بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

ariyabod

آخرین پست های وبلاگ ariyabod به صورت خودکار از بلاگ ariyabod دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



عشق بی پایان 38

درخواست حذف اطلاعات

#پارت_38

جوابم رو نداد منم گوشو گذاشتم تو کیفم و بلند شدم رفتم آشپزخونه پیشه لیلا خانم

آرمیا زنگ زد به مامان و بابا و انگار یکی از همکارای بابا تصادف کرده و رفته بودن پیشش تو بیمارستان و نمیتونن شام بیان اینجا
آرزو از پله ها اومد پائین

-دیانا

-بله

-آرمیا میگه کارت داره

میخواستم نرم ولی دیدم لیلا خانم داره نگام میکنه پس بلند شدم و رفتم بالا

در اتاقشو زدم و با بفرمائیدش رفتم داخل ،
رو تخت نشسته بود

-کاری داشتی؟

-بیا بشین

رفتم با فاصله ازش رو تخت نشستم

-بگو

-ببین دیانا من نمیخوام از دستم ناراحت باشی من به پدر نگفتم که عقدو جلو بنداره ،
دیانا منم دوست دارم به همون اندازه که آرتین داره

-تو نمیخوای من از دستت ناراحت باشم؟
مس س من خیلی وقت ازت بیزارررممم
بعدشم شما خودتو با آرتین مقایسه نکن ،
ی که یکی رو دوست داره هیچ وقت باعث ناراحتیش نمیشه!

دست خودم نبود اشکام سرازیر شد دلم آغوش آرتین رو میخواست نجواهای عاشقونش رو
چشم تو چشم آرمیا شدم ،
ناگهان فکری و به سرعت به زبون آوردمش:تو واقعا منو دوست داری؟
اگه اینطوره بگو منو نمیخوای ، بگو نمیخوای با من ازدواج کنی تا تموم بشه این بازی خواهش میکنم فقط تو میتونی اینکارو انجام بدی

یکم بهم خیره شد و بعد به حرف اومد...

-من نمیتونم چرا باید اینکارو م چرا باید اجازه بدم ماله یکی دیگه بشی؟

-پس یعنی میخوای به زور بدستم بیاری؟

پرتم کرد رو تخت و گفت:اگه ماله من بشی دیگه نمیزارم بری حتی اگه خودتم بخوای نمیتونی که بری

با تعجب داشتم نگاش می این داره چی میگه؟نه امکان نداره

-ولم کن آرمیا

سرشو آورد جلو و بوسه ی خیلی ریزی به لبم زد
از روم بلند شد و دکمه های پیرهنش رو باز کرد
دیگه داشت گریم میگرفت!
هر چقدر تقلا می ولم کنه ولی انگار نه انگار
دستامو سفت گرفته بود

اشکام یکی یکی میریخت

-چیه برای چی داری گریه میکنی؟من که کاری ن ،
این اتفاق باید چند روز دیگه بیوفته حالا امشب میوفته مشکلی نیست

با تنفر تمام رو بهش و گفتم:ازت بدممممم میاااد آشغااال بــزااار بـــرررممم

سرشو آورد جلو و به طرفه گردنم خم کرد و زیر گوشم گفت:نچ نمیشه بری تو ماله منی
با دستش جلو دهنم رو گرفت

-داد نزن کوچولو


دستاشو قاب صورتم کرد و سرشو آورد جلو میخواست لباشو رو لبام بزاره که سرمو کج و نذاشتم

با دستاش صورتم رو سفت گرفت و به طرفه خودش نگهداشت و لباشو محکم به لبام چسپوند
هرچقدر تقلا ولم نکرد
لباشو رو لبام ت میداد و این باعث میشد بدم بیاد

یاد اولین بوسه آرتین افتادم چقدر لذت بخش بود چقدر اون بوسه رو دوست داشتم

#فلش_بک

-میخواستم بگم دو ماه زندگی ندارم چون تو پیشم نیستی

داشتم همینطوری نگاش می واقعا اونم عاشقم شده باورم نمیشد

داشتم همینطوری فکر می که با یکی از دستاش پشتمو گرفت و به سمت خودش کشید و لباشو گذاشت رو لبام نمیبوسید فقط لباشو رو لبام گذاشته بود و کم کم حرکت میداد و بوسه های ریز ریزی میزد

دوست داشتم باهاش همراهی کنم اولین بوسه عاشقونم اونم تو کوچه

دستامو گذاشتم پشت گردنش و همراهیش ...



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/23/عشق-بی-پایان-38




عشق بی پایان 38

درخواست حذف اطلاعات

#پارت_38

جوابم رو نداد منم گوشو گذاشتم تو کیفم و بلند شدم رفتم آشپزخونه پیشه لیلا خانم

آرمیا زنگ زد به مامان و بابا و انگار یکی از همکارای بابا تصادف کرده و رفته بودن پیشش تو بیمارستان و نمیتونن شام بیان اینجا
آرزو از پله ها اومد پائین

-دیانا

-بله

-آرمیا میگه کارت داره

میخواستم نرم ولی دیدم لیلا خانم داره نگام میکنه پس بلند شدم و رفتم بالا

در اتاقشو زدم و با بفرمائیدش رفتم داخل ،
رو تخت نشسته بود

-کاری داشتی؟

-بیا بشین

رفتم با فاصله ازش رو تخت نشستم

-بگو

-ببین دیانا من نمیخوام از دستم ناراحت باشی من به پدر نگفتم که عقدو جلو بنداره ،
دیانا منم دوست دارم به همون اندازه که آرتین داره

-تو نمیخوای من از دستت ناراحت باشم؟
مس س من خیلی وقت ازت بیزارررممم
بعدشم شما خودتو با آرتین مقایسه نکن ،
ی که یکی رو دوست داره هیچ وقت باعث ناراحتیش نمیشه!

دست خودم نبود اشکام سرازیر شد دلم آغوش آرتین رو میخواست نجواهای عاشقونش رو
چشم تو چشم آرمیا شدم ،
ناگهان فکری و به سرعت به زبون آوردمش:تو واقعا منو دوست داری؟
اگه اینطوره بگو منو نمیخوای ، بگو نمیخوای با من ازدواج کنی تا تموم بشه این بازی خواهش میکنم فقط تو میتونی اینکارو انجام بدی

یکم بهم خیره شد و بعد به حرف اومد...

-من نمیتونم چرا باید اینکارو م چرا باید اجازه بدم ماله یکی دیگه بشی؟

-پس یعنی میخوای به زور بدستم بیاری؟

پرتم کرد رو تخت و گفت:اگه ماله من بشی دیگه نمیزارم بری حتی اگه خودتم بخوای نمیتونی که بری

با تعجب داشتم نگاش می این داره چی میگه؟نه امکان نداره

-ولم کن آرمیا

سرشو آورد جلو و بوسه ی خیلی ریزی به لبم زد
از روم بلند شد و دکمه های پیرهنش رو باز کرد
دیگه داشت گریم میگرفت!
هر چقدر تقلا می ولم کنه ولی انگار نه انگار
دستامو سفت گرفته بود

اشکام یکی یکی میریخت

-چیه برای چی داری گریه میکنی؟من که کاری ن ،
این اتفاق باید چند روز دیگه بیوفته حالا امشب میوفته مشکلی نیست

با تنفر تمام رو بهش و گفتم:ازت بدممممم میاااد آشغااال بــزااار بـــرررممم

سرشو آورد جلو و به طرفه گردنم خم کرد و زیر گوشم گفت:نچ نمیشه بری تو ماله منی
با دستش جلو دهنم رو گرفت

-داد نزن کوچولو


دستاشو قاب صورتم کرد و سرشو آورد جلو میخواست لباشو رو لبام بزاره که سرمو کج و نذاشتم

با دستاش صورتم رو سفت گرفت و به طرفه خودش نگهداشت و لباشو محکم به لبام چسپوند
هرچقدر تقلا ولم نکرد
لباشو رو لبام ت میداد و این باعث میشد بدم بیاد

یاد اولین بوسه آرتین افتادم چقدر لذت بخش بود چقدر اون بوسه رو دوست داشتم

#فلش_بک

-میخواستم بگم دو ماه زندگی ندارم چون تو پیشم نیستی

داشتم همینطوری نگاش می واقعا اونم عاشقم شده باورم نمیشد

داشتم همینطوری فکر می که با یکی از دستاش پشتمو گرفت و به سمت خودش کشید و لباشو گذاشت رو لبام نمیبوسید فقط لباشو رو لبام گذاشته بود و کم کم حرکت میداد و بوسه های ریز ریزی میزد

دوست داشتم باهاش همراهی کنم اولین بوسه عاشقونم اونم تو کوچه

دستامو گذاشتم پشت گردنش و همراهیش ...



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/23/عشق-بی-پایان-38




عشق بی پایان 38

درخواست حذف اطلاعات

#پارت_38

جوابم رو نداد منم گوشو گذاشتم تو کیفم و بلند شدم رفتم آشپزخونه پیشه لیلا خانم

آرمیا زنگ زد به مامان و بابا و انگار یکی از همکارای بابا تصادف کرده و رفته بودن پیشش تو بیمارستان و نمیتونن شام بیان اینجا
آرزو از پله ها اومد پائین

-دیانا

-بله

-آرمیا میگه کارت داره

میخواستم نرم ولی دیدم لیلا خانم داره نگام میکنه پس بلند شدم و رفتم بالا

در اتاقشو زدم و با بفرمائیدش رفتم داخل ،
رو تخت نشسته بود

-کاری داشتی؟

-بیا بشین

رفتم با فاصله ازش رو تخت نشستم

-بگو

-ببین دیانا من نمیخوام از دستم ناراحت باشی من به پدر نگفتم که عقدو جلو بنداره ،
دیانا منم دوست دارم به همون اندازه که آرتین داره

-تو نمیخوای من از دستت ناراحت باشم؟
مس س من خیلی وقت ازت بیزارررممم
بعدشم شما خودتو با آرتین مقایسه نکن ،
ی که یکی رو دوست داره هیچ وقت باعث ناراحتیش نمیشه!

دست خودم نبود اشکام سرازیر شد دلم آغوش آرتین رو میخواست نجواهای عاشقونش رو
چشم تو چشم آرمیا شدم ،
ناگهان فکری و به سرعت به زبون آوردمش:تو واقعا منو دوست داری؟
اگه اینطوره بگو منو نمیخوای ، بگو نمیخوای با من ازدواج کنی تا تموم بشه این بازی خواهش میکنم فقط تو میتونی اینکارو انجام بدی

یکم بهم خیره شد و بعد به حرف اومد...

-من نمیتونم چرا باید اینکارو م چرا باید اجازه بدم ماله یکی دیگه بشی؟

-پس یعنی میخوای به زور بدستم بیاری؟

پرتم کرد رو تخت و گفت:اگه ماله من بشی دیگه نمیزارم بری حتی اگه خودتم بخوای نمیتونی که بری

با تعجب داشتم نگاش می این داره چی میگه؟نه امکان نداره

-ولم کن آرمیا

سرشو آورد جلو و بوسه ی خیلی ریزی به لبم زد
از روم بلند شد و دکمه های پیرهنش رو باز کرد
دیگه داشت گریم میگرفت!
هر چقدر تقلا می ولم کنه ولی انگار نه انگار
دستامو سفت گرفته بود

اشکام یکی یکی میریخت

-چیه برای چی داری گریه میکنی؟من که کاری ن ،
این اتفاق باید چند روز دیگه بیوفته حالا امشب میوفته مشکلی نیست

با تنفر تمام رو بهش و گفتم:ازت بدممممم میاااد آشغااال بــزااار بـــرررممم

سرشو آورد جلو و به طرفه گردنم خم کرد و زیر گوشم گفت:نچ نمیشه بری تو ماله منی
با دستش جلو دهنم رو گرفت

-داد نزن کوچولو


دستاشو قاب صورتم کرد و سرشو آورد جلو میخواست لباشو رو لبام بزاره که سرمو کج و نذاشتم

با دستاش صورتم رو سفت گرفت و به طرفه خودش نگهداشت و لباشو محکم به لبام چسپوند
هرچقدر تقلا ولم نکرد
لباشو رو لبام ت میداد و این باعث میشد بدم بیاد

یاد اولین بوسه آرتین افتادم چقدر لذت بخش بود چقدر اون بوسه رو دوست داشتم

#فلش_بک

-میخواستم بگم دو ماه زندگی ندارم چون تو پیشم نیستی

داشتم همینطوری نگاش می واقعا اونم عاشقم شده باورم نمیشد

داشتم همینطوری فکر می که با یکی از دستاش پشتمو گرفت و به سمت خودش کشید و لباشو گذاشت رو لبام نمیبوسید فقط لباشو رو لبام گذاشته بود و کم کم حرکت میداد و بوسه های ریز ریزی میزد

دوست داشتم باهاش همراهی کنم اولین بوسه عاشقونم اونم تو کوچه

دستامو گذاشتم پشت گردنش و همراهیش ...



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/23/عشق-بی-پایان-38




عشق بی پایان 38

درخواست حذف اطلاعات

#پارت_38

جوابم رو نداد منم گوشو گذاشتم تو کیفم و بلند شدم رفتم آشپزخونه پیشه لیلا خانم

آرمیا زنگ زد به مامان و بابا و انگار یکی از همکارای بابا تصادف کرده و رفته بودن پیشش تو بیمارستان و نمیتونن شام بیان اینجا
آرزو از پله ها اومد پائین

-دیانا

-بله

-آرمیا میگه کارت داره

میخواستم نرم ولی دیدم لیلا خانم داره نگام میکنه پس بلند شدم و رفتم بالا

در اتاقشو زدم و با بفرمائیدش رفتم داخل ،
رو تخت نشسته بود

-کاری داشتی؟

-بیا بشین

رفتم با فاصله ازش رو تخت نشستم

-بگو

-ببین دیانا من نمیخوام از دستم ناراحت باشی من به پدر نگفتم که عقدو جلو بنداره ،
دیانا منم دوست دارم به همون اندازه که آرتین داره

-تو نمیخوای من از دستت ناراحت باشم؟
مس س من خیلی وقت ازت بیزارررممم
بعدشم شما خودتو با آرتین مقایسه نکن ،
ی که یکی رو دوست داره هیچ وقت باعث ناراحتیش نمیشه!

دست خودم نبود اشکام سرازیر شد دلم آغوش آرتین رو میخواست نجواهای عاشقونش رو
چشم تو چشم آرمیا شدم ،
ناگهان فکری و به سرعت به زبون آوردمش:تو واقعا منو دوست داری؟
اگه اینطوره بگو منو نمیخوای ، بگو نمیخوای با من ازدواج کنی تا تموم بشه این بازی خواهش میکنم فقط تو میتونی اینکارو انجام بدی

یکم بهم خیره شد و بعد به حرف اومد...

-من نمیتونم چرا باید اینکارو م چرا باید اجازه بدم ماله یکی دیگه بشی؟

-پس یعنی میخوای به زور بدستم بیاری؟

پرتم کرد رو تخت و گفت:اگه ماله من بشی دیگه نمیزارم بری حتی اگه خودتم بخوای نمیتونی که بری

با تعجب داشتم نگاش می این داره چی میگه؟نه امکان نداره

-ولم کن آرمیا

سرشو آورد جلو و بوسه ی خیلی ریزی به لبم زد
از روم بلند شد و دکمه های پیرهنش رو باز کرد
دیگه داشت گریم میگرفت!
هر چقدر تقلا می ولم کنه ولی انگار نه انگار
دستامو سفت گرفته بود

اشکام یکی یکی میریخت

-چیه برای چی داری گریه میکنی؟من که کاری ن ،
این اتفاق باید چند روز دیگه بیوفته حالا امشب میوفته مشکلی نیست

با تنفر تمام رو بهش و گفتم:ازت بدممممم میاااد آشغااال بــزااار بـــرررممم

سرشو آورد جلو و به طرفه گردنم خم کرد و زیر گوشم گفت:نچ نمیشه بری تو ماله منی
با دستش جلو دهنم رو گرفت

-داد نزن کوچولو


دستاشو قاب صورتم کرد و سرشو آورد جلو میخواست لباشو رو لبام بزاره که سرمو کج و نذاشتم

با دستاش صورتم رو سفت گرفت و به طرفه خودش نگهداشت و لباشو محکم به لبام چسپوند
هرچقدر تقلا ولم نکرد
لباشو رو لبام ت میداد و این باعث میشد بدم بیاد

یاد اولین بوسه آرتین افتادم چقدر لذت بخش بود چقدر اون بوسه رو دوست داشتم

#فلش_بک

-میخواستم بگم دو ماه زندگی ندارم چون تو پیشم نیستی

داشتم همینطوری نگاش می واقعا اونم عاشقم شده باورم نمیشد

داشتم همینطوری فکر می که با یکی از دستاش پشتمو گرفت و به سمت خودش کشید و لباشو گذاشت رو لبام نمیبوسید فقط لباشو رو لبام گذاشته بود و کم کم حرکت میداد و بوسه های ریز ریزی میزد

دوست داشتم باهاش همراهی کنم اولین بوسه عاشقونم اونم تو کوچه

دستامو گذاشتم پشت گردنش و همراهیش ...



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/23/عشق-بی-پایان-38




صبحتون بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات

ســــــــــلام


صبح قشنگتون بخیر


ازآسمان عشق وعظمتش

ازخورشید مهربانی اش

ازدنیا تمام خوبی هایش

و ازخدا لطف بی کرانش

نصیب لحظه هایتان باشد

لحظه هایتان پرازشادمانی

امروزتون سراسرشادی وبرکت




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/24/صبحتسون-بخیر




صبحتون بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات

ســــــــــلام


صبح قشنگتون بخیر


ازآسمان عشق وعظمتش

ازخورشید مهربانی اش

ازدنیا تمام خوبی هایش

و ازخدا لطف بی کرانش

نصیب لحظه هایتان باشد

لحظه هایتان پرازشادمانی

امروزتون سراسرشادی وبرکت




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/24/صبحتسون-بخیر




صبحتون بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات

ســــــــــلام


صبح قشنگتون بخیر


ازآسمان عشق وعظمتش

ازخورشید مهربانی اش

ازدنیا تمام خوبی هایش

و ازخدا لطف بی کرانش

نصیب لحظه هایتان باشد

لحظه هایتان پرازشادمانی

امروزتون سراسرشادی وبرکت




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/24/صبحتسون-بخیر




صبحتون بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات

ســــــــــلام


صبح قشنگتون بخیر


ازآسمان عشق وعظمتش

ازخورشید مهربانی اش

ازدنیا تمام خوبی هایش

و ازخدا لطف بی کرانش

نصیب لحظه هایتان باشد

لحظه هایتان پرازشادمانی

امروزتون سراسرشادی وبرکت




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/24/صبحتسون-بخیر




حرف مردم

درخواست حذف اطلاعات

هیچگـاه نگـــران حـرف های مردم نبــاش،

همین ڪه وقتشـان رامیگـذارند

تا پشت سرت حرف بزننـد

یعنی شخـص مهمی هستی




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/24/حرف-مردم




حرف مردم

درخواست حذف اطلاعات

هیچگـاه نگـــران حـرف های مردم نبــاش،

همین ڪه وقتشـان رامیگـذارند

تا پشت سرت حرف بزننـد

یعنی شخـص مهمی هستی




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/24/حرف-مردم




حرف مردم

درخواست حذف اطلاعات

هیچگـاه نگـــران حـرف های مردم نبــاش،

همین ڪه وقتشـان رامیگـذارند

تا پشت سرت حرف بزننـد

یعنی شخـص مهمی هستی




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/24/حرف-مردم




حرف مردم

درخواست حذف اطلاعات

هیچگـاه نگـــران حـرف های مردم نبــاش،

همین ڪه وقتشـان رامیگـذارند

تا پشت سرت حرف بزننـد

یعنی شخـص مهمی هستی




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/24/حرف-مردم




انتقام یک بوسه 38

درخواست حذف اطلاعات


#قسمت38
گوشی و قطع کرد و با صدای بلندی گفت : ی با من تماس گرفته بود ؟
دست به ایستادم و گفتم : با تو نه با خونه ! !
فرنود : مطمئنا با تو کار نداشتن ؟
-ظاهرا زدم تو برجکشون نه ؟
با غیض نگاهم کرد و گفت : صبر کن تا برگردم ! !
-چشم قربااان ! !
با شتاب از خونه خارج شد در و پشت سرش بستم و تکیه ام و به در دادم و پلکهام و روی هم گذاشتم و زیر لب : این از اولیش باش تا به بعدی هاشم برسیم ! !
نگاهی به ساعت انداختم غروب بود دقیقا از لحظه ای که پام و تو خونه فرنود گذاشته بودم تک تک ام قضا شده بود ! !
باید دستی دوباره ای به سر و روی این خونه می کشیدم قبل از همه جارو کشیدم و بعد گردگیری چند قاب ع ی که پدر با سلیقه خودش برام یده بود و به دیوار قاب میز عسلی پایه بلندی و کنار سالن قرار دادم و پارچه ساتن یاسی که با رنگ ها و دیوار ست بود و روش انداختم و قران و شمعهای ریز و درشتم و روش تزئین ! !
خودم و مشغول تی ی اشتهایی به شام هم نداشتم ساعت از نیمه شب هم گذشته بود ولی خبری از فرنود نبود پوفی کشیدم و راهی اتاقم شدم و روی تخت نشستم نگاهی به قاب ع هایی که روی میز عسلی پایه بلندی بودند انداختم : یک ع تک نفره از فرنود و یک ع دسته جمعی از خانواده اش ! !
مرد نسبتا مسنی درست به مانند تورج کنار مبل سلطنتی ایستاده بود و پسر جونی که حدس می زدم تورج خان باشه کنارش ایستاده بود و سه بچه قد و نیم قد دو پسرکه حدس می زدم فردین و فرنود بودند و میونشون دختری درست به مانند فردین نشسته بود زنی نسبتا کوتاه قد و با ابهتی هم با یک دست کت و دامن طرف دیگه مبل ایستاده بود آدم و یاد های زمان شاه و خانواده های سلطنتی می انداخت ! !
ولی تا جایی که می دونستم خواهری نداشتند ...تورج خان هم بارها اعلام کرده بود از دار دنیا تنها یک برادر ...تنها فرنود و داره و بس ! !
با صدای باز و بسته شدن در حدس می زدم فرنود برگشته باشه با یک خیز بلند شدم و راهی سالن شدم خودش و روی مبل تک نفره ای ول داد و گفت : تو چه غلطی کردی ؟ ؟
-ازم سوال کرد جوابشو دادم ! !
به سمتم خیز برداشت و یقه ام و گرفت و گفت : تو باعثشی تو باعث شدی شیدا رو از دست بدم !
پوزخندی زدم و گفتم : واسه امثال تو مهمه تا باشه از این شیداها ! !
ت ی بهم داد و گفت :حرف دهنت و بهم دختره...نفس نفس می زد ! !
خودم و ازش جدا و راهی اتاقم شدم یک خیز به سمتم برداشت و به طرف خودش برگردوند و گفت : کجا به سلامتی ؟ اب کردی که بری ؟ خانوادگی عادت دارید ؟
دهانش بوی گند مشروب می داد صورتش و به سمتی برگردوندم و گفتم : تازاه اولیشه ریشه همشون و از جا می کنم ! !
سلم یه با یه پست اومدَم شرمنده امروز مثل کُزت مجبور شُدم کار کُنم ! !

*** فقط یه نکته ای بگم از این کشمکش برای روابطشون هم نگران نباشید خاتمه پیدا می کنه به هر حال فرنود و درک کنید دیگه
همین طور یغما رو ولی خوب من خودَم از کش دادَن خوشَم نمی یاد از طَرفی قرار نیست تا انتهای داستانه اینا باهم کشمکش داشته باشند خصوصا در این مورد !
پس منتظر بمونید به زودی !
* **
دسته ای از موهام و تو چنگش گرفت و گفت :اول از همه خودم ریشه کنت می کنم ! !
روی دست بلندم کرد و گفت : امشب دیگه گریزی نداری اشکاتو می بینم ! !
دست و پا می زدم و مشتهای گره کرده ام و نثار ستبرش می ولی محکم تر از ایم حرفها بود با شتاب پرتم کرد روی تخت و شروع کرد دکمه های پیراهنش و باز انگار دلش یک کشیده آبدار و جانانه می خواست کشیده ب کارساز نبود ولی مطمئنا این بار متقابلا کشیده آبداری جم می کنه مخصوصا با کاری که امروز ! !
روم نیم خیز شد با انزجار به سمتی هلش دادم و داد زدم : دست از سرم بردار حیووون ! !



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/23/انتقام-یک-بوسه-38




انتقام یک بوسه 38

درخواست حذف اطلاعات


#قسمت38
گوشی و قطع کرد و با صدای بلندی گفت : ی با من تماس گرفته بود ؟
دست به ایستادم و گفتم : با تو نه با خونه ! !
فرنود : مطمئنا با تو کار نداشتن ؟
-ظاهرا زدم تو برجکشون نه ؟
با غیض نگاهم کرد و گفت : صبر کن تا برگردم ! !
-چشم قربااان ! !
با شتاب از خونه خارج شد در و پشت سرش بستم و تکیه ام و به در دادم و پلکهام و روی هم گذاشتم و زیر لب : این از اولیش باش تا به بعدی هاشم برسیم ! !
نگاهی به ساعت انداختم غروب بود دقیقا از لحظه ای که پام و تو خونه فرنود گذاشته بودم تک تک ام قضا شده بود ! !
باید دستی دوباره ای به سر و روی این خونه می کشیدم قبل از همه جارو کشیدم و بعد گردگیری چند قاب ع ی که پدر با سلیقه خودش برام یده بود و به دیوار قاب میز عسلی پایه بلندی و کنار سالن قرار دادم و پارچه ساتن یاسی که با رنگ ها و دیوار ست بود و روش انداختم و قران و شمعهای ریز و درشتم و روش تزئین ! !
خودم و مشغول تی ی اشتهایی به شام هم نداشتم ساعت از نیمه شب هم گذشته بود ولی خبری از فرنود نبود پوفی کشیدم و راهی اتاقم شدم و روی تخت نشستم نگاهی به قاب ع هایی که روی میز عسلی پایه بلندی بودند انداختم : یک ع تک نفره از فرنود و یک ع دسته جمعی از خانواده اش ! !
مرد نسبتا مسنی درست به مانند تورج کنار مبل سلطنتی ایستاده بود و پسر جونی که حدس می زدم تورج خان باشه کنارش ایستاده بود و سه بچه قد و نیم قد دو پسرکه حدس می زدم فردین و فرنود بودند و میونشون دختری درست به مانند فردین نشسته بود زنی نسبتا کوتاه قد و با ابهتی هم با یک دست کت و دامن طرف دیگه مبل ایستاده بود آدم و یاد های زمان شاه و خانواده های سلطنتی می انداخت ! !
ولی تا جایی که می دونستم خواهری نداشتند ...تورج خان هم بارها اعلام کرده بود از دار دنیا تنها یک برادر ...تنها فرنود و داره و بس ! !
با صدای باز و بسته شدن در حدس می زدم فرنود برگشته باشه با یک خیز بلند شدم و راهی سالن شدم خودش و روی مبل تک نفره ای ول داد و گفت : تو چه غلطی کردی ؟ ؟
-ازم سوال کرد جوابشو دادم ! !
به سمتم خیز برداشت و یقه ام و گرفت و گفت : تو باعثشی تو باعث شدی شیدا رو از دست بدم !
پوزخندی زدم و گفتم : واسه امثال تو مهمه تا باشه از این شیداها ! !
ت ی بهم داد و گفت :حرف دهنت و بهم دختره...نفس نفس می زد ! !
خودم و ازش جدا و راهی اتاقم شدم یک خیز به سمتم برداشت و به طرف خودش برگردوند و گفت : کجا به سلامتی ؟ اب کردی که بری ؟ خانوادگی عادت دارید ؟
دهانش بوی گند مشروب می داد صورتش و به سمتی برگردوندم و گفتم : تازاه اولیشه ریشه همشون و از جا می کنم ! !
سلم یه با یه پست اومدَم شرمنده امروز مثل کُزت مجبور شُدم کار کُنم ! !

*** فقط یه نکته ای بگم از این کشمکش برای روابطشون هم نگران نباشید خاتمه پیدا می کنه به هر حال فرنود و درک کنید دیگه
همین طور یغما رو ولی خوب من خودَم از کش دادَن خوشَم نمی یاد از طَرفی قرار نیست تا انتهای داستانه اینا باهم کشمکش داشته باشند خصوصا در این مورد !
پس منتظر بمونید به زودی !
* **
دسته ای از موهام و تو چنگش گرفت و گفت :اول از همه خودم ریشه کنت می کنم ! !
روی دست بلندم کرد و گفت : امشب دیگه گریزی نداری اشکاتو می بینم ! !
دست و پا می زدم و مشتهای گره کرده ام و نثار ستبرش می ولی محکم تر از ایم حرفها بود با شتاب پرتم کرد روی تخت و شروع کرد دکمه های پیراهنش و باز انگار دلش یک کشیده آبدار و جانانه می خواست کشیده ب کارساز نبود ولی مطمئنا این بار متقابلا کشیده آبداری جم می کنه مخصوصا با کاری که امروز ! !
روم نیم خیز شد با انزجار به سمتی هلش دادم و داد زدم : دست از سرم بردار حیووون ! !



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/23/انتقام-یک-بوسه-38




نبض :)

درخواست حذف اطلاعات

اگر چیزی برای شکرگزاری ندارید... نبضتان را چک کنید




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/23/نبض




نبض :)

درخواست حذف اطلاعات

اگر چیزی برای شکرگزاری ندارید... نبضتان را چک کنید




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/23/نبض




عشق بی پایان 37

درخواست حذف اطلاعات

#پارت37

-برای چی آخه،
مگه چیشده؟!

-گفتم به حرفم گوش کن بعدا خودت میفهمی!!
فقط زود!

-باشه

قطع کرد!
چش بود؟!
نکنه اتفاقی افتاده و به من نگفته!!

از مبل بلند شدم که آرمیا اومد جلوم

-کجا؟

-یه کاری برام پیش اومده باید برم به لیلا خانم بگو یه وقت دیگه میام

-ولی نمیشه بری!

-چرا؟

-چون من میگم

-آرمیا اذیت نکن برو کنار میخوام برم

-کی بود زنگ زد بهت؟

-به تو چه؟ به تــ

یهو سمت چپه صورتم سوخت دستم رو گذاشتم روش ،
امکان نداشت!
اون رو من دست بلند کرد
ناباور زل زده بودم بهش ،
میشد از چشمای خودش هم تعجب رو دید!

-دیانا من نفهمیدم چیکار ، ببقشید

خواست دستشو بزاره روصورتم که صورتم رو به سمت چپ بردم
آرزو رو دیدم که داشت نگاه میکرد سرش رو انداخت پائین و رفت به طرفه پله

رومبل نشستم احساس گوشه ی لبم داغ شده
دستم رو گذاشتم کناره لبم و خیسی رو احساس
دستم رو آوردم پائین ،
چی میدیدم خون ،
باورم نمیشد ضربه ایی که آرمیا بهم زد باعث شد لبم بشه!!

نگاه آرمیا به دستم بود ،
با نفرت چشم ازش گرفتم
اومد کنارم نشست

-واقعا معذرت میخوام عصبانی شدم نفهمیدم چیکار

-اونوقت میشه بپرسم دلیل عصبانیت شما چی بود؟

-یعنی تو نمیدونی؟!
زن من چرا باید جلوی من با پسر غریبه حرف بزنه؟؟؟

-زنت؟کدوم زنت؟!

چشماشو محکم بست
از رو مبل بلند شد و رفت سمت پله ها:بمون مامان میاد میبینه نیستی ناراحت میشه!

اینو گفت و از پله ها بالا رفت

دسمال کاغذی رو برداشتم و گوشه ی لبم رو پاک

صدای پیام گوشیم اومد نگاهی

آرتین:کجایی؟رسیدی؟

جوابشو دادم:نه نشد که برم

جو نداد که گوشیم زنگ خورد ، خودش بود میخواستم جواب بدم که در سالن صدا خورد و لیلا خانم اومد داخل

صداشو کم و گذاشتم داخل کیفم رفتم جلو

-سلام لیلا خانم

-سلام دخترم خوبی خوب شد اومدی
پس آرمیا کو؟

-اتاقشه

-پس تو چرا اینجایی؟

به صورت لیلا خانم که شیطنت ازش میبارید نگاه

-من خب مت منتظر شما موندم تا بیاین

-سلام مامان

-سلام پسرم بیا یه زنگ بزن به گلاره جون و آقا رامین بگو شام بیان اینجا

-نه ممنون منم باید برم خونه

-چرا قشنگم؟

جو ندادم ،
چی میگفتم خب!

لیلا خانم رفت تو آشپزخونه منم رفتم رو مبل نشستم اه ای کاش نمیومدم اصلا

-دیانا ، لبت درد نمیکنه؟؟

جوابشو ندادم اصلا دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم

-پاشو بریم اتاق
دیانا باتوام!

-من باتو جایی نمیام

چیزی نگفت و همینطوری نشست
گوشیم رو برداشتم سه تماس بی پاسخ و یک پیام از آرتین

-یا زنگ میزنی میگی چیشده یا همین الان بلند میشم میام اونجا

وای نه نباید بزارم بیاد ،
اون کاری رو که بگه اونجام میده
بهش پیام دادم:الان نمیتونم زنگ بزنم بعدا بهت میگم چیشده!



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/22/عشق-بی-پایان-37




عشق بی پایان 37

درخواست حذف اطلاعات

#پارت37

-برای چی آخه،
مگه چیشده؟!

-گفتم به حرفم گوش کن بعدا خودت میفهمی!!
فقط زود!

-باشه

قطع کرد!
چش بود؟!
نکنه اتفاقی افتاده و به من نگفته!!

از مبل بلند شدم که آرمیا اومد جلوم

-کجا؟

-یه کاری برام پیش اومده باید برم به لیلا خانم بگو یه وقت دیگه میام

-ولی نمیشه بری!

-چرا؟

-چون من میگم

-آرمیا اذیت نکن برو کنار میخوام برم

-کی بود زنگ زد بهت؟

-به تو چه؟ به تــ

یهو سمت چپه صورتم سوخت دستم رو گذاشتم روش ،
امکان نداشت!
اون رو من دست بلند کرد
ناباور زل زده بودم بهش ،
میشد از چشمای خودش هم تعجب رو دید!

-دیانا من نفهمیدم چیکار ، ببقشید

خواست دستشو بزاره روصورتم که صورتم رو به سمت چپ بردم
آرزو رو دیدم که داشت نگاه میکرد سرش رو انداخت پائین و رفت به طرفه پله

رومبل نشستم احساس گوشه ی لبم داغ شده
دستم رو گذاشتم کناره لبم و خیسی رو احساس
دستم رو آوردم پائین ،
چی میدیدم خون ،
باورم نمیشد ضربه ایی که آرمیا بهم زد باعث شد لبم بشه!!

نگاه آرمیا به دستم بود ،
با نفرت چشم ازش گرفتم
اومد کنارم نشست

-واقعا معذرت میخوام عصبانی شدم نفهمیدم چیکار

-اونوقت میشه بپرسم دلیل عصبانیت شما چی بود؟

-یعنی تو نمیدونی؟!
زن من چرا باید جلوی من با پسر غریبه حرف بزنه؟؟؟

-زنت؟کدوم زنت؟!

چشماشو محکم بست
از رو مبل بلند شد و رفت سمت پله ها:بمون مامان میاد میبینه نیستی ناراحت میشه!

اینو گفت و از پله ها بالا رفت

دسمال کاغذی رو برداشتم و گوشه ی لبم رو پاک

صدای پیام گوشیم اومد نگاهی

آرتین:کجایی؟رسیدی؟

جوابشو دادم:نه نشد که برم

جو نداد که گوشیم زنگ خورد ، خودش بود میخواستم جواب بدم که در سالن صدا خورد و لیلا خانم اومد داخل

صداشو کم و گذاشتم داخل کیفم رفتم جلو

-سلام لیلا خانم

-سلام دخترم خوبی خوب شد اومدی
پس آرمیا کو؟

-اتاقشه

-پس تو چرا اینجایی؟

به صورت لیلا خانم که شیطنت ازش میبارید نگاه

-من خب مت منتظر شما موندم تا بیاین

-سلام مامان

-سلام پسرم بیا یه زنگ بزن به گلاره جون و آقا رامین بگو شام بیان اینجا

-نه ممنون منم باید برم خونه

-چرا قشنگم؟

جو ندادم ،
چی میگفتم خب!

لیلا خانم رفت تو آشپزخونه منم رفتم رو مبل نشستم اه ای کاش نمیومدم اصلا

-دیانا ، لبت درد نمیکنه؟؟

جوابشو ندادم اصلا دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم

-پاشو بریم اتاق
دیانا باتوام!

-من باتو جایی نمیام

چیزی نگفت و همینطوری نشست
گوشیم رو برداشتم سه تماس بی پاسخ و یک پیام از آرتین

-یا زنگ میزنی میگی چیشده یا همین الان بلند میشم میام اونجا

وای نه نباید بزارم بیاد ،
اون کاری رو که بگه اونجام میده
بهش پیام دادم:الان نمیتونم زنگ بزنم بعدا بهت میگم چیشده!



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/22/عشق-بی-پایان-37




صبح بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات
ســــــــــلام

سلامی به زیبایی عشق
به طراوت لبخند
به روشنایی خورشید
به سبزی غزل
به رایحه مریم و شب بو
به شما دوستان گلم

سرشار از مهربانی



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/23/صبتح-بخیر




صبح بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات
ســــــــــلام

سلامی به زیبایی عشق
به طراوت لبخند
به روشنایی خورشید
به سبزی غزل
به رایحه مریم و شب بو
به شما دوستان گلم

سرشار از مهربانی



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/23/صبتح-بخیر




دشمن ارامش:)

درخواست حذف اطلاعات

ﺑﺰﺭﺘﺮﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺍﻧﺴﺎﻥ

ﻣﻘﺎﺴﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ

ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻨﻪ ﻫﺮ ﺴ

ﺩﺭ ﻣﺴﺮ ﺎﻣﻼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯ ﺩﺮ

ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻔﺮ ﻭ ﺎﺩﺮﺍﺳﺖ




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/23/دشمن-ارامش




دشمن ارامش:)

درخواست حذف اطلاعات

ﺑﺰﺭﺘﺮﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺍﻧﺴﺎﻥ

ﻣﻘﺎﺴﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ

ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻨﻪ ﻫﺮ ﺴ

ﺩﺭ ﻣﺴﺮ ﺎﻣﻼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯ ﺩﺮ

ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻔﺮ ﻭ ﺎﺩﺮﺍﺳﺖ




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/23/دشمن-ارامش




انتقام یک بوسه 37

درخواست حذف اطلاعات


#قسمت37
با لبخند موزیانه ای گفت : مواظب باش امشب و هر شب دیگه ای ممکنه این حیون باز دلش بخواد اشکاتو ببینه ! !
بدون اینکه نگاهش کنم مشغول شدم ....واقعا امشب و هر شب دیگه ای چطور مقاومت می ؟ تا ابد که نمی تونستم خودم و داخل اتاق حبس کنم ولی تسلیم نه ...حداقل تا وقتی ازش مطمئن نشدم ... ! ! !
با بلند شدن صدای تلفن فرنود پیش دستی کرد و جواب داد !
جانم ؟
....
بله ممنون !
....
بله گوشی ! !
گوشی و به سمتم گرفت و تکیه اش و به اپن داد صدای گرم مادر توی گوشی پیچید !
سلام قربونت برم !
با صدای آمیخته ای با بغض گفت : خوبی ؟
-چرا باید بد باشم تو را خدا غصه من و نخور ! !
نگاهی به فرنود انداختم قصد رفتن نداشت مشتاقانه به حرفهای من و مادر گوش س بود ! !
احساس می مادر می خواست حرفی بزنه که روش نمی شد...سوالی بزنه که شرم داشت ..می دونستم چه سوالی بود خودم پیش دستی و گفتم : من خوبم از تمام لحاظ ...یحیی و پدر خوبن ؟
مادر جون و بقیه ؟
بینش و بالا کشید و گفت : همگی خوبن تو خوب باشی ! !
-من که گفتم خوبم !
مادر : غذایی که فرستاده بودم خوردید ؟ ؟
-معلومه من که نمی تونم از دستپخت شما بگذرم اونم من به قول یحیی ....
با صدای گریه اش حرفمو خوردم و آروم گفتم : مامانم گریه نکن دیگه ! !می خوای منم زار بزنم ؟
مادر : نه نه فقط دلتنگت بودم ! !
-هر وقت وقتش شد بهتون سر می زنم ولی حالا نه ! !
بعد از چند دقیقه صحبت با مادر گوشی و قطع و مقابل فرنود که تا آ ین لحظه کنارم ایستاد ه بود گرفتم مثل یک بچه حرف گوش کم گوشی و گرفت و برد ! ! !
دلم برای غذای خونگی لک زده بود ولی بازهم کمبود وقت ...! !
املتی ساختم و روبه فرنود که مشغول تماشای تلوزیون بود گفتم : نهار حاظره !
اخمی کرد و گفت : اشتها ندارم !
شونه ای بالا انداختم و مشغول شدم بیش از نصفش و براش کنار گذاشتم و راهی اتاق خوابم شدم و در محض احتیاط قفل ! !
اصلا متوجه سرویس بهداشتی اتاق خوابم نشده بودم دلم هوس یک دوش گرم و کرده بود از تماس آب گرم با پوستم آرامش عجیبی گرفتم ! !
حوله ربدوشامبریم و تنم و مقابل آینه نشستم و مشغول خشک موهام شدم بیش از حد بود...تی قرمز و شلوار اسپرت مشکی رنگی تنم و خودم و برای یک خواب بعد از نهار آماده ! !
با صدای باز و بسته شدن در حدس زدم فرنود باز رفته باشه...وقت و بی وقت کجا می رفت ؟ ؟
خمیازه ای کشیدم و پلکهام و روی هم گذاشتم ! !
با صدای بلند شدن زن تلفن با رخوت از جا بلند شدم و کشون کشون به سمت تلفن رفتم و با صدای خواب آلودی جواب دادم !
-بله ؟
چند لحظه ص نشیدم !
-بله ؟
اهمی کرد و نامطمئن گفت : سلام !
صدای بیش از حد ظریف و دخترانه ! ! !شصتم خبر دار شد دسته ای از موهام و عقب زدم و گفتم : سلام امرتون ؟
-منزل آقای نیک آیین ؟
-بله امرتون ؟
-شما کارگرید ؟ ؟
-نه عزیزم من همسر فرنودم ! !
با صدای جیغ مانندی گفت : زنشی ؟
خنده ام گرفته بود خنده ام و خوردم و گفتم : یغما صدام کنید !
-نگفته بود زن داره ؟
-لابد یادش رفته ! !
برای چند لحظه ت شد و بعد با لحن محکمی گفت : من دوس دخترشم شیدا ! !
-از آشناییتون خوشبختم منم عرض ....
صدای بوق ممتد تلفن مانع شد گوشی و مقابلم گرفتم و مخاطب قرارش دادم : همتون مشکل دارید ! !
خنده کنان گوشی و گذاشتم طفلک شیدا خانم با مخ زمین خورد ! ! !
با صدای چرخیدن کلید داخل قفل سرکی کشیدم نگاه کوتاهی بهم انداختیم موبایل و ت و پرتهاش و روی میز انداخت و خودش و روی راحتی ول داد صدای همراهش بلند نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و جواب داد : جانم ؟
.....
علیک سلام شیدا....لبخندش روی لبش ماسید ! !
....
چی می گی ؟
....
نگاه نا مطمئنی به من انداخت و گفت : چرا داد می زنی ؟
....
با غیض گفت : می گی چی شده یا می خوای یک ریز بیان احساسات کنی ؟
نه می فهمی نه ...صبر کن می خوام ببینمت !
نه همین الان شیدا نیومدی دیگه نیا !
من این چیزا رو نمی دونم خونه جاوید منتظرم !



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/22/انتقام-یک-بوسه-37




انتقام یک بوسه 37

درخواست حذف اطلاعات


#قسمت37
با لبخند موزیانه ای گفت : مواظب باش امشب و هر شب دیگه ای ممکنه این حیون باز دلش بخواد اشکاتو ببینه ! !
بدون اینکه نگاهش کنم مشغول شدم ....واقعا امشب و هر شب دیگه ای چطور مقاومت می ؟ تا ابد که نمی تونستم خودم و داخل اتاق حبس کنم ولی تسلیم نه ...حداقل تا وقتی ازش مطمئن نشدم ... ! ! !
با بلند شدن صدای تلفن فرنود پیش دستی کرد و جواب داد !
جانم ؟
....
بله ممنون !
....
بله گوشی ! !
گوشی و به سمتم گرفت و تکیه اش و به اپن داد صدای گرم مادر توی گوشی پیچید !
سلام قربونت برم !
با صدای آمیخته ای با بغض گفت : خوبی ؟
-چرا باید بد باشم تو را خدا غصه من و نخور ! !
نگاهی به فرنود انداختم قصد رفتن نداشت مشتاقانه به حرفهای من و مادر گوش س بود ! !
احساس می مادر می خواست حرفی بزنه که روش نمی شد...سوالی بزنه که شرم داشت ..می دونستم چه سوالی بود خودم پیش دستی و گفتم : من خوبم از تمام لحاظ ...یحیی و پدر خوبن ؟
مادر جون و بقیه ؟
بینش و بالا کشید و گفت : همگی خوبن تو خوب باشی ! !
-من که گفتم خوبم !
مادر : غذایی که فرستاده بودم خوردید ؟ ؟
-معلومه من که نمی تونم از دستپخت شما بگذرم اونم من به قول یحیی ....
با صدای گریه اش حرفمو خوردم و آروم گفتم : مامانم گریه نکن دیگه ! !می خوای منم زار بزنم ؟
مادر : نه نه فقط دلتنگت بودم ! !
-هر وقت وقتش شد بهتون سر می زنم ولی حالا نه ! !
بعد از چند دقیقه صحبت با مادر گوشی و قطع و مقابل فرنود که تا آ ین لحظه کنارم ایستاد ه بود گرفتم مثل یک بچه حرف گوش کم گوشی و گرفت و برد ! ! !
دلم برای غذای خونگی لک زده بود ولی بازهم کمبود وقت ...! !
املتی ساختم و روبه فرنود که مشغول تماشای تلوزیون بود گفتم : نهار حاظره !
اخمی کرد و گفت : اشتها ندارم !
شونه ای بالا انداختم و مشغول شدم بیش از نصفش و براش کنار گذاشتم و راهی اتاق خوابم شدم و در محض احتیاط قفل ! !
اصلا متوجه سرویس بهداشتی اتاق خوابم نشده بودم دلم هوس یک دوش گرم و کرده بود از تماس آب گرم با پوستم آرامش عجیبی گرفتم ! !
حوله ربدوشامبریم و تنم و مقابل آینه نشستم و مشغول خشک موهام شدم بیش از حد بود...تی قرمز و شلوار اسپرت مشکی رنگی تنم و خودم و برای یک خواب بعد از نهار آماده ! !
با صدای باز و بسته شدن در حدس زدم فرنود باز رفته باشه...وقت و بی وقت کجا می رفت ؟ ؟
خمیازه ای کشیدم و پلکهام و روی هم گذاشتم ! !
با صدای بلند شدن زن تلفن با رخوت از جا بلند شدم و کشون کشون به سمت تلفن رفتم و با صدای خواب آلودی جواب دادم !
-بله ؟
چند لحظه ص نشیدم !
-بله ؟
اهمی کرد و نامطمئن گفت : سلام !
صدای بیش از حد ظریف و دخترانه ! ! !شصتم خبر دار شد دسته ای از موهام و عقب زدم و گفتم : سلام امرتون ؟
-منزل آقای نیک آیین ؟
-بله امرتون ؟
-شما کارگرید ؟ ؟
-نه عزیزم من همسر فرنودم ! !
با صدای جیغ مانندی گفت : زنشی ؟
خنده ام گرفته بود خنده ام و خوردم و گفتم : یغما صدام کنید !
-نگفته بود زن داره ؟
-لابد یادش رفته ! !
برای چند لحظه ت شد و بعد با لحن محکمی گفت : من دوس دخترشم شیدا ! !
-از آشناییتون خوشبختم منم عرض ....
صدای بوق ممتد تلفن مانع شد گوشی و مقابلم گرفتم و مخاطب قرارش دادم : همتون مشکل دارید ! !
خنده کنان گوشی و گذاشتم طفلک شیدا خانم با مخ زمین خورد ! ! !
با صدای چرخیدن کلید داخل قفل سرکی کشیدم نگاه کوتاهی بهم انداختیم موبایل و ت و پرتهاش و روی میز انداخت و خودش و روی راحتی ول داد صدای همراهش بلند نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و جواب داد : جانم ؟
.....
علیک سلام شیدا....لبخندش روی لبش ماسید ! !
....
چی می گی ؟
....
نگاه نا مطمئنی به من انداخت و گفت : چرا داد می زنی ؟
....
با غیض گفت : می گی چی شده یا می خوای یک ریز بیان احساسات کنی ؟
نه می فهمی نه ...صبر کن می خوام ببینمت !
نه همین الان شیدا نیومدی دیگه نیا !
من این چیزا رو نمی دونم خونه جاوید منتظرم !



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/22/انتقام-یک-بوسه-37




انتقام یک بوسه 37

درخواست حذف اطلاعات


#قسمت37
با لبخند موزیانه ای گفت : مواظب باش امشب و هر شب دیگه ای ممکنه این حیون باز دلش بخواد اشکاتو ببینه ! !
بدون اینکه نگاهش کنم مشغول شدم ....واقعا امشب و هر شب دیگه ای چطور مقاومت می ؟ تا ابد که نمی تونستم خودم و داخل اتاق حبس کنم ولی تسلیم نه ...حداقل تا وقتی ازش مطمئن نشدم ... ! ! !
با بلند شدن صدای تلفن فرنود پیش دستی کرد و جواب داد !
جانم ؟
....
بله ممنون !
....
بله گوشی ! !
گوشی و به سمتم گرفت و تکیه اش و به اپن داد صدای گرم مادر توی گوشی پیچید !
سلام قربونت برم !
با صدای آمیخته ای با بغض گفت : خوبی ؟
-چرا باید بد باشم تو را خدا غصه من و نخور ! !
نگاهی به فرنود انداختم قصد رفتن نداشت مشتاقانه به حرفهای من و مادر گوش س بود ! !
احساس می مادر می خواست حرفی بزنه که روش نمی شد...سوالی بزنه که شرم داشت ..می دونستم چه سوالی بود خودم پیش دستی و گفتم : من خوبم از تمام لحاظ ...یحیی و پدر خوبن ؟
مادر جون و بقیه ؟
بینش و بالا کشید و گفت : همگی خوبن تو خوب باشی ! !
-من که گفتم خوبم !
مادر : غذایی که فرستاده بودم خوردید ؟ ؟
-معلومه من که نمی تونم از دستپخت شما بگذرم اونم من به قول یحیی ....
با صدای گریه اش حرفمو خوردم و آروم گفتم : مامانم گریه نکن دیگه ! !می خوای منم زار بزنم ؟
مادر : نه نه فقط دلتنگت بودم ! !
-هر وقت وقتش شد بهتون سر می زنم ولی حالا نه ! !
بعد از چند دقیقه صحبت با مادر گوشی و قطع و مقابل فرنود که تا آ ین لحظه کنارم ایستاد ه بود گرفتم مثل یک بچه حرف گوش کم گوشی و گرفت و برد ! ! !
دلم برای غذای خونگی لک زده بود ولی بازهم کمبود وقت ...! !
املتی ساختم و روبه فرنود که مشغول تماشای تلوزیون بود گفتم : نهار حاظره !
اخمی کرد و گفت : اشتها ندارم !
شونه ای بالا انداختم و مشغول شدم بیش از نصفش و براش کنار گذاشتم و راهی اتاق خوابم شدم و در محض احتیاط قفل ! !
اصلا متوجه سرویس بهداشتی اتاق خوابم نشده بودم دلم هوس یک دوش گرم و کرده بود از تماس آب گرم با پوستم آرامش عجیبی گرفتم ! !
حوله ربدوشامبریم و تنم و مقابل آینه نشستم و مشغول خشک موهام شدم بیش از حد بود...تی قرمز و شلوار اسپرت مشکی رنگی تنم و خودم و برای یک خواب بعد از نهار آماده ! !
با صدای باز و بسته شدن در حدس زدم فرنود باز رفته باشه...وقت و بی وقت کجا می رفت ؟ ؟
خمیازه ای کشیدم و پلکهام و روی هم گذاشتم ! !
با صدای بلند شدن زن تلفن با رخوت از جا بلند شدم و کشون کشون به سمت تلفن رفتم و با صدای خواب آلودی جواب دادم !
-بله ؟
چند لحظه ص نشیدم !
-بله ؟
اهمی کرد و نامطمئن گفت : سلام !
صدای بیش از حد ظریف و دخترانه ! ! !شصتم خبر دار شد دسته ای از موهام و عقب زدم و گفتم : سلام امرتون ؟
-منزل آقای نیک آیین ؟
-بله امرتون ؟
-شما کارگرید ؟ ؟
-نه عزیزم من همسر فرنودم ! !
با صدای جیغ مانندی گفت : زنشی ؟
خنده ام گرفته بود خنده ام و خوردم و گفتم : یغما صدام کنید !
-نگفته بود زن داره ؟
-لابد یادش رفته ! !
برای چند لحظه ت شد و بعد با لحن محکمی گفت : من دوس دخترشم شیدا ! !
-از آشناییتون خوشبختم منم عرض ....
صدای بوق ممتد تلفن مانع شد گوشی و مقابلم گرفتم و مخاطب قرارش دادم : همتون مشکل دارید ! !
خنده کنان گوشی و گذاشتم طفلک شیدا خانم با مخ زمین خورد ! ! !
با صدای چرخیدن کلید داخل قفل سرکی کشیدم نگاه کوتاهی بهم انداختیم موبایل و ت و پرتهاش و روی میز انداخت و خودش و روی راحتی ول داد صدای همراهش بلند نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و جواب داد : جانم ؟
.....
علیک سلام شیدا....لبخندش روی لبش ماسید ! !
....
چی می گی ؟
....
نگاه نا مطمئنی به من انداخت و گفت : چرا داد می زنی ؟
....
با غیض گفت : می گی چی شده یا می خوای یک ریز بیان احساسات کنی ؟
نه می فهمی نه ...صبر کن می خوام ببینمت !
نه همین الان شیدا نیومدی دیگه نیا !
من این چیزا رو نمی دونم خونه جاوید منتظرم !



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/22/انتقام-یک-بوسه-37




احساس

درخواست حذف اطلاعات

تمام احساسم

تقدیم به ی که ...؟

کنارم نیست اما

نیازِ بودنش

لمسِ اغوشش

حسِ "نفس"هایش

به من شوق زیستن را ...؟

هدیه می دهد...




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/22/احساس




احساس

درخواست حذف اطلاعات

تمام احساسم

تقدیم به ی که ...؟

کنارم نیست اما

نیازِ بودنش

لمسِ اغوشش

حسِ "نفس"هایش

به من شوق زیستن را ...؟

هدیه می دهد...




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/22/احساس




عشق بی پایان 36

درخواست حذف اطلاعات

#پارت_36

سریع رفتم تو اتاق ،
وسیله هام رو برداشتم و گذاشتم تو کمد و رفتم بیرون

آرتین به ماشین تکیه داده بود
تند رفتم سمتش و به دستام نگاه کرد و گفت:پس وسیله هات کو؟!

-من امروز نمیتونم باهات بیام فردا بریم بهتره!

-چرا نمیتونی امروز بیای؟
مگه چیشده؟

-داشتم میومدم تلفن خونه زنگ خورد به شماره هم نگاه ن همینطوری جواب دادم مامان آرمیا بود گفت که امشب برم خونشون تـ

-اهان پس بخاطر اینه که نمیخوای بیای!

-نه گفت برم اگه نرم خیلی بد میشه

-اونوقت به چه دلیل بد میشه؟

-وای آرتین چه سوالایی میپرسی
اگه میگفتم نمیتونم بیام خب بد میشه

-باشه نظر خودته

در ماشینو باز کرد که سوار بشه دستشو گرفتم ،
برگشت سمتم

-آرتین من ، من نمیخوام از دستم ناراحت بشی خب ببین فردا میریم
تازه این پیشنهاد خودم بود ممکن نیست بزنم زیرش!!!

-اگه توهم بخوای بزنی زیرش مجبورت می باهام بیای
چون تو ماله منی !

لبخندی رو لبام نشست از توصیفه اینکه من ماله آرتینم!

-لبخند میزنی کوچولو

-کوچولو خودتی

-من که پنج سال از شما بزرگترم بعد کوچولوام؟

-حالا هرچی!

دستاشو آورد جلو و لپم رو کشید

-من دیگه میرم توهم رفتی اونجا حواست باشه

-باشه

سوار ماشین شد

-خ ظ کوچولو

-کوچولو خودتی خ ظ

اینو گفتم و دویدم سمت خونمون ،
رفتم اتاقم و به سروضعم تو آیینه نگاه خب همه چی خوب بود ،
نگام به انگشتر سمت چپم افتاد ، سریع درش آوردم و انداختم تو جعبه ،
سوئیچ ماشینم رو برداشتم و رفتم..

" دیــانــا نــمــیدونـــســت بــا ایــن رفــتنــش دیــگــه دیــانــــاے ســابــق نـــمیشــه
و ای ڪاش بـه حرف آرتــیـن گــوش میــداد و بــاهــاش میـــرفــت!! "

سوار ماشین شدم و به راه افتادم یعنی چیکار داره؟!
سعی فکرم رو آزاد کنم و به رانندگیم ادامه بدم

بعداز یک ربع رسیدم از ماشین پیاده شدم و در رو قفل ،
زنگ خونشون رو زدم بعداز چند دقیقه صدای آرزو اومد:به به عروس خانوم خوش اومدی

در رو برام باز کرد و رفتم داخل
اینا باید تو خوابشون ببینن که من عروسشون بشم

از حیاط بزرگشون عبور و به در سالن رسیدم میخواستم باز کنم که خودش باز شد و پشتش آرزو پرید تو بغلم

-وای ترسیدم دیونه چته

از بغلم اومد بیرون و گفت:اولن علیک سلام ،
دوما آدم با خواهر شوهرش اینطوری حرف نمیزنه

یه پوزخند زدم

-کدوم شوهر؟من شوهری ندارم

-دیانا تموم کن هرچی بود شما دو روز دیگه زن و شوهر میشین

جوابشو ندادم و از کنارش رد شدم ،
به صدا زدنشم توجه ن و رفتم رو مبل نشستم

-سلام

برگشتم سمت صدا ،
آرمیا!!! این موقع مگه نباید سرکار باشه؟!

از مبل بلند شدم

-سلام ، لیلا خانم نیستن؟!

-نه رفته بیرون نیم ساعت دیگه میاد

آهانی گفتم و نشستم که گوشیم زنگ خورد
آرتین بود هیچ وقت آهنگ زنگ زدنشو عوض ن
آرمیا نظاره گر بود

تماس رو وصل

-سلام جانم

-سلام رسیدی؟

-آره چند دقیقه میشه

-دیانا گوش کن چی میگم زود برو خونه فهمیدی؟

-برای چی ، مگه چیشده؟!

-حرف نزن فقط برو ...



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/21/عشق-بی-پایان-36




عشق بی پایان 36

درخواست حذف اطلاعات

#پارت_36

سریع رفتم تو اتاق ،
وسیله هام رو برداشتم و گذاشتم تو کمد و رفتم بیرون

آرتین به ماشین تکیه داده بود
تند رفتم سمتش و به دستام نگاه کرد و گفت:پس وسیله هات کو؟!

-من امروز نمیتونم باهات بیام فردا بریم بهتره!

-چرا نمیتونی امروز بیای؟
مگه چیشده؟

-داشتم میومدم تلفن خونه زنگ خورد به شماره هم نگاه ن همینطوری جواب دادم مامان آرمیا بود گفت که امشب برم خونشون تـ

-اهان پس بخاطر اینه که نمیخوای بیای!

-نه گفت برم اگه نرم خیلی بد میشه

-اونوقت به چه دلیل بد میشه؟

-وای آرتین چه سوالایی میپرسی
اگه میگفتم نمیتونم بیام خب بد میشه

-باشه نظر خودته

در ماشینو باز کرد که سوار بشه دستشو گرفتم ،
برگشت سمتم

-آرتین من ، من نمیخوام از دستم ناراحت بشی خب ببین فردا میریم
تازه این پیشنهاد خودم بود ممکن نیست بزنم زیرش!!!

-اگه توهم بخوای بزنی زیرش مجبورت می باهام بیای
چون تو ماله منی !

لبخندی رو لبام نشست از توصیفه اینکه من ماله آرتینم!

-لبخند میزنی کوچولو

-کوچولو خودتی

-من که پنج سال از شما بزرگترم بعد کوچولوام؟

-حالا هرچی!

دستاشو آورد جلو و لپم رو کشید

-من دیگه میرم توهم رفتی اونجا حواست باشه

-باشه

سوار ماشین شد

-خ ظ کوچولو

-کوچولو خودتی خ ظ

اینو گفتم و دویدم سمت خونمون ،
رفتم اتاقم و به سروضعم تو آیینه نگاه خب همه چی خوب بود ،
نگام به انگشتر سمت چپم افتاد ، سریع درش آوردم و انداختم تو جعبه ،
سوئیچ ماشینم رو برداشتم و رفتم..

" دیــانــا نــمــیدونـــســت بــا ایــن رفــتنــش دیــگــه دیــانــــاے ســابــق نـــمیشــه
و ای ڪاش بـه حرف آرتــیـن گــوش میــداد و بــاهــاش میـــرفــت!! "

سوار ماشین شدم و به راه افتادم یعنی چیکار داره؟!
سعی فکرم رو آزاد کنم و به رانندگیم ادامه بدم

بعداز یک ربع رسیدم از ماشین پیاده شدم و در رو قفل ،
زنگ خونشون رو زدم بعداز چند دقیقه صدای آرزو اومد:به به عروس خانوم خوش اومدی

در رو برام باز کرد و رفتم داخل
اینا باید تو خوابشون ببینن که من عروسشون بشم

از حیاط بزرگشون عبور و به در سالن رسیدم میخواستم باز کنم که خودش باز شد و پشتش آرزو پرید تو بغلم

-وای ترسیدم دیونه چته

از بغلم اومد بیرون و گفت:اولن علیک سلام ،
دوما آدم با خواهر شوهرش اینطوری حرف نمیزنه

یه پوزخند زدم

-کدوم شوهر؟من شوهری ندارم

-دیانا تموم کن هرچی بود شما دو روز دیگه زن و شوهر میشین

جوابشو ندادم و از کنارش رد شدم ،
به صدا زدنشم توجه ن و رفتم رو مبل نشستم

-سلام

برگشتم سمت صدا ،
آرمیا!!! این موقع مگه نباید سرکار باشه؟!

از مبل بلند شدم

-سلام ، لیلا خانم نیستن؟!

-نه رفته بیرون نیم ساعت دیگه میاد

آهانی گفتم و نشستم که گوشیم زنگ خورد
آرتین بود هیچ وقت آهنگ زنگ زدنشو عوض ن
آرمیا نظاره گر بود

تماس رو وصل

-سلام جانم

-سلام رسیدی؟

-آره چند دقیقه میشه

-دیانا گوش کن چی میگم زود برو خونه فهمیدی؟

-برای چی ، مگه چیشده؟!

-حرف نزن فقط برو ...



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/21/عشق-بی-پایان-36




عشق بی پایان 36

درخواست حذف اطلاعات

#پارت_36

سریع رفتم تو اتاق ،
وسیله هام رو برداشتم و گذاشتم تو کمد و رفتم بیرون

آرتین به ماشین تکیه داده بود
تند رفتم سمتش و به دستام نگاه کرد و گفت:پس وسیله هات کو؟!

-من امروز نمیتونم باهات بیام فردا بریم بهتره!

-چرا نمیتونی امروز بیای؟
مگه چیشده؟

-داشتم میومدم تلفن خونه زنگ خورد به شماره هم نگاه ن همینطوری جواب دادم مامان آرمیا بود گفت که امشب برم خونشون تـ

-اهان پس بخاطر اینه که نمیخوای بیای!

-نه گفت برم اگه نرم خیلی بد میشه

-اونوقت به چه دلیل بد میشه؟

-وای آرتین چه سوالایی میپرسی
اگه میگفتم نمیتونم بیام خب بد میشه

-باشه نظر خودته

در ماشینو باز کرد که سوار بشه دستشو گرفتم ،
برگشت سمتم

-آرتین من ، من نمیخوام از دستم ناراحت بشی خب ببین فردا میریم
تازه این پیشنهاد خودم بود ممکن نیست بزنم زیرش!!!

-اگه توهم بخوای بزنی زیرش مجبورت می باهام بیای
چون تو ماله منی !

لبخندی رو لبام نشست از توصیفه اینکه من ماله آرتینم!

-لبخند میزنی کوچولو

-کوچولو خودتی

-من که پنج سال از شما بزرگترم بعد کوچولوام؟

-حالا هرچی!

دستاشو آورد جلو و لپم رو کشید

-من دیگه میرم توهم رفتی اونجا حواست باشه

-باشه

سوار ماشین شد

-خ ظ کوچولو

-کوچولو خودتی خ ظ

اینو گفتم و دویدم سمت خونمون ،
رفتم اتاقم و به سروضعم تو آیینه نگاه خب همه چی خوب بود ،
نگام به انگشتر سمت چپم افتاد ، سریع درش آوردم و انداختم تو جعبه ،
سوئیچ ماشینم رو برداشتم و رفتم..

" دیــانــا نــمــیدونـــســت بــا ایــن رفــتنــش دیــگــه دیــانــــاے ســابــق نـــمیشــه
و ای ڪاش بـه حرف آرتــیـن گــوش میــداد و بــاهــاش میـــرفــت!! "

سوار ماشین شدم و به راه افتادم یعنی چیکار داره؟!
سعی فکرم رو آزاد کنم و به رانندگیم ادامه بدم

بعداز یک ربع رسیدم از ماشین پیاده شدم و در رو قفل ،
زنگ خونشون رو زدم بعداز چند دقیقه صدای آرزو اومد:به به عروس خانوم خوش اومدی

در رو برام باز کرد و رفتم داخل
اینا باید تو خوابشون ببینن که من عروسشون بشم

از حیاط بزرگشون عبور و به در سالن رسیدم میخواستم باز کنم که خودش باز شد و پشتش آرزو پرید تو بغلم

-وای ترسیدم دیونه چته

از بغلم اومد بیرون و گفت:اولن علیک سلام ،
دوما آدم با خواهر شوهرش اینطوری حرف نمیزنه

یه پوزخند زدم

-کدوم شوهر؟من شوهری ندارم

-دیانا تموم کن هرچی بود شما دو روز دیگه زن و شوهر میشین

جوابشو ندادم و از کنارش رد شدم ،
به صدا زدنشم توجه ن و رفتم رو مبل نشستم

-سلام

برگشتم سمت صدا ،
آرمیا!!! این موقع مگه نباید سرکار باشه؟!

از مبل بلند شدم

-سلام ، لیلا خانم نیستن؟!

-نه رفته بیرون نیم ساعت دیگه میاد

آهانی گفتم و نشستم که گوشیم زنگ خورد
آرتین بود هیچ وقت آهنگ زنگ زدنشو عوض ن
آرمیا نظاره گر بود

تماس رو وصل

-سلام جانم

-سلام رسیدی؟

-آره چند دقیقه میشه

-دیانا گوش کن چی میگم زود برو خونه فهمیدی؟

-برای چی ، مگه چیشده؟!

-حرف نزن فقط برو ...



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/21/عشق-بی-پایان-36