بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

آرنور

آخرین پست های وبلاگ آرنور به صورت خودکار از بلاگ آرنور دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



جز و فس

درخواست حذف اطلاعات



برنامه این بود که به باغ یکی از دوستانم بروم.پیش خود گفتم موش و ادم های بک را ببرم .ا چند روز بود که هیچ نخوانده بودم.گذشته من و اموزش های پدرم و تجربه های یک دوست که 10 سال از خودم بزرگتر بود، من را تبدیل به "آتش کن" خوبی کرده بودند.میتوانستم در غیر ممکن ترین جاها و در نهایت کمبود آتش درست کنم.می دانم تداوم اتش کدام چوب بیشتر است و خا تر کدام داغ تر.خب اینم تبدیل شد به علاقه و استعداد من...که برای این جور جاها فوری صدایم میکنند : "ممد، اتیش رو راه بنداز" البته از این که به انبار چوب هایشان رحم نمی کنم کمی حساس اند. اما همیشه بهشان گفته ام :" هیچ وقت آتشت را به خاموشی نسپار"

اتش مرا جادو میکند.میتوانم ساعت ها به شعله ها نگاه کنم .می توانم نواها و ناله هایش رو به گوش جان بسپارم.می توانم بوی خا تر داغ را از چندصدمتری استشمام کنم.آه که صدای "فس و هیس" سوختن رطوبت چوب های تر ، "جز و تز" چوب های خشک و "هو هو" حرارت شعله ها چه نغمه های با معنایی را برایم میسازند.

حتی اگر من در زمان یونانیان باستان بودم ، از مخالفین سرسخت عقیده "اب، هوا ،خاک و اتش " میشدم.گرچه به ابن سینا که آتش و هوا را عنوان عنصر سازنده روح معرفی کرد احترام میگذارم.سخن را کوتاه کنم. آن همه وقت را انقدر با آتش و هیزم های نیم سوز و خیره گی هایم گذراندم که فقط توانستم از عهده پیش گفتار بر بیایم.اما از پیش گفتارش معلوم بود اثر ن است.یک اثر ناب کارگری




منبع : http://arnor.blog.ir/post/جز-و-فس




تصور کن

درخواست حذف اطلاعات

تصنیف "تصور کن" از جان لنون عزیزم.هیچ چیزی در وصفش ندارم.ببین ،فقط تصور کن...

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

تصور کن هیچ بهشتی وجود نداشت
آسان است اگر بخواهی
زیر پایمان هیچ جهنمی نبود
و بالای سرمان فقط آسمان بود
تصور کن تمام مردمان دنیا
فقط برای امروز زندگی می د
تصور کن هیچ کشوری وجود نداشت
تصورش سخت نیست
چیزی برای کشتن و کشته شدن وجود نداشت
و هیچ دینی هم نبود
تصور کن تمام مردمان دنیا
در صلح زندگی می د
شاید مرا خیال پرداز بخوانی
ولی من به تنهایی اینطور فکر نمی کنم
در آرزوی روزی هستم که تو نیز به ما بپیوندی
و دنیای همه ما یکی شود
تصور کن هیچ مالکیتی وجود نداشت
بعید می دانم بتوانی
حرص و طمع وجود نداشت و البته هیچ گرسنه ای
و انسان ها برادرگونه می زیستند
تصور کن تمام مردمان دنیا
تمام دنیا را با هم قسمت می د
شاید مرا رویاپرداز بخوانی
ولی من به تنهایی اینطور فکر نمی کنم
در آرزوی روزی هستم که تو نیز به ما بپیوندی
و دنیای همه ما یکی شود




منبع :
http://arnor.blog.ir/post/تصور-کن




جایی برای یک انزوای زیبا

درخواست حذف اطلاعات



بالا ه داره تموم میشه. نیمه ای از طبقه بعدی.چند ماه دیگر که اثاث کشی کنم به این اتاق، میتونم توش روز ها و ساعت ها دراز بکشم پیش خودم بگم: طرحشو خودم ریختم.پنجره هاش.جای تخت. جای کمد. جای کتاب خونه .تو اون گرمای تابستون خودم ماسه و سیمان رو ملات .اجر هاش رو خودم بردم بالا و گذاشتم تو دست بنا. سقفش رو با کمک به "پدرم و حبیب" زدم.گچ و گلش رو خودم درست .میتونم هی به پینه های دستمو هی به در و دیواراش نگاه کنم.یادم بیفته به حمالی هام .تشنگی هام و عرق ریختن هام.

چند ماه صدای شوخی ها و خنده هام با استا ها و کارگرها، با جسم و جونه آجرهای دیوار آمیخته شده. حرف ها و دردهای قشر کارگری و رعیتی ،بغض ها و ناله ها، در و دیوار اتاق رو آب بندی کرده.تا "یادم نره"،که بودم و که هستم.پدرانم که بودند .دوستانم و رفیقانم.تا هیچوقت وارد دنیای " آن ها " نشوم.میتوانم همه چهره هایم را در تمام سفیدکاری و نقش و نگارهایش ببینم.

بالکن دلبازش، مشرف به زیباترین قسمت های شهر هست.به کوچه های خاطراتم. یک پشت بوم کوچک را کنار بالکن در نظر گرفتم تا خشت و گلی اش کنم.اجاقی گلی برایش بسازم برای شبانه های زمستان. تا پیچش بوی خاک و نم و عطر آتش مستم کند.با داشتن سرویس و خواب و پذیرایی و آشپز خونه میتونم از این به بعد بسیار راحت تر مهمون بگیرم.

شاید این همان چند دیواری بود که میخواستم. یک جایی خیلی نزدیک و خیلی دور به خانواده.خلوت کده ای با دوستانم. میکده ای با هم پیاله هایم و سر آ جایی برای یک انزوای زیبا.




منبع : http://arnor.blog.ir/post/جایی-برای-یک-انزوای-زیبا




نبودن

درخواست حذف اطلاعات

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


با نگاه اول فهمیدم حالش بدتر شده.شب اولی که بعد از چهل روز دیدمش ، سرش رو گذاشت رو شونه هام گریه کرد.در این بیست سال گریه اش رو ندیده بودم تا بحال. با اون روحیه شوخ و لب خندون همیشگی،چجوری اشک میریخت.مرد خوشتیپ و خوش هیکل از غم خشک شده بود.موهاش به کل ریخته بود.انگار منتظر بود من بیایم و اشک هاش رو نشونم بده.ولی این دفعه نتونستم یه کلمه به زبون بیارم. من چم شده بود؟ منی که همیشه بودم. منی که چه ادم هایی باهام چه درد ودلایی می د. آدمایی ده سال حتی بزرگ تر از خودم.ادمایی که مردونگی شون زبون زد بود.زن و مر که فقط سرشون رو میذاشتن رو شونه های نحیفم و اشک می ریختن.صورتم خیس میشد و حالم از همه چی بهم میخورد.حتی خودم. ولی باز ارومش می . حالش رو خوب می .حرف هایی رو میدادم تحویلشون که نه میدونستم از دلم میاد یا از عقلم.اصلا انگار مال خودم نبودن.

ولی دیگه نمیتونم. دیگه نمی کشم انگار. کل کاری که اون شب تونستم م این بود که سیگار روشن نصفه ام رو گذاشتم رو لباش خودمم کز اون ور تر.انگار منم ادمم و کم میارم.خودم که هیشکی رو نداشتم. با ی هم از این همه راز و غم دیگران که رو دوشم بود حرف نزدم .تا سنگینی نکنه.اما حالمم از خودم بهم میخوره وقتی نمیتونم دیگه تکیه گاه باشم.دیگه نمیتونم مرهم باشم.از نبودنم متنفرم.

آ تنها دل من

آ خدا دل من

دلم تنگو دلم تنگ دلم با لاله همرنگ

بنالم تا بسوزه مگر بحال من دل سنگ

بنالم تا بسوزه مگر بحال من دل سنگ

زتنهایی مثال بیا بون دل من

سرا سر پرگل ماتمه یه زندونه دل من

چنان گیسوی سر در گم پریشونه دل من

دله من - منوچهر سخایی




منبع :
http://arnor.blog.ir/post/نبودن




سروش یک

درخواست حذف اطلاعات

+ این که چرا و چی شد که وسط خیابون بهم دست بند زدن مهم نیست.دست بند رو نامرد زد به موتورم. میخواست همه ببینن منو.زمستون بود. یه شال باریک سیاهی داشتم.پیچیدم دور دست بند و تکیه دادم به موتورم.خیلی زورش گرفت.بیسیم رو برداشت و گفت : سروش یک سروش یک : یک مورد اوباش با دو عدد نارنجک نیم کیلویی دستگیر شده و ...در اومدم گفتم : قربانت برم چرا عصبانی میشی ، سروش 1 رو به زحمت ننداز خودمون حلش میکنیم...خیلی بد نگام کرد.

یه نیم ساعت شد اومدن. یه چنتا از این ماشین های ناجا اومدن.قرار بود سروش 1 بیاد ولی دو و سه چهارم اومدن.قشنگ شلوار اماده خیس شدن بود (: انگار قاتل گرفته بودن. انداختنم تو سروش چندم و یه دو سه ساعتی بازیم دادند.ا شم بردنم یه جایی که به کلانتری مملکت ی نمیخورد.گفت اونایی که مشارکت دارن و فرار رو لو بده. خواستم بگم : تا م نیاد صحبت نمیکنم. گفتم این احمقا شاید زیاد اهل نباشن و بکشنم (: خلاصه رو دادم جلو با ابهت گفتم : ببین ، اگه فکر کردی یه اسمم بهت میدم خیال کردی .

خلاصه نفهمیدم چیشد ،صدای چک و فریاد و تهدید و کتک کاری تو ذهنم مونده فقط. روز بعدش یه سی چهل تایی رو لو داده بودم (: از جمله بابام.بهم گفت : من که اصلا شهر نبودم این چند وقت... ولی خب این زیاد لو دادن ها و متهم های زیاد اعتراف رو بی معنا کرد و ی گرفتار نشد (:


+پدر بابام یه هشتاد سالی بیشتر داره.با کلی خاطره و تلخ شیرین.جدا از اون، خنده بی نهایت جالبش روده ادم رو میکنه میبره اون ورتر (:تعریف می کرد امروز ، میگفت ، قدیما ، به رسم احترام پسر ها سیگار رو برای پدر اتیش میزدند.ب سیگارو که میذاشتن رو لب تا روشن شه ، تو این حین یکی دوتا کامم از سیگار میگرفتن.سیگارم اون روزا قرب داشت اخه. ولی از بین بچه ها ،پدرت یکاره بلند میشد سیگارو میذاشت لای لبم ،کبریت می زد زیر سیگارم تا یه وقت پکی نزنه... یادم افتاد به چند روز پیش که بابام خیلی تو فکر بود.انقدری که صداشم میکردی نمی گرفت. خواستم برم بش بگم سیگار میخوای بابا؟

خوب شد نرفتم و گرنه کتک مفصلی در انتظارم بود (:





منبع : http://arnor.blog.ir/post/سروش-یک




هفت جادویی

درخواست حذف اطلاعات


این برد "دو بر یک" مقابل یوونتوس خیلی بهم چسبید.بهترین خاطرات تماشای فوتبالم با حضورش تو منچستر یونایتد بود.کریس رونالدو رو میگم. اما با خوشحالی بعد از گلش تو تورین یوونتوس، یادم به اشک های دیوید بکام بعد از بازگشت به رافورد و تعصب اریک کانتونا افتاد.تو هیچ وقت به شماره هفت جادویی منچسترم هم نزدیک نشدی.امیدوارم در " تورین " هم "هو" بشی.




منبع : http://arnor.blog.ir/post/هفت-جادویی




پاپیون

درخواست حذف اطلاعات


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

به درک که نخواست.حالم از روابط خونی بهم میخورد. مطلقا قصه است و بس.خاطرات بچگی که دنباله نداشته باشد همه اش دروغ است.شاید بگویید همین پست معرفی بود.اما نه ،این ها فقط نوشتک های من است.

انگار تیرگی روابط باطنی ما تمامی ندارد.هرچه میخواهم تجلی بهترین خاطرات کودکی ام را در لحظه های الانم با او ببینم نمیشود.خواهر بزرگم را میگویم.من هیچ وقت زیاد به ی معرفی نمی کنم. یا هر ی رو به هر ی حداقل. شاید به علاقه عجیبم به هایم و بی عاطفگی طرف های مقابلم بر میگردد. خودش اومد پیشم. گفت میخوای به یاد قدیما ببینیم. درونم غوغا شد.گفتم باشه .قرار بیرونم رو کنسل . گفت ی بذار که تا بحال ندیده ای. گفتم پاپیون رو ببینیم با بازی استیو مک کویین و داستین هافمن. خوش ساختیه ساخت 1973. رنگیه. میدونستم با های سیاه سفید حوصله برم حال نمی کنه.بارها پاپیون رو دیده بودم.ولی نم پس ندادم.انگار باز بار اولم بود.

رو گذاشتم.شاید از 231 دیالوگ فقط 42 تا رو متوجه شد.ا سرش تو گوشی بود.تو اون عفریته.تو اون عفونت روح.تحمل .عرق سرد بر تموم بدنم نشست. تا ا تاب اوردم.گفتم شاید سکانس ا و موسیقی اش (که برایتان گذاشتم) نظرش را جلب کند.اما نکرد. میخواستم بهش بگویم این همان موسیقی است که وقتی بچه تر بودیم در کل یون اثار بی کلام بارها گوش میدادیم و لذت می بردیم.میخواستم از برایش بگویم.از سکانس ا .از ارزش والایی که در سکانس پایانی نهفته بود.از ازادی. از انسان ازاد. از جنگ برای برای رسیدن تا ا ین نفس.از بالا و پایین شدن نت های موسیقی پاپیون. از جنگ برای خوب رابطه برادر خواهری.اما نخواست...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------




منبع : http://arnor.blog.ir/post/پاپیون




کلوخ چشم دار

درخواست حذف اطلاعات

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

سلام. یه مدت خیلی کمتر فعالم. هیچ دلیل خاصی هم نداره جز عدم دسترسی مناسب به نت و وبلاگ.با زیاد نوشتن مخالف بودم ولی چون یکم نیستم این پسته زیاد طولانی شد.سعی تلخی پست های قبل رو هم شیرین کنم.

پشت سر :

خب، این تابستون هم تموم شد. درسته تابستون دوست نیستم و بیزارم از گرما،اما با تموم زیبایی هاش تموم شد.از لحاظ کاری خوب بود.نیمی کارخونه و نیمی هم بنایی بودم.کشاورزی های وقتم خوب چسبید بهم. با اینکه شرمنده تک تک درختا هستم بابت کم کاری تو هرس و زدن هرز علف های اطرافشون .باید ببخشن که با کرمای لعنتی تنهاشون میذارم و موقع آبیاری اونقدر غرق فکر میشدم که گاهی آب رو از دست میدادم.زمستون که اومدم جبران میکنم حتما.

لعنت که یه چندتایی بیشتر ندیدم.چندتاش وسترن بود."یه زندگی من" از جان لوک گدار که دوسش داشتم ولی نفهمیدمش.دوتا از آنتونیونی که یکیش رو دوست داشتم. و دوتا عالی ایرانی یکی از شهید ثالث و یکی از داریوش مهرجویی. کتابم که هیچی نتونستم بخونم .

از کارهایی که و کمک های پدر گرام ، یه تومن و خورده ای ته تابستون موند برام.خورده اش که رفت پای بدهی ها و مصارف روزانه.400 تومن دادم کتاب جهت توشه زمستونی. 500 هم دادم هزینه خوابگاه مثلا تی.که لعنت به کل ت و نظام و سیستم اموزشی. مخصوصا اداره امور دانشجویی که واریز وام رو میذاره برا پس مرگ من .غذا هم که شده دستی 1500

به خانواده که خیلی بهتر از قبل رسیدگی .با مادرم رفتم این ور اون ور و زیاد باهاش حرف زدم.با تموم تنبلیه تن ،پدرم رو نذاشتم تنها عرق بریزه. آبجی کوچولو رو زیاد خندوندم.ابجی بزرگه هم گرچه جوابم "نه" بود،ولی هنوز به اندازه قبل که دوستش دارم! براش 5 تا کتاب مورد علاقشو یدم. وقتای تلخ و شیرینی رو با دوستام گذروندم.در بیان هم دوستان تازه و خوب پیدا .

پیش رو :

شبی که قراره فردا سوار اتوبوس لعنتی بشی انگار ... بله حسی عجیبی از شادی و غم هست که نمیتونم فعلا کلمه ای براش پیدا کنم. ولی وقتی بعد از اتوبوس عوض ها و کل کل با راننده های تا ی و کشیدن این چرخ دارای لعنتی تو خیابون ها با اون صدای شومش، توی شهر غریب خودتو میبینی این کلمات در خوره حس ادمیست: یک فلک زده بی جا و مکانه گیجه دور افتاده (: که میرسی به خوابگاه ...

باز اغاز فصل سرد و تجدید دیدار با دوستانی یک دل از نقاط مختلف این مرز و بوم.چایی تو کتری .نسبت لیوان به نفرات دور کتری، یک به سه.کاغذ به جای دست گیره.چنگال های آماده بالای سر ماکارونی.ابتکار با تخمرغ.قرض روغن. سرقت از سلف.پخش سیگار وگشنگی ها گشنگی ها گشنگی ها.پخش همزمان شش نوع سبک موسیقی با صدای بالا در اتاق.از ورق به پی اس و از پی اس به شطرنج .کشتی و زور آزمایی های ناعادلانه. غم کافور.با کل انداختن.کینه ورزی به دفتر نهاد.سیگار های یواشکی و چشم به چشم شدن با بی مهرترین دختر . خواب رفتن سر کلاس شه دقیقا موقع حضور غیاب.مثله بز دینامیک ماشین رو نگاه . مثله "کلوخ چشم دار" سر کلاسا، به نوشته های عجیب روی تابلو خیره ماندن.سیاه تشک تخت خواب از افقی بودن زیاد.با تخت پایینی از سینما گفتن.با تخت اونوری از کتاب ها حرف زدن.اونور تر با خوش سلیقه ای مدام ویگن و حسن گل نراقی گوش دادن.اون وسط اتاق با دوست عزیز کف خو ، از فقر و بدبختی های مشترک سخن گفتن . با اون یکی از تسلا و فارادی گفتن.دیگری رو به پشت خوابگاه بردن (: و در تاریک به تماشای ستارگان نشستن.کرم ریزی و قانون شکنی ها.بحث و جدال های عقیدتی همراه با خشونت گاها .با شوخی و شبانه ی و دیگرآزاری ها ،هیجان ها .در یه کلام رفتن به سوی دوستان و هم بالشت هایی یک دل ...

امیدوارم در فصل سرد ،دلتون گرم باشه (:




منبع :
http://arnor.blog.ir/post/پس-و-پیش




اجباری

درخواست حذف اطلاعات
سلام
بعد از یک ماه و وسطای هفته میخوام بازگشت کنم به شهری که دوستش میداشتم.قرار نبود به این زودی ها برگردم اما حال بد برادرم و تنهایی روز افزونش ، انتظار مادرم برای تنها پسرش ،دلتنگ بودن خواهر کوچولوم و به تنهایی ش ته شدن پدرم زیر بار مشکلات ، مرا میطلبند.نه که انقدر ادم موثری باشم ،ولی یک حضور خالی هم گاهی معجزه میکند.
می گویند غربت کافیست. ا پسر جان ،سربازی هم که بخدمت رفته بعد از چهل روز بهش مرخصی اجباری می دهند.از پادگان بیرونش میکنند. با خود میگویم به راستی سماجتم از چیست ؟جواب این سوال خود پستی طولانی خواهد شد. دلتنگ نیستم و به سفتی تخته سنگی ام ؟ نه.دلم برای رنگ افتاب برده در خونه مون هم تنگ شده. اما پاسخش باشد برای بعد...
خب امیدوارم ح ون خوب باشد.در باب گفته ام "دلتون گرم در فصل سرد " مقصر درجه هوا من نیستم.این چند سال پاییز ها عرضه سرد شدن به مانند سال های قبل رو ندارن.زیاده روی نمیکنم ولی آبان قدیم ها اندکی سردتر بود.
تا ا هفته شاید جور شد چنتایی پست گذاشتم.اگه نرخ رفت بالا بذارید روی حساب عقدگی ناشی از نبودن .ولی اول باید دونه دونه پست هاتون رو بخونم.بدجور دلم واسه کامنت گذاشتن تنگ شده (: یه هدیه هم دارم برای بعضی دوستان که نمیدونم اسمش هدیه هست این روزا یا ادای دین ولی بعدتر ها ارش خواهم گفت.


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.




منبع :
http://arnor.blog.ir/post/اجباری




این دو روز

درخواست حذف اطلاعات


قرار بود تا غیبت بعدی ام بیشتر پست بذارم ولی خیلی حرف داشتین که نمیتونستم ازشون ساده بگذرم.خب تقریبا چهل روز حرفتون که روی هم جمع شده بود رو خوندم.بسی لذت بردم و به فکر رفتم و ...این دو سه روز که گذشت جالب بود ، تو چند کوتاه اش میکنم
اول : جوری صحنه سازی کرده بودم برا خانواده که من چند ماه از بر نمیگردم.پریشب که رسیدم دیدم ی خونه نیست. رفتم داخل و منتظر شدم. رفته بودند مهمونی که رسیدند.اول مادرم اومد.پشت در اماده بودم و درو برش باز .داشت سر پدرم غر غر میکرد. یهو منو دید و یه لبخند گرم افتاد روی لباش و یه چیزایی مثه این اومد تو دهنش : توعه بع اع کی او اع عه.... جام کرد طفلی (: پدرم مثه همیشه داشت به سری ادما میداد و می اومد تو . منو که دید گفت : "عه " و انقدر هول کرد که اول رفت اشپزخونه چایی اورد بعد که بیست دقیقه گذشت اومد روبوسی و دست داد باهام (: ابجی کوچیکم که منو مجبور که شب رو پیش بابا و مامان بخو م. اجبارش بهانه خوبی بود .دلم برای خو دن پیش پدر و مادرم تنگ شده بود.
دوم : میدونستم چه ساعتی و کجا سیگار میکشه.اخه همیشه با هم جلو اون درخت خاص میشستیم. صبر تا ایزش کنم.نیومد. زنگش زدم و گفت : هی حالا دیگه شبا کدوم گوری میری ؟ و از اینا ... گفت حاجی من رفتم مشهد. بعدش کلی سر و صدا کرد که چرا نگفتی دارم میام...بله گاهی ایز نتیجه ع میدهد (:
سوم : یکی از رفیقای رو اوردیم به شهرمون.ا ای شب بود که رسیدیم.انقدر سرد بود که بازدم ها نمودار می گشت.بردیمش خونه باغی به دور از شهر.درو باز کردیم و باغ رو نشونش دادیم. داخل که رفتیم انگار کف و دیوار ها از یخ ساخته شد بود. بهش گفتم : این تبر و اره اینم کنده و هیزم. بلدی اتیش کنی ؟ اینم بخاری هیزمی رنگ پریده گفت : اتیش؟ اره کلی خندیدم و بهش انبار چوب بریده رو نشون دادیم و اتیشم روشن کردیم ولش به امون خدا و اومدم خونه دو روزم هست ازش خبر ندارم .میدونم میزبان باحالیم (:




منبع : http://arnor.blog.ir/post/این-دو-روز




درد پیشانی

درخواست حذف اطلاعات


این مادر عزیز ما چندین ساله آش نذری میده.اونم نذر من کرده تازه.خب من اگاهم از مشکلات شخصیتی و فکری و اجتماعیم. این که قبل تر ها بچه شری بودم و همه رو عاصی می . از کلانتری رفتن هام و ول گشتن هام و نیمچه خلاف هایی که می .همیشه تو خیابون و صحرا بودن.خونه نیومدن ها.در عین حال انزوا های عجیبم و ت بودنم و کمرویی هام و ...

اما هرچی فکر میکنم نمی فهمم مادرم به منظور رفع کدام مشکل من این نذرو کرده (: داره مقدماتش آش رو فراهم میکنه که میگم:


+ مامان، این آشت به نظرم یه چیزاییش کمه

_ این تویی که یه چیزاییت کمه !!! منظورت ؟

+ الان چند سال این اش رو میدی ولی من تفاوتی احساس نمیکنم

_ چه تفاوتی باید احساس کنی ؟

+ نمیدونم فکر کنم مشکل از کشک و پیاز داغشه. به هرچی دختر پیشنهاد دادم ردم میکنن.امسال یکم پیاز داغشو بیشتر کن (:

وی با حرکتی دورانی میچرخد و ملاقه ای را بر پهنای پیشانی من می کوبد . کلا تحمل واقعیت ها براش سخته (:




منبع : http://arnor.blog.ir/post/درد-پیشانی




دکارت

درخواست حذف اطلاعات

فلسفه "من می شم پس هستم "رنه دکارت برای آن هایی هست که به رویاهایشان رسیدند.برای آن کافه نشین شمال تهران که خیره به افق سیگارش را دود میکند یا کتابش را ورق می زند .چرا خیلی دور برویم؟ برای آن هایی که تابحال از وعده های غذایشان کم نشده.بی شام سر بر بالین نگذاشته اند.از درد یا سرما به خود نپیچیده اند. در حسرت ساده ترین چیزها تباه نشده اند.در نرسیدن ها و ش ت ها از زندگی جا نمانده اند.تلاش های جان سوز بی فایده نکرده اند. روح و برق زندگی از چشمانشان کوچ نکرده اند...

حکیم ابن سینا میگوید اگه ی گفت دنیا توهمه ، انقدر باید او را زد تا زندگی را درک کند.

بنابراین "من درد میکشم پس هستم" از تاتسویا ناکادای پسندیده است.

من و تاتسویای عزیزم به راحتی فلسفه دکارت را رد میکنیم.اما فیلسوف نمی شویم چون باید به دردهای تمام نشدنیمان برسیم...





منبع : http://arnor.blog.ir/post/دکارت




مهمان نوازی

درخواست حذف اطلاعات


خب کیا بودن مهمان نوازی بنده رو س ه میگرفتن؟ (:

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

پیش خودشم فکر نمیکرد یک شهر کوچک چه میتواند با حالش د. اول از همه او را در شبی سرد به دیدن مقبره بانو و فرزندی از دوره دیلمیان بردم.این مقبره گنبدی شکل بر سر کوهی تنها جای گرفته.قدمتی هزار ساله دارد و مصالح آن از تخم مرغ و نوعی سنگ مخصوص می باشد.چه جای دنجی برای آرامش ابدی فرزند و مادر.

بعد او را به دیدار پیرترین زنده در ایران بردم.از دیدن هیبت و سر زندگی و قامت کشیده این پیر دوست داشتنی ، می شد صدای سوت کشیدن مغزش را شنید.

نوبت رسید به بافت قدیمی.استشمام بوی خاک و نم در کوچه های تنگ و گلی.بازدید از خانه ای قدیمی به وسعت 1000 متر مربع .قدم زدن در سرداب ها و شاه نشین ها.سر ا دویدن بر پشت بام خانه های متصل بهم و لمس بینظیرترین سازه دوطبقه ایران و شاید جهان.

او را بر ترک موتور گذاشتن و از کویر به صحرا رفتن و از صحرا و به باغات سبز رفتن.اما بنظرم ش تن هیزم ، آتش و از سرچاه آب اوردن در سیاه و تماشای بازوان ک شان و شنیدن سکوت شب صحرا با صدای هیجان انگیز سگ ها ،برایش بسیار لذت بخش بود.هرچند که از خوراک کبوتر چاهی خوشش نیامد.


پ.ن: خودمم هوس یکی با من اینجوری بود |:




منبع :
http://arnor.blog.ir/post/مهمان-نوازی




کوله تلخ

درخواست حذف اطلاعات

+ خب زیاد طنز نویس خوبی نیستم.این چند پست اخیر هم که شبه طنز بود بی دلیل نبود.وقتی بعد از گذشت آن همه روز برگشتم و بیان رو بالا پایین دیدم جا به جا غم در فضای بلاگی چنبره زده.گفتم بهتر است کمی دیرتر کوله تلخ زندگی رو باز کنم.این زیادی پست ها هم اندکی دیگر تحمل شود.

+ میخواهم از دو معضل وبلاگی ام بگویم.من موقعیت خودم رو نسبت به پست های رمز دار هیچ وقت نمیدونم.پس هیچگاه درخواست رمز نمی کنم.و اینکه دوستی حذف کرده و رفت به امان خدا. من مخالف رفتن نیستم.ادم گاهی م م به ترک است.اما اگر حتی در همین دنیای وبلاگی و عالم نوشتن ها به هر درجه ای از صمیمیت رسیدیم ،حداقل میتوانیم با یک وداع ساده این صمیمیت رو تبدیل به یادی نیک کنیم.

+ فضای اینجا از سینما فاصله گرفته و این عذابم میده.اینجا باید به شدت بوی اعتراض و دود و کفر هم بدهد.قصد دارم در این مدت محدود باقی مانده گرامافون رو هم آپ کنم.و کمی هم تا شد، به کوله تلخ ام برسم...







منبع : http://arnor.blog.ir/post/کوله-تلخ




پشت این سوز

درخواست حذف اطلاعات

فارسی رو موسیقی نمیدونستم اگر بهرام و سورنایی وجود نداشت.اگر به این ترک دکلمه مانند گوش دادید و لذت بردید ،شما هم از پشت جنگ هایتان برایم بنویسید.

param name="autostart" value="false">

پشت این جنگ ها ، پشت این رنگ ها

پشت این زندگی ها ، پشت این سنگ ها

پشت این عشق لعنتی بی خبر

پشت این لبخند های تلخ بی اثر

پشت این لرزیدنای دست که نونشو میده

پشت این خطای مداده که جونشو میده

من با هر خط که مینویسم له میشم داداش

دارم نقب میزنم به یک بنا به نام من بجنگ

نقب میزنم به سنگ آب میکشم ازش

لاشه های دیروز من که قلدرن

امروز یه باورن که لاشخور خورن

من اون تختم به روی من به گچ زدی به خط

ریه های امروزم از همون گچا پرن

من خُلم یا این همه خلق بی خبر

**********

من که مست الکلم أ پرت و پلا پرم

من همون نگارم که گیسومو به دندون کشیدم أ توو دست این تبر

تموم من موند زیر چرخ جامعه

قرصم دودم الکلم سقوطم

با تموم مادرای این شهرم این همون پسر بود

به خاطر درد ، رگ سرد ،توو تن لت و ـَم

من پسر صلحم اما ننم سر زا رفت

********

آخ که نمیدونی این پشتم چه بیوه ـَس

پشتم چه بیوه ـَس ، چه بی سند چه تلخ

این جهان چه رنگینه آخ که نمیدونی

چقد دلم خالیه و راه رفتن با دل خالی چه سنگینه

شدم یه شاعر از دست تو از دست تو تو ها

شدی یه شعر به دست من به دست من منا

پشت این سوز باد تازیونه رو صورت کتک خورده ی این همه خونه

*********

پشت این دل چه دل دلیه اهل دل

پشت پر پروازم بازار داسه

تلخه که تیغا میخونن لا لای لاله

پشتم چه بیوه ـَس

کجا بزارم پشت کدوم ابر ها خدا بزارم

*******

منم که میام از پشت قبر آرزو

پشت این عشق لعنتی بی خبر

پشت موی بلندت که یده شد به شعر

یه تیکه ام با صورت رفت توو ناکجا

منم ترددم منم فوت منم منم یه مردم

منم تلخ به رنگ الکل

منم یه صورت با چند هزار چشم و گوش

منم یه قامت با چند هزار دست و پا

من هم کورم ، هم لالم ، هم کرم ، هم خیالم

"پشت این جنگ ها"

از مجموعه "کویر" علی سورنا




منبع :
http://arnor.blog.ir/post/پشت-این-سوز




زمانی برای مستی اسب ها

درخواست حذف اطلاعات


زمانی برای مستی اسب ها


با این سوال شروع کنم:قبادی چرا این زندگی سیاه را نمایش می دهد؟

بالا ه نوبت به نوشتن از اولین بلند "بهمن قبادی" رسید.داستان در یک روستای مرزی ایران و عراق اتفاق می افتد.زبان فارسی و کردی میباشد.این در سال 2000 برنده جایزه " دوربین طلایی جشنواره کن" شد.

بهتر است اول از همه با نام شروع کنم. "زمانی برای مستی اسب ها " قاچاقچیان مرزی برای آنکه قاطر در زمستان های سرد و برف سنگین از سرما نمیرد ،به قاطر و میخوراندند.این شیوه نام گذاری "قبادی" در "لاکپشت ها هم پرواز میکنند" هم بسیار جالب توجه است.

داستان مانند دیگر های مهم قبادی ، در مناطق شین ایران اتفاق می افتد.همچنین باز به مانند "لاکپشت ها " شخصیت های اصلی این را ک ن تشکیل می دهند. از "تلاش برای بقا " میگوید.اما به مانند شخصیت های دیگر، انسان بزرگ سال، ایفا نقش نمیکند. در های او ،حتی تلاش تنها برای بقا جسمی نیست. او جنگ انسان برای حفاظت روح را به تصویر می کشد.و به راستی چه انی میتوانند عهده دار این نقش ها شوند به جز ک نی معصوم و در حال زجر؟ ک نی که نمودار انسانیت راستین هستند.



شاید تماشای ای از زندگی بخور نمیر و طاقت فرسای چند کودک بی س رست ،تن دادن به کار سخت و ازدواج اجباری و مریضی ناعلاج و ... برای بسیاری را کشدار کند.اما همان طور که "راجر ایبرت" منتقد فقید گفته است ، این حس ناشی از فقدان همدردی است.زبان کوتاه است نیازی به زیاده گویی ندارد.تصاویر همه را نشان می دهند چون ک ن نیازی به بازیگر بودن ندارند.آن ها حرفه ای های زندگی اند. سرانجام هویت ها و شخصیت هایی جدیدی در ذهن ببینده ساخته میشود.وجدان او بیدار میشود.مطمنا پشت این زجر ها و جان کندن های جان سوز در آن سرمای زندگی برای زنده مانده و خوب ماندن، راز و رمزی برای هر بیننده پنهان است.

از شدت واقعی بودن و در جریان بودن اتفاقات ،میتوان را مستند گونه در نظر گرفت.دکوپاژ های ساده بی نظیر ،ماهرانه جلوه های بصری را به نمایش میگذارند و چیزی از ارزش موقعیت صحنه کم نمیکنند.جاگیری دوربین ها و نحوه روایت شدن در خدمت صادقانه رئالیسم هستند."قبادی "میگوید :"این ادای احترام به میراث فرهنگی من است و این افراد در ذهن من خیالی نیستند."

از موفقیت های به جز حضور در 50 جشنواره خارجی و ب جوایز متعدد ،جهانی شدن مصائب کرد بودن ، ب افتخار در فهرست های برتر مختلف مجلات و بنیاد های برتر سینمایی و ب نقد های مثبت از سوی منتقدین می باشد.



به راستی در بوران ها و سوز های سیاه زندگی ، مستی و گرمی انسان چه میشود؟











منبع : http://arnor.blog.ir/post/زمانی-برای-مستی-اسب-ها




فندکم کو

درخواست حذف اطلاعات

زمستان و پاییز زمان مناسبی برای ترک سیگار نیست.جدا از اینکه ذات سیگار در فصل سرد بیشتر میچسبد، تمام آن چیز ها و اعمالی که سیگار پس و پیش آن ها کشیدنی است، در این فصل ها بیشتر سیگار میطلبد.از لذت ها یا هرچه که اسمش هست بگذرم، سیگار دردها را تسکین میدهد.هجوم افکار را آرام میکند و پس از هر پک ، شه ای شاید نو را در ذهن پر و بال میدهد.حال "این مسکنه عمر کوتاه کن" در هوای سرد به اعماق وجودت سفر میکند ، رنج و غم و افکار اشفته ات را در بوی توتون خود میپیچد و در نوار هایی باریک به سردی زمین باز پس میدهد.هرچه سردتر ، نوار هایی نمودارتر.از این ها هم که بگذرم ، میتوانی سیگار را در جیب داخل کت یا کاپشنت بگذاری و از ازدیاد جیب ها ، حیران و لرزان ،جیب به جیب با ذکر گونه "فندکم کو فندکم کو "به دنبال فندک باشی و ا سر هم در ا ین جیب محتمل پیدایش کنی.این هم جنبه جالب قضیه میتواند باشد.

حتی این سوز وحشی ، سیگار به دستان متفکر و خودنما که سیگار را جز اجزا زینتی و افتخارآمیز خود میدانند، به سوراخ های گرم و نرمشان میکشاند.چه خوب که نیست می شوند و ادمی را از سیگاری بودن شرمنده خود نمی کنند.نه که سیگار خوب است و شخصیت دارد نه، اما بی حرمت هم نیست.تحمل این ها از ملامت گران خیرخواه دانای کل که با رمز "سیگار نکش " از جبهه های خود بر ادم هجوم می آورند بسیار سخت تر است ،اما دسته کمی از آن هایی که لفظ "سیگاری " را نژادپرستانه طور به کار میبرند هم ندارند. این دو دسته هم از سرما و سرما زده بیزارند و با نبودشان کام تلخ سیگار را تلخ تر نمی کنند.

راستی حرف از سیگار شد، فندکم کو ؟




منبع : http://arnor.blog.ir/post/فندکم-کو




چندم

درخواست حذف اطلاعات

از مدت کوتاهی که تو کارخونه بودم ، یه که هم محله ای هم از آب در اومدیم منو عروسیش دعوت کرد.حرف یه ماه پیشه.منم کلا با اعداد و شماره روزا مشکل دارم. چیزی که یادمه گفت تالار ارمیا و روزشم چنده برج شیش.این چنده داره اذیتم میکنه. در کمال تعجبتون هم عارضم هیجوری هم امکان تماس و یافتن تاریخ صحیح رو ندارم. بله شبا ساعت نه که میشه میرم ، لباسامو می پوشم و میرم تالار .خوب که میشینم داماد میاد. میبینم باز اشتباه اومدم .سرخ میکنم میزنم بیرون از تالار .روز اول که یکی داشت هولم میداد وسط مجلس (: ولی من چیزی که یادمه همین روزا باید باشه. دو روز دیگه هم بیشتر تلاش نمیکنم.میترسم جریان بشه کتکم بخوریم





منبع : http://arnor.blog.ir/post/چندم




مسافرای عزیزم

درخواست حذف اطلاعات

اینکه وقت و بی وقت برم بیرون و تو شهر چرخ بزنم تا چیزا و ادما رو ببینم بسته به چیزی که میبینم حالمو خوب یا بد میکنه .هرزگاهی به مسافرا زیاد دقت میکنم.ببینم کی سردرگمه کی ناراحته و ... این عادت هم به اخلاقی که از بابام به ارث بردم و تا حدی هم زیادی رشدش دادم بر میگرده.البته رفتار یه شخصی که تو عسلویه بهش برخوردم هم نوعی جرقه بوده برام شاید.

شهر کوچیک ما چون رابط استان یزد و فارسه به خاطر مسافرت های بعضی قسمتای نیمه جنوبی کشور و دور بری های استان فارس که میرن مشهد ، این موقع ها شلوغ میشه. منم هرزگاهی میرم میگردم ببینم مشکلی برا مسافری پیش اومده یا نه. چمیدونم از ماشین ، دنبال جا و مکان تا باقی چیزا...

از قضا چند روز پیش دیدم یه خونواده که لاستیکش پکیده ،هی داره چرخ میزنه تو شهر. از بد شانسیش سر ظهر داغ اونم روز عیدکه همه مغازه ها هم بستن و صاحباشونم رفتن این ور اون ور این بلا سرش اومده بود.رفتم پیشش با لباس و خاکی (سر کار بودم ) و سیبیل کلفت یارو یکم ترسید.گفتم دنبالم بیا کارتو راه بندازم. حالا بالا ه راضی شد چون چاره ای نداشت.راه افتادم یهو دیدم پشتم نیست و قالم گذاشته .برگشتم تا پیداش دیدم یه جا وایساده تو شک بود انگار هنوز.باز باهاش حرف زدم و تا راضی شد. که رسیدیم به خیابون تعمیرکارا .به این و اون زنگ زدم تا یه نفر حاضر شد بیاد در مغازه رو باز کنه و کارشو راه بندازه.کارش راه افتاد رفت به سمت مقصدش.


خلاصه من دوست ندارم ی بهم شک کنه.کارشو راه انداختم ولی جزای شکش به من این بود که باید از قسمت ترسناک و خلوت و بافت قدیمش شهر می بردمش و خوب می چرخوندمش تا حس بترسه و به غلط بیفته معمولا خیلی بهم میچسبه این تیکش و همیشه منتظر این قسمت از مسیرم هستم (:





منبع : http://arnor.blog.ir/post/مسافرای-عزیزم




عطر آویشن

درخواست حذف اطلاعات

اگر حوصله خواندن این شعر را داری با صدای خود حسین پناهی با ان همراه شو


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

حرمت نگه دار دلم

گلم

که این اشک ، خون بهای عمر رفته من است

میراث من!

نه به قید قرعه

نه به حکم عرف

یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!

کتیبه خوان قبایل دور

این,این سرگذشت کودکی است

که به سرانگشت پا

هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است

هرشب گرسنه می خو د

چند و چرا نمیشناخت دلش

گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش

پس گریه کن مرا به طراوت

به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش

و آوار میخواند ریاضیات را

در سمفونی باشکوه ج ضرب با همکلاسیها

دودوتا چارتا چارچارتا...

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت

با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه

آری دلم

گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

دلم گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

میراث من

حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است

تا بدانم و بدانم و بدانم

به وار

وانهادم مهر مادریم را

گهواره ام را به تمامی

و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم

و کبوترانم را از یاد بردم

و می رفتم و می رفتم و میرفتم

تا بدانم و بدانم و بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط

مرگ را به مساوات تقسیم می د

سند زده ام یک جا

همه را به حرمت چشمان تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

تا شمارش مع آغاز شده باشد

بر این مقصود بی مقصد

از کلامی به کلامی

و یکی یکی مردم

بر این مقصود بی مقصد

کفایت میکرد مرا حرمت آویشن

مرا مهتاب

مرا لبخند

و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟

پس دل گره زدم به ضریح هر شه ای

که آویشن را میسرود

به جُلجُتا بر صلیب نمی شد!

و تیر باران نمی شد لورکا

در گرانادا

در سبز کاجها و مهتاب

آری یکی یکی مُردم به بیداری

از صفحه ای به صفحه ای

تا دل گره بزنم به ضریح هر شه ای که آویشن را میسرود

پس رسوب با جیب های پر از سنگ

به ته رودخانه <اوُوز> همراه با ویرجینیا وُولف

تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد

حرمت نگه دار دلم گلم

دلم

اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین

نه , نه




منبع :
http://arnor.blog.ir/post/عطر-آویشن




ستاره سرما

درخواست حذف اطلاعات


ب رفتم باغ یکی دوستان که الحق خشت و گلی بودنش و پشت بومش جای دنجیه برای شبانه های تابستون.ساعتای یک بود که یه نسیم خنکی زد .نگاه به بالا و ستاره سرما رو دیدم.زمستون همین حوالیست...

مشابه های این ع رو زیاد تجربه ولی این فضا حس خودشو داره و باید بهش برسم








منبع : http://arnor.blog.ir/post/ستاره-سرما




رویا صغیری

درخواست حذف اطلاعات




رویا صغیری به دست بند و 23 ماه زندان لبخند میزند

و من ساعت ها هم اگر به این لبخند زل بزنم چیزی جز انسانیت و شهامت نمی بینم

شعری از شیرکو بی که رویا صغیری پیش از رفتن به زندان منتشر کرد

مگر من از وطنم چه می خواستم

به غیر از تکه ای نان

گوشه ای امن

جیبی با حرمت

بارانی از عشق

پنجره ای باز

...که و عشق به من دهد

من چه می خواستم

در این حد، که به من نداد؟!





منبع : http://arnor.blog.ir/post/رویا-صغیری




دستای تو

درخواست حذف اطلاعات

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم

هر جا که پا میذارم تو رو اونجا می بینم

یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود

قصه ی غربت تو قد صد تا قصه بود

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش میزنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد

حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب

چرا بیصدا شده لب قصه های خوب

من که باور ندارم اون همه خاطره مرد

عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد

آسمون سنگی شده خدا انگار خو ده

انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

یاد تو هرجا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش میزنه

داریوش _ دستای تو

ع آلون دلون




منبع : http://arnor.blog.ir/post/دستای-تو




این ایام

درخواست حذف اطلاعات

"و روزی میرسد که انسان از بند شک و گمان رهایی یابد و در بی کرانه زندگی از ظلمات سردرگمی ، طلوع حقیقت را با چشمان خود مشاهده کند؟"


آدمی وقتی با تضاد یا تناقصی بین رفتار هاش یا بین عقاید و اع مواجه میشه ، یا باید خودشو گول بزنه یا اینکه اون تضاد رو از بین ببره.این روزا که همیشه برای من عزیز و محترم بوده به سرعت باز فرا رسید.انگار همین دیروز بود که طفلی هفت هشت ساله با دلی پاک در انتهای صفی ، زنجیر زنی میکرد.هنوز سرمای سیاه آن محرم ها رو به یاد دارم. گرم خود میان جمعیت دسته در کوچه های تنگ و باریک.ریختن چایی و شیر داغه سوزان رو دستان بی حس سرخ شده از سرما.


نمیدونم این حس عجیبی که به حادثه عاشورا و حسین دارم از همین کودکی نشات میگیره یا به جو فوق العاده عزاداری این شهر برمیگرده.ولی هرچه فکر میکنم میبینم از دوران قدیم با بسیاری از مسائل ارتباط ویژه داشتم که الان از هیچ یک ردی باقی نمانده.خب اگر اشتباه نکنم، اون دل پاک هنوزم در میان هست اما ذهن آشفته گاهی اجازه نمیدهد. اینکه در حین عزاداری ها مدام تمام باید های نکرده و نباید های کرده دینی و شک و گمانها و حرف ها به ذهنم خطور میکند به مرور در چاه تضاد بیشتر سردرگمم میکند.و این سردرگمی اجازه لذت ناب سابق را در این ایام نمی دهد.


به هر حال اعتراف به تضاد و از این جمله مشکلات شخصیتی خود کار بی ارزشی نیست. امسال هم باز سنت گذشته را پیش میگیرم. عرض تسلیت و ماس دعا از انی که به هر نحوی به شخصیت و منش حسینی احترام میگذارند...




منبع : http://arnor.blog.ir/post/این-ایام




ریو براوو

درخواست حذف اطلاعات




متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

فکر کنم این تابستون از هر ده تا ی که دیدم شیش تاش وسترن بود.

rio bravo"" رو هم تمومش . با هنر نمایی جان وین و دین مارتین و ریکی نلسون.

این اهنگی هم که گذاشتم از دین مارتین و ریکی نلسونه که اوا میخونند و خیلی چسبید بهم (:



the sun is sinking in the west

the cattle go down to the stream

the redwing settles in the nest

it's time for a cowboy to dream

purple light in the canyons

that's where i long to be

with my three good companions

just my rifle, pony and me


این جایی است که من مدتهاست که هستم

با سه همدم خوبم

فقط تفنگ من، اسب من و من





release: 1959 usa

director: howard hawks

based on: "rio bravo" by b. h. mc pbell

featured song: rio bravo

composed by: dimitri tiomkin

cast : john wayne, dean martin, ricky nelson, angie dickinson





منبع : http://arnor.blog.ir/post/ریو-براوو




ریو براوو

درخواست حذف اطلاعات




متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

فکر کنم این تابستون از هر ده تا ی که دیدم شیش تاش وسترن بود.

rio bravo"" رو هم تمومش . با هنر نمایی جان وین و دین مارتین و ریکی نلسون.

این اهنگی هم که گذاشتم از دین مارتین و ریکی نلسونه که اوا میخونند و خیلی چسبید بهم (:



the sun is sinking in the west

the cattle go down to the stream

the redwing settles in the nest

it's time for a cowboy to dream

purple light in the canyons

that's where i long to be

with my three good companions

just my rifle, pony and me


این جایی است که من مدتهاست که هستم

با سه همدم خوبم

فقط تفنگ من، اسب من و من





release: 1959 usa

director: howard hawks

based on: "rio bravo" by b. h. mc pbell

featured song: rio bravo

composed by: dimitri tiomkin

cast : john wayne, dean martin, ricky nelson, angie dickinson





منبع : http://arnor.blog.ir/post/ریو-براوو




my heaven

درخواست حذف اطلاعات


بازی با تاتنهام اولین بازی سخته منچستر تو فصل جدیده.تیمم که از فصلای قبل بیشتر ریخته بهم. اون گوردیولا با تیم مس ش و اون کلوپ لعنتی با لیو ول دارن میتازونن و اون وقت تو منچستر سر مربی و مدیر عامل و بازیکن میپرن بهم.آقای مورینیو خودتو ثابت کن .دیگه نای غصه خوردن نیست...





منبع : http://arnor.blog.ir/post/my-heaven




my heaven

درخواست حذف اطلاعات


بازی با تاتنهام اولین بازی سخته منچستر تو فصل جدیده.تیمم که از فصلای قبل بیشتر ریخته بهم. اون گوردیولا با تیم مس ش و اون کلوپ لعنتی با لیو ول دارن میتازونن و اون وقت تو منچستر سر مربی و مدیر عامل و بازیکن میپرن بهم.آقای مورینیو خودتو ثابت کن .دیگه نای غصه خوردن نیست...





منبع : http://arnor.blog.ir/post/my-heaven




میراث لعنتی

درخواست حذف اطلاعات


این میراث لعنتی اومده به خونمون گیر داده چون داریم یه دسی روش میکشیم .کوچه و م خود به خود زیبا میکنیم باید ممنونم باشن تازه.به ما چه 200 متر اون ور تر بافت قدیم و توریستی شروع میشه.میگه باید خونتون رو کاهگل کنید وگرنه مصالحتون و ابزارتون رو میبرم.

یاد این پیرهن سفید هایی که اوه ازشون متنفر بود افتادم .تو فردا بیا من کل اداره میراث و این حکومت فاشیست مذهبی رو کاهگل میکنم..این پرخاشگری دست خودم نیست تقصیر اس (:







منبع : http://arnor.blog.ir/post/میراث-لعنتی




میراث لعنتی

درخواست حذف اطلاعات


این میراث لعنتی اومده به خونمون گیر داده چون داریم یه دسی روش میکشیم .کوچه و م خود به خود زیبا میکنیم باید ممنونم باشن تازه.به ما چه 200 متر اون ور تر بافت قدیم و توریستی شروع میشه.میگه باید خونتون رو کاهگل کنید وگرنه مصالحتون و ابزارتون رو میبرم.

یاد این پیرهن سفید هایی که اوه ازشون متنفر بود افتادم .تو فردا بیا من کل اداره میراث و این حکومت فاشیست مذهبی رو کاهگل میکنم..این پرخاشگری دست خودم نیست تقصیر اس (:







منبع : http://arnor.blog.ir/post/میراث-لعنتی