهن هم از این صفحه ­ی مجازی می­پرد توی صفحه­ ای دیگرو از زیر بار فکر به زندگی ومتعلقاتش در می رود و برای خودش خوش و آسوده، ع و نوشته های شاخ و شوخ های اینستاگرام و توییتر را رصد می کند.

 رها این همه آسایش و چند کیلومتردویدن و چاک شدن  انصافن کار سختی است. یا اگر کمی بخواهم روراست باشم چونان من کوفتن است که کار هر بزی نیست. راستش من هم اکثر مواقع شیرنر و مرد کهن* نیستم و با هزار و یک توجیه و ترفند و بهانه از زیر بارش درمی روم. اما بعد از هر بارشیر نر و مرد کهن شدن،  خیلی از خودم ممنون می شوم  و یکجورهایی احساس هیرو**بودن پیدا می کنم. درست مثل الان. 


*یک کم بار تی دارند مثلهای قدیمی و کلن شاعرو بزرگی در تاریخ ایران زمین نداریم که ست نباشد. در نتیجه بدون اهمیت دادن به این چیزها، حرف و قولشان را مصادره به مطلوب می کنم و می دانم که تنشان توی گورمی لرزانم:)

**ای بابا گیر ندهید دیگر. خ ش انتظار نداشتید که بنویسم هرویین! گرفتاری شدیما:)




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/07/26/post-46/سوپر-هیرو-بودنی-که-موقت-است




به ابرفرض که غمگینی و شکایت از روزگارفضیلت نیست ؛ به عبارتی دم وس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را:))

درخواست حذف اطلاعات

خیلی وقت است عادت وبلاگخوانی روزانه از سرم افتاده. یعنی غیر از دوسه تا وبلاگ،سراغ نوشته های دیگری نمی روم. اما یادم هست سالها پیش که معتاد گشتن توی وبلاگ ها بودم با یک سری نویسنده های کاردرست آشنا شدم . نویسنده هایی با قلم هایی به شدت قدرتمند که فقط راوی سیاهی ها بودند. از رنج می نوشتند و بی خو و کابوس . از بالا آوردن روزمرگی و این که چقدر بارهستی سنگین تر از همیشه است.

 تصویری که از آنها توی ذهنم داشتم تصویر آدم هایی بود ژولیده و خسته. آدمهایی که ساعت ها از تختشان بیرون نمی آیند و دور تختشان پر است از کتابهای شوپنهاور و صادق هدایت. لپ تاپشان را با بی حالی مطلق روشن می کنند و چند خطی از حال و روزشان می نویسند بعد بی توجه به فیدبک خواننده ها دوباره پتو را می کشند روی سرشان.آدم هایی تنها و خسته که دلشان در هیچ شغل و رشته ای خوش نشده و نمی شود. 

نمی دانم چطور شد که با چند نفر ازین آدمها توی دنیای خارج از نوشته و اینترنت آشنا شدم. جنتلمن ها وجنتلوومن هایی دیدم به غایت چیتان و فیتان. جراحی زیبایی کرده و برند پوش و  مهم تر از همه موفق توی کار و درس. پاتوقشان کافی شاپ های بالای شهر بود و بی اف و بی جی هایی از جنس غلمانها و حوریهای بهشتی داشتند و خلاصه بار زندگیشان آن قدرها که توی وبلاگشهایشان می نوشتند سنگین تر از حد تحملشان نبود. اما انگار همان طور که لباسشان را بر اساس مد روز انتخاب می د نوشته هایشان هم تم غم و اندوه داشت تا از مد روز و مداحی غم عقب نمانند. تا در چشم خواننده هایی مثل من صوفیانی پاک باخته و ریاضت کش جلوه کنند و خلاصه انگ سرخوشی و خجستگی نخورند. 

مواجهه ی واقعی با این افراد، دنیای ذهنیم را عوض کرد و فهمیدم سیاهی توی نوشته  ومن نشان دهنده ی روزگار سیاه نویسنده ی آن نیست و می شود یک جورخاصی بود و جور دیگری نوشت.

حالا اتفاق جدیدی افتاده. در دنیای واقعی آدمهایی را می شناسم که به شدت توی کار و تحصیل و در کل هر وظیفه ای که دارند با پشتکار و جدیت جلو می روند و ظاهرشان عالی است. در واقع خبرِ رنگ رخساره از سر درونشان هم حکایت از  حالِ خوب داردخدا را شکر. اما نمی دانم این دیگر چه بازیی است که وقت حرف زدن در مورد حال و روزشان شروع می کنند به شکوه و شکایت . این که خسته اند. این که دیگر تحمل این شرایط را ندارندواین که با تمام وجود غمگینند!






منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/07/19/post-43/به-ابرفرض-که-غمگینی-و-شکایت-از-روزگارفضیلت-نیست-؛-به-عبارتی-قسم-حضرت-عباستان-را-باور-کنم-یا-دمب-خروس-را-




missing good old days

درخواست حذف اطلاعات

خواستم بدانی که دلم می خواهد بیایم دیدنت. می دانم . می دانم دیگر نمی شود تورا دید. اما راستش از مرور خاطره ها  خسته ام. دلم می خواهد بیایم  وصورتم را بگذارم روی آن سنگ سیاهی که پنج سال است شده لحافت . شاید مثل قدیمها  که من بی هوا و آرام صورتم را روی صورتت می گذاشتم ،لبخند بزنی و  سفت بغلم کنی. خواستم بدانی که چه دلتنگم این روزها.

 چه می کنی ؟ کجایی؟ راحتی و خوشحال؟ دیگر درد نداری ؟ دیگر حسرت چیزی را نمی خوری؟ ح خوب است؟ می بینی؟ ...مثل تو که دائم دلت می گرفت به یاد گذشته و بغض می کردی و می گفتی گود الد دیز... من هم مدام این روزها می گویم گود الد دیز که با تو سپری شد. 




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/06/26/post-41/missing-good-old-days




hey ! you are more than welcome

درخواست حذف اطلاعات

نمی دانم یک وسوسه ی عجیب و غریبی آمدسراغم و بعد از شش ماه رفتم سراغ وبلاگ قبلیم. دکمه ی فعال را زدم  و بله همه چیز شد مثل روز اول. همان صفحه ی همیشگی باز شد رنگی و آشنا. مهرماه 89 تا مهرماه 97 می شود هشت سال. دلم می خواست خودم را توی مطالبش غرق کنم . حتی  چند پست آ ش را با دقت و وسواس خواندم. راستش را بخواهید هیولای نبش قبر خاطرات بالای سرم می چرخید و مدام تشویقم می کرد. می گفت برو ببین مهر 89 چی نوشتی؟برو ببین مهرنود در چه حالی بودی؟ ... اما فرشته ی مشفق و مهربانی که این روزها حواسش جمع من و حس و حالم هست ، به دادم رسید. لگد محکمی به هیولای مذکور زد و بعد آرام پیشانی ام را بوسید و گفت برو یک عدد موز بردار و در حال خوردنش صفحه را غیر فعال کن:) من هم که محبت خامم می کند، سریع حرفش را گوش و آمدم توی باد پاییزی . در واقع خودم را نجات دادم. 

لامصب شهرت آنجا چشمگیر بود. کلی خواننده داشتم. کلی برای خودم اسم در کرده بودم:) اما متاسفانه یا شاید هم خوشبختانه منِ الانم هیچ شباهتی به منی که آنجا را می نوشت، ندارد. منِ فعلی بزرگتر و پخته تر شده. زمین سفت دیده و پشنگه ی فلان چیز، خورده روی پیشانیش! من فعلی را دوست تر می دارم از قبلی .

 با همه ی دلگیری ها و دلتنگی ها انگار سبک ترم . نسبت به مهر نود و شش ، مهربان ترم با خودم و بیشتر با خودم آشنا شده ام. کلی نقطه ی تاریک و نقطه ی روشن توی وجودم کشف کرده ام. به تنهایی خو گرفته  و قانع شده ام که از تنها بلا خیزد. یک جور استغنا و بی خیالی عجیبی را تجربه می کنم. استغنایی که با دنیا عوضش نمی کنم و دعایم شده ماندگاریش. 




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/07/10/post-42/hey-girl-you-are-more-than-welcome




تاچه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

درخواست حذف اطلاعات

امروز قرارم با مهسا را کنسل و با خودم گفتم بعد ازین همه دوندگی و کار یدی چند روزه ،چندساعتی بروم توی فاز هیچ کاری و فکری ن . البته که نتوانستم. مانند همه ی وسواسی های اهل کنترل شروع به نوشتن لیستی از کارهای واجب عقب افتاده . کارهایی شخصی که فدای دیگرخواهی این چندوقتم شده اند. البته تر که ازین فدا   پشیمان نیستم و خوشحالم از دیگرخواهی های اخیرم. 

راستش این روزها ، انجام بعضی از کارها برای نزدیکان ، بیشتر حال خودم را خوش می کند تا بقیه. یعنی انگار دلم نمی خواهد بعدها بنشینم آه بکشم و بگویم کاش فرصت جبران داشتم. خلاصه که خسته و کوفته اما راضی و سندم  و به قول تلوزیون چی ها خسته اما با لبخند به خانه برگشته ام.

از خنکی هوا هم بیش از اندازه مسرور و محظوظم و دلم می خواهد مدتی خودم را بزنم به بی خیالی و هر چه پیش آید ، خوش آید. 


 




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/06/13/post-37/




تلخم مثل زهر

درخواست حذف اطلاعات
سرماخورده ام . لپ تاپم روشن است و موسیقی  در حال پخش . بین تب و سردرد ،صدای خواننده ی چارتار ، پرتم می کند به سه سال پیش حوالی همین روزها . شاید کمی خنک تر و پاییز تر.  از ورزش برگشته بودم . ماشینم نو بود و صندلی هایش بوی هیجان انگیز نویی می داد. نشئه از دویدن بودم  که توی راه باران گرفت و نشئه ترم کرد. چارتار می خواند و من می راندم. درخانه که رسیدم ماشین را خاموش و آرام سرجایم نشستم. چارتار هم چنان می خواند. من سبک بودم وسرخوش . قطره های باران، مهربان و آرام شیشه های ماشین را ناز می د و توی کوچه پت و پهنمان ، پرنده پر نمی زد. کاش جهان همان جا می ایستاد و نمی چرخیدو مرا به اینجا نمی رساند. کاش این همه دلتنگ نبودم. 



منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/06/17/post-39/




پرنده رو درختم آشیون کن، حالا وقت فراموشی من نیست...

درخواست حذف اطلاعات

وارد فاز جدیدی از اشتغالات روحی و روانی شده ام. دیروز یک ساعت تمام پای تلفن گریه . حرف می زدم و بین حرفهایم به هق هق می افتادم . مخاطب بینوایم که یک آشنای قدیمی و مودب است ، تمام تلاشش را برای آرام م می کرد و من آرام نمی شدم.با خج و شرمندگی خداحافظی و دوباره شروع به حرف زدن و گریه . این بار با خودم. 

سرمای بدی هم خورده ام و شبها بین تب و لرزهای تمام نشدنیم می زنم زیر گریه.  رقت انگیز است می دانم. اما به همین رقت انگیزی شده ام این روزها.به گمانم تلفن ریحان و فکر به حال و روزش کاتالی شده برای به هم ری ای جدیدم. آخ ریحان. آخ ریحان. دختر خشمت را می فهمم اما کاش بدانی که روزگار تر ازین حرفهاست...

امروز با خودم فکر بعد از مدتها رانندگی ن و از خانه بیرون نرفتن، ماشین را بردارم و بروم یک جایی برای پیاده روی .  شاید کمکم کند تا باز هم جوشن همیشگی ام را بپوشم و بروم توی شمشیر بازی روزگار. بازی نکنم چه کنم؟  




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/06/21/post-40/




missing good old days

درخواست حذف اطلاعات

خواستم بدانی که دلم می خواهد بیایم دیدنت. می دانم . می دانم دیگر نمی شود تورا دید. اما راستش از خاطره ها و فلاش بک های ذهنی این روزها آن قدر خسته ام که دلم می خواهد بیایم  وصورتم را بگذارم روی آن سنگ سیاهی که پنج سال است شده لحافت . شاید مثل قدیمها  که پشت میزت مشغول خواندن و نوشتن بودی  و من بی هوا و آرام صورتم را روی صورتت می گذاشتم ،لبخند بزنی و  سفت بغلم کنی. خواستم بدانی که چه دلتنگم این روزها.

 چه می کنی ؟ کجایی این روزها؟ راحتی و خوشحال؟ دیگر درد نداری ؟ دیگر حسرت چیزی را نمی خوری؟ ح خوب است؟ می بینی؟ ...مثل تو که دائم دلت می گرفت به یاد گذشته و بغض می کردی و می گفتی گود الد دیز... من هم مدام این روزها می گویم گود الد دیز که با تو سپری شد. 




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/06/26/post-41/missing-good-old-days




گرت سلام کند، دانه می نهد صیاد/ ورت برد، کیسه می برد طرار***

درخواست حذف اطلاعات

امروز دوستی گله می کرد از پارتنرش. این که حال رابطه شان خوب نیست و دلگیر بود از روزگار. به هم ریخته و کلافه می گفت دست و دلم به کاری نمی رود و ال و بل. کلی  با خودم کلنجار رفتم که نگویم فدای سرت. که همه ی زندگی آن آدم فدای یک تار موی خودت. بی خیال. یعنی وقت این حرفها نبود. یعنی وقتهای دلگیری و دلتنگی این حرفها نمکند روی زخم. گاهی هم زخم را بیشتر می شکافند. اما لامصب حس من بعد از شنیدن حرفها و صدای غصه دارش همین بود. همین گورباباش. ولی به جای این حرفهای بی ادبانه ، خیلی فرهیخته و همدلانه سعی فقط بشنوم. سرم را تکان بدهم  به نشانه ی این که " میدونم چی میگی" . 

راستش را بخواهید توی فاز و حال عجیبیم این روزها. به نظرم خنده دارترین و مضحک ترین موضوع جهان است  این که  چند وقت با یک نفر دل بدهی و قلوه بگیری  و بعد یک روز به خودت بیایی و ببینی آنقدر حال همه چیز بد است که  مدام دل و روده ات از اضطراب و  اندوه به هم  می پیچد و می آید توی دهانت. یک جوری به این نتیجه ی مشعشع رسیده ام که هیچ شب ی به بامداد خمارش نیرزد. هر چقدر هم با خودت بگویی بابا توی شب خیلی کیفور بودم  من می گویم خودت را نکن. کیفی که قرار است از دماغت بیرون بیاید همان بهتر که نباشد.

البت که حرفهای و نتیجه گیری های من کاملن وابسته به برهه حساس کنونیم است و البت  آنقدر دلم ش ته و ریز ریز شده که سنگ بردارم و جایش بگذارم. اما امیدوارم این سالهای پایانی زندگانی پیش خودم رو سفید باشم و دیگر هیچ منگوله ای را با هیچ نیتی پای تابوتم نیاویزم و بدین گونه سربلند ندای حق را لبیک  گویم. ( به جای  تذکر دادن این که ضرب المثل فوق الاشاره برای بچه استفاده می شود و ال وبل بلند بگو آمین. )


*** من نمیگم که شیخ اجل میفرماد. بلی. 




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/05/23/post-35/




پس بدین فرصت خندهامو *

درخواست حذف اطلاعات

داشتم توی یادداشتهایم دنبال تاریخ خاصی می گشتم که دیدم یک صفحه ی کامل، پشت سرهم نوشته ام ؛کار من از گریه گذشته است بدان می خندم. یادم افتاد مدتهاست توان این که به حال و روز خودم بخندم را ندارم. یعنی اگر وبلاگ قبلیم یادتان باشد گاهی خودم را دست می انداختم و  پست خنده داری در باب وضع و حال رقت انگیزم می نوشتم. اما دیگر توانش را ندارم. .یعنی این مکانیسم دفاعی شوخ طبعی و شوخی با خود و روزگار انگار برای هر نوع اضطر جواب نمی دهد. یعنی واقعن حال و روزی بودم و هستم که  جان مشنگ بازی درآوردن را ندارم.

به تجربه یاد گرفته ام که به غم نباید مجال داد. یعنی توی این سن می دانم که باید مواظب خودم باشم . خیلی هم مراقبت کنم. اما دیگر نمی توانم به خودم بخندم و اتفاقات دور و برم را دست بیندازم. این روزها ور منفی باف و جدی و قلدر ذهنم مثل یک نامادری سختگیر فعالیت می کند و نمی گذارد دست از پا خطا کنم. 


*اگه حوصله داشتین شهر حسود زند ی رو گوش کنین.




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/05/23/post-36/




سلف مانیتورینگ و تصمیم کبری

درخواست حذف اطلاعات

روزهای آ اسفند بود به گمانم. گفت تو آدم مبارزه نیستی. زود رها می کنی. درست می گفت ؟ اوهوم. من اهل رها م . دائم دلم می خواهد از نو بسازم. تعمیر بلد نیستم. پافشاری بلد نیستم. 

اواسط مرداد بود که گفت تو همه ی عمرت توی یک دنیای فانتزی زندگی کرده ای. درست می گفت؟  خیلی دلم می خواهد بگویم اشتباه می  کند. اما خب متاسفانه مطمئن نیستم . من هیچ وقت مرز بین واقعیت و خیال را درست تشخیص نمی دهم.

 این را نوشتم تا یادم نرود که تصمیم گرفته ام  برای  تمرین مبارز بودن.  برای رها ن . برای ترمیم و تعمیر. از همین نقطه ی فعلی هم شروع کنم به گمانم خوب است. نتیجه اش را حتمن می نویسم. برای فانتزی بودن یا نبودن هنوز تصمیمی نگرفته  ام. 




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/05/21/post-34/سلف-مانیتورینگ




یوگی و دوستان:)

درخواست حذف اطلاعات

 یک مسافرت اجباری داشتم ، یت کاری طور!  یک هفته ای طول کشید و دیروز برگشتم  به یکجانشینی همیشگی ام. البته که هیچ کار مفیدی ن توی این دوروز بازگشت. یک کار اداری اعصاب د کن بود که دیروز انجام شد و من بازهم لرزش دست گرفته بودم موقع انجامش. کلن هر کاری که یک جوری مربوطم می کند به قضیه ی ج و طلاق ، حالم را اب می کند. تا چند ساعت مدام بغض قورت می دهم و مدام یک چیزی ته دلم خالی می شود. هر چقدر هم بشنوم که این ح ها طبیعی است اما من باز خودم را سرزنش می کنم و ازین همه ریقو بودنم حالم به هم می خورد. 

هر چند  خیلی آرامتر از قبل شده ام. حتی گاهی برای دلخوشی این فکر به سرم می زند که شاید اینها برای بزرگتر شدنم لازم بوده. لازم بوده که من این حجم از تنهایی عجیب و غریب  را به این شکل تجربه کنم تا این ترس کابوس وارم از تنهایی بریزد.شاید غرق شدنم توی ترسناکی این روزها ، رویین تنم کند. 

داشتم می گفتم که حالم خیلی بهتر از قبل است درمجموع . سعی می کنم  نگذارم فکرهای عجیب و ترسناک راه زندگی را به رویم ببندند. البته که این وسط نقش دوستانم و مهربانیشان از همیشه پر رنگتر است و  دلم را گرم می کند. حضورشان و بودنشان مثل حجمی از گرمایی مطبوع  در یک روز سرد و یخبندان دیماه لذت بخش است. مثل حجمی از خنکی  باد ملایم کولر توی یک ظهر داغ مردادماه ، فرحبخش است. 




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/05/02/post-28/خاطرات-و-مخاطرات-




از سری خاطرات و مخاطرات:)

درخواست حذف اطلاعات

خیلی سال پیش توی وبلاگ قدیمی ام  کار یک و درآمدش را با یک آرایشگر مقایسه کرده بودم و این که طرف با کلی بدبختی و شب بیداری  و فشار به  اقصی نقاط بدنش درس خوانده و شده اما توی مملکت ما گاهی درآمدش از  لی لی جون و فیفی جون که با یک نخ قرقره  و موچین کار می کنند ، کمتر است. نه این که به نظرم آرایشگری کار بی ارزشی باشد. نه.  اتفاقن هر چیزی که به زیبایی و آراستگی مربوط باشد خیلی هم با ارزش است. اما  حرفم سرقابل مقایسه نبودن زحمتی است  که یک - برق فی المثل- برای یادگیری کارش کشیده با یک آرایشگر که اگر کمی انگیزه و پشتکار به ج بدهد  می تواند توی یک دوره ی حداکثرسه ماهه تمام فوت و فن آرایش و پیرایش را یاد بگیرد . آن وقت نتیجه ی کار گاهی وقتها کاملن غیر منصفانه از آب در می آید. 

چند وقت پیش یک آگهی دیدم برای استخدام توی یک شرکت تولید محتوای دیجیتال.  کارش خیلی جذاب به نظر می رسید . باید هر هفته یک سری مطلب می نوشتی در حوزه ی نشاط اجتماعی .  یعنی خوراک خودم بود.هم از بابت این که کارش نویسندگی بود و هم ار بابت این که به حضور فیزیکی تو در جای خاصی و زمان خاصی نیاز نداشتند. فقط کافی بود دور کاری طور نوشته ها را برایشان بفرستی.  در نتیجه فی الفور  با شرکت مربوطه تماس گرفتم. رزومه و نمونه ی کار خواستند. برایشان فرستادم. چند روز پیش تماس گرفتند و گفتند که شمارا پسندیده ایم  و شرایط کاری را با جزییات برایم توضیح دادند. یعنی اگر بگویم بعد از شنیدن شرایط مذکور آه از نهادم برآمد! خیلی سوسولی می شود ، بهتر است بگویم سوت قطار و اگزوز تریلی هیحده چرخ با همکاری هم ، توی سوراخ های گوشم شروع به تولید محتوا د .

خانمی که تماس گرفته بود، گفت  هر هفته ده تا متن حداکثر یک و نیم صفحه ای می خواهیم . موضوع محوری هر هفته  را هم ما تعیین می کنیم. مثلن دغدغه های خانم های باردار و تد ر نشاط انگیزی در ایشان. یا دغدغه های کنکوری ها و خانواده هایشان  و .... تا اینجایش هم خیلی مشکلی نبود. مشکل ازین جا شروع شد که گفت برای هر متن ده هزار تومن می دهیم . البته ممکن است بارها کارشناسمان برای اصلاحیه آن را به شما برگرداندو شما باید اصلاح های لازم را انجام بدهید برایمان بفرستید. بعد هم هر چیزی که نوشتید حق ندارید جایی بازنشرش کنید چون به انحصار شرکت ما درمی آید و ما می توانیم از شما ش ت کنیم. 

همین طور که داشتم حرفهای خانم تماس گیرنده را گوش می ، یک حساب سرانگشتی دیدم با این کار هفته ای صد تومن درآمد خواهم داشت که می شود ماهی چهار صد تومن. تازه با این همه دنگ و فنگ  و سختگیری و اصلاحیه و پصلاحیه زدن. تازه تر این که نوشتن اصلن کار راحتی نیست آن هم هر هفته به شکل چارچوب دار و منظم من باید ده تا نوشته ی شسته رفته تحویل اینها بدهم توی قالب ورد. حتی فونت و اندازه اش را هم مشخص کرده اند! 

بلافاصله یادم افتاد ، قبل از این که تلفنم زنگ بخورد عروسمان داشت می گفت که برای یک اصلاح صورت و ابرو که نیم ساعت هم طول نکشیده چهل هزار تومن داده .از آرایشگرها بگذریم اصلن. یک تایپیست  برای تایپ بیست صفحه چقدر می گیرد؟بیست صفحه ای که فقط به شکل مکانیکی تایپ می کند بدون سوزاندن ذره ای فسفر؟! 

اینجا بود که خیلی سوختم. خیلی ها.یعنی یک تشت آب تگری هم نمی توانست پاسخگوی حال و جان سوزانم باشد. دیدم اصلن توان حرف زدن ندارم و هر چیزی بگویم ممکن است کلمات رکیکی تویش باشد در نتیجه به خانم مذکور گفتم اجازه بدهید کمی فکر کنم. بعد که قطع در قالب یک پیام تلگرامی خیلی  مودبانه و خیلی فرهیختگانه، از آشنایی با شرکت شارلاتانشان ابراز خوشوقتی کرده و  گفتم  که با کمال تاسف و تاثر به دلیل ای سوختگی ها ، افتخار همکاری با آن جنابان و سرکارعالیان را  ندارم. 

بعدش هم  یک آه عمیقی که به سوختگی مذکور  دامن زد کشیدم و چشمهایم را بستم و گفتم بگذارید توی حال خودم باشم بابا.




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/05/02/post-29/




و غم چو سنگی مرا در سراشیب دره دنبال می کند...

درخواست حذف اطلاعات

منتظرم تا چای دم  بکشد و صبحانه بخورم. بله. کمی برای صبحانه خوردن دیر است. اما خب مثل این چند وقت اخیر دیر از خواب بیدار شده ام و البته که حوصله ی خورد و خوراک هم ندارم. یک ساعت پیش تلفنی با مادرم حرف زدم. از لحن حرف زدنش ناراحت شدم. اولش خواستم به این حس ناراحتی قر و قمیش بدهم و یک جور خیلی خفنی  درباره اش بنویسم بعد دیدم خیلی ساده تر ازین خفن بازیاست. تمام ناراحتیم به خاطر این است که احساس مادرم دوستم ندارد. لااقل مثل سابق برایش مهم نیستم. حتی احساس تبعیض و به نظرم آمد برادرم را -که بعد از من تلفنی باهاش حرف زد - بیشتر از من دوست دارد. همین قدر ساده و  البته ک نه. آنقدر دلم گرفت که به برادرم حسم را گفتم. خندید و گفت :" آبجی خیلی دل نازک شدیا! تو این طوری نبودی!" 

درست می گوید خیلی  دل نازک شده ام. یک جوری دلم توجه اطرافیانم را می خواهد این روزها.  دلم می خواهد نشان بدهند که دوستم دارند. این سراپا نیازمندی را دوست ندارم. این که حساس شده ام به حرفها، به لحن حرفها آزارم می دهد. 

گاهی فکر می کنم نباید اینها را نوشت. اما بعدتر با خودم می گویم این ح ها و تجربه های ذهنی و قلبی بخشی از منند و نباید با نگفتن و ننوشتن انکارشان کنم. این که این روزها ای شده ام نیازمند که هر محبت کوچکی سر ذوقم می آورد و هر بی محبتی ای به اشکم می نشاند. 




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/05/04/post-30/و-غم-چو-سنگی-مرا-در-سراشیب-دره-دنبال-می-کند-




آسمون تیشه ات ش ته، من دیگه رو پام میمونم*

درخواست حذف اطلاعات

هنوز هم این قابلیت را دارم که با یک خبر خوب غیر منتظره ، دست و پایم  در هم گوریده شوند و از شدت هولی بلافاصله زنگ بزنم به دوستم و بگویم که  دوست پرتوان برس به داد این ناتوان! یعنی خوشی زیاد کماکان ناتوانم می کند. همین یکی دوساعت پیش چیزی که سال گذشته این موقع توی رویاهایم به آن فکر می ، عملی شد. جایی دعوت به کار شدم که با وجود دو روز در هفته بودنش و همین طور کم بودن حقوقش ، یک سرآغاز جدید است برای دنیای کاری من. به قول آیدا کا ه که پروژه های جدیدش را مثل بچه هایش می داند، باید بگویم که من تازه بیبی چک استفاده کرده ام و فهمیده ام که اولین بچه ام را حامله ام. آااااخ که می دانم تا به دنیا آمدنش چه خوشی هایی خواهم داشت و البته چه ناخوشی هایی. 

کمی ترسیده ام . کمی که نه خیلی.  جدی جا خورده ام. گوشه ی لبم تیک پیدا کرده.نمی دانم از الان تا ی هفته ی بعد را چطور بگذرانم؟ سکته نکنم از شدت خوشی و البته  استرس. ده تا کتاب ریخته ام دور و برم که تازه کارها ال و بل. در مورد آدم هایی می خوانم که یک روزی مانند از همین جای صفر شروع کرده اند. مانند من می ترسیده اند خیلی.

 مهسا گفت اینها را بنویس تا یادت نرود. تا ده سال بعد ببینی چه بیم و امید ، چه خوف و رجایی را تجربه کردی در چنین روزی. گفتم باشد می روم می نویسم که بعد از مدتها احساس باد پاییزی بودن کرده ام. بادی که از دریاها و اقیانوس ها مانند یک دریایی جنگجو موجها را به تلاطم در می آورد و می خواهد شیره ی جان برگهای درخت زندگیش را بمکد و حسرتی را جا نگذارد. 

خنده دار شد کمی. اما خب باید می نوشتم اینها را. باید این طوری از خودم نارسیسیت وارانه تشکر می . تشکر می به خاطر باد پاییز بودنم . 

* گوش کنیم 

پی نوشت: باغبان جان ، عسل جان ، لطفن لطفن به افتخار باد پاییزیتون  اینو گوش کنین:) هرچند خ ش تو ترانه نسبت به باد پاییزی بی انصافی شده:)




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/05/04/post-31/




دور گردون خیلی روز است که بر مراد ما نرفت اما ما کماکان بخش غم مخورش را چسبیده ایم

درخواست حذف اطلاعات

صبح ها تا جایی که می شود توی رختخواب می مانم. سرم را می برم زیر بالش تا نور اذیتم نکند. البته که خانه ی پرنوری نداریم اما لامصب تنها جای نیمه روشن خانه همان جایی است که من می خوابم. خلاصه داشتم با لطایف الحیل با بیداری می جنگیدم و خوابهای بریده بریده می دیدم. یک جایی م ن خواب و بیداری ، همان جایی که توی خواب  سجاده ی ترمه ی مادرم را بالا و پایین می تلفنم زنگ خورد. نفهمیدم چطور خودم را افتان و خیزان رساندم به گوشی.

صدای همان زن احمقی بود که چند هفته پیش رفته بودم دفترش و از  همان لحظه ی دیدن  مرواریدهای پلاستیکی روی مانتوش امیدم ناامید شده بود!خلاصه که خودش بود. با همان صدای روبات طورش گفت : فلان نامه هایتان آماده است. بعد هم ادامه داد: به فلانی هم گفته ام آماده است، بیایید ببرید. خواستم بگویم فلان نامه بخورد توی سر فلانی و تو توامان با هم، مانتو پولکی بدبخت! اما نگفتم . به جایش خیلی مودبانه تشکر ...سرب داغ توی دلم شروع به بالاآمدن کرد و گلو و چشمهایم را سوزاند. 

من امروز خیلی جدی و واقعی ، رسمی  و مهر و امضا شده ، تنها شدم. حالم؟ مثل تمام  روزهای تنهایی بدون مهر و امضایی است که گذشت.




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/05/19/post-33/دور-گردون-خیلی-روز-است-که-بر-مراد-ما-نرفت-اما-ما-کماکان-بخش-غم-مخورش-را-چسبیده-ایم




توی این نوشته از شفقت به خود و دیگری خبری نیست

درخواست حذف اطلاعات

1- چشم هایم  ورم دارند. یعنی  پلک هر دو چشمم  بالا و پایین ورم کرده خیلی هم ورم کرده. انگاریک گونی ده  کیلویی را گذاشته اند روی چشمهایم. روی این ورم ها هم خشکه زده . یعنی پوسته پوسته شده اند و آدم را می ترسانند . لابد فکر می کنید که از فرط گریه  این بلا به سرشان آمده. نه اتفاقن مدتهاست هر چه زور می زنم گریه ام نمی آید. یعنی وحشتناک ترین تصاویر را جلوی چشمم می آورم  اما دریغ از یک قطره اشک. خب ! اصلن هزار جور قرص لعنتی را می خورم که گریه نکنم. اشکم دم مشکم نباشد. جلوی جمع آبرویم نرود. لعنت به جمع. لعنت به آبرو. لعنت به این قرصها که جلوی گریه ام را گرفته اند و لعنت به این چشمها که همین یک قابلیت را نیز از دست داده اند و تبدیل شده اند به باربران ده کیلو سیب زمینی. 

می دانم باید بروم اما حوصله اش را ندارم. دو هفته است  با این گونی های سیب زمینی کج دار و مریز سر کرده ام و هر روز برایشان یک عذر و بهانه آورده ام. یک روز گفته ام شاید حساسیت به ادویه است! لب به ادویه نزده ام. یک روز فکر کرده ام ، لابد از باد کولر است. کولر را خاموش کرده ام و گذاشته ام تا از چهار ستون بدنم عرق بریزد تا شاید گونی ها راهشان را بکشند و بروند . یک روز فکرده ام شاید حساسیت به این دوتا گلدان زپزتی کنار تخت ف نیم هست جایم را عوض کرده ام و آنتی هیستامین خورده ام. یک روز فکر کرده ام شاید ....اما گونی ها نرفته اند که بزرگتر شده اند. انگار شکم زن حامله ا ی که مدام  به ماه نهم نزدیک و نزدیک تر می شود. ددلاین شنبه است. یعنی شنبه حتمن حتمن می روم . لابد  یک مرگیم  هست دیگر. کلیه ای ، کبدی چیزی درگیر شده لابد. نمی دانم. 

2- دلم می خواهد اینجا نباشم. یعنی راهم را بکشم و بروم. خیلی هم فانتزی و سانتی مانتال. یک کوله پشتی بردارم و در را ببندم و برای همیشه ازین کشور و ازین آدمها خداحافظی کنم. بروم  یک جای دیگر.  مدیونید اگر فکر کنید به خاطر مشکلات حاد اقتصادی و اجتماعی مملکت این حرف را می زنم. خدا به سر شاهد است که کل این مشکلات برایم ذره ای اهمیت ندارند در حال حاضر. فقط و فقط بریده ام انگار. انگار هیچ چیزی که وصلم کند پیدا نمی کنم. همه ی حرفها شده اند آیه های عذاب. همه ی نگاهها شده اند دار . احساس تنهایی و بی ی مطلق به شکل سانتی مانتالی م کرده. تلفنی حرف زدن با رفیق قدیمی انگار تیر خلاص را زد. این که احساس می خواهد از سر بازم کند. یعنی برای بار چندم حس   که انگار از روزمره اش  حذفم کرده و نمی خواهد برایم وقت بگذارد. حالا بماند که این حرفهای من و قضاوت هایم ریشه در کدام مشکلات روحی و روانیم دارند ، اما در هر حال یک جوری است که دیگر دلم نمی خواهد تا اطلاع  ثانوی،  هیچ تماسی با  دوست مذکور داشته باشم.

3- حوصله ی پیاده فایل مصاحبه ی فلانی را ندارم. این که بنشینم ببینم تم ها و مضمونهای اصلی  زندگیش چیست و چرا دلش خواسته خودش را از بلندی پرتاب کند. اصلن من غلام این جرات ورزیش هستم. همین که می تواند به پرتگاه و پرت خودش فکر کند عالیست. چرا باید جلویش را بگیریم ؟ جان آدمی عزیز است؟ برو بابا. 

4-مثل دیوانه های توی قفس شده ام. شروع کرده ام به خواندن همزمان چهارتا کتاب.  راهنمای درمان پیمان شکنی شویی ، خنج می کشد روی اعصابم. روان درمانی اگزیستانسیال اما خوب است. یالوم همیشه خوب است لعنتی. طرحواره درمانی هم هی بدکی نیست. هرچند من متنفرم از دسته بندی آدمها اما لازمه ی دانش است دیگر. اگر این کار هم نباشد می شود شلم شوربایی بی در و پیکر. دژخیم عشق  یالوم هم این وسط نقش زنگ تفریح را دارد بین این خوانش های جدی.

 هرچند وسط این زنگ تفریح حالم از خودم به هم می خورد که اندازه ی ی زاد دارم اما هنوز دنبال بهترین ترجمه های فارسی کتابها می گردم . نمی دانم کی قرار است یک کتاب زبان اصلی را دست بگیرم و از جمله های واقعی و اصلی نویسنده ی محبوبم لذت ببرم. نه ازین شتر پلنگ هایی که به اسم ترجمه می ریزند توی بازار . مثلن همین دژخیم عشق که عنوان کتاب است و آدم را یاد فهیمه رحیمی می اندازد  و البته مجری های اخبار دهه ی شصت که مدام می گفتند دژخیمان بعثی، اسم اصلی اش love's executioner است. به نظرم نمی شود برایش معادل گذاشت اصلن. دژخیم و جلاد و دشمن و ...اینها هیچ کدام بار اصلی عنوان را نمی رسانند. خب فکرش را بقیه ی کتاب هم به همین شکل نارسا می شود توی ترجمه.  

خداوند مرا ازین فراخ السلطنگی نجات دهاد تا کمی هم کشیده و با هر بدبختی که هست اصلی ها را بخوانم و انقدر دنبال فیک ها نباشم. 

5- در مجموع حالم خوب نیست. این دستت را می بوسم و از تو خواهش می کنم به جان فلانی و فلانی و شرمنده سازی های  تلفنی دیروز هم مزید بر علت شده اند. یکی نیست بگوید آ خواهر من ، ماد رمن! طرف حساب من شما طفلکی ها نیستید که. اما خاک بر سرم که رویم نمی شود. خاک بر سرم که عرق سرد می نشیند روی پیشانیم. خاک بر سرم که قرص می خورم تا گریه نکنم. خاک بر سرم  که دعوت است مهسارا رد . البته می دانم چرا رد . همان دیروز که داشتم خون خون خودم را می خوردم احتیاج داشتم به سبکی و بی وزنی آب. اما  نرفتم چون از آدرس وحشت . چون آدرسش مخصوص بورژواهای پولدار بود. چون دلم نخواست بروم بین یک مشت زنی که پول کرم برنزه شان ، هزینه ی یک ماه زندگی من است. همین قدر احمقانه. همین قدر ترسو از برخورد با واقعیت کنار کشیدم و فکر کبوتر با کبوتر باز با باز. هر چند من احساس کبوتر بودن ندارم بیشتر حس این روزهایم  یک ه ی خسته و ام شی خورده است. در هر حال ه ی ام شی خورده با ه ی ام شی خورده . 

6-در بین همه ی بی شفقتی ها با خودم فکر می کنم بروم کمی با سوگند بازی کنم شاید حالم بهتر شود. باران هم گزینه ی خوبی است. الهی بمیرم برای آراد عزیز و بی گناهم که چشمش به این دنیا با زجر باز شد. نمی شود مادرهای این نوگلان نوشکفته یک مدت اینها را به من قرض بدهند تا من بدون حضور هیچ آدم بزرگ مز فی کمی با این قشنگ های ساده و صاف ، و نشر کنم؟تا کمی ازین همه تلخی و زهر جسم و روحم  برود پی کارش؟ جواب معلوم است دیگر.

7- رسیدم به گزینه ی هفتم ازین پست هلاهل. برای منی که الکی برای خودم به عددها و تاریخ ها معنی و مفهوم می دهم ، مسلمن عدد هفت که عده ی کثیری احمق مانند من آن را تقدیس می کنند ، جایگاه ویژه ای داشته و دارد یعنی مدام فکر می سال نودو هفت ال خواهد شد و بل. چرا؟ دلیل خاصی نداشتم. همان حماقت مذکور دیگر . اما  در حال  تجربه ی یکی از بدترین و سخت ترین سال های زندگیم  هستم. (آنقدر احمقم که حتی موقع نوشتن جمله ی قبلی ترسیدم مبادا این حرفها ناشکری باشد و بعد یکهو قطع نخاع بشوم. خدایاااااااااا. )





منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/04/12/post-24/توی-این-نوشته-از-شفقت-به-خود-و-دیگری-خبری-نیست




روزگار تلخ تر از زهر

درخواست حذف اطلاعات

از ظهری تا الان هزار بار با خودم گفته ام بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر. بعد توی مصرع بعدی و  باردگرش مانده ام.  کی روزگارم چون شکر بوده؟ یادم نمی آید . حتی همان معدود روزهایی که برایم چون شکر بودند ، بعدها فهمیدم چقدر فیک بودند و من با بلاهت عجیبی فکر می کائنات در حال لطف به من است .

از امروز دیگر همه چیز تمام شد....

باید با این روزها هم کنار بیایم  و بسازم . مانند تمام روزهایی که این چندوقت گذراندم. باید کنار بیایم و بسازم. باید کنار بیایم و بسازم. باید کنار بیایم و بسازم باید....





منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/04/19/post-25/روزگار-تلخ-تر-از-زهر




ویران شود این شهر که میخانه ندارد

درخواست حذف اطلاعات
عسل جان می دانستی دیروز دلم می خواست به جای آن کافه ی مس ه  ونوشیدنی های سرد و گرم مس ه ترش که بدمزه ترین های جهانند ، می رفتیم به یک بار خلوت . دو تایی با هم سنگین ترین نوشیدنی موجود  را انتخاب می کردیم .آن وقت به جای آن موزیک مس ه ی انگلیسی که هیچ قرابتی با حالم نداشت ، صدای داریوش و آهنگ سرگردونش توی گوشمان می پیچید و من پشت دود سیگار تو  -که محرم ترینی -، چشم بسته اشک می ریختم. ویران شود این شهر که ....
سرگردون




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/04/23/post-27/ویران-شود-این-شهر-که-میخانه-ندارد




داره از ابر سیاه خون می چکه

درخواست حذف اطلاعات

یک جایی توی علی سنتوری هست که  هانیه ترکش کرده و رفته با یک نفر آدم پولدار . علی سنتوری  رها شده و غمگین نشسته دارد توی خیالش با هانیه حرف  می زند. جمله هایی می گوید توی این مایه ها. "الان کجایی و چه کار می کنی؟ کارایی که با من می کردیو با اونم میکنی؟ حرفایی که به من  میزدیو به اونم میگی؟"

.

.

.




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/04/08/post-22/داره-از-ابر-سیاه-خون-می-چکه




داره از ابر سیاه خون می چکه

درخواست حذف اطلاعات

یک جایی توی علی سنتوری هست که  هانیه ترکش کرده و رفته با یک نفر آدم پولدار . علی سنتوری  رها شده و غمگین نشسته دارد توی خیالش با هانیه حرف  می زند. جمله هایی می گوید توی این مایه ها. "الان کجایی و چه کار می کنی؟ کارایی که با من می کردیو با اونم میکنی؟ حرفایی که به من  میزدیو به اونم میگی؟"

.

.

.




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/04/08/post-22/داره-از-ابر-سیاه-خون-می-چکه




چرا وقتی پلنگ من هوای آسمان دارد، همیشه ابر می آید همیشه ماه می گیرد؟

درخواست حذف اطلاعات

امروز باز از آن روزهاست. از همان ها که زورم به خودم نمی رسد و خستگی  مثل بختک می افتد روی مغز و قلبم. البته که حال جسمیم کمی ریخته به هم و خب توی خستگی مذکور بی تاثیر نیست.

 مدتی است صبح ها چشمهایم پف و ورم زیادی دارند. مخصوصن چشم چپم. گوگل دیدم نوشته ممکن است به خاطر چرک سینوس ها ی  صورت باشد. به گمانم  وقتش شده یک چکاپ کلی بروم. خواب رفتن پاها و سنگینی عجیبشان هم ماههاست همیشگی شده. اما این یکی دوهفته اخیر سردردهای طولانی و ورم دور چشمها یک جور بیشتری نگرانم کرده اند.چروک دور چشمهایم به خاطر این پف های زیاد چند برابر شده . 

مدتی مدیدی هم می شود که آرایشگاه نرفته ام. بعد از امتحان ها کلی برنامه ریخته بودم برای رسیدگی به قر و فر. اما اصلن حالش را ندارم. البته یکی دوبار برای ید مانتو رفتم و سرخورده برگشتم خانه. لباس هایی  را که  تا حدودی می پسندم به بودجه ام نمی خورند. یعنی یکجور بیخود و غیر منطقی ای قیمتشان زیاد است. خلاصه که برنامه ی  رسیدگی به  قر وفر جواب نداده تا اینجا. 

آرایشگاه خوب هم که کلن نزدیک خانه یافت می نشود. آرایشگاه نسبتن مناسبی پیدا کرده بودم بعد از مدتها ،که آن هم گویاورش ته شده  و مالکش سالن را داده اجاره. توی خانه اش وقت داد برای امروز ساعت 6 عصر. یک ساعت پیش زنگ زدم  و وقتم را کنسل . یعنی هر چه حساب و کتاب دیدم حوصله ی وارد شدن به خانه و زندگی یک آدم غریبه را ندارم در حالی که مثل احمق ها لبخند می زنم و تشکر می کنم بابت لطف و اعتمادش. اصلن لطف و اعتماد نمی خواهم که بعدش لازم باشد تشکر کنم. اصلن آنقدرها نیاز به پیرایش و آرایش در خودم  حس نمی کنم. همه ی این کارها را می کنم که بگویم همه چی آرومه من چقدر خوشحالم. در حالی که نیست.  نه آروم. نه خوشحال. 

پنج شنبه خانه را س دم و توی خودم را. انگار که  با شستن و رفتن می شود چرک های سر و دل را پاک کرد. الان هم که می خواستم بروم برای زیبایی سر و صورت. تازه لیست ید بلندبالایی هم نوشته و چپانده بودم توی کیفم که بعد برگشتن از آرایشگاه ، شام مفصلی بپزم و نشان بدهم که چقدر آروم و خوشحالم. که خب تا اینجای کار آرایشگاه، مالید. 

 البته برای یدها چاره ای نیست باید بروم. خانه مان شده مثل شعب طالب. حتی برنج و روغنمان هم تمام شده . پنیر و کره هم  هزارسال است تمام شده اند. آخ از دستمال کاغذی که یکهو هر چه بود و نبود تمام شده.  یعنی دریع از یک برگ. مرغ  هم نداریم . اوووووووو خیلی وقت است. دم هادی گرم که اگر برایمان گوشت چرخ کرده ن یده بود الان همین چند بسته گوشت هم توی فریزرمان نبود.

 مایع ظرفشویی و لباسشویی هم دریغ از یک قطره . شامپو و کرم و این چیزها هم که مدتهاست جزو اقلام لاکچری در آمده اند و از لیست خط خورده اند. نه این که  موهایم را نمی شورم. نه.  اتفاقن روز ی یکی دوبار دوش می گیرم اما شامپوی مصرفی بی کیفیتی که دارم  موهایم را می کند مثل موی گربه . نرم و پر از الکتریسته ن و زشت. ... خلاصه اوضاع طوری است که با همه ی بی حوصلگی ها باید بروم دنبال ید پرید. وگرنه ممکن است قبل از هر چیز ، از گشنگی تلف بشویم. 

کارهای هم مانده اند.  همه اش امیدوارم که ازین حال بیرون بیایم و با قامتی استوار و عزمی جزم  بروم سراغشان.  هه هه . 




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/04/09/post-23/




ازچه با دشمن جانم شده ام دوست، ندانم

درخواست حذف اطلاعات

پدر و مادرم هر روز پیرتر می شوند. خب قاعده ی زندگی است و راه فراری  هم از آن نیست. پیری چه بخواهیم ، چه نخواهیم می آید و داستانهای خودش را دارد. اینها گفتن ندارد. اما مشکل از آنجا شروع می شود که من مدام احساس می کنم در حال کوتاهی نسیت به والدینم هستم. این که دیر به دیر دیدنشان می روم و بخشی از کارهایشان را متقبل نمی شوم و غیره .  یعنی عذاب وجدان می گیرم و شروع می کنم به سرزنش خودم. بعد با خودم فکر می کنم مسلمن این خودسرزنشگری بعد از این که پدرو مادرم از دنیا بروند بدتر خواهد شد . چون یک حسرت عمیق و جبران نشدنی هم می خورد قدش و عرض و طول ناراحتی را صد چندان می کند. 

خودم می دانم . چاره ی کار بدیهی است. یعنی راه حل اظهر من الشمس  موضوع این است که زود به زود بروم برای صله ی رحم. برای مادرم جارو پارو و دوخت ودوز کنم و بنشینم پای حرف زدن هایش . پای مدام غز زدن ها و ناله هایش از دست پدرم و بد اقبالی و .... راستش رابخواهید این کار را  بارها امتحان . جواب ع داد.

 یعنی وقتی نزدیکشان هستم اعصابم به هم می ریزد از این همه بی تدبیری و بی عاطفگی . ازین همه حرفهای صد من یه غاز بی در و پیکر. ازین همه توقع و انتظاری که از ما موجودات بدبخت به اسم فرزند دارند. ازین همه حق به جانبی و حس همه چیز دانیشان. 

خسته ام می کنند. هر جوری حرف می زنم و هرجوری رفتار می کنم که به زعم خودم فضا را کمی منطقی کنم، کمی تلطیف کنم اصلن ، جواب برع می گیرم.  در نتیجه می زند به سرم . شروع می کنم به داد و بیداد و درها را به  هم کوبیدن. گاهی هم شروع می کنم به حرف گذشته ها را پیش کشیدن. کمی و کاستیهایی که به عنوان پدر و مادر برایم داشتند. اذیت هایی که شدم و سرزنششان می کنم. بعدش چه می شود؟ هیچ. حالم بدتر و بدتر می شود. تصمیم می گیرم رابطه ی نزدیک و رو در رویم را به حداقل ممکن برسانم. موقع عملی این تصمیم،  می افتم توی  یک لوپ معیوب و مخدوش و بر می گردم سرجای اولم که وای چرا من کم سر می زنم به خانواده ام ؟ چه آدم مز ف خودخواهی هستم! و باقی داستان.

این روزها هم که شرایط روحی  خودم به اندازه ی کافی بد و دردناک است تمام فکرم این شده که چطور موضوع را برای پدر و مادرم توضیح بدهم. چه کار کنم که کمتر انگشتشان را  به عمد یا سهو ، فرو کنند توی چشمم . 





منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/03/18/post-19/




تصویری ناقص از حالی کامل

درخواست حذف اطلاعات

امروز را هم باید بنویسم. این که بعد از مدتها توی راه برگشتن به خانه سرخوش بودم. یعنی یک جوری با حال همان لحظه ام،  خوب بودم. آینده خلاصه شده بود توی این که بعد از پیاده شدن از ماشین ، نان سنگک ب م برای افطاری برادرم . و گذشته؟ گذشته هم بود اما همه چیز به یک ع شباهت داشت. ع ی که  تویش خودم و حال خوب  لحظه های فعلیم پررنگ و زنده بودند. جوری که انگار می خواهند از کادر بزنند بیرون و ب ند. گذشته مات مات بود و انگار که هست و نیست و آینده هم فقط بخش  یدن سنگکش روشن بود و با برنامه. 

خلاصه که جایتان سبز امیدوارم روزیتان شود چنین حالی. 





منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/03/19/post-20/تصویری-ناقص-از-حالی-کامل




شاید که چو و نی خیر تو در این باشد

درخواست حذف اطلاعات

1-دو روز وقت تلف کن داشتم . یعنی یک کارگاه فول احمقانه ثبت نام و دست آ هم  آنقدرها که انتظارش را داشتم خوب نبود. حتی به عبارتی بد بود.  از آسمان هم که آتش می بارد . یعنی الهه ی فصلها  انگاریکهو به خودش آمد و آفتاب جِنگ را فرستاد به مصاف گرمایی ها. امروز عصر کم مانده بود از شدت گرما،  توی ترافیک تونل توحید جان به جان آفرین تسلیم کنم . یعنی تا ی  کولر نداشت و ساعت هم 4 عصر و شروع  ترافیک بود و  فضا بسته و پر از دود.  خلاصه آنچه خوبان همه دارند، یکجا جمع شده بودند برای خفه من. وقتی از تا ی پیاده شدم حالم دگرگون بود. نفسم بالا نمی آمد . به زور خودم را رساندم خانه و زیردوش آب سرد. الان تازه حالم جا آمده. بعد از این که دوساعتی به شکل خمیده روی مبل خوابم برده و کلی خوراکی خورده ام و یک قسمت از سریال مورد علاقه ام را دیده ام. 

2-فردا باید کاری را تحویل می دادم . طبق معمول علیا معوقه بودنم ، بخش اعظمی از کارهای نوشتاری و جمع و جور بخش های نهاییش مانده. نمی دانم چه کار کنم. آیا خودم را بزنم به بی خیالی ؟ شب بیداری و چشم درد و سردرد اضافی به خودم تحمیل نکنم و پیه عذاب وجدان رابه تنم بمالم یا نه بر ع همین الان کار را شروع کنم؟  نتیجه ی اولی یک جور ضایع تری هم هست. یعنی فردا جلسه گرفته اند و من هم یکی از مدعوینم برای ارایه ی کار. خ ش خسته ام. تازه از ماراتن امتحان ها راحت شده ام . با این کارگاه دوروزه عملن هیچ استراحتی نداشتم. انصافانه نیست دیگر:) 

3- پوستم کلفت شده جدی. احساس می کنم  ، درامای  چندماه گذشته از من  یک موجود دیگر ساخته. راضیم در مجموع از خودم. البته که هنوز آزرده ام. البته که هنوز بی نهایت غمگینم. اما انگار پوست انداخته ام. پوست نازک قبلی را با یکی ضخیم تر عوض کرده ام. موضوعات مثل سابق  کلافه ام نمی کنند. شبها هم نسبتن بهتر می خوابم. خودم را توی موضع عامل فعال می بینم . اینها همه اش خوب است دیگر. خوب نیست؟ 





منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/04/05/post-21/




از قصد من تا فعل من :))

درخواست حذف اطلاعات

این یکی دو روز که تصمیم به درس خواندن گرفته ام ، دلم برای همه ی دوستانم تنگ شده. ب بلند شدم خانه ی یکیشان که صدسال بود دلم می خواست بروم دیدنش اما خب نمی دانم چرا یک جوری می شد که نمی شد! اما ب همین که گفت بلندشو و بیا.  شدم مصداق از تو به یک اشاره از من به سردویدن. به نظر برای رفتن به مهمانی دیر بود اما برای من انگار هیچ چیزی آن لحظه اهمیت نداشت.

 شومیز آبی ام را از ته مه کمد بیرون کشیدم. اساسی چروک شده بود. هول هول اتو زدم و شلوار ک م که هزار سال پیش داده بودم  دم پایش را گلدوزی  آبی کرده بودند را هم پوشیدم. آنقدر هول بودم که نمی توانستم یقه ی کراواتی شومیز را درست ببندم. دوتا گره بی سلیقه زدم و مانتو حریر مشکی را پوشیدم و کفش های  پاشنه بلند چیتانم را هم از ته مه های جا کفشی بیرون کشیدم. به گمانم اولین بار بود که می پوشیدمشان. خلاصه پ توی تا ی اسنپ و توی راه هم مدام خودخوری می که وای چشم روشنی خانه ی نویشان پس چی؟ زشت نیست من همین طور دراز دراز راه افتاده ام با دستانی تهی از هدیه؟! 

خیابان ها به یمن تعطیلات چند روزه خلوت بودند . آنقدر خلوت که بیست دقیقه ای رسیدم دم خانه شان. حوصله ی حرف زدن با راننده تا ی را نداشتم. همین که دور شد با کفش های پاشنه بلند م تلق تولوق راه افتادم به سمت دیگر خیابان که یک گلفروشی بزرگ داشت. تلق تولوق! تلق تولوق ! چند بار هم سکندری خوردم و به زور تعادلم را نگه داشتم. یک  گلدان ارکیده ی سفید بسیار بسیار قشنگ اما مع الاسف گران! یدم و دوباره تلق تولوق رفتم به سمت خانه ی دوستم. سوار آسانسور که شدم خیلی شیک گلدان را گذاشتم روی زمین. یقه ی لباس و شال و کل داستان زندگی را که کج و کوله شده بود توی آینه آسانسور  با سرعتی باور ن ی ، درست . بعد خیلی متین و موجه ، دکمه طبقه سوم را زدم و گلدان را دوباره بغل . حدسم درست بود دوستم و همسرش و مهمانهایشان به ردیف ایستاده بودند برای استقبال از من. خدارا شکر یقه مقه را درست کرده بودم وگرنه بنده های خدا کلن احساس امنیت جانیشان را  با دیدن وضعیت یک دقیقه پیشم از دست می دادند.  تا ساعت سه  و نیم صبح نشستم پیششان و چهار به زور خودم را رساندم خانه و به تخت معرفی .

امروز هم مدام دلم می خواهد بروم دیدن یک دوست. تلفنی با یکی دونفر از دوستانم حرف زدم . اما انگار تلفن اصلن جوابگوی این حالم نیست. باید بروم و از نزدیک ببینمشان. 

به نظرم این همه برون گرایی شکفته شده ارتباط زیادی دارد به تصمیمم مبنی بر نشستن توی خانه و درس خواندن. وگرنه من که این همه اهل این کارها نبودم . آن هم با این فوریت و این همه پشت سر هم. 





منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/03/15/post-18/از-قصد-من-تا-فعل-من-




برای تابستان نسخه می پیچم:)

درخواست حذف اطلاعات

رفتارهای خود ت یب گرانه ام، دوباره شروع شده اند. ورزش نمی کنم. یعنی سرماخوردگی بی وقت و ماه رمضان و همه چیز دست به دست هم داد تا باعث شود من ورزش نکنم. غذا درست نمی خورم. نه این که کم بخورم. نه. بدجور و بی حساب و کتاب می خورم. برایش برنامه ندارم. بدنم و فرمش قشنگ ریخته به هم. استفاده از  داروهای مسکن و آرامبخشم خیلی زیاد شده. گاهی فکر می کنم کبدم در حال جیغ زدن است . یک سری دارو هم برای افسردگی و اضطراب و اینها می خورم. عملن تاثیری هم ندارند... البته حتمن دارند. همین که می توانم بیایم اینجا و این اراجیف را به هم ببافم به احتمال زیاد به خاطر همین داروهاست وگرنه که نمی توانستم از جایم تکان بخورم. هیچ وقت این همه زمین گیر نشده بودم. بار و هجمه ی فشار زیادتر از چیزی بود که فکرش را می . 

می خواهم برای خودم برنامه بریزم. بعد از ماه رمضان ورزش جدی باشگاهی را شروع کنم . بعد از امتحانات هم خیلی جدی پروپوزال پایان نامه ام را بنویسم. کاری را هم که قبول کرده ام خیلی سفت و سخت پیگیری کنم. برایش مطلب جمع کنم و اسلاید درست کنم و خلاصه خودم را بیندازم توی دل کار. پولش هم آنقدرها مهم نیست . مهم این است که من کمالگرا ی مضطرب مثل همیشه از زیرش در نروم. یعنی این سه تا هدف کلی  سه ماه تابستانم باشند. 

البته که مسافرت مادرم اینها و برگشتنشان هم داستان خودش را دارد که باید در کنار اینها خودم را برای مهمانی های پر از سوال و جواب های احمقانه هم آماده کنم. اولین برخورد من با جمع  آشنا و فامیل بعد از این قضایا می شود توی مرداد و شهریور. انی که هیچ وقت احساس ن قاتق نانند اما تا دلت بخواهد قاتل جان بوده و هستند. مانند بازوی ش ته ای که آویزان گردن است باید تحمل کنم. بازوی ش ته ای که امیدی به خوب شدنش هم نیست. 




منبع : http://autumnwind.blogsky.com/1397/03/09/post-15/