بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

سینگونیوم

آخرین پست های وبلاگ سینگونیوم به صورت خودکار از بلاگ سینگونیوم دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



سقوط

درخواست حذف اطلاعات
الان یک هواپیما با فاصله ی نزدیک از بالای خانه رد شد. صدای مهیبی داشت. اگر خلبان هواپیما با خود بمب داشت و این بمب رو روی سر ما می انداخت چی می شد. اونوقت می شد گفت که جنگ شده. الان زیر حروارها آوار بودیم. احتمالن می مردیم و این عین خوش شانسی بود. چون زیر آوار ماندن و مردن طاقت فرساست و معلول شدن سهمگین تر.

پریروز دو تا ساختمون از فرط پوسیدگی در بندر مارسی فرو ریختند. یادم می یاد چند سال پیش که با همسرم به مارسی رفته بودیم وقتی از بعضی از خیابان های قدیمی و باریک شهر رد می شدیم خانه های م وبه رو به هم نشون می دادیم و با تعجب از همدیگر می پرسیدم چطور شده که این ساختمان ها همچنان پابرجا هستند و نمی ریزند.

ساختمان ها سرانحام ریختند و عده ای هم کشته شدند. از فرار دو هفته قبل مردم فاجعه را احساس کرده بودند و یک تیم از کارشناس های شهرداری و ان اتشنشانی خانه ها را بازدید کرده بودند و به مردم درباره ی امنیت خانه ها طمینان خاطر داده بودند.

سراسر بندر مارسی به خصوص در نواحی مرکز شهر پر است از این خیایان های تنگ و تار و خانه های ویران.

من کی دچار ریزش می شم؟ چه کار باید کرد که این ریزش سهمگین نباشه. اینکه آدم بتونه تا آ ین نفس سر پا باشه و بعد هم که افتاد فاجعه بار نیاد عالیه. مینی مالیستی حذف بشه.




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/740




لعنتی

درخواست حذف اطلاعات
اعصابم خورده. نه دستم به کاری می ره نه می تونم با خیال راحت بخوابم. قیافه ی یک بچه از ذهنم بیرون نمی ره. نگران شم. مامانش وسط شلوغی های امشب اومد آزمایش هاش رو بهم نشون داد. منم توصیه هایی رو تند تند به مادرش و رفت. الان نگرانم. عجب گرفتاری شدم. نکنه ویروسی که پوستش رو درگیر کرده بزنه به مغزش. بچه چند ماهه ست.. کوچیکه. چرا نگفتم شب بیاردش ببینمش؟ قرار شده دوشنبه صبح اول وقت بیاره اما اگه تا اون موقع مشکلش زیادتر بشه چی؟ جوابش رو کی می ده؟ الان یک ماهه من و سه چهار تای دیگه سعی می کنیم مسائل این بچه رو که یکی دو تا نیست حل کنیم. پریروزها به مادرش علنن گفتم بچه مشکلی نداره. ولی انگار داره. عجبا.. فردا صبح بهش زنگ بزنم با مادرش صحبت کنم.

خدایا...

این کار شد آخه!؟ همش نگرانی!!




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/741




خوشه های برف

درخواست حذف اطلاعات
با یکی از خانم های سن و سال دار فامیل حرف زدم. قدیم ها وقتی مادرم می گفت به بزرگ های فامیل زنگ بزن به اجبار و به خاطر رضایت مادر تماس می گرفتم اما این روزها تا موقعیتی برای تماس هست خودم دنبال شماره شان می گردم و به آنها تلفن می کنم.

برای من این تماس ها مثل وداع می ماند. انگار می دانم فرصت زیادی باقی نمانده و ممکن است دیگر هرگز صدای شان را نشنوم. این وظیفه نیست. مطمئن هم نیستم که علاقه باشد. شاید فقط یک تجدید عهد باشد. عهدی را که نسل ها با هم می بندند بدون انکه درباره اش حرفی بزنند. تعهد به همدیگر را دیدن. صدای همدیگر را شنیدن. شاهد روزگار همدیگر بودن، دست را به دیگری سپردن و رفتن.

شاید هم هیچکدام اینها نیست... شاید هم از فقدان این خانم های باوقار می ترسم و می دانم اگر هنوز می توانم گذشته ام را کمی واضح به خاطر بیاورم به یمن حضور آنهاست.

امروز با ناهید خانم حرف زدم. صداش خسته بود. تازه خواهر بزرگش را از دست داده. نمی توانستم براش آرزو کنم که غم آ ش باشد. برای انسان سالخورده آرزوی غم آ مثل این می ماند که بگویی دفعه ی دیکر نوبت خودتان است و دیگر غم تازه ای نخواهید دید.

با هم کمی حرف زدیم.

اول از فقدان خواهر بزرگ و بعد هم از زندگی و احوالپرسی و روزمرگی

خوشحال شدم. فکر می کنم ان خانم هم خوشحال شد.

زنده باشی ناهید خانم...زمستان شتابزده آمدی حالا بی شتاب برو. باور کن عجله ای نیست.




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/745




آرمیستیس

درخواست حذف اطلاعات
صد سال پیش در یازده نوامبر 1918 جنگ جهانی اول تموم شد برای همین هم فرانسوی ها امروز خودشون رو هلاک د. اول از همه کلی مهمان دعوت د. ترامپ و زنش و پوتین و مرکل و مابقی روسای کشورها..سیرک بزرگی از گردانندگان سیاست جهان فراهم د و همگی دور قبر سرباز گمنام در میدان آرک پیروزی جمع شدند و از بالا تا پایین خیابان شانزه لیزه رو سرباز کاشتند و پرچم های جورواجور دستشون دادند و سخنرانی د و آواز خوندند و ظهر هم ناهار مفصلی دادند و بعد از ناهار هم زن ها و روسای به درد نخور رو روونه ی کاخ ورسای د که بروند به چرت و خلسه و اپرا گوش بدهند و کله گنده ها یعنی پوتین و مرکل و ترامپ و مکرون چهار نفری نقشه ی جهان رو گذاشتند روبروشون و نشستد که برای آینده ی دنیا تصمیم بگیرند.

صد سال پیش همین موقع ها در ایران هم جشن بود. اما تقریبن ی نمونده بود که جشن بگیره. از جمعیت بیست میلیونی ایران چهل درصد یعنی نه میلیون نفر به خاطر گرسنگی در فاصله ی دو سال کشته شده بودند. به خاطر لطف و کرم ت انگلیس که از جنوب راه آذوقه و گندم رو به ایران بسته بود. شمال هم که توسط روس ها بود.

تقریبن نصف مردم ایران در جنگ جهانی اول از بین رفت!

توی این سال ها در کتاب های تاریخ به ما چی یاد دادند؟ خودمون به هم چی یاد دادیم؟ کوروش و داریوش و کریم خان زند و آقا محمد خان و البته ی ناصرالدین شاه!

مردم چی شدند؟ کجا رفتند؟ چرا؟ به خاطر کی؟ چی؟

هیچی. واقعن هیچی.




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/746




دعوای بین تمدن ها

درخواست حذف اطلاعات
مرکل دو سال پیش گفت ما اروپایی ها همونطور که پول واحد می تونیم داشته باشیم واحد هم می تونیم داشته باشیم. دو روز پیش ماکرون به ترامپ گفت که اروپا دوست داره از ناتو خارج بشه و ترامپ عصبانی شد

دعوای چین و ، و کره ی شمالی، همدست شدن روسیه با اتحادیه ی اروپا، وضعیت ناجور خاورمیانه، وضعیت کشورهای بالکان، وضعیت کشورهای ی جنوبی. این دعواها می تونه تبدیل بشه به جنگ جهانی.

اوضاع ابه و متاسفانه جنگ همیشه یکدفعه اتفاق می افته.




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/747




سنگ آفتاب

درخواست حذف اطلاعات
باز دوشنبه...شروع کار.

بده؟ خوبه؟ چی یه اصلن؟

کتاب سنگ آفتاب رو باز می کنم. چند خطش رو اینجا می گذارم. (در گذشته ترجمه ی خوبی ازش داشتم. احمد میرعلائی. متاسفانه مثل خیلی از کتاب هایی که به دوستان دادم بخوانند و دیگر بهم برنگرداندند این کتابم هم گم شد. حالا ترجمه ای که ازش دارم ترجمه ی احمد محیطه)

چه هنگام زندگی به راستی از آن ما بود؟

چه هنگام ما همانیم که به راستی هستیم؟

ما را به درستی نمی نشناسند،

ما چیزی جز سرگیجه و خلاء، جز اخمی در آینه

جز وحشت و تهوع نیستیم، زندگی هرگز

به راستی از آن ما نیست، همیشه به دیگران تعلق دارد

زندگی از آن هیچ نیست، همه ی ما زندگی هستیم..

اکتاویو پاز، سنگ آفتاب. ترجمه ی احمد محیط




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/748




اخبار

درخواست حذف اطلاعات
الان اینقدر خسته م که به هیچی جز یک کاسه انار دون شده ی خوشمزه نمی تونم فکر کنم. البته نه انارهای شیرین و سفید مراکش که توی بازار ریخته. بلکه انارهای ساوه ی ایران. ترش و سرخ و آبدار.

امروز ژان لوک، پزشکی که سرم کلاه گذاشته بود زنگ زد. بهش همه ی حرف هام رو زدم. اون هم متاسف شد.

دختر م بهم زنگ نزد. احتمالن یا خسته ست. یا برنامه ی سفرش عوض شده. یا حس مشغوله و وقت نکرده. به هرحال منتظرشم صداش رو بشنوم و ببینمش.

اینجا هوا بارونی یه.

همسایه ی بغلی م رو دیدم. آقای همسایه تا منو دید بهم گفت که روزی چهارده ساعت کار می کنه. فکر می کنم داشت زیر فشار منفجر می شد وگرنه ما با هم سلام و علیک هم به زور می کنیم.

یک آقای هشتاد و یک ساله توی محله مون همسر هشتاد ساله و دو خانم هشتاد و دو ساله و هشتاد و سه ساله ی دیگه رو سوار ماشین داچیاش کرده بود و همگی با هم رفته بودند به منطقه ای به نام وانده که یکی از قوم و خویش هاشون رو ببینن. تصادف می کنند و سه تا خانمه می میرن و آقاهه می مونه. معلوم نیست این کار قتله یا تصفیه حساب یا خودکشی.

اتوبوس خط هشتاد و پنج روز به مدت سه روز مسیرش رو عوض کرده و نزدیک مطب توقف نمی کنه.

قراره کارخونه ی پژو رو اب کنند و به جاش بیمارستان بسازند.

فردا شاید برم اسمم رو در باشگاه ورزشی بنویسم. دفعه ی قبل نشد چون ع نداشتم. فردا یادم بمونه توی یکی از این باجه های عکاسی یک ع بگیرم. گواهی پزشک رو هم که خودم برای خودم می نویسم.

غزه دوباره شلوغ شده و کشتار.

امشب بالا ه بعد از سال ها مادر گاسپار پنج ساله رو دیدم. گاسپار تا حالا همیشه با پرستارش برای معاینه می اومد. مادرش خانم عصبی و ناراحتی بود از موبایلش هم نمی تونست دل ه. همونطور که با موبایلش مشغول بود گاسپار یکهویی رفت سراغش و ماچش کرد. مامانش بهم گفت شما فکر می کنی ده سال دیگه هم منو همینطوری ببوسه؟

جزوه های درسی م رو فتوکپی تا بیست و پنج نوامبر وقت دارم از پس امتحان قسمت اول بر بیام.

هاراکی کجایی؟

خوابم می یاد..




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/749




ترامپ

درخواست حذف اطلاعات
می بره امشب.

دموکرات ها شانس زیادی ندارن.

لعنتی...

حتمن می بره. دور دوره راست های افراطی یه. توی اروپا فرانسه داره مقاومت می کنه اما دو سال دیگه ماکرون حتمن برکنار می شه و دوباره راست ها می یان. حتی شانس راست های افراطی زیاده. باید صبر کرد تا این دوره بگذره.




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/735




جای امن در این جهان

درخواست حذف اطلاعات
خیابان شلوغ است. سوی دیگر خیابان، درست مقابل خانه، از کلیسای روسی خبری نیست. به جایش عمارت های بسیاری ساخته اند، انباشته از مردم. اینگونه است که تنها بودن در یک اتاق، در یک آپارتمان نشانه ی خوشبختی ست. در این خانه همه چیز نشان از صلح دارد. ، آشپزخانه، نشیمن و سه اتاق دیگر، به هیچ مکان دیگری نمی ماند. قیل و قال، این بی شرمی، این نامشروع و نامتجانس تن ها، افکار و امیال کنترل نشده و گنگ در جای جای این دنیا که روابط گناه آلود شکل می گیرد. هر مبل حافظه ای از پیشامدی ناخواسته و ناگهانی در خود دارد با ک نی نامشروع که نطفه شان در تاریکی بسته می شود.

فرانتس کافکا, نامه های کافکا به ملینا، صفحه ی 93




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/739




سقوط

درخواست حذف اطلاعات
الان یک هواپیما درست از بالای سقف خانه رد شد. صدای مهیبی داشت. اگر خلبان هواپیما با خود بمب داشت و این بمب رو روی سر ما می انداخت چی می شد. اونوقت می شد گفت که جنگ شده. الان زیر حروارها آوار بودیم. احتمالن می مردیم و این عین خوش شانسی بود. چون زیر آوار ماندن و مردن طاقت فرساست و معلول شدن سهمگین تر.

پریروز دو تا ساختمون از فرط پوسیدگی در بندر مارسی فرو ریختند. یادم می یاد چند سال پیش که با همسرم به مارسی رفته بودیم وقتی از بعضی از خیابان های قدیمی و باریک شهر رد می شدیم خانه های م وبه رو به هم نشون می دادیم و با تعجب از همدیگر می پرسیدم چطور است که این ساختمان ها همچنان پابرجا هستند و نمی ریزند.

ساختمان ها سرانحام ریختند و عده ای هم کشته شدند. از فرار دو هفته قبل مردم فاجعه را احساس کرده بودند و یک تیم از کارشناس های شهرداری و ان اتشنشانی خانه ها را بازدید کرده بودند و به مردم درباره ی امنیت خانه ها طمینان خاطر داده بودند.

تمام بندر مارسی پر است از این خیایان ها تنگ و تار و خانه های در شرف ریزش.

من کی دچار ریزش می شم؟ چه کار باید کرد که این ریزش سهمگین نباشه. اینکه آدم بتونه تا آ ین نفس سر پا باشه و بعد هم که افتاد فاجعه بار نیاد عالیه. مینی مالیستی حذف بشه.




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/740




گیر

درخواست حذف اطلاعات
همکارم آقای ال اندر صاحب مطبی یه که من توش کار می کنم. مطب توی یک عمارت چند طبقه و چند واحدی یه با یک حیاط بزرگ و ما هم در طبقه ی همکف هستیم. این آپارتمان که شده مطب سه تا اتاق داره. یکیش مطب منه. یکیش مطب خودشه. یکیش هم سالن انتظاره. یکی دیگه هم همونطور به امون خدا ول شده و تبدیل شده به آشپزخونه و انباری آقای ال اندر. در واقع توی این مطب به این بزرگی تنها ی که کار می کنه و نه منم. قدیم ها ال اندر توی مطب خودش مریض می دید اما اینقدر نامنظم می اومد و می رفت که سرانجام مطبش رو بهم زد و رفت پی کارش. بعد مطبش رو اجاره داد به سه تا روانکاو که اونا هم بعد از حدود دو سه سال از صدای جیغ و فریاد بچه ها پاشون رو به فرار گذاشتن و رفتند جای دیگه مطب گرفتند و باز من موندم و خودم.

چند وقت پیش، دقیقن نزدیک دو سال پیش، از طرف ریاست ساختمان آیفون ها رو تغییر دادند. طبقه ی ما دو تا زنگ داره. روزی که می خواستند زنگ ها رو نام گذاری کنند روی زنگی که مربوط به من می شد نوشتند: متخصص اطفال. روی زنگی هم که مربوط بود به مطب ال اندر، از اونجایی که می دونستند این آقا دیگه اینجا کار نمی کنه فقط اسم و فامیلش رو نوشتند.

ال اندر که اومد دید روی زنگ من نوشتند پزشک اطفال و روی زنگ خودش ذکر ن که ه اوقاتش تلخ شد و قشقرقی به پا کرد که بیا و ببین. زود سفارش داد که روبروی زنگ خودش بزرگ بنویسن: پزشک!

درست از همون موقع سختی من هم شروع شد. خیلی از مریض های من تا می رسند زنگ ال اندر رو می زنند چون اولین چیزی که بین اسامی زنگ ها به چشم می خوره همینه: پزشک!منم توی دفترم صدای زنگ رو می شنوم که از دفتر بغلی می یاد اما کاری نمی تونم م جز اینکه هر بار پنجره رو باز کنم و بگم:"لطفن زنگ اطفال رو فشار بدید!" بعضی وقت ها هم البته... به روی خودم نمی آورم. نه پنجره را باز می کنم و نه هیچی. اینقدر به روی خودم نمی آورم که مریض خودش راه و چاه رو پیدا کنه.

فکر کنم فردا پس فردا بهش زنگ بزنم و بهش بگم که یک فکر جدی درباره ی این موضوع ه.

فکر می کنم من هم مشکلم اینه که حوصله ی ال اندر رو ندارم. حتی در این حد که بهش زنگ بزنم و درباره ی این موضوع باهاش حرف بزنم.

نمی دونم...شاید هم با خودم فکر می کنم اگر این موضوع مخاطب شدن، اینقدر براش مهمه بگذار اسامی روی زنگ ها همینطور بمونه.

اما...نه!

حتمن بهش گوشزد می کنم. بسه دیگه تفاهم!




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/722




آ ین هفته ی اکتبر

درخواست حذف اطلاعات
آ هفته ی شلوغی بود.

اول از همه مهمان آمد. دیروز آمد و امروز رفت. مهمان خوبی بود. از دوستان همسرم. خانمش با اینکه دعوتش کرده بودم نیامد. وقتی علتش را جویا شدم گفت سفر خیلی کوتاه بود و او خسته می شد.

دوم: وقتی پیغام هایم را چک متوجه شدم دختر مادرم تماس گرفته. خوشحال شدم. بهش زنگ زدم. با هم حرف زدیم. عاشق صدا و لحن حرف زدنش هستم. از بچگی صداش توی گوشم پیچیده.

سوم: دختر م به همراه م بهم زنگ زدند. همدیگر را در ایمو دیدیم و از همه جا گپ زدیم. به نظرم رسید که مریض احوال است. سوال ن . مشکلات قلبی در خانواده ی پدری مثل سرماخوردگی مسری ست. نگران خواهرزاده اش، پسر ی کوچکم بود. ناراحتی های دیگر هم داشت. سردی هوای کانادا که به نمی سازد. زن عموی بزرگم که با او بد رفتاری کرده بود. آن یک دختر ام که دیگر حوصله اش را ندارد.

چهارم: دوستم زایید. یک دختر ناز. مادرش برایم از طرف دخترش پیغام داد: جون سلام! این روزها چپ و راست می شوم. در حالیکه در حقیقت تنها یک خواهرزاده دارم که واقعی ست.

شدن مسئولیت دارد. خواهرزاده شدن هم همینطور. برای همین هر دو طرف می دانیم لقب گذاری های اینطوری الکی ست.

پنجم: فردا دوشنبه ست.

ای داد و بیدااااد




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/725




گلشیفته

درخواست حذف اطلاعات
گوینده ی اخبار ساعت هشت کانال دو از گلشیفته فراهانی دعوت کرده. الان دارن به طور مستقیم نشونش می دن. آرایش غلیظی کرده و معذبه. حرف های شعاری می زنه: "من مثل یک درختی بی ریشه شده ام.. ایران زمین من است. من زمینم را از دست داده ام"

چرا در ایران با شیر مادر به ما شعار دادن یاد می دن.

ی بازی کرده به نام " دختران خورشید" و در آن نقش یک دختر ایزدی رو بازی می کنه.

هرچه هست در این مصاحبه حالش خوب نیست. ناراحته. یک ماسک زده روی صورتش. از فرط آرایش چهره اش معلوم نیست. خودش رو قایم کرده.

راحت باش خانم.. بیا. مصاحبه کن.هرکار دوست داری انجام بده. اما خودت باش. این شعارها رو بتکان از خودت. تنها در ها رل بازی کن.




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/726




بعد از مریض نویسی

درخواست حذف اطلاعات
امروز جولیا کوچیکه رو معایته می که ناگهان خانم سیگی تالاپی افتاد روی زمین. فکر می کنم متوجه بود که حالش بده و داره می خوره زمین چون نه جاییش ش ت و نه کله ش خورد به جایی. پاهاش رو بلند . نبض و فشارش رو گرفتم. ت ش دادم. گفتم خانوم سیگی! خانوم سیگی! چطوری؟ صدام رو می شنوی!؟ چشماش رو باز و بسته کرد و گفت آره و بعد تند تند نفس عمیق کشید. براش شربت درست . بیسکویت شکلاتی رو که واسه خودم توی کشوی کنار میزم قایم کرده بودم از زرورقش در آوردم و بهش دادم خورد و کمی حالش بهتر شد. خوشبختانه خانم سیگی با پرستار جولیا اومده بود و تمام مدتی که غش کرده بود پرستار جولیا ازش مراقبت می کرد و بچه روی دست من نموند.

هنوز خانم سیگی از مطب نرفته بیرون که اروین اومد با مادرش. صدای سرفه ش رو از سالن انتظار می شنیدم. اومد جلو دیدم ای داد و بیداد رنگش کبوده و هی نفس بچه بند می یاد. گوشی رو گذاشتم روی ش. آسمش بدجور عود کرده بود. زود دواها رو از کشو آوردم بیرون و کارهای مقدماتی رو انجام دیدم اما آسم سر لج بود و شوخی بردار نبود. زنگ زدم اورژانس و با آمبولانس اومدن از توی مطب جمعش د و بردند.

همینا باعث شد خسته بشم و کلی تاخیر داشته باشم. مریض های بعدی هم هر حق خودش رو می خواست. همه عجله داشتند زودتر بیان ببینمشون و برن سر خونه زندگی شون. خودم چی؟

بعد از ظهر بدی بود

هوا سرده. آدم دلش می خواد مثل س ها بره توی یک غار و به خواب طولانی یی فرو بره و به هیچی و هیچکی فکر نکنه.




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/727




صلح

درخواست حذف اطلاعات
دو روز از ماه نوامبر گذشت. اگر بهم بگن از چه ماهی بیشتر از ماه های سال خوشم می یاد می گم ماه نوامبر. هوا سرده. تازه ست. مردم آرومن. هر مشغول کار خودشه. کمتر به فکر جابچایی و مزاحمتن. اگر شاعرن، دارن شعر می گن. اگر کشاورزن مشغول استراحتن. اگر کارمندن می رن و می یان سر کار. بچه ها هم که مدرسه ن و محله ها آرومه. حتی آدم ها بی سر و صدا می میرن.

بعد از ماه نوامبر یا ماه آبان خودمون، فروردین رو دوست دارم. یا همون ماه مارس. به خاطر طولانی شدن روزها. شکوفه ها. هوای بهار.

بعد از اون هم تقریبن همه ی ماه ها شبیه همن. ماه های گرم رو دوست ندارم و ازشون فراری ام. ولی خوب مگه دست منه؟

امروز صبح رفته بودم آزمایشگاه برای تست تیروئید. آزمایشگاه شبیه مارکت بود. رادیو رو گذاشته بودن روی یک موج رادیو و صداش رو بلند کرده بودند و رفته بودند پی کارشون

خانم های هم که انگار با هم مسابقه گذاشته بودند حال مردم رو بگیرند. سه زن بد اخلاق. یکی سیاه. یکی سفید. یکی زرد. از سه نژاد متفاوت ولی هر سه مثل برج زهرمار. چه خبرشون هست این ها؟ چه حس مشترکی بین همه ی های پشت گیشه هست که اینها رو تا این حد تلخ و بیزار می کنه؟

اگر کافکا بود می گفت قدرت. هرچقدر هم کوچک و بی مقدار. همین که یک آجر بگذارند جلوت و بهت بگن تو پشت این آجر می تونی به دیگران امر و نهی کنی و از این کار شخصیت بگیری.

برگشتم خانه. گشنه بودم. تخم مرغ نیمرو و نان باگت تازه و یک لیوان آب پرتقال. همینطور گردو و پنیر.. به به. روزهای تعطیل هم روزهای تعطیل ماه نوامبر... عالی یه.




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/731




س

درخواست حذف اطلاعات
امروز بی حوصله م..

انگیزه ی انجام دادن هیچ کاری رو ندارم. باید چند نامه ی اداری بنویسم. باید درس بخونم. چند تا تست بزنم. خونه رو مرتب کنم. بگردم دنبال چند تا مدرک. برم دیدن دوستم که زاییده. برم یک گلخونه ی پلاستیکی ب م گل ها رو بپوشونم تا سرما اذیتشون نکنه. غذا درست کنم

دیروز بعد از ظهر جواب تست تیروئیدم رو گرفتم. اصلن خوب نبود.

شاید علت خستگی م همین باشه.

کمبود هورمون تیروئید.

شاید هم به خاطر دلتنگی..




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/732




گمشده

درخواست حذف اطلاعات
از وقتی که از سر کار برگشتم تا حالا دارم در به در دنیال پولی که لای کتاب گذاشته بودم می گردم

بار اول نیست که پول هام رو لای کتاب گذاشتم و گم شون .

چندین بار پیش اومده که دیگه هرگز پیداشون ن .

اینبار هم به دلم افتاده که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. فکر کنم دو سه سال دیگه تصادفی پیداشون کنم.

اعصابم از دست خودم خورده.. آخه این چه کاری یه!؟




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/734




ید

درخواست حذف اطلاعات
دیروز یک رادیوترانزیستوری کوچولو یدم. کوچک و جمع و جوره و توی جیب پیراهن جا می شه. همه ی ایستگاه های اصلی روی موج اف ام رو هم با کیفیت نسبتن خوبی می گیره.

رادیو رو دوست دارم. همیشه دوست داشتم. هرچقدر از تلوزیون و برنامه هاش فراری ام همیشه رادیو برام جذاب بوده. به خصوص موج هایی که تبلیغ پخش نمی کنند. سال ها توی ماشین رادیو گوش می دادم. قبل از رفتن بیمارستان. موقع برگشتن از بیمارستان. یک ایستگاهی بود که مصاحبه های فرهنگی می کرد با شخصیت های متفاوت. در فاصله ی صحبت ها هم موسیقی پخش می کرد. جدای از اینکه حرف ها خیلی به دل می نشست و شنیدنی بود، لحن ی که مصاحبه می کرد اینقدر گرم و انسانی بود که آدم دلش می خواست همینطور یک جاده ی طولانی رو رانندگی کنه و گوش بده و گوش بده.

حالا این رادیو کوچولو شده عزیز و همدمم.

امروز که برای ید خونه رفته بودم رادیو توی جیبم بود و آهنگ "آیا تو آنجا خواهی بود" رو گوش می دادم...

وقتی پشیمانی ها

گرد ما حلقه بزنند و به رفص در بیایند

تا آنجا که دیوانه مان کنند

آیا تو خواهی بود؟

زمانی که اسرارمان

دیگر مهم نباشند

و روزها از پی همدیگر رفته باشند

آیا تو خواهی بود؟

دیروز یک ید خوب دیگه هم . آ ین کتاب هاروکی موراکامی. به نام مرگ کوماندور. کتاب در دو جلده. اول جلد اول رو یدم ببینم خوشم می یاد یا نه. فعلن چهار صفحه ش رو خوندم. تا اینجاش فقط وصف بود. امیدوارم اینطوری پیش نره...




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/701




بین مریض نویسی

درخواست حذف اطلاعات
همینطور که نریمان بچه ی ده ماه ی خانم تاشی را می دیدم تلفن خانم تاشی زنگ زد. او هم به تلفن جواب داد. هی گفت چشم خانم. چشم خانم. چشم خانم. تلفن را که قطع کرد زد زیر گریه.

من در عالم خودم بودم و داشتم فکر می چه دارویی برای پسر کوچک ده ماهه اش بدهم که دیدم ای بابا.. خانم تاشی هق هق گریه می کند

شوکه شدم. رفتم برایش دستمال کاغذی آوردم. سفره ی دلش باز شد که من بدبختم بیچاره م شوهرم کار نمی کند. نمی خواهد کار کند. از همه می ترسد. می رود در اتاقش و خودش را حبس می کند. بعد شب ها تا صبح می رود توی خیابان ولگردی. صبح ها که می آید مست و اب است. گاهی مرا می زند به بچه ها پرخاش می کند. گاهی نه. کلن مرد خیلی مهربانی ست و دوستم دارد.

گفتم خانم تاشی حالا بس است این حرف ها. ببینیم برای بچه تان چه کار می توانیم انجام بدهیم.

گفت شما کاری ندارید که شوهرم برای تان انجام بدهد؟

بعد بدون آنکه منتظر جواب باشد نگاه کرد به بچه هاش و همانطور که زار می زد گفت بچه های من رو ببینید. اگر شوهرم را استخدام کنید اونوقت ما هم می توانیم اقامت بگیریم و وضع مان از این فلاکت در بیاید..

بعد هم باز بدون آنکه منتظر جواب باشد گشت توی موبایلش یک فایل تصویری از یک فرانسوی بهم نشان داد که در چه صورتی شوهرش می تواند کارت اقامت بگیرد.

اعصابم خورد شد. خورده. نیم ساعتی وقت استراحت داشتم که این خانم آن را هم اب کرد.

حالا هم که می خواهم کمی بنویسم مریض های بعد از ظهر سر رسیده اند

لعنت به همه چی!




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/703




غرقاب

درخواست حذف اطلاعات
فرانسه سیل اومده. در عرض چند دقیقه گردباد اومد و سقف خونه ی مردم رو برد. کلی بی خانمان شدند. کلی آسیب دیدن. سیزده نفر مردن. خش الی زمین رو خشک کرده و کمی بارندگی باعث می شه که حجم زیادی از آب توی کوچه ها و خیابون ها سرازیر بشه.

ت فرانسه تغییر کرد و های تازه اومدن. ماکرون امروز دوباره برای مردم فرانسه پیام داد. اعتماد به نفسش کم شده. دیگه مثل سابق باد توی غبغبش نمی ندازه. خیلی بعیده که در انتخابات بعدی مردم بهش رای بدن. تحمل فرانسوی ها هر روز کمتر از قبل می شه. نه مثل انگلیسی ها تحمل مونارشی و خانواده ی سلطنتی رو دارن و نه مثل آلمانی ها مردم مطیع و زحمتکشی اند. یی ها رو هم که اصلن قبول ندارند. نتیجه ش می شه همین که الان می بینیم. همه غرولند می کنند و ناراضی اند.

الان تلوزیون رو روشن که ببینم سیل و طوفان چه کار کرده.. چه خبره.. که دیدم کانال دو برنامه ای نشون می ده که چطور با چند لوله و پمپ پلاستیکی برای زن هایی که می خوان پسر بشن مردانه درست می کنن و برای مردها نه. مجری برنامه توی اتاق عمل از شدت خستگی داشت پس می افتاد. حیف اینهمه انرژی و هزینه و تکنولوژی..

از اینهمه تناقض و بی عد ی آدم دیوونه می شه. اینهمه بچه از گشنگی در یمن دارن می میرن. آفریقا محکومه به نابودی. بعد..! نمی دونم... کاش این تکنولوژی بود و دسترسی به این نوع عمل جراحی برای انی که مشکلات دارن برای همه امکان پذیر بود ولی در کنارش گرسنگی هم فروکش می کرد. فقر و تبعیض بیداد نمی کرد. آدم ها نمی مردند.




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/705




معجزه

درخواست حذف اطلاعات
چقدر بوی به مطبوعه. امروز که از سر کار برمی گشتم دو تا دونه به یدم. کمی استراحت و بعد به ها رو مربا . چه رنگ خوشگلی داره مربای به. چه میوه ی عجیبی یه. قیافه ش مثل سیب سرخ و سفید و ترگل ورگل نیست. مثل گل کشیده و روی فرم نیست. تپله و یغر. طعم ش غریبه. ترش و شیرین. کمی گس. پوستش کرک داره. اصلن همینطوری که نگاش می کنی بین میوه ها کمی اخموئه. اما وقتی پخته می شه چه عطری داره. عطر بهشت. اول به رو کمی پختم بعد شکر اضافه و کذاشتم یواش یواش رنگش عوض بشه. بهش نه هل زدم و نه گلاب و نه هیچ چیز اضافی دیگه. دوست دارم مربا طعم خود میوه رو بده و مزه ی اضافی دیگه بهش اضافه نشه. دو تا دونه به شد سه تا شیشه ی مربا.

فردا صبحونه مهیاست. نون تست و کره و مربای به و یک لیوان چای معطر.

هرچند که...اگر نون بربری بود بهتر بود

ولی خوب..

همینم خوبه. عالی یه.




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/706




آ وقتی

درخواست حذف اطلاعات
خانم زاقلی رو دیدم. قبل از اون خانوم لوفور مادر آنتوان مخم رو پیاده کرده بود. نمی دونستم خانم زاقلی پشت در منتظره. قرار نبود بیاد. بدون وقت قبلی اومده بود و بین مریض ها می خواست منو ببینه.

در رو که باز خودش با عجله اومد توی مطب. رنگ به چهره نداشت. چشم هاش پف کرده بود. چشماش ح چشم ی رو داشت که یک فصل گریه کرده. گفت" ببخشید من قرار ندارم الان هم منتظر بودم که به شما یک چیزی رو بگم ولی دیگه وقت نیست یک وقتی بهم بدید که بیام ببینمتون.

گفتم: چی شده بچه ها مریضن؟

گفت: نه ولی برامون مشکلی پیش اومده...

ترسیدم. نکنه مریض شده.

گفتم: خودتون؟ گفت: نه شوهرم

گفتم: شوهرتون مریض شده؟

گفت: نه. شوهرم... بعد بغض کرد. چونه هاش لرزید. رنگش یهو پرید. یه جوری شد. صورتش انگار تحلیل رفت و کوچیک شد. چشم هاش ریزتر. زد زیر گریه. با ص که از ته چاه در می اومد گفت: شوهرم منو می زنه.

تعجب . شوهر خانم زاقگلی؟ اون که مرد مهربانی به نظر می اومد. مهربون که... یک کم البته ح چشم هاش عجیب غریب بود.

سه تا بچه دارند. دو تا دختر مثل دسته ی گل و یک پسر ته تغاری تپل ناز. هر سه تا بچه موهای بور فرفری دارند. هر سه تا بامزه ن.

عجله داشت. می خواست حرف بزنه. نزد. گفت: باید برم. گفت: اگه بفهمه...

کی بفهمه؟ چی رو بفهمه. نامفهوم بود برام.

موقع خداحافظی باهام دست داد. دستش یخ زده بود. عرق سرد داشت. الان که کارم تموم شده و همه رفتن حس می کنم سردمه.

سردی ت خانوم.... از جنس سرمای بعد از ظهرهای یک سرزمین مرطوب و سرده.. یک جای دور.. خیلی دور..




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/708




ریل

درخواست حذف اطلاعات
اومدم خونه ولی اعصابم خورده. همش قیافه ی خانم زاقلی می یاد جلوی چشمم. با حرص رفتم از یخچال چند تا گردوی تازه آوردم. هی ش تم. هی ش تم. با حرص. اعصابم خورده. خسته هم هستم. آخه خانم چطور گذاشتی شوهرت کتکت بزنه؟ چطور می شه زن ها کتک می خورن؟ اونقدر که زیر چشماشون سیاه می شه. چطور ی می تونه دیگری رو طوری بزنه که زیر چشماش کبود بشه؟ قدیم ها فکر می زن هایی که کتک می خورن از دم باباهای زورگویی داشتن و به خاطر نداشتن اعتماد به نفس و تمایل به ارتباط گرفتن با پدر، راحت زیر بار زور می رن و اجازه می دن شوهرشون کتک بزنه. هی کتک می خورن قهر می کنن هی بر می گردن تا اونجا که دیگه طاقت شون تموم می شه و قطع امید می کنن. خیلی هاشون حتی زیر مشت و لگد می میرن. همیشه فکر می اگر روزی مردی روم دست بلند می کرد بلایی سرش می آوردم که تا عمر داره دست روی ی بلند نکنه. اما...

الان اینطور فکر نمی کنم.

فکر می کنم وقتی اینطور بلاها سر آدم می یاد درسته که تا حدی مربوط می شه به خود آدم و ضعف هایی که می تونه داشته باشه اما یک مقدار هم به خاطر بدشانسی یه. مثل تصادف اتوموبیل. افتادن توی چاله. مثل سل و وبا و جذام گرفتن.

ملاقات با آدم ناجور و به خصوص پیوند با چنین آدمی از بزرگترین بدبختی هایی ئه که می تونه سر یک نفر بیاید.

زن و مرد راحت به هم بله می گن ولی اولن معلوم نیست این بله رو واقعن به چه ی گفتن و هیچ هم بدیهی نیست که یک روز بخوان و بتونن این بله رو پس بگیرن.

آدم حواسش نباشه و بخت هم باهاش نباشه در چشم به هم زدنی همه ی زندگی ش به خطر می افته و همه ی آرزوهاش بر باد می ره.

می شه اسکارلت اوهارای برباد رفته.

می شه هیچ. نه هر هیچی.

یک هیچ ازلی و ابدی. غمگین و تبدیل ناپذیر.




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/709




ابهام ت

درخواست حذف اطلاعات
امروز یک ایرانی درباره ی یک ترانس س وئل دیدم. دختری به نام آدینه که پدرش سعی می کند او را به زور به عقد پسر اش در بیاورد. در حالیکه آدینه از همه می خواهد ادی صدایش کنند و تمام فکر و ذکرش این است که خودش را به یک کشور خارجی برساند تا بتواند اش را به مردانه تبدیل کند.

از قرار در ایران بین سه تا پنج هزار ترانس س وئل وجود دارد. چقدر باید سخت باشد که مرد باشی و ظاهرت مردانه باشد درحالیکه در ذهنت احساس کنی زن هستی و ربطی به مردها نداری.

سال ها پیش پسری را می شناختم که اسمش مهران بود اما از همه می خواست مژگان صدایش کنند. هر وفت به دیدن نوه ی ی مادرم که دوست صمیمی ام بود می رفتم مهران که همسایه شان بود می خواست با ما بنشیند و حرف های دخترانه بزند. راستش این مهران آنقدر دختر بود که ما هم یادمان می رفت که مژگان در واقع مهران است و با او از هر دری گپ می زدیم و می خندیدیم. مهران روسری سرش می کرد با عشوه و ناز حرف می زد.

یادش به خیر.

الان کجاست؟

کجایی مژگان؟




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/716




مرضیه

درخواست حذف اطلاعات
چه صدای خاصی داشت و چقدر زیبا می خواند بانو مرضیه. مامانم عاشق صداش بود. امروز روی نت سرچ و متوجه شدم خانم مرضیه هشتاد و نه سالش بود که به خاطر سرطان از بین رفت. جالب اینجاست که آ ین کنسرتش رو در سن هشتاد و شش سالگی توی سالن المپیاد پاریس اجرا کرده بود.

روی یوتیوب گشتم ببینم کیفیت صداش و نحوه ی خوندنش چطور بود در این سن... به طرز حیرت انگیزی زیبا می خونه. هشتاد و شش سال؟!

باور ی نیست کیفیت صدای و آوازی که در این سن داشته.

مرگ!!! چقدر ظالمی تو!




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/718




جانی

درخواست حذف اطلاعات
بازم برنامه و عزاداری برای جانی هالیدی خوانند ه اسطوره ی فرانسوی. یک سی دی بعد از مرگش بیرون داده. درست وقتی بهش اعلام کرده بودند که مبتلا به سرطانه شروع کرد به تنظیم یک آلبوم دیگه. یازده تا از دوازده تا آهنگ رو تونست بخونه اما برای آهنگ آ دیگه مرگ رخصت نداد.

دو سه روزه سی در اومده. ن یدم. گفتم اول برم روی یو تیوب نگاه کنم ببینم چه خبره. یک آهنگش همش معذرت خواهی بود. خطاب به زنش. از خیانت هایی که به زنش کرده. ی که تنهاش گذاشته. عصبانیت ها و کج خلقی هاش.. زیبا بود. اشکم رو در آوردم.

با اینحال فکر نکنم برم سی رو ب م. خواننده محبوب من نبود. اما همیشه دوستش داشتم و حس احترام رو در من بر می انگیخت.

بلاهایی که در کودکی سر جانی هالی دی اومده شاید اگه سر خیلی های دیگه می اومد باید می رفتن تیمارستان بستری می شدن. اما اون تمام زندگی ش رو فعالیت کرد و خواست بسازه و با دردها و مشکلات خودش مواجه بشه.

یوهوووو جانی!




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/719




گیر

درخواست حذف اطلاعات
همکارم آقای ال اندر صاحب مطبی یه که من توش کار می کنم. مطب توی یک عمارت چند طبقه و چند واحدی یه با یک حیاط بزرگ و ما هم در طبقه ی همکف هستیم. این آپارتمان که شده مطب سه تا اتاق داره. یکیش مطب منه. یکیش مطب خودشه. یکیش هم سالن انتظاره. یکی دیگه هم همونطور به امون خدا ول شده و تبدیل شده به آشپزخونه و انباری آقای ال اندر. در واقع توی این مطب به این بزرگی تنها ی که کار می کنه و نه منم. قدیم ها ال اندر توی مطب خودش مریض می دید اما اینقدر نامنظم می اومد و می رفت که سرانجام مطبش رو بهم زد و رفت پی کارش. بعد مطبش رو اجاره داد به سه تا روانکاو که اونا هم بعد از حدود دو سه سال از صدای جیغ و فریاد بچه ها پاشون رو به فرار گذاشتن و رفتند جای دیگه مطب گرفتند و باز من موندم و خودم.

چند وقت پیش، دقیقن نزدیک دو سال پیش، از طرف ریاست ساختمان اینترفون ها رو تغییر دادند. طبقه ی ما دو تا زنگ داره. روزی که می خواستند زنگ ها رو نام گذاری کنند روی زنگی که مربوط به من می شد نوشتند: متخصص اطفال. روی زنگی هم که مربوط بود به مطب ال اندر، از اونجایی که می دونستند این آقا دیگه اینجا کار نمی کنه فقط اسم و فامیلش رو نوشتند.

ال اندر که اومد دید روی زنگ من نوشتند پزشک اطفال و روی زنگ خودش ذکر ن که ه اوقاتش تلخ شد و قشقرقی به پا کرد که بیا و ببین. زود سفارش داد که روبروی زنگ خودش بزرگ بنویسن: پزشک!

درست از همون موقع سختی من هم شروع شد. خیلی از مریض های من تا می رسند زنگ ال اندر رو می زنند چون اولین چیزی که بین اسامی زنگ ها به چشم می خوره همینه: پزشک!منم توی دفترم صدای زنگ رو می شنوم که از دفتر بغلی می یاد اما کاری نمی تونم م جز اینکه هر بار پنجره رو باز کنم و بگم:"لطفن زنگ اطفال رو فشار بدید!" بعضی وقت ها هم البته... به روی خودم نمی آورم. نه پنجره را باز می کنم و نه هیچی. اینقدر به روی خودم نمی آورم که مریض خودش راه و چاه رو پیدا کنه.

فکر کنم فردا پس فردا بهش زنگ بزنم و بهش بگم که یک فکر جدی درباره ی این موضوع ه.

فکر می کنم من هم مشکلم اینه که حوصله ی ال اندر رو ندارم. حتی در این حد که بهش زنگ بزنم و درباره ی این موضوع باهاش حرف بزنم.

نمی دونم...شاید هم با خودم فکر می کنم اگر این موضوع مخاطب شدن، اینقدر براش مهمه بگذار اسامی روی زنگ ها همینطور بمونه.

اما...نه!

حتمن بهش گوشزد می کنم. بسه دیگه تفاهم!




منبع : http://ampute.blogfa.com/post/722