بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

قالیچه پرنده

آخرین پست های وبلاگ قالیچه پرنده به صورت خودکار از بلاگ قالیچه پرنده دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



آن نه، این!

درخواست حذف اطلاعات

هزچه تلاش می کنم، تماشای ن طبقة وسط برایم ممکن نیست. اگر در دوران دبیرستان آن را می دیدم، مطمئناً کلی مشعوف می شدم و تحسینش می . پس از فهرست «دیدنی ها»یم می گذارمش کنار.

اپیسود اول marvelous mrs maisel معرکه بود؛ مخصوصاً بعد از ماجرای چمدان و مست میریام. هن یشة نقش میریام عالی است! خوشکل و خوش صدا و بانمک. از آن خانم توی بار هم خیلی خوشم آمد. حتماً بقیه اش را هم می بینم. ته ذهنم این طور مانده که پرکلاغی آن را بهم معرفی کرده؛ اگر این طور است که خیلی تانکیو دوست جان!

 سریال the marvelous mrs. maisel




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/25/post-827/آن-نه،-این-




بازگشت جادو

درخواست حذف اطلاعات

یاه یاه یاه!

 اپیسود اول jonathan strange & mr norrell را هم ب دیدم. باید خیلی خیلی جالب باشد! مینی سریالی یک فصلی در 8 اپیسود است که سال 2015 سال پخش شده.


image result for jonathan strange and mr norrell

گویا بین برخی، پیشگویی ای وجود داشته که بعد از گذشت سال ها، قرار است جادو بازگردد. در واقع، دو جادوگر ظهور می کنند که (احتمالاً علیه هم اند) ... در اپیسود اول، فقط دو جادوگر معرفی شدند. اولش از اولی خوشم آمد ولی بعدش، به نظرم دومی بهتر بود! البته فقط اولی مجال استفاده از جادو در ملأ عام و مشهورشدن را پیدا کرده؛ دومی فقط توان جادوگری اش را کشف کرده.

image result for jonathan strange and mr norrell

این صحنه هم مربوط به جادوی بزرگ و احتمالاً خطرناکی است که جادوگر اول (فرد عقبی) انجام می دهد. این موجود را هم نفهمیدم چیست (از شیاطین است یا پریان یا ..؟) ولی احتمال بازگشتش به داستان وجود دارد.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/26/post-828/بازگشت-جادو




ورزاهای عزیزکرده

درخواست حذف اطلاعات

دم صبحی خواب دیدم از پنجرة اولیس دارم به فضای سبز پشت خانه نگاه می کنم. هوا یک طوری است انگار زمستان شده و برفی باریده و روی زمین هم نشسته. از توی درخت ها چند سگ خیابانی بیرون آمدند (البته با فاصله و انگار به نوبت) که روی آسف یخ زده گشت می زدند و .... نمی دانم چطور شد که یکی یکی شان تبدیل شدند به های هیکلی اندازة فردیناند و رفقاش. آن ها هم البته همه با هم ظاهر نشدند، درست مثل سگ ها. بعد دقت که دیدم به پاهای عقبشان کتانیِ بندی است! ، کتانی، آن هم فقط پاهای عقب!

البته من طبق معمول توی خواب هام توجیه ام و با خودم فکر لابد پاهای عقبشان وزن و فشار بیشتری تحمل می کند و صاحبشان هم پولدار است و خواسته هاش راحت باشند.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/27/post-830/ورزاهای-عزیزکرده




«چوگانِ او پایت شود»

درخواست حذف اطلاعات

به این نتیجه رسیده ام که ما معمولاً مقهور شرایط  بیرونی و ویژگی های خودمانیم و این چیزی است که همیشه هست. انتظار برای بهتر شدن شرایط و حتی گاهی خودمان در ذات خودش جالب نیست و معمولاً باعث استرس و ترس و شاید ناامیدی بشود؛ این که اگر نشد چه؟ پس کِی؟ چرا من؟ دیگر دیر است، هرچه هم که بشود، ...

امروز به خودم گفتم: تو از اول زندگی ات همین بوده ای؛ مدام در شرایط متفاوت و مشابه داری همان «خود» ِ نخستینت را نشان می دهی؛ گیرم مجرب تر و خوددارتر، همان چیزهایی که خوب/ بد بوده اند هنوز هم برایت خوب/ بدند و نهایتش واکنش تو دربرابرشان تغییر کرده باشد. برای همین، احساست به آن ها عوض نشده. تو هنوز هم تمایل داری از ی مثل آن دختره، متین، فرمان ببری و تحسینش کنی. الآن فقط فرد مورد نظرت ارتقا پیدا کرده؛ یکی شده مثل مربی باشگاهت که جدی و مهربان و سخت کوش است. تو هنوز هم دلت می گیرد، فقط الآن ابزارهای بیشتر و متنوع تری در اختیار داری که با مشغول شدن به آن ها با دلتنگی ات کاری کنی. هنوز هم آرامش و درخشش آفتاب برایت نعمت است؛ پس روزهای ابری و بارانی را به دلیل آفتاب بعدشان دوست داری و این فرج بعد از شدت خیلی بیشتر از به سربردن در رفاهی ممتد به تو می چسبد.

این ها را البته در یک جمله به خودم گفتم، به صورت کلی. ولی مصادیقشان، حالا که قرار شده برای خودم ثبتشان کنم، به ذهنم رسید. آن جمله تهش این بود: همین است که هست و تو همانِ همیشه ای. برای همین، تصمیم گرفتم برای بهترشدن انتظار نکشم. فقط تلاش کنم و کاری کنم که هرچه را توانستم بهتر کنم یا در مسیر بهتر شان قرار بگیرم.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/22/post-763/-چوگانِ-او-پایت-شود-




«چوگانِ او پایت شود»

درخواست حذف اطلاعات

به این نتیجه رسیده ام که ما معمولاً مقهور شرایط  بیرونی و ویژگی های خودمانیم و این چیزی است که همیشه هست. انتظار برای بهتر شدن شرایط و حتی گاهی خودمان در ذات خودش جالب نیست و معمولاً باعث استرس و ترس و شاید ناامیدی بشود؛ این که اگر نشد چه؟ پس کِی؟ چرا من؟ دیگر دیر است، هرچه هم که بشود، ...

امروز به خودم گفتم: تو از اول زندگی ات همین بوده ای؛ مدام در شرایط متفاوت و مشابه داری همان «خود» ِ نخستینت را نشان می دهی؛ گیرم مجرب تر و خوددارتر، همان چیزهایی که خوب/ بد بوده اند هنوز هم برایت خوب/ بدند و نهایتش واکنش تو دربرابرشان تغییر کرده باشد. برای همین، احساست به آن ها عوض نشده. تو هنوز هم تمایل داری از ی مثل آن دختره، متین، فرمان ببری و تحسینش کنی. الآن فقط فرد مورد نظرت ارتقا پیدا کرده؛ یکی شده مثل مربی باشگاهت که جدی و مهربان و سخت کوش است. تو هنوز هم دلت می گیرد، فقط الآن ابزارهای بیشتر و متنوع تری در اختیار داری که با مشغول شدن به آن ها با دلتنگی ات کاری کنی. هنوز هم آرامش و درخشش آفتاب برایت نعمت است؛ پس روزهای ابری و بارانی را به دلیل آفتاب بعدشان دوست داری و این فرج بعد از شدت خیلی بیشتر از به سربردن در رفاهی ممتد به تو می چسبد.

این ها را البته در یک جمله به خودم گفتم، به صورت کلی. ولی مصادیقشان، حالا که قرار شده برای خودم ثبتشان کنم، به ذهنم رسید. آن جمله تهش این بود: همین است که هست و تو همانِ همیشه ای. برای همین، تصمیم گرفتم برای بهترشدن انتظار نکشم. فقط تلاش کنم و کاری کنم که هرچه را توانستم بهتر کنم یا در مسیر بهتر شان قرار بگیرم.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/22/post-763/-چوگانِ-او-پایت-شود-




«صدهزار درمان»

درخواست حذف اطلاعات

گاهی دلم برای زهرای مهربان گیلانی که 2 یا 3 سال پیش، مدتی وبلاگم را می خواند و شرلوکی و گاتی بود و طبع لطیف و بزرگواری داشت خیلی خیلی تنگ می شود. از بد پرژن بلاگ هم، آن پست های وبلاگم که او برایشان کامنت گذاشته پریده اند. امیدوارم هرجا که هست سلامت و دلشاد باشد.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/22/post-764/-صدهزار-درمان-




«صدهزار درمان»

درخواست حذف اطلاعات

گاهی دلم برای زهرای مهربان گیلانی که 2 یا 3 سال پیش، مدتی وبلاگم را می خواند و شرلوکی و گاتی بود و طبع لطیف و بزرگواری داشت خیلی خیلی تنگ می شود. از بد پرژن بلاگ هم، آن پست های وبلاگم که او برایشان کامنت گذاشته پریده اند. امیدوارم هرجا که هست سلامت و دلشاد باشد.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/22/post-764/-صدهزار-درمان-




خانم «ج»

درخواست حذف اطلاعات

از سه هفتة پیش، هر دوشنبه خانم موقر تقریباً مسن دوست داشتنی ای را می بینم که احساس عجیبی را در من بیدار می کند؛ از همان اول، به نظرم رسید احتمال دارد با مادربزرگم نسبتی داشته باشد! ابتدا ذهنم رفت سمت این که مثلاً خواهر ناتنی اش است اما برای این منظور، خیلی باید جوان باشد. پس در ذهنم، او را خواهرزادة ناتنی مادربزرگم تصور ؛ شاید یکی از انی که میراث دار شباهت زیبای ظاهری اجداد مادرِ مادربزرگم اند.

الآن یادم افتاد که مادربزرگم بیشتر شبیه پدرش بوده تا مادرش. خب، چون من نه اجداد مادری مادربزرگم را می شناسم و ازشان سرنخی دارم و نه اجداد پدری اش را، می توانم تصور کنم مثلاً نوة عمة مادربزرگ است! ولی به دلم نمی نشیند. دوست دارم هم خون مادرِ مادربزرگم باشد. شاید به همان دلیل گم کردگی نسل درنسلمان!




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/24/post-766/خانم-ج-




خانم «ج»

درخواست حذف اطلاعات

از سه هفتة پیش، هر دوشنبه خانم موقر تقریباً مسن دوست داشتنی ای را می بینم که احساس عجیبی را در من بیدار می کند؛ از همان اول، به نظرم رسید احتمال دارد با مادربزرگم نسبتی داشته باشد! ابتدا ذهنم رفت سمت این که مثلاً خواهر ناتنی اش است اما برای این منظور، خیلی باید جوان باشد. پس در ذهنم، او را خواهرزادة ناتنی مادربزرگم تصور ؛ شاید یکی از انی که میراث دار شباهت زیبای ظاهری اجداد مادرِ مادربزرگم اند.

الآن یادم افتاد که مادربزرگم بیشتر شبیه پدرش بوده تا مادرش. خب، چون من نه اجداد مادری مادربزرگم را می شناسم و ازشان سرنخی دارم و نه اجداد پدری اش را، می توانم تصور کنم مثلاً نوة عمة مادربزرگ است! ولی به دلم نمی نشیند. دوست دارم هم خون مادرِ مادربزرگم باشد. شاید به همان دلیل گم کردگی نسل درنسلمان!




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/24/post-766/خانم-ج-




گزارش حداقلی

درخواست حذف اطلاعات

بعد از فرندزبینی دوباره، طبق قرار قبلی، رفتم سراغ how i met your mother

جالب است که این دفعه به نظرم دیدنی تر و بامزه تر است! شخصیت هایش راحت تر و راحت الحلقومی تر از فرندزند... قرار بود مقایسه نکنم! فکر کنم من همچنان ذهنم درگیر و در قیدوبند چارچوب هاست برای همین، ناخودآگاه، تحسینشان می کند (فرندز) ولی چون به شدت علاقه مند به انعطاف پذیری و فرار از چارچوب ها هستم، آن ور مرز می شود دنیای آرمانی یا شبیه به آن (himym).

از بعد از اپیسود 15 فصل اول شروع چون یادم بود قبلاً تا آن حدود را دیده ام و شبکة مرحوم ای هم این سریال را تا جاهایی پخش کرده بود و ... احتمالاً به زودی فصل 2 را شروع می کنم.

ــ find me in paris عالی نیست ( یک اپیسود دیدم) و شاید برای گذران وقت و ... خوب باشد. البته اگر از آن های دیگر بیشتر خوشم نیاید! فعلاً نمی خواهم ادامه اش را ببینم و امیدوارم از این بهتر خیلی باشند که نبینمش!


ــ مشتِمالچی عارف را حدود سه هفته است که خوردخورد می خوانم. نثر قشنگی دارد اما داستانش برایم جذ ت انتخابات الویرا را ندارد. خب، گویا اولین کتاب نایپل بوده و به این ترتیب، طبیعی است.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/24/post-777/گزارش-حداقلی




گزارش حداقلی

درخواست حذف اطلاعات

بعد از فرندزبینی دوباره، طبق قرار قبلی، رفتم سراغ how i met your mother

جالب است که این دفعه به نظرم دیدنی تر و بامزه تر است! شخصیت هایش راحت تر و راحت الحلقومی تر از فرندزند... قرار بود مقایسه نکنم! فکر کنم من همچنان ذهنم درگیر و در قیدوبند چارچوب هاست برای همین، ناخودآگاه، تحسینشان می کند (فرندز) ولی چون به شدت علاقه مند به انعطاف پذیری و فرار از چارچوب ها هستم، آن ور مرز می شود دنیای آرمانی یا شبیه به آن (himym).

از بعد از اپیسود 15 فصل اول شروع چون یادم بود قبلاً تا آن حدود را دیده ام و شبکة مرحوم ای هم این سریال را تا جاهایی پخش کرده بود و ... احتمالاً به زودی فصل 2 را شروع می کنم.

ــ find me in paris عالی نیست ( یک اپیسود دیدم) و شاید برای گذران وقت و ... خوب باشد. البته اگر از آن های دیگر بیشتر خوشم نیاید! فعلاً نمی خواهم ادامه اش را ببینم و امیدوارم از این بهتر خیلی باشند که نبینمش!


ــ مشتِمالچی عارف را حدود سه هفته است که خوردخورد می خوانم. نثر قشنگی دارد اما داستانش برایم جذ ت انتخابات الویرا را ندارد. خب، گویا اولین کتاب نایپل بوده و به این ترتیب، طبیعی است.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/24/post-777/گزارش-حداقلی




تغییر مسیر

درخواست حذف اطلاعات

ماجرای آن کلید، که چند پست قبل تر نوشته بودم، به جای دیگری ختم شد. دقیقاً به چیزی 180 درجه برخلاف انتظارم انجامید اما قبل از آن، خودم فکر می نوعی محدودیت به همراه دارد و دیگر آن ذوق و شوق هفتة پیش را برایش نداشتم.

کلیدبودنش هنوز هم برایم همان اهمیت را دارد؛ این که سعی کنم در بعضی موارد، بیشتر دقت داشته باشم و جوانب کار را بسنجم؛ هم شخصی (اهمیت دادن به وقت آزادم و محدودن خودم)، هم عملی و حرفه ای (مطالعة بیشتر و گذاشتن وقت بیشتر). جالب این جاست که امروز اولین بار بود که جملة تأکیدی جدیدی را تکرار کرده بودم و خیلی هم به این ماجرا می خورد، البته از آن طرفش! یعنی همان 180 درجه تفاوت. پس باید منتظر باشم «مفهوم» واقعی اش خودش را نشان بدهد.





منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/24/post-781/تغییر-مسیر




تغییر مسیر

درخواست حذف اطلاعات

ماجرای آن کلید، که چند پست قبل تر نوشته بودم، به جای دیگری ختم شد. دقیقاً به چیزی 180 درجه برخلاف انتظارم انجامید اما قبل از آن، خودم فکر می نوعی محدودیت به همراه دارد و دیگر آن ذوق و شوق هفتة پیش را برایش نداشتم.

کلیدبودنش هنوز هم برایم همان اهمیت را دارد؛ این که سعی کنم در بعضی موارد، بیشتر دقت داشته باشم و جوانب کار را بسنجم؛ هم شخصی (اهمیت دادن به وقت آزادم و محدودن خودم)، هم عملی و حرفه ای (مطالعة بیشتر و گذاشتن وقت بیشتر). جالب این جاست که امروز اولین بار بود که جملة تأکیدی جدیدی را تکرار کرده بودم و خیلی هم به این ماجرا می خورد، البته از آن طرفش! یعنی همان 180 درجه تفاوت. پس باید منتظر باشم «مفهوم» واقعی اش خودش را نشان بدهد.





منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/24/post-781/تغییر-مسیر




چه قشنگ!

درخواست حذف اطلاعات

آخی!

از حدود نیم ساعت پیش که جانم آهنگ کجا باید برم روزبه یمانی را برایم فرستاده، هی دارم بهش گوش می دهم. خدا رو شکر، تن صداش خیلی قشنگ است. از آنجا که شاعر است (چند ترانة قشنگ هم برای داریوش جانم گفته)، باید این ترانه هم کار خودش باشد. از دید من، خوب است هنرش را دارد که خواننده شده. اعتراف می کنم به نظرم ته صداش کمی شبیه داریوش است.

از این آهنگ غمگین هاست با کلمات غمگین (بد، محال، طاقت آوردن، ...) ولی چون من مدلم قرارگرفتن توی چنین ح هایی نیست، فقط از شنیدنش لذت می برم. هیچ داستانی هم در ذهنم ساخته نمی شود. موزیکش هم خیلی خوب است ...

وووی! یادم رفت گاز را خاموش کنم، صبحانه م ته گرفت (باقی ماندة گوشت کوبیدة ب)!


از آن روزهای معهود است و مسکن اثر کرده، کیسة آب گرم توی پک وپهلوم است و قرار است موقع صبحانه ]وردن، انتهای فصل 1 هاو آی مت یور مامان را ببینم. از آن روزهایی است که به خودم مرخصی می دهم و هر کار مفیدی انجام بدهم امتیاز اضافه محسو ب می شود :)

توی تلگرام هم کانال آقای اسنپ موتوری را تازه پیدا و می خوانم و لذت می برم و می خندم. این هم نمونه اش:


یه آگهی خونه دیدم تو دیوار، زده بود هفتاد متر ملک با هفتاد متر پشت بوم. زنگ زدم آدرس دقیق گرفتم ببینم. رفتم دیدم خونه هه درش قفل نداره، کش داره :|
بعد وارد شدم مثل این خونه ها بود تو تبلیغای آیا از اعتیاد خود رنج میبرید :|
یه آقای معتاد اون گوشه نشسته بود. بعد رفتم بالا یه خونه بود نمای داخلش آجر بود :)))
بعد سه تا اتاق خواب داشت، دوتاشو دیدم، زن صاحبخونه گفت اون یکی اتاق واسه گربه هاس، نمیشه استفاده کرد :|
درو باز پنج تا گربه با اخم گفتن میووو :))))
مثل ترسناک بود :)))))

و این:یه دوست دارم ۴۵ سالشه. بعد تازه نینی دار شده. بهم گفت علی واسم چند تا تبلیغ تلوزیون کن. . دعوتم کرد خونشون، بچه ش داشت گریه میکرد. سریع رفت تبلیغا رو گذاشت تو تلوزیون، یهو بچه ت شد :)))
ازین تبلیغای لعنتی گاج :|
ولی بچه ش انقدر ذوق کرده بود :))) عاشقش شدم.


نمی دانم دیروز دستم به چه دکمه ای خورده سایت وبلاگ را ریزتر نشان می دهد.

راستی از دیروز، دارم مطالبم را از پرژن بلاگ ثبت می کنم این جا. البته تاریخ حدودی می زنم؛ مثلاً 10-15 پست هر ماه را با هم تو یک پست تازه جای می دهم و اسمش را می گذارم فلان ماه فلان سال، با برچسب «وبلاگ قدیمی» و تاریخ یک روزی در همان ماه همان سال را دستی تنظیم می کنم برایش. این طوری مطالب می روند در همان ماه و سال آرشیو می شوند.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/25/post-789/چه-قشنگ-




چه قشنگ!

درخواست حذف اطلاعات

آخی!

از حدود نیم ساعت پیش که جانم آهنگ کجا باید برم روزبه یمانی را برایم فرستاده، هی دارم بهش گوش می دهم. خدا رو شکر، تن صداش خیلی قشنگ است. از آنجا که شاعر است (چند ترانة قشنگ هم برای داریوش جانم گفته)، باید این ترانه هم کار خودش باشد. از دید من، خوب است هنرش را دارد که خواننده شده. اعتراف می کنم به نظرم ته صداش کمی شبیه داریوش است.

از این آهنگ غمگین هاست با کلمات غمگین (بد، محال، طاقت آوردن، ...) ولی چون من مدلم قرارگرفتن توی چنین ح هایی نیست، فقط از شنیدنش لذت می برم. هیچ داستانی هم در ذهنم ساخته نمی شود. موزیکش هم خیلی خوب است ...

وووی! یادم رفت گاز را خاموش کنم، صبحانه م ته گرفت (باقی ماندة گوشت کوبیدة ب)!


از آن روزهای معهود است و مسکن اثر کرده، کیسة آب گرم توی پک وپهلوم است و قرار است موقع صبحانه ]وردن، انتهای فصل 1 هاو آی مت یور مامان را ببینم. از آن روزهایی است که به خودم مرخصی می دهم و هر کار مفیدی انجام بدهم امتیاز اضافه محسو ب می شود :)

توی تلگرام هم کانال آقای اسنپ موتوری را تازه پیدا و می خوانم و لذت می برم و می خندم. این هم نمونه اش:


یه آگهی خونه دیدم تو دیوار، زده بود هفتاد متر ملک با هفتاد متر پشت بوم. زنگ زدم آدرس دقیق گرفتم ببینم. رفتم دیدم خونه هه درش قفل نداره، کش داره :|
بعد وارد شدم مثل این خونه ها بود تو تبلیغای آیا از اعتیاد خود رنج میبرید :|
یه آقای معتاد اون گوشه نشسته بود. بعد رفتم بالا یه خونه بود نمای داخلش آجر بود :)))
بعد سه تا اتاق خواب داشت، دوتاشو دیدم، زن صاحبخونه گفت اون یکی اتاق واسه گربه هاس، نمیشه استفاده کرد :|
درو باز پنج تا گربه با اخم گفتن میووو :))))
مثل ترسناک بود :)))))

و این:یه دوست دارم ۴۵ سالشه. بعد تازه نینی دار شده. بهم گفت علی واسم چند تا تبلیغ تلوزیون کن. . دعوتم کرد خونشون، بچه ش داشت گریه میکرد. سریع رفت تبلیغا رو گذاشت تو تلوزیون، یهو بچه ت شد :)))
ازین تبلیغای لعنتی گاج :|
ولی بچه ش انقدر ذوق کرده بود :))) عاشقش شدم.


نمی دانم دیروز دستم به چه دکمه ای خورده سایت وبلاگ را ریزتر نشان می دهد.

راستی از دیروز، دارم مطالبم را از پرژن بلاگ ثبت می کنم این جا. البته تاریخ حدودی می زنم؛ مثلاً 10-15 پست هر ماه را با هم تو یک پست تازه جای می دهم و اسمش را می گذارم فلان ماه فلان سال، با برچسب «وبلاگ قدیمی» و تاریخ یک روزی در همان ماه همان سال را دستی تنظیم می کنم برایش. این طوری مطالب می روند در همان ماه و سال آرشیو می شوند.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/25/post-789/چه-قشنگ-




همیشه نو بشویم

درخواست حذف اطلاعات

این آدمیزاد «همیشه» باید بیاموزد! اصلاً باید اسمش را می گذاشتند «آموزاد» یا «آدموزاد»؛ مثلاً یعنی «درحال آموختن».

هم به طور کلی باید «بیاموزد»، هم باید بیاموزد که «باید بیاموزد». نمونه اش خودم که با اطمینان قوی می خواستم «به سزا» را به «بسزا» تبدیل کنم و برای آن دلیل بیاورم و گوشزد کنم اما خوب شد قبل از باز دهان (داستان مرغ ها و لاک پشت دوران دبستانمان)، در واقع قبل از دست به کیبردشدن، فرهنگ واژه را بررسی . خب! برق از سلول های به سزای مغزم پرید وقتی دیدم با «ه» نوشته شده؛ نه چسبیده به «سزا»!

اینجور وقت ها، آدم باید هم بابت آموختن شکر کند و هم بابت افاضة فضل ن !




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/22/post-762/همیشه-نو-بشویم




بدجنس می شوم

درخواست حذف اطلاعات

صدای نچسب، و شاید گوش اش؛ انگار غاز پرحرف تازه مهاجری در گلویش جا خوش کرده و دارد پروبالش را جمع می کند تا خودش را، بعد از پروازی طولانی در طوفان، خووب در لانه جا بدهد.

ـ بعضی وقت ها که با متن تازه ای سروکله می زنم، انگار ذهنم موقعیت های فانتزی جدید و جورواجوری خلق می کند که دلم می خواهد بعضی هایشان را بنویسم تا فراموشم نشود. مثلاً برای این صدا، طی این چند سال، توصیف کاملی نداشتم که دلم را راضی کند. اما چند دقیقة پیش، ناگهان، تصویرش در ذهنم ساخته شد.


image result for naughty goose




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/20/post-760/بدجنس-می‌شوم




دست از سوت زدن و به افق خیره شدن برمی دارم

درخواست حذف اطلاعات

دیگر دارم به خوبی، با تمامی اعضا و جوارحم، می فهمم چرا آن گرامیِ چند سال پیش، در روند تدریسش، بخشنامه کرده بود فرهنگ واژه بخوانیم. می فهمم چرا گرامی دیگری، حدود 1 سال بعدش، بِهِمان مشق می داد که کاربرد فلان واژه ها یا پیشوند/ پسوندها را در فرهنگ لغت بخوانیم و مواردی که برایمان جدید بود بنویسیم.

به علاوه، این قضیة خواندن بعضی کتاب های خاص و تخصصی، در هر دو حوزة مورد نظرم، دیگر دارد خیلی جدی می شود. کم مانده مثل شوالیه ها لباس رزم بپوشد و با شمشیری در دست، مرا به چالش بکشد!




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/20/post-758/دست-از-سوت‌زدن-و-به-افق-خیره‌شدن-برمی‌دارم




پایان دوباره

درخواست حذف اطلاعات

آخی آخی!

چقدر خوب است که فرندز اینطور تمام می شود؛ یک جور عاقبت به خیری منطقی (با توجه به بافت سریال) در آن هست که دوستش دارم. چقدر برای چندلر و مانیکای خوشکل خوشحالم.از بعضی جهات، شبیه چندلرم. تغییرهای شخصیتش را خیلی دوست دارم.

ریچل دختر لوسة خوش شانس ماجرا باقی می ماند همچنان. مدتی پیش، متوجه شدم منطقی است شانس را در حوادث در نظر بگیریم و اتفاقا خوشحالم بابت آن. هم برای توضیح گذشته و هم برای توقع از آینده توجیه خوبی است. ولی واقعاً برایم جالب نبود که طی سه اپیسود آ ، گاهی ریچل، از پشت، از دامنش بیرون بود! البته مدل یکی از دامن هاش خیلی قشنگ بود.

جویی هم تا حدی خوش شانس است ولی نه به اندازة ریچل. برای فیبی هم واقعاً خوشحالم.درمورد راس هم همچنان نظرم این است که از بقایای دایناسورهاست (یک مارمولک صحرایی) که گاهی به پس گردنی نیاز دارد.

اما وقتی صحنه های آ را می دیدم و آن ترک خانه را، احساس قشنگی در قلبم شکل گرفت؛ اینکه وقتی دوستان و عزیزانت را در زندگی داری، نباید در ورطة رنجش ها و سوءتفاهم ها دست وپا بزنی؛ باید تلاش کنید با هم حلشان کنید. این چندتا، موقع ترک خانه، انگار فقط حضور یکدیگر را در زندگیشان می خواستند و همین برایشان بس بود. حتی من هم به بخش های ناراحت کننده و اعصاب خوردکن شخصیت ها فکر نمی و دلم برایشان تنگ شد. چه برسد به خودشان که سال ها با هم زندگی کرده بودند.





منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/19/post-744/پایان-دوباره




خلیفه گری

درخواست حذف اطلاعات

برایم جالب نیست که درمورد بعضی چیزها با ی صحبت کنم؛ منظورم مخاطب خاص این گونه صحبت هاست. گاهی هم حتی ترجیح می دهم تلفنی 1-2 جمله بگویم؛ چون در صحبت شفاهی، آدم می تواند لحن خوبی به کار ببرد و بیشتر احت هست که همه چیز به خیر و خوشی ختم شود. اما وقتی دیگر با آن شماره تلفن نمی شود با شخص تماس گرفت و صحبت کرد، غیر از نوشتن ایمیل راهی نمی ماند.

برای همین، با اینکه حق قانونی خودم می دانم که در این مورد حرف بزنم، ب نتوانستم/ رویم نشد/ جرئت ن / چندشم شد که ایمیلی با این مضمون برای فرد مورد نظر بفرستم. چون نمی شد بیشتر از یک جمله نوشت و آن یک جمله، بین جملات سلام و احوالپرسی و تقدیم احترامات فائقه و خداحافظی، چندان زیبا و خوشایند به نظر نمی رسید. اما امروز صبح، همین که پا شدم، یاد حق و حقوق قانونی ام افتادم و دیدم اصلاً نوشتن در این مورد هم زشت نیست. اما باز هم هنگام تایپ ، احساس سنگینی می . خلاصه اینکه جمله را کمی لعاب دادم و خیلی سریع، تا پشیمان نشده بودم، ایمیل را فرستادم. هرچه می خواهد بشود!




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/19/post-745/خلیفه‌گری




جرقه های جادو

درخواست حذف اطلاعات

چند ساعت پیش، ناگهانی، یک صحنه از خواب بم را یادم افتاد: جایی بودم که حال وهوای کلاس زبان را داشت و چیزی از دنیای هری پاتر به انگلیسی مد نظر بود و من 4 مورد در ذهنم جان گرفت و ... جالب اینجا بود که «طلسم» یا «عنصری جادویی» مد نظر بود.

چند ساعت بعد از بیدارشدنم، اتفاقی جادویی و مطلوب رخ داد و در پی همان اتفاق، الآن در جعبة نامه -برقی هام، چیزی به اسم «...جادویی» دارم!

بعداً، اگر سرنوشت صلاح دانست، بیشتر درموردش می نویسم.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/19/post-751/جرقه‌های-جادو




از آن «خدا نیاورد!»ها

درخواست حذف اطلاعات

یک وقت هایی افراد تصمیم هایی می گیرند یا چیزهایی می گویند که، بیشتر با توجه به سابقه شان یا حتی هدف شخصیتشان، با اینکه می دانی درست نیست، ولی ناخواسته به سمت «والله چی بگم!» سوق داده می شوی.

خیلی خیلی سخت است. اگر هدف و علاقه به خود را از آدم بگیرند، دوام آوردن بسیار مشکل و حتی بی منطق می شود.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/20/post-757/از-آن-خدا-نیاورد-ها




حکایت بی انصافی آب وهوا

درخواست حذف اطلاعات

ولی اینکه یکهو هوا به آن شدت سرد شود و بعد به شدت، در طول روز، گرم شود؛ طوری که اطمینان به تشخیصت را، برای انتخاب لباس مناسب، از دست بدهی خیلی ناجوانمردانه است.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/18/post-741/حکایت-بی‌انصافی-آب‌وهوا




از آن روزها که، بعد از مدت ها، چایی مشکی خوردم

درخواست حذف اطلاعات

ـ the house for tomorrow را هم به پایان رساندم. خدا را شکر، آن طور که حدس می زدم تمام نشد! این را هم، مثل اتوماتا، باید پاک کنم. شاید حتی برای یک باردیدن هم جالب نبود.

اجرای آهنگشان را دوست داشتم و نقشة شومی که برای محل اجرا کشیدند!

بله، پاپابزرگ هم پانک بود!

ـ فرندز هم رسیده به  اپیسود یکی مانده به آ ِ کل سریال .

ـ کتاب ایزابل جان را، تمام نکرده، بردم کتابخانه؛ دیگر نمی شد تمدیدش کرد. طبق معمول همة بارهایی که قرار بود دست خالی برگردم، 4تا کتاب گرفتم! البته خیلی لاغر و کوچول موچول اند.

ـ امیدوارم پرتقال نقشی کلیدی در زندگی ام بازی کند! منظورم از «کلیدی بودن»ش این نیست که از خیلی چیزها مهم تر باشد؛ همین که کلیدی باشد برای گشودن درهای جدید خیلی عالی است.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/18/post-742/از-آن-روزها-که،-بعد-از-مدت‌ها،-چایی-مشکی-خوردم




همین طوری، آ شبی

درخواست حذف اطلاعات

ناتانائیل!

آ ش نگفتی نظرت درمورد حرف هایی که خطاب به تو می گویند چیست!




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/15/post-730/همین‌طوری،-آخر-شبی




نان ثبات را خوردن

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح، بعد از صبحانه، چند قاشق بستنی کاکائویی مالیدم روی بیسکوئیت قهوه ای پتی بور و خیلی چسبید.

بعدش که داشتم آماده می شدمب رای کلاس یوگا، از ترکیب و ترتیب این دو کار، احساس لاکژوورررری بودن بهم دست داد! البته این برای یک لحظه بود و گذرا و خنده دار؛ در واقع، بیشتر احساس خوشایند همان ثباتی بود که سال ها پیش در آرزویش بودم.

چنین لحظات «باثباتی» در زندگی من دائمی نیستند؛ شاید البته در زندگی هیچ نباشند. اما شاید واقعیت این باشد که رسیدن به مرتبه ای که بتوان هر از گاهی و تقریباً با برنامه ریزی و کنترل قبلی، چنین «ثبات واره ها»یی را در زندگی آفرید مهم و اصیل است.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/17/post-734/نان-ثبات-را-خوردن




من آن گلبرگ مغرورم ...

درخواست حذف اطلاعات

راستش هنوز به آن لحظة باشکوه و خوشایند «نشستن و دوختن خشتک های شلوارهام» نرسیده ام!

پ ن: دیروز در چندقدمی اش بودم که باز چیزی پیش آمد و بی خیال شدم.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/17/post-735/




در مسیر شیرین و رؤیایی کامل کتابخانة گودریدزی ام

درخواست حذف اطلاعات

 خاطرات تابستان های انبه ای کتاب خوانی ام، یاد مجموعه کتاب هایی افتادم (از انتشارات «جهان» یا «جهان نما») که مخصوص ک ن بودند، همراه با تصویرسازی؛ اما پشت جلدشان دنیای دیگری بود: تصویر جلد باقی کتاب هایشان را همیشه پشت جلد کتاب ها می زدند و یکی از سرگرمی های من ساعت ها نگاه به آن ها، تصور داستانشان و انتخاب این بود که کتاب بعدی ام چه خواهد بود. یادم نیست چندتا از آن کتاب ها را گرفتم یا خواندم. فقط خاطرم هست برای کت به نام سبزه رو، اژدهای غرق نشدنی دریا، مدت ها نقشه کشیده بودم و همیشه به نظرم جذاب ترین داستان را قرار بود داشته باشد. وقتی مادرم توانست آن را پیدا کند و برایم ید، رؤیاهای من نقش برآب شد و تقریباً داستانی در کار نبود! کتاب گزارش گونه ای از زندگی روزانة اژدهای سبز بامزه ای بود که خیلی کنجکاو و ماجراجو و زرنگ و بااطلاعات به نظر نمی رسید!

یادم هست خیلی خواندنش را دوست نداشتم و همیشه فکر می چه می شد اگر داستان جذ برای این کتاب می نوشتند تا خیالات من بر باد نرود؟!

و به این فکر می کاش کتاب دیگری را، به جای آن، انتخاب می !

image result for ‫سبزه رو اژدهای دریایی‬‎

image result for ‫سبزه رو اژدهای دریایی‬‎




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/03/post-719/در-مسیر-شیرین-و-رؤیایی-کامل‌کردن-کتابخانة-گودریدزی‌ام




«... که شب می گذرد»

درخواست حذف اطلاعات

چهار سال پیش، سال زایمان بود؛ چند فسقلی نورسیده بین اقوام و دوستان متولد شدند. با گذشت این سال ها، مادرشان دست کم باید لیسانس گرفته باشد در زمینة بچه داری و ...

امسال هم گویا سال قبولی است؛ چند قبولی  کارشناسی و کارشناسی ارشد داشتیم که این موقعیت ها، همیشه از دید من، شبیه بازشدن پنجره ای عریض به نقطه ای خوش هوا و زیباست. انگار خود من دوباره در قبول شده ام.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/04/post-720/-که-شب-می‌گذرد-




ترس زبانی

درخواست حذف اطلاعات

انقدر از فلان زبان بدم می آید و آهنگ آن در گوشم ناخوشایند است که می ترسم روزی مجبور شوم در کشوری زندگی کنم که مردمش به آن زبان حرف می زنند و ناچار شوم آن را یاد بگیرم و استفاده کنم! البته اگر به همین سادگی باشد، خب حاضرم حتی آن را یاد بگیرم! بعد هم از آن کشور بروم به کشور مورد علاقه ام :)))

ــ در این زمینه، زبان روسی و شاید بعضی زبان های شبیهش درجایگاهی مشابه قرار دارند. به زبان های خانوادة شرق دور هم می توانم اشاره کنم!

امیدوارم اگر مجبور شدم چنین شرایطی را تجربه کنم، بسیار خوشایند و شیرین باشد.




منبع : http://alfomian7.blogsky.com/1397/07/12/post-721/ترس-زبانی