بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

As free as the ocean

آخرین پست های وبلاگ As free as the ocean به صورت خودکار از بلاگ As free as the ocean دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



31. تنها

درخواست حذف اطلاعات

به دنبال هدفی کوفتی برای این زندگی!

#غم_غربت




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/07/13/31-تنها




32. دث

درخواست حذف اطلاعات

از مهمونی اومدن و دیدم داره با داداشم صحبت میکنه.

از لا به لای حرفاش حدسمو زدم.

زن عموم فوت شده بود.

شوکه شدم.

گویا همه شده بودیم.

کنسر بود اما فک می داره خوب میشه و گفته بودن رو به بهبودیه.

گویا شیمی درمانی اثر بدی داشته...

باورم نمیشه اون آدم شاد و سرحالی که میشناختم حالا جون نداشته باشه.

اون آدم ورزشکار!

چقد مرگ نزدیکه...

چقد زیاد!


+دوتا دختر مدرسه ای در نیمه های راه باید چیکار کنن؟

زندگی براشون چه شکلیه؟

همونطور که برای من بود؟

چقدر دلم میخواست الآن کنارشون بودم.

ولی اجازه ندادن باشم.

و چقدر از این مسئله عصبانی م...

اگه الآن نخوام اونجا و کنارشون باشم پس کی میخوام؟


++به وقت اولین تنهایی در شهر غریب.

نمیترسم.

خدا هست.

فقط تنها ترسم بیدار شدن صبحاس!:|


+++ "خودت باش دختر" رو میخونم.

خوبه خیلی.




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/07/21/32-دث




#موقت

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/08/17/موقت




23. عجز

درخواست حذف اطلاعات

رفتم خونشون.

دخترا عادت دارن اینچیزارو واسه هم میگن.

پرسیدم کیه در حال حاضر؟

مطمئن بودم ی هست...

گفت یکی دوتا نیست.

گفتم ده تا مثلا؟

گفت شایدم بیشتر!

بهش گفتم حرف میزنی باهاشون که چی بشه؟که چیکار کنی؟

چرا بهشون نمیگی اگه واقعا تو رو میخوان با خانوادت صحبت کنن؟

خنده ش گرفت.

گفت ازدواج کنم که چی؟بشم مثل خواهرام؟

گفت نمیان با خانواده م صحبت کنن.

گفتم پس فایده ش چیه؟

گفت باهاشون حرف میزنمو ازشون پول میگیرمو ج خودم میکنم.

تا 250 هزار تومنم دادن حتی!

حرف زدن باهاشون برام سرگرمیه.

گاهی هم میرم کافه و قلیون میکشم.

گفتم خانوادت میدونه؟

گفت آره.

گفتم چرا؟

گفت نمیذارن درس بخونم.نمیذارن تنهایی جایی برم.

منم این کارارو میکنم وقتم بگذره.

راستش نمیفهمم کار درستی میکنن نمیذارن بره جای دیگه یا تنهایی بیرون بره و این محدودیت باعث این فاجعه شده یا برع این موارد میتونن تشدیدش کنن.به هرحال با مامانش حرف میزنم که بذاره درس بخونه.فایده ای نداره.قبول نمیکنه.

ع شو روی پروفایل اینستاگرامش میبینم.همینطور ع ا و ایی که از خودش توی گوشیش داره.

به چشمام شک میکنم!چطور این دو نفر یکی هستن!یا من دارم اشتباه میبینم یا این ع یکی دیگه ست.

ولی هیچکدوم!

و من بیش از پیش از اینستاگرام متنفر میشم....


+من چیکار میتونم م براش؟

وقتی جلوی چشمام اینچیزا صورت میگیره و حتی برای آشنای خودمم نمیتونم کاری کنم...

عجز و عجز و عجز!!!!


++ "روی ماه خداوند را ببوس" تموم شد.سوژه شو خیلی دوست داشتم.اون ناامیدی و پرسش در منم بوده.

بالا ه "سینوهه" عزیزمو شروع میکنم.

حدود 980 صفحه ست.امیدوارم تا قبل از "رفتن" تموم شه.




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/05/20/23-عجز




24. مظلوم...

درخواست حذف اطلاعات

با یکی از دوستای راهنمایی م رفته بودم بیرون.

شب که برگشتیم دیدم استوری گذاشته دوست ده ساله ش فوت شده.

ولی بعدش فهمیدم دوست خودمم بوده...



مظلومیت




همکلاسی و دوست نه چندان نزدیک دوران راهنمایی.

من سرگروه ریاضی ش بودم...

ع شو که دیدم تازه فهمیدم چی شده...

اینهمه میگن قتل و غارت زن ها و بچه های و یمن و ...

اینهمه تو سینوهه از این چیزا میخونم.

ولی انگاری تا برای خود آدم اتفاق نیفته،نمیفهمه معنی ش چیه !

به پناه بردم.

و گریه م گرفت.

وقتی فهمیدم "ز" فوت شده هم همینکارو .

رفتم تو و گریه .

آبو که بستم صدای آهنگ نسبتا شاد "تنها ن"افتخاری از تلوزیون میومد.

اشکام سرازیر شد...

گفتا با من

تنها ن

برخیز و ببین

گل های خندان صحرایی را

از صحرا دریاب این زیبایی را


یه وقتایی سرمو میگیرم رو به آسمون از دیدن یه چیزایی و میگم:خدایا میشه نبخشی؟

ایندفعه هم همینکارو .

چطور شوهرش با این مظلومیت اینکارو باهاش کرده.

باورم نمیشه.

ایکاش اینم یکی از اون کابوسایی بود که شب و روز توی خواب میبینم.

ایکاش...


+از دست قسمت منطقی مغزم بشدت عصبانی م.چون میگه تو که شوهرشو ندیدی و حرفای اونو نشنیدی.

ولی هر حرفی باشه و به فرض محال هر اشتباهی،تقاصش مرگ نیس.

اینو مطمئنم...


آب بینی سرازیر شده اش را پاک میکند و به دنبال نحوه ی خوانده شدن وحشت میگردد.




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/06/05/24-مظلوم




25. حکمت طور

درخواست حذف اطلاعات
شاید اونقد بددهنی و عصبانیت و فریاد و تحقیر لازم بود تا دیگه بهش وابسته نباشم. #پی
شاید اون همه بی توجهی به معنای واقعی کلمه لازم بود تا بتونم کمتر دوسش داشته باشم. #ان
شاید لازم بود مس ه بشم تا بفهمم کی لیاقت بودن توی روزای خوبمو نداره. #عین #اس
شاید لازم بود وقتی که داشتم از فرط اندوه جون میدادم صدای خنده هاشو بشنوم تا بفهمم اون تو قلبم هیچ جایی نداره.
شاید لازم بود اونقد ضربه بخورم تا ببینم یو دارم که به دادم برسه تو این زندگی یا نه! #میم
+میگن آدمارو تو سفر میشه شناخت. من میگم آدمارو توی روزای سختتون بشناسید. کی موند؟ کی زخم زد؟ کی مرهم گذاشت؟ اینه که مهمه...



منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/06/24/25-حکمت-طور




26. مخاطبــِ ...

درخواست حذف اطلاعات
چرا نمیتونم بذارم اینقد عمیق مال دیگه ای باشی؟ چرا اصلا از اولش دوستت داشتم که حالا بخوام اینهمه جریحه دار بشم؟ قرار بود وبتو نخونم. خوندم و بدتر از اون کامنتاشو هم. ای کاش هیچ وقت ندیده بودمت و درست وسط زندگی و خاطرات خوب بچگی م نبودی. چرا نمیتونم کمتر دوستت داشته باشم؟ چرا همیشه داستان این شکلی بوده که باید من ی رو دوست داشته باشمو اون بی توجهی کنه و منــــِ خودآزار حریص تر بشم! چرا هرچی سعی میکنم نمیشه لعنتی؟ چرا اینقد اینروزا جریحه دار تو ام؟ چرا تو هم مث بقیه شدی؟ چرا اینقد با این حسی که بهم میدی اشکم میاد! دیگه وبتو نمیخونم تا زمانی که بخوام این شکلی بشم. همینو تمام!



+کاش میتونستم برم یجایی که هیچ و نشناسم اونجا. همچنین هیچ منو. فریاااااااد!




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/06/25/26-مخاطب-دار




27. خسته از حال

درخواست حذف اطلاعات
مینویسم که یادم بمونه چطور "خون به دل" شدم.
#نتایج #به_روز_رسانی #شلوغ_بودن
#شب_قبلش #نذارید_یه_نفر_دوبار_بهتون_بگه_دوستون_نداره #تو_نمیتونی! #تو_نمیفهمی! #تحقیر
+این آهنگه چقد مرهمــِ ... ++ "مغازه ی خودکشی" و "فرمین موش کتابخوان" رو هم تموم . "آ ین نفس" رو میخونم. +++به وقت رفتن!




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/06/25/27-خسته-از-حال




28. نتایج

درخواست حذف اطلاعات

آبرومو یدی...

بعد از اینکه فک هیچی قبول نشدم.

بعد از اونهمه خون دل.

خودم خوشحال شدم.

آنه اما گریه ش گرفت.

چقدر شکرت کنم بابت فرشته هایی که دورم ن؟

ایی که وقتی از فرط اندوه و بغض نمیتونستم حتی حرف بزنم منو شنیدن.

خدایا شکرت!:)




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/06/25/28-نتایج




20. ایندفعه سفارشی ش!

درخواست حذف اطلاعات

در ادامه ی پست قبل باید بگم که از اونجایی که اون زمان سرما خورده بودمو ضد حساسیت که قرصی بسی خواب آور است رو انداخته بودم بالا،بنابراین خوابم برد و صبح نرفتم پست و بسی کار خوبی هم بود!

چون حدودای ساعت 12 پست چی اومد و کتاب عزیزمو تحویل گرفتیم.

البته این برای من تجربه شد که وقتی طرف مقابل میگه کتابم کاملا نو هست،به هرحال کتاب دست دومه و انتظار کتاب نو نباید ازش داشت که بعدا بخوره تو ذوق آدم!

بعدم روز تولد "ف" و آنه رو با هم قاطی و فک تولد آنه یادم رفته.

در نهایت هم دیروز کادوی تولدشو براش پست !

با اینکه چند سالی میشه که از پست خیلی دور نبودم،ولی بسی اتفاق هیجان انگیزیه گرفتن چیزی از جناب پست چی!

ب هرحال.

دیروز هم برای اولین بار در سال جدید رفتم باشگاه و بشدت بدن درد گرفتم.

هوف!

+چون احتمال میدم آنه اینجارو بخونه،و از اونجایی که من با مامانش هماهنگ برای فرستادن کادوش که کاملا ایز طور بشه،این پست بعد از رسیدن مرسوله به مقصد منتشر میشه!:دی




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/04/31/20-ایندفعه-سفارشی-ش




21- تصرف عدوانی*

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/05/08/تصرف-عدوانی




22. کتابخون

درخواست حذف اطلاعات
"از قهوه ی سرد آقای نویسنده" که بگذریم،"زن زیادی"جلال آل احمد رو هم خوندم. اصلا به دلم نچسبید و تقریبا خودمو مجبور که بخونمش. برع "دشمن عزیز" از جین وبستر عالی بود! و بشدت جذاب! "تصرف عدوانی" رو اگه در حالی خارج از حال اونموقع م که توی پست قبلی بهش اشاره میخوندم،شاید میگفتم تلخ و نچسب! اما توی اون شرایط مثل یه آب کمی بود بر آتش زبانه کشیده ی دل من! بعدش "جاناتان مرغ دریایی" رو خوندم. کم بود خیلی. بد نبود. و الآن دارم "الیور تویست" رو میخونم! بسی جذاب. خیلی دوسش میدارم و فکر میکنم از مورد علاقه هام محسوب بشه. البته الآن حدودا یک پنجمشو خوندم. ولی کششی داره که سخته زمین گذاشتنش! این بود خلاصه ی تابستان تا الآن. البته "آن دختر قبلی" رو هم حدودا اردیبهشت یا داد خونده بودم. بعلاوه "خاطرات یک جراح بزرگ آلمانی"که تقریبا بلافاصله بعد از کنکور شروع شد. حیف که هنوز فرصت نشده درمورد فوق العادگی هاش بنویسم. حیف!



منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/05/13/22-کتابخون




18. روزای تابستونی*

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب



منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/04/25/روزای-تابستونی




18. روزای تابستونی*

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب



منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/04/25/روزای-تابستونی




19. پست پیشتاز!

درخواست حذف اطلاعات

جریان از این قرار بود که اونموقع که من دانشجو بودم،یه کت به نام "سرطان امپراطور بیماری ها"رو از کتابخونه ی خودمون که علوم پایه بود امانت گرفتم.

بعدش کتابخونه ی پرستاری هم این کتابو داشت.درواقع این کت که دست من بود،توی هیچکدومشون ثبت نشده بود!

درواقع هردو کتابخونه این عنوان کتابو داشتن؛ولی شماره ای که من امانت گرفته بودم،توی سیستم هیچکدوم ثبت نشده بود.

در نتیجه کتابو به هرجا که میخواستم تحویل بدم،میگفت مال ما نیست!(برای تمدید و اینا)

آ ش متصدی کتابخونه بم گفت این کتابو ببرو هروقت خوندی بیارش.(بدون توجه به زمانو ثبت توی سیستم.چون اصلا ثبت نشده بوده گویا!)

منم آوردمش خونه.منتها اونقد که جذاب بود همون موقع دلم نیومد بخونمشو بعدم که کنکورو اسباب کشی و رفتن ته کارتون کتابا.

بعد کنکور که کتابامو درآوردم،اینم سردرآورد.

منتها من دلم میخواست هایلایت کنمو چندبار بخونم.

که با کتاب امانتی نمیشد.

تا همین الآنشم زیادی پیشم مونده بودو من الآن رسما دیگه دانشجوی اونجا نبودم شاید!:|

از اونجایی که کتابفروشی پیشمونم نداشت و حدس میزدم کتاب کم ی باشه،یه سرچ و دیدم بعله!

چهل هزار تومن تشریف دارن ایشون.

تصمیم به یده شدن کتاب دست دوم گرفته شد.

از اونجایی که کت که کم یابه،دست دومش کم یاب تره،تصمیم گرفتم اینترنتی ب م.

از سایت گاج مارکت یه نفرو پیدا ک اهل ایلام بود.

قبول دارم که خیلی بی احتیاطی طی این روند ید.

ولی خب کلی چیزم یاد گرفتم.

بزور بیست تومن برای کتاب و پنج تومن برای پست واریز به ک ون.

بعدش ایشون بجای استفاده از پست سفارشی که من پیشبینی کرده بودم و از توی سایت دیده بودم هزینه شو،از پست پیشتاز استفاده ک قیمتش حدود دو برابر بود!

منم گفتم که خب این اشتباه شما بوده!

من باید چیکار کنم؟

خداخیرشون بده که از بقیه ش گذشتن و فقط گفتن :بخوان و یاد بگیر و لذت ببر.

خلاصه از اون روز فرستاده شدن کلی بیقرار بودم و حواسم بود ک حتما یه نفر صبح ها توی خونه و بیدار باشه.

امشب نگرانی م بیشتر شدو با اینکه ع رسید درست شمارشو نشون نمیداد،همونی که میدیدمو حدس میزدمو وارد و دیدم نوشته به علت شناخته نشدن نشانی گیرنده،برگشت خورده!

اولش ک داشتم سکته می .

چون فک می برگرده بره ایلام دوباره کتاب عزیزم!

و بازم مجبور ب مکاتبه با اون آقا باشم که یوقتایی هم پیام های منو سین میکرد و جواب نمیداد!:|

بعدش فهمیدم که چند روزی توی اداره ی پست میمونه مرسولات گویا.

تقریبا با شناختی که از خودم در طی این سالیان دراز پیدا ،میدونم خوابم نخواهد برد تا چند ساعت دیگه که اول وقت پاشم بره اداره ی پستی که فقط منطقه شو میدونمو امیدوار باشم که ان شاالله بدون مشکل و معطلی کتابمو بهم بدن.

و ببینم چرا این آدرسو ک قبلا براش چیزهایی فرستاده شده بود رو نتونسته بودن "بشناسن"!

اینم پروژه ی ید کتاب من!

تا سایر "اولین تجربیات"زندگی بزرگسالی،بدرود!


+پینوشت:من بارها ید پستی کرده بودم.ولی از سایت یا مجله آنلاین و ...

این اولین ید من از یه فرد عادی شبیه خودم بود.

از این لحاظ گفتم "اولین"!


++امروز مامانش زنگ زد بهم.فک می دیگه بهش نمیفکرم.

ولی چطور میتونم!

دلم براش تنگ شد...

گرچه ایندفعه به هیچ وجه قصد معذرت خواهی و منت کشی و اینارو ندارم!

#مخاطب_یک_موجود_مونث_هنرمند_است_.




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/04/27/پست-پیشتاز




19. پست پیشتاز!

درخواست حذف اطلاعات

جریان از این قرار بود که اونموقع که من دانشجو بودم،یه کت به نام "سرطان امپراطور بیماری ها"رو از کتابخونه ی خودمون که علوم پایه بود امانت گرفتم.

بعدش کتابخونه ی پرستاری هم این کتابو داشت.درواقع این کت که دست من بود،توی هیچکدومشون ثبت نشده بود!

درواقع هردو کتابخونه این عنوان کتابو داشتن؛ولی شماره ای که من امانت گرفته بودم،توی سیستم هیچکدوم ثبت نشده بود.

در نتیجه کتابو به هرجا که میخواستم تحویل بدم،میگفت مال ما نیست!(برای تمدید و اینا)

آ ش متصدی کتابخونه بم گفت این کتابو ببرو هروقت خوندی بیارش.(بدون توجه به زمانو ثبت توی سیستم.چون اصلا ثبت نشده بوده گویا!)

منم آوردمش خونه.منتها اونقد که جذاب بود همون موقع دلم نیومد بخونمشو بعدم که کنکورو اسباب کشی و رفتن ته کارتون کتابا.

بعد کنکور که کتابامو درآوردم،اینم سردرآورد.

منتها من دلم میخواست هایلایت کنمو چندبار بخونم.

که با کتاب امانتی نمیشد.

تا همین الآنشم زیادی پیشم مونده بودو من الآن رسما دیگه دانشجوی اونجا نبودم شاید!:|

از اونجایی که کتابفروشی پیشمونم نداشت و حدس میزدم کتاب کم ی باشه،یه سرچ و دیدم بعله!

چهل هزار تومن تشریف دارن ایشون.

تصمیم به یده شدن کتاب دست دوم گرفته شد.

از اونجایی که کت که کم یابه،دست دومش کم یاب تره،تصمیم گرفتم اینترنتی ب م.

از سایت گاج مارکت یه نفرو پیدا ک اهل ایلام بود.

قبول دارم که خیلی بی احتیاطی طی این روند ید.

ولی خب کلی چیزم یاد گرفتم.

بزور بیست تومن برای کتاب و پنج تومن برای پست واریز به ک ون.

بعدش ایشون بجای استفاده از پست سفارشی که من پیشبینی کرده بودم و از توی سایت دیده بودم هزینه شو،از پست پیشتاز استفاده ک قیمتش حدود دو برابر بود!

منم گفتم که خب این اشتباه شما بوده!

من باید چیکار کنم؟

خداخیرشون بده که از بقیه ش گذشتن و فقط گفتن :بخوان و یاد بگیر و لذت ببر.

خلاصه از اون روز فرستاده شدن کلی بیقرار بودم و حواسم بود ک حتما یه نفر صبح ها توی خونه و بیدار باشه.

امشب نگرانی م بیشتر شدو با اینکه ع رسید درست شمارشو نشون نمیداد،همونی که میدیدمو حدس میزدمو وارد و دیدم نوشته به علت شناخته نشدن نشانی گیرنده،برگشت خورده!

اولش ک داشتم سکته می .

چون فک می برگرده بره ایلام دوباره کتاب عزیزم!

و بازم مجبور ب مکاتبه با اون آقا باشم که یوقتایی هم پیام های منو سین میکرد و جواب نمیداد!:|

بعدش فهمیدم که چند روزی توی اداره ی پست میمونه مرسولات گویا.

تقریبا با شناختی که از خودم در طی این سالیان دراز پیدا ،میدونم خوابم نخواهد برد تا چند ساعت دیگه که اول وقت پاشم بره اداره ی پستی که فقط منطقه شو میدونمو امیدوار باشم که ان شاالله بدون مشکل و معطلی کتابمو بهم بدن.

و ببینم چرا این آدرسو ک قبلا براش چیزهایی فرستاده شده بود رو نتونسته بودن "بشناسن"!

اینم پروژه ی ید کتاب من!

تا سایر "اولین تجربیات"زندگی بزرگسالی،بدرود!


+پینوشت:من بارها ید پستی کرده بودم.ولی از سایت یا مجله آنلاین و ...

این اولین ید من از یه فرد عادی شبیه خودم بود.

از این لحاظ گفتم "اولین"!


++امروز مامانش زنگ زد بهم.فک می دیگه بهش نمیفکرم.

ولی چطور میتونم!

دلم براش تنگ شد...

گرچه ایندفعه به هیچ وجه قصد معذرت خواهی و منت کشی و اینارو ندارم!

#مخاطب_یک_موجود_مونث_هنرمند_است_.




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/04/27/پست-پیشتاز




9. ولنخاک!

درخواست حذف اطلاعات
از بچگی میگفتم میخوامت.
اما اونموقعا فقط میگفتم.
و انگاری نمیفهمیدم دقیقا چیو میخوام!
بزرگ و بزرگ و بزرگتر شدم.
اما حالا انگاری میترسیدم.
یه ترس همراه با شرم بود انگاری که حتی پیش خودمم دیگه خواستنتو تکرار نمی .
تا اینکه درست نوزده سالم بود که با تمام وجودم حست .
نفهمیدم چجوری و از کی.
اما دیگه نمیتونستم بدون تو و فکرت و امید رسیدن بهت نفس بکشم.
زندگی م یه شکل دیگه ای شده بود.
دیگه چیزای تکراری،حوصله سر بر نبودن.
اما همچنان تو قلبم بودی فقط.
نه میخواستم به ی بگم که تمام قلبم از تو پره و نه وقتی ازم میپرسیدن تمایل به جواب دادن داشتم.
تو برام یه انگیزه بودی که هرروز صبح از خواب پاشم.
و هرشب خوابم نبره از شوق رسیدن بهت.
فکر می که رسیدن به تو عه شروع رسیدن به اون هدفی که براش آفریده شدم.
هنوزم همین فکرو میکنم.
رهات و به وضوح دیدم که روحم لحظه لحظه چروکیده و چروکیده تر شد.
اما
چقدر طولانی شده این فراق عزیزِجانم...
و چقدر بیتابم برای نفس کشیدن در هوای تو.
ممنونم که اولین معنا دهنده ی منی.
و ممنونم که هستی تا حس کنم زنده ام.
میدونم که اگه تو رو از زندگیم بگیرم،هیچیــــِ هیچی تهش نمیمونه.
هیچی!
بمون برام.
همین!:)

+پینوشت:اگه فکر کرده باشید که این "عزیزِجان"یه شخصه،باید بگم سخت در اشتباهید.
:دی

++پست غمگین نیست اما باید بنویسم که نذاشتن ببینمش تا وقتی که رفت.
هنوزم باورم نمیشه...

+++مگه میشه با اینهمه آنتی بیوتیک و درحالیکه همین هفته ی پیش سرماخورده بودم،بازم سرما بخورم؟
اونم به این شدت!
اصن نمیتونم نفس بکشم.
فک کنم بخاطر خاکی-چیزی باشه.
حالا خوبه من خونه بودم.
بیرون میرفتم احتمالا هایپو ی میشدم!:دی



منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1396/11/25/ولنخاک




10. خیانت،محاله! *

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب



منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1396/12/15/خیانت،محاله




11. هم دُرد

درخواست حذف اطلاعات

در کشاکش رفتن و نرفتنم.

نمیدونم چرا ولی موضوعو به آنه گفتم یکم شو.

و به شارل.

چرا؟

نمیدونم!

شاید نیاز به همدردی داشتم.

دلم میخواست یکی بدونه چی داره بهم میگذره.

هیچوقت حرفایی که آنه بهم میزنه از اینکه چقد قدرت تحمل و درک دیگرانو دارم و اینکه چقد سروایو شده هستمو هیچ بهم نگفته.

چون تمام ماجرا رو فقط اون میدونه.

من یه قربانی بودم یا نه رو بیخیال.

مهم اینه که نمیخوام یه قربانی باشم!


پینوشت:ایکاش بفهمیم که با کی درد دل میکنیم و چه تاثیرات وحشتناکی ممکنه روی اون طرف بذاریم با گفتن این حرفا.

ایکاش نریم اذیت و آزارهایی که شاید شدیمو دلخوری هامونو از ی،پیش "عزیزش" بگیم.

چون اون طرف اگه مث من باشه،بخاطر احترامم ک شده سکوت میکنه و لبخند میزنه و توی دلش هزااااار بار میمیره.

شنیده بودم که مثلا نباید با بچه ها درد دل کرد.

ولی فک میکنم هر ی و توی هرسنی که باشه،ممکنه نتونه پذیرنده درد دل ما باشه.

برای خالی شدن خودمون یکی دیگه رو لبریز نکنیم...

ایکاش!




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/02/01/11-هم-درد




وقتش!

درخواست حذف اطلاعات

امروز بعد از مدتی اومدم بلاگ.

آ ین پست یکی از وب هایی ک دنبال میکنم،مربوط به فارغ حصیلی شون بود.

تا اونجایی ک یادمه سال تولدمون مشترک بود.

ولی نیمه اول یا دومشو نمیدونم جدا!

یکهو به خودم اومدم.

همین چند روز پیش بود که برای "م" یه خانومی زنگ زده به من برای تحقیقات که حالا شرحش مفصله و بعدا مینویسم.

اما من و اون با هم بودیم.

چی شد که اون الآن یه خانوم ه در شرف ازدواجه و من یه دانشجوی انصرافی که میخواد کنکور بده و مرتبا در حال وقت تلف ه و چشمشم آب نمیخوره که یکمی جدی بگیره اطرافشو!

حتی خودمم دیگه از دستم در رفته حرفایی که بهم گفتنو که چرا موندیو اینارو ببین همون سال اول رفتنو کلی از تو جلوترنو اینا.

نمونه ی بارزش امروز و توی بیمارستان و توسط پدرجانم که حداقلش کمتر توقع دارم از اون این چیزارو بشنوم.

ولی واقعا چیکار من توی این چهارسال؟

چهارساله که بجز یه نیمسال وسطش همش توی هول و ولامو میخوام کنکور بدمو استرسو مهمانی نرفتن یا رفتن با عذاب وجدانو ترس ندیدن بچه های هم دوره ای یا معلما یا اینکه ی ازم بپرسه دانشجوی چی هستیو اینا.

همش دیدن بچه های دیگه و فکر به اینکه چقد قوی و خفنن!

همش نشنیده گرفتنو نادیده گرفتنو...

لعنت به همه شون!

و خودم...

که چقد و چقد کابوس دیدمو میبینمو موهای قشنگمو که اصلا بلند بودنشونو یادم نمیادو همش مانتو راحتو شلوار راحتو کفش اسپرت برای رفتن به کلاس و نداشتن سوند کلود عزیزم برای سالیان دراز!

حالم از هرچی جو کنکورو بچه کنکوریو کلاس کنکوریو و آموزشگاه و و هرچی که بش مربوط بشن بهم میخوره.

از قلمچی بخصوص.

از اینکه نمیتونم با خیال راحت "بفهمم"و همیشه باید به خودم بگم که چون این نکته تو کنکور مهم نیس پس بیخیال فهمیدنش.

یا جواب داده شدن به سوالام به بدترین صورت ممکن.

بس نیست؟

بقول دوستم اینا همه هزینه س!

که هیچکدومو نمیبینم...

وقتش نشده به خودم-و نه هیچ دیگه ای-ثابت کنم که ارزششو داشت اینهمه تحقیرو تحملو هزینه؟





منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/02/22/وقتش




"ایکاش طور"

درخواست حذف اطلاعات

کاش بیاد وقتی که دوباره حالم خوب شه.

حال همه ی ما...

#قدیما




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/02/25/کتابخونه-طور




14- گیجی

درخواست حذف اطلاعات

وی حال یک تصمیم قطعی میگیرد که دیگر دلبسته ی هیچ و حتی نا ی نشود!

و چقدر گذر از این مرحله برایش سخت بود.

درحالیکه از سرگیجه و حال بد و صداهایی که در سرش می آید کمی میترسد،

گیجی را به فهرست بدترین ها اضافه میکند.

کنار بیقراری.

و به راهش ادامه میدهد...


+دیروز بهم گفت تو امید تولدش بودی.

اگه نبودی تولدی هم در کار نبود.

و چقدر خوب بود حس گفته شدن این حرفا.


++ ب یه گز دادم به یکی از این بچه های کار.

همون هایی که شاید خیلی وقت ها نادیده شون میگرفتم.

چقدر کوچیک بود.

شاید کمتر از 7سال!

و چقد حس تشکر ش خوب...

پینوشت:من هیچوقت به حرفش گوش ن و عادت شیرینی دادن به بچه هارو ترک ن .

چرا باید بخاطر احتمال بسیار کوچولوی اینکه شاید شیرینی بپره تو گلوش یا هرچی،اینکارو نکنم؟





منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/03/09/14-گیجی




15- حسن ختام

درخواست حذف اطلاعات

حداقلش این بود که فهمیدم دوستای واقعی کیان.

و کیارو باید بالا بیارم!




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/04/09/15-حسن-ختام




16. سی ام دی

درخواست حذف اطلاعات
خواب بودم.
هروقت توی خونه تنها باشمو بخوام بخوابم،همه ی چراغارو خاموش میکنم.اون روزم همین کارو کرده بودم.
غروب که بیدار شدم خونه خیلی تاریک بود.هنوز هیچ خونه نبود.
یه پیام اومد؛
:((فردا میری مراسم؟))
بهت زده زنگ زدم بهش که مراسم؟چه مراسمی؟
و جواب نمیداد.
و جواب نمیداد...
میتونستم حدس بزنم که چی شده.اما مغزم قبول نمیکرد که همچین اتفاقی بتونه بیفته.

چند روز قبل:
حالش بد بود.
سرطان برای خانواده ما چیز جدیدی نبود.اصلا نبود!
یه شب قبلنا،روز سی ام دی رفته بودیم خونشونو همون شب گفت چون امشب تولدمه،بریم بیرون بهتون ساندویچ بدم.
از اونموقع به بعد هیچوقت روز تولدشو یادم نرفته بود.
سی ام دی ماه اون سال هم زنگ زدم بهش که تولدشو تبریک بگم.
یادم نیست دقیقا کجا بود.انگاری توی هواپیمایی-جایی.
نمیتونست حرف بزنه.گفتم گوشی رو بگیره کنار گوشش و وقتی حرف زد،دیگه اون صدای قشنگی نبود که عاشقش بودم.
به زور بغضمو خوردمو بهش گفتم ان شاالله خوب میشی با هم میریم بیرون...

هنوزم چند روز قبل:
داداشی اومد دنبالم کلاس.
شب بود و دیروقت.
گفت میخوای بریم ببینیش؟
گفتم نه.
میخوام تصویرش تو ذهنم همونی که بود،بمونه.


اون روز عصر و بعد از اون پیام:

به اون یکی داداشم زنگ زدمو گفت آژانس بگیرو بیا.
حالش خوب نیست.
همون دروغ قدیمی!
"حالش خوب نیست!"
فهمیدم که تموم شده...
و نمیدونستم بابا کی میخواست به من بگه و چرا تا الآن منو بی خبر گذاشته بود.
توی آژانس گریه .
خیلی زیاد.
وقتی رسیدم دم خونشون هنوز باورم نمیشد.
اما مجبور بودم باور کنم!
یه پیام برای بابا فرستادم.
و رفتم تو.

:((من با آژانس رفتم خونه ی "س".بهم زنگ نزن چون جواب نمیدم.))
پینوشت:اینو همون سی دی پارسال نوشته بودم. اینکه چرا اینهمه بعدش منتشر شد رو خودمم شاید نمیدونم!




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/04/18/30-دی




17. سامر تایم بالا ه!

درخواست حذف اطلاعات


پستی که نشد.




در مورد این باید بگم که تهش چند ثانیه تونستم دوام بیارمو بعدش پستو پاک .

هرچند کلی آدمو بعدش آنفالو ،ولی اینستا همونی که بود ک نه تنها دوسش نداشتم،بلکه حال و احوالمو بد میکرد.

فک ک اون نه تنها چیزی بهم اضافه نمیکنه،که کم هم میکنه!

و بنابراین پاکش و از این بابت بسی خوشحالم!




سامر تایم...



من عاشق این استیکر کیبورد های رنگی رنگی ام!

خیلی خوبن.

انگاری مثلا اون وسیله نو میشه کاملا برای آدم.

هرچند ردیف بالاشو مجبور شدم با این قیچی طرح دارا یکی یکی کوچیک کنم،ولی خیلی خوب شد!

این قیچی ها برای منی که مشکل جدی ای در صاف ب دارم بسی مفیدن!:دی

+کتاب سمت راست،کتاب فوق العاده ای ست که تقریبا وسطای رو به آ اشم و بیشتر این مقدارم توی مترو و قطار خوندم!

این سومین کتاب غیر درسی امساله.

اون دوتای دیگه م "the before" یا همون "آن دختر قبلی" بود که اینو قبل کنکور خوندم و توی دورانی که بشدت دچار بحران بودم و هیچ چیز بجز کتاب خوندن آرومم نمیکرد.

و بعدی "قهوه سرد آقای نویسنده" بود که باید بگم این یکی رو هم کلی ازشو توی مترو خوندم و اونقد آ ش جذاب بود که دعا می ک فقط نرسیمو من بتونم بفهمم ته ش چی میشه.

البته از اون جایی که من از داستانای عشقی تنفر بسیاری دارم،خیلی دوسش نداشتم.

ولی خب در کل برای من معمولی بود.

از این لحاظ که آ ش میفهمی همه چیز دقیقا برع چیزیه که خواننده فکر میکنه و قابل پیشبینی نیس،خوبه.

++دلم یه مسافرت تنهایی میخواد.یه جایی که یه مدت فقط خودم باشم.

بدون بقیه و فکرشون.

+++دارم یاد میگیرم که وقتی بهم بی مهری شد،رها کنم.

کاری که هیچوقت نکرده بودم...




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1397/04/19/17-سامر-تایم-بالاخره




5. مشتق!

درخواست حذف اطلاعات
دیروز بعد از ظهر خواب بودم که یکهو چشمامو باز میکنم به داداشم که مشغول کار خودش تو اتاق بوده میگم:ازش مشتق بگیر!

میگه از چی مشتق بگیرم؟
جو نمیدم.
بعد ازم میپرسه بیداری؟
و من در کمال اعتماد به نفس میگم:بله!
بعدشم میگم:نه! ینوس بگیر!
و رومو میکنم اونور و به خوابم ادامه میدم.
:دی




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1396/10/26/5-مشتق




6. کوتاه از اکنون*

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب



منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1396/10/29/6-کوتاه-از-اکنون




7. شمارش مع

درخواست حذف اطلاعات
اینجانب احساس به فنا دادن آینده م بهم دست داده شدیدا!
بنابراین یکم کم پیدا بشم فک کنم...


پینوشت:
صداهایی که تو اتاق من میاد عبارتند از:
یک سگ که معلوم نیست دقیقا کدوم دیار خاموشانیه(*)و وقت و بی وقت بلند بلند واق واق میکنه.
یه کافه که از ظهر تا 12 شب آهنگ پخش میکنه.با صدای بلند!و مشکل من اینجاس که این آهنگا انقد معروفن که مغز من،منو ول میکنه اونو میگیره!:دی
ی ری دختر و پسر که 12 شب به بعد فک کنم توی حیاط همین کافه هه با هم حرف میزنن و من وقتی میخوابم حس میکنم کنار تخت من وایسادن و من جای اونا دعا میکنم که چیز نامربوطی نگن!:|
این یکی م که تازه همین امشب اضافه شد،یک پسری ست که بلند بلند داره واسه دوستاش خاطره ی کندو و عسل و اینا میگه!حس میکنم جفتم نشسته اصن.استغفرا...!:دی
بعدا اضافه :انقد به صدای جوشکاری و ساختمون سازیه عادت که یادم رفته بود اینو بنویسم!:دی


*دیار خاموشان همون بهشت زهرا،بهشت آباد،گورستان یا...(شما بش چی میگین؟)ست منتها در شعر حافظ فک کنم.قبلنا برنامه ی مشاعره که میدیدم اون جناب که از قضا فامیل اونم یادم نیس،یه بار با شوق و ذوق چنان اینو مطرح کرد که من گفتم حالا چی میخواد بگه!:|




منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1396/11/01/7-شمارش-معکوس




8. نصفه شبی نوشت

درخواست حذف اطلاعات
روزگاری داشتیم.
زبان میخوندیم.
مدرسه میرفتیم.
به فکر رویاهامون بودیم؛
اما نگرانشون نبودیم.
نمیترسیدیم از اینکه ی رو از دست بدیم.
و نمیگفتیم حالا درمورد من چی فک میکنه!
عجب روزگار خوشی داشتیم ما ...



منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1396/11/12/نصفه-شبی-نوشت




3. echo

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب



منبع : http://as-free-as-theocean.blog.ir/1396/10/23/3-Echo