بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

داستان کوتاه

آخرین پست های وبلاگ داستان کوتاه به صورت خودکار از بلاگ داستان کوتاه دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



ما را به ک ان راه بدهید...

درخواست حذف اطلاعات

این چند روز که مشغول بودم برای زدن پول برای برادر وسط و بالا ه موفق شدم.

اوضاع جالبی نیست.صربسان برای ورود به کشورش برای ایرانی ها گرفتن ویزا را دوباره در دستور کار قرار داد و به این ترتیب رفتن به حوضه شینگن برای ایرانی ها و کلا کشور های درب و داغان حوزه خاورمیانه از جمله ایران سخت تر و سخت تر شود و این وسط کارچاق کن ها و ادم پرون ها سکه تر شد.

اینکه کشورهای دیگر اینقدر مته به خشخاش میگذارند که مهاجرین کمترو با کیفیت بیشتر به کشورشان برود را میفهمم اما کاش شرایطی بود که میشد گزینش کرد و ادم های بدرد بخور را راحت تر می پذیرفتند.

شاید رسانه ها بتوانند کمک کنند و به اروپا و بقیه کشور های بدرد بخور بفهمانند که کیفیت زندگی در برخی کشور ها اصلا متناسب با لیاقت و تلاش یک عده نیست و شوخی شوخی رو به نابودی هستند...

خبر بد...حال بد...بی حوصلگی...

بی خیال بابا ... لق بقیه دنیا وقتی من تو این کشور لعنتی هر روز بیشتر از قبل دارم تحلیل میرم...




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/07/28/post-165/ما-را-به-کشورتان-راه-بدهید-




فرضیه افتادن اتفاق های خوب

درخواست حذف اطلاعات

بگو چی شد ؟

پریروز از یک دوست مجازی دعوت به همکاری شدم برای نوشتن نقد تاتر و قرار شد هفته ای یک کار رو برم ببین و نقد بنویسم و در یک خبرگزاری اینترنتی  کار بشه.

اول فکر خوب شاید خیلی نمیشه جدی گرفت.این همه منتقد و فارق حصیل تاتر چرا من.پس احتمال اینکه من بتونم توی این کارزار موفق بشم خیلی کمه.دیروز صبح اما وقتی بیدار شدم با پیام های زیاد از دوست مجازی مواجه شدم که بدو بدو به کار امشب برسی تماس گرفتم کار رو قطعی و رفتم دیدم از ذوق این اتفاق تا نیمه های شب نشستم و نقد کار را نوشتم و حال منتظرم که توی صفحه هنر و فرهنگ کار بشه.

واقعا سال ها بود منتظر این بودم که بتونم هفته ای یک کاررو حداقل برم واز نزدیک ببینم و خوب میسر نمی شد تا اینکه...

اتفاق های کوچک خب هرچند شاید خیلی به چشم نیاید اما حال ادم را عجیب خوب میکند و حالم الان خیلی خوب است.

از امروز بی صبرانه منتظر هفته ی اینده و کار بعدی هستم.




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/07/12/post-160/فرضیه-افتادن-اتفاق-های-خوب




هنر برای هنر/ عشق برای عشق/وگاهی سیاست

درخواست حذف اطلاعات

liberal arts 2012

وای

وای

وای

این چقدر بی نظیره..

توی این چند روز که دارم ارشیو های ندیدم رو مرتب میکنم همش میترسیدم برم سراغ قسمتی که جدا و های عاشقانه رو توش گذاشتم...

راستش میترسم...شایدم یه جور فرار از خودمه.میترسم که یاد خاطره هام بی افتم و ازار ببینم.

واقعا نمیشه رو توصیف کنم.از اون دسته هایی که میتونم بگی فلان رو دیدی ؟اگر ندیدی نصف عمرت بر فناست.

ذوق دارم از دیدنش.حال خوب دارم .سرشارم از جوونی سرشار از روز های پیش رو.

و چیز دیگه نمی تونم بگم...

یه هم ب دیدم..البته سه تا دیدم که یکیش 

v for vendetta(2006)

بود.در مورد حاکمان و مردمان...این رو هم نمیشه تعریف کرد.اصلا خوب رو نمیشه تعریف کرد فقط باید دید.زدم تو کار های ارشیوم و چقدر خوب ندیده دارم...چقدر زیاد...

بهترین کاری که میتونم در این روزهای مس ه انجام بدم همینه...داستان بخونم... ببینم...و اینجا بنویسم...

ادم های زیادی اینجا نمی ان و خوبی خلوت بودن اینجا همینه که خیلی طرفدار نداره...

دلم یه سفر بلند میخواد و یه کلبه تو دل جنگل...پولش باشه بدم نمی اد برم...وقتی پولش نیست حوصلشم نیست پس ارزون ترین دلخوشی هام و بهش میرسم که گفتم...بزارین برم با حال خوشم تنها باشم،من فقط از دنیا همین حال خوش رو میخوام...





منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/07/14/post-161/هنر-برای-هنر-عشق-برای-عشق-وگاهی-سیاست




چالش های جدید

درخواست حذف اطلاعات

خیلی ساده لوحانه بود که فکر می با رفتن برادر وسطی تقریبا میتونم بدون دغدغه به کارهام برسم و برای خودم باشم.

تا اینکه برادر وسطی رفت و بلگراد موند و حالا مرز ها که بسته شده و پولی که قرار بود براش بزنم برگشت شد تو حسابم و حالا ده روزی میشه که درگیر گرفتن یورو هستم.تغییرات مداوم ارز و نبودش و یا قیمت خیلی بالا و بلاتکلیفی برادر وسطی موجب شد دوباره دغدغه جدید بیاد سراغم.

بعضی ادم ها در زندگی حکم وزنه رو دارن.هر کاری میکنی نمی تونی از خودت جداشون کنی.همیشه هستن و همیشه هم فقط دردسر دارن.بدی ماجرا وقتی که میدونی اون ادم راهی جز تو نداره.و بقیه به جای اینکه بار از روی دوشت بردارن مدام بهت یاداوری میکنن که فلانی رو بیخ یال نشو...فلانی ی ونداره...هواشو داشته باش و این حرفا...

مثال یا فور اگزمپل.. کوچیکه امروز زنگ زده به من و ازم درخواست کرده که یه وام براش جور کنم.یعنی دراین خاندان عریض و طویل ما هیچ ی نیست که بشه روش حساب کرد و من شدم نقطه اتکا...چهار تا و سه تا که همگی ازش بزرگ ترن و همگی خیر سرشون یک کامیون ده چرخ ادعاشون و نمیکشه کجان؟حد فامیل یعنی شوهر بزرگ که همیشه هست و بقیه کارمند ها و به ها کجان؟چرا همه فکر میکنن من یه سنگرم که میشه بهش پناه برد...

اره این و قبول دارم که من همیشه اونقدر با اعتماد به نفس و محکم با بقیه صحبت میکنم که گاهی ادم 50 ساله فامیل زنگ میزنه و ازم را ار میخواد ولی واقعا گاهی یه سری توقعات ازارم میده...

یاد پدر خد امرزم می افتم که هر هر مشکلی داشت اولین نفری که بهش زنگ میزد پدرم بود...

اگر وام میخواست

اگر ضامن میخواست

اگر کار میخواست

اگر سفارشی داشت

اگر نیاز به مراقبت داشت

اگر نیاز که کمک داشت

ولی یه سری فرق ها بود بین من و پدر که هنوزم هست...

پدر بزرگ فامیل بود...پدر اوضاعش خوب بود یا ما اینطوری میدیدم چون وقتی مرد فهمیدیم یه کم که شوخیه تقریبا خیلی زیر صفریم...

اما به ی نه نمیگفت که خوب من اینطوری نیستم و گاهی خیلی رک و جدی میزنم تو پر بقیه ولی گاهی هم دلسوزی دهنم و سرویس میکنه....

فور اگزمپل بعدی: وسطی زنگ زده و میگه برای حکم تخلیه که از دادگاه برای خونه گرفتن من با شوهرش برم خوب من گفتم نمی تونم برم و به نظرم یکم ناراحت شد.بعد زنگ زد که اگر اشنا داری بزار برای فروش خونه رو و من گفتم که باید زیر قیمت بدی و فکر کنم بازم بهش برخورد...

یادمه ا ین بار توی جمعی که بودیم دختر خالم که شوهرش 15 سالی ازم بزرگتره و خدوش هم حدودا 6 سال و یک بچه هم دارن رو کرد به م و گفت تو دیگه ناله نکن که اوضاع تو از همه ما ها بهتره...من فقط لبخند زدم و به قول یه دوستی بهتره که همه فکر کنن تو ادم موفقی هستی تا اینکه فکر کنن بد بخت و بیچاره ای ولی قیمت این دیدگاه گاهی خیلی زیاده و ازار دهنده...

جالبه که وقتی بهم کاری و میگن جدیدا ، برام وقت هم تعیین میکنن

فور اگزمپل وام میخوام تا تاریخ فلان.

فلان کار و تا فلان روز

فلان چیز و ب بیار تا ا هفته

اقا کجا دارین میرین؟

چه خبرتونه

چه ه ه ه خبررررررتوووونه؟

به لحن ی بخونیدش

ا هفته س و من تمام هفته قبل و درگیر مشکلات بقیه بودم و نفهمیدم چطور گذشت.

ا هفته ست و هیچ برنامه ای ندارم

ا هفته ست و من خیلی انرژیم پایینه چون تقریبا هیچ کار مفیدی تو این هفته انجام ندادم

پ.ن:دوست عزیزی که میای اینجا سر میزنی و مطالب و میخوانی ولی وبلاگ خودت و نوشته هات و نظراتت رمز داره دقیقا هدفت از وبلاگ نویسی چیه؟

یا پابلیک کن بقیه ببینن یا رمز بده منم بخونم مردم از فضولی(اسمایل/چشمک)




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/07/19/post-162/چالش-های-جدید




ا ین کرگدن سفید زمین

درخواست حذف اطلاعات

صبح از ساعت 11 شروع شد.

با یک عالمه حرف های بی خود و جر و بحث های بی پایان.دلم میخواست یه اهنگ بزارم و برای خودم قری بدم اما دیدم حوصله اهنگ های قری و ندارم. هم خونه ای هم با اهنگ های مس ه ای که میذاشتم کلافه شد و رفت که یه دوش بگیره و بره تمرین.نهایتا رسیدم به چاووشی.

یه دوست عزیز دارم که قبلنها یه عادت با نمک داشت و اون هم گرفتن فال اهنگ های گوشی بود...چقدر با نمک بود...

متاسفانه ارشیو اهنگ ها این امکان و از ادم میگیره...فولدر چاووشی فقط چاووشی داره یا لارا ف ن فقط یه البومه که به زبون فرانسه و زجه های زجری اوری داره الیاس هم که ترکیه و هم خونه کلا با اهنگ های ترکی مشکل داره.علی زند ی هم اونقدر ش ه س که هر کدوم از اهنگ هاش یه جوره مثلا داره یه سنتی با حال میخونه و داری کیفور میشی اما تو ترک بعدی یه دفعه تنبور میره رو مخت و کلافت میکنه...میرم سراغ قمیشی ها...اوندر گوش دادم که اهنگ و ترانه ها رو حفظ شدم و چالش غافلگیر شدن نداره...شادمهر یه عالمه اهنگ بدون شعر و محتوا و فقط شاوغ بازی...همایون شجریان هم که فقط شده موسیقی متن های نعمت الله...حتی سراغ جواد یساری هم رفتم و یکم خلع رو حوزی گوش رو .اومدم سراغ کالکشن قدیمی و هی خاطره اومد تا خاطرم و حالم و بدتر کرد.رفتم سراغ کمتر شنیده شده ها...مثل چاووشی...من عادت بدی دارم هر چیزی میاد و میکنم و سر سری گوش میدم...مثل همین چاووشی که قدیمیه و خیلی وقت بود که خوب گوش نداده بود...اهنگ های شلوغ که انگار داره زور میزنه و من دارم شعر ها رو گوش میدم یه سورئال واقعی یه حجم از تخیل که این ویژگی چاووشی به شدت به دلم میشینه...

حوصله دیدم هم ندارم.

حوصله کتاب خوندن

حوصله بیرون رفتن

حوصله هیچی

و همش یه چیزی تو مخم داره رژه میره/این بیت از بهمنی

حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

دلخوش گرمای ی نیستم

امده ام تا تو بسوزانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

امده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ها به کجا می کشی ام خوب من

ها نکشانی به پشیمانی ام

چند تا بیتش و این وسط یادم رفته فعلا همین و یادمه...

پ.ن:پای چشم هام پف کرده و کبوده از بد خو ...موهام بلند شده و قابلیت فر بودن هم بهشون اضافه شده..ش ه و گره خورده ...

لامپ مهت وسط حال انگار نصفه شب و ت میکنه برای ادم و من فکر میکنم تنها بازمانده ی کرگدن های سفید افریقام که در حال انقراضم و هیچ نیست که بفهمه من ا ین کرگدن سفید روی زمینم




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/07/20/post-164/اخرین-کرگدن-سفید-زمین




واقعا زندگی توی ایران بدتر از زندگی تو یه کمپ پناهنده هاست ؟

درخواست حذف اطلاعات

راجع به کمپ ها واقعا اطلاعات دقیقی ندارم ...

حرف ها خیلی متناقض اند و من هنوز این ور دنیا هستم اما...اینجا...

اوضاع اصلا خوب نیست.بی هدف بی انگیزه و به شدت نگران برای اینده.امروز به مدد قدرت جوانی می تونم کاری انجام بدم و ب درامد کنم بدون اینکه بیمه باشم یا پس انداز خاصی برای اینده داشته باشم.فردا که در استانه 6 سالگی باشم قراره چه اتفاقی بی افته؟

مثلا همین الان که دارم مینویسم حدود 700 هزار تومن پس انداز نقدی دارم و حدود 5 میلیون بدهی شناور...

از اول امسال کلا سه تا کار انجام دادم که خیلی هم چیزی برام نموند چون نوسنات دلار تقریبا دهنم و صاف کرد برای انجام اون کار ها...نه اهل ج های ماهانه و اجاره و قسط ها که خوب هست...چیزی در حدود دو میلیون و پانصد هزارتومن.یعنی اگر من ماهانه 2.5 میلیون در امد داشته باشم تازه با قسط ها و مخارج صاف میشه ...مثلا همین نوشتن و چاپ داستان ها که الان تقریبا دو سالی میشه که به شدت افت کرده و اصلا امیدی به چاپشون ندارم.البته پولش رو هم ندارم.

خیلی وقت ها میشه که مسافرت رو مهمون دوستام هستم و به اصرار اون ها میرم.حتی باشگاه رو هم مثل مبادله کالا با کالا در ازا انجام یه سری خدمات کاریم هزینه ش و میدم.

دوستان زیادی ندارم.و از ارتباط با ادم های جدید خیلی استقبال نمیکنم...

در ابتدای  35 سالگی یعنی شاید تقریبا نیمی از راه طی شدن عمر مفید شاید که بعید میدونم البته.من شدیدا برای 50 یا حتی 40 سالگی خودم نگرانم.

زندگی توی کمپ ها اگر منجر به رفتن و ورود به دنیای جدید باشه اونقدر سخت نیست که زندگی توی این کشور هست.

وقتی تو ایرانی زندگی می کنی (حداقل برای من اینطوریه)اوضاع متفاوتی که منتظری تجربه ش کنی فقط مرگه.

فقط چند دقیقا فکر کن به اینکه در این کشور( مقایسه بر اساس همون یه تجربه خارجی که داشتم البته):

بدترین مدل رانندکی رو میبینی

عصبانی ترین ادم های روی زمین رو باهاش سر و کار داری

بی کیفیت ترین ماشین های موجود در جهان رو سوار میشی

بی خاصیت ترین مواد غذایی و حتی گاهی الوده ترین شون رو مصرف میکنی

در ده سال گذشه بیشترین تعداد مهاجرت رو نسبت به جمعیت داشتیم

بیشترین امار مرگ و میر جاده ای

بیشترین امار مبتلا شدن به سرطان در دنیا از انواعش رو ما اولیم ...از سرطان و پروستات بگیر تا معده و روده و مغز

فاسد ترین نظام اداره دنیا

و شاید یه سری امار ها رو نشه ثابت کرد اما دروغ گو ترین ها ادم ها و طمع کار ترین ادم ها منفعت طلب ترین ادم ها ونمک نشناس ترین ها و خیلی ترین های دیگه رو حد اقل من توی این سال های مستقل بودن تجربه متعلق به ماست.

من زندگی توی کمپ ها رو تجربه ن اما شاید جایی باشه حد اقل امیدی به بهبود اوضاع داشته باشی و یه روزی بیاد که بتونی با ارامش و با کمترین درامد زندگی کنی و با ارامش بمیری ...

اما اینجا نه امیدی هست و نه ارامشی...

این ها حس درونی من نسبت به کشوری که بی هیچ بزرگ نمایی این روز ها اصلا دوستش ندارم.تجربه ها و مثل هایی که به چشم دیدم ...

منتظر فرصتی هستم که برم و باقی عمرم رو در بدترین ح در اون طرف مرز ها بد بگذرونم...حد اقل عمرم رو در این برکه متعفن و ن تلف نکنم ...

زندگی توی کمپ ها در بدترین ح میتونه از اوضاع فعلی من بهتر باشه قضاوت رو میزارم برای وقتی که رفتم




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/07/01/post-152/




واقعا زندگی توی ایران بدتر از زندگی تو یه کمپ پناهنده هاست ؟

درخواست حذف اطلاعات

راجع به کمپ ها واقعا اطلاعات دقیقی ندارم ...

حرف ها خیلی متناقض اند و من هنوز این ور دنیا هستم اما...اینجا...

اوضاع اصلا خوب نیست.بی هدف بی انگیزه و به شدت نگران برای اینده.امروز به مدد قدرت جوانی می تونم کاری انجام بدم و ب درامد کنم بدون اینکه بیمه باشم یا پس انداز خاصی برای اینده داشته باشم.فردا که در استانه 6 سالگی باشم قراره چه اتفاقی بی افته؟

مثلا همین الان که دارم مینویسم حدود 700 هزار تومن پس انداز نقدی دارم و حدود 5 میلیون بدهی شناور...

از اول امسال کلا سه تا کار انجام دادم که خیلی هم چیزی برام نموند چون نوسنات دلار تقریبا دهنم و صاف کرد برای انجام اون کار ها...نه اهل ج های ماهانه و اجاره و قسط ها که خوب هست...چیزی در حدود دو میلیون و پانصد هزارتومن.یعنی اگر من ماهانه 2.5 میلیون در امد داشته باشم تازه با قسط ها و مخارج صاف میشه ...مثلا همین نوشتن و چاپ داستان ها که الان تقریبا دو سالی میشه که به شدت افت کرده و اصلا امیدی به چاپشون ندارم.البته پولش رو هم ندارم.

خیلی وقت ها میشه که مسافرت رو مهمون دوستام هستم و به اصرار اون ها میرم.حتی باشگاه رو هم مثل مبادله کالا با کالا در ازا انجام یه سری خدمات کاریم هزینه ش و میدم.

دوستان زیادی ندارم.و از ارتباط با ادم های جدید خیلی استقبال نمیکنم...

در ابتدای  35 سالگی یعنی شاید تقریبا نیمی از راه طی شدن عمر مفید شاید که بعید میدونم البته.من شدیدا برای 50 یا حتی 40 سالگی خودم نگرانم.

زندگی توی کمپ ها اگر منجر به رفتن و ورود به دنیای جدید باشه اونقدر سخت نیست که زندگی توی این کشور هست.

وقتی تو ایرانی زندگی می کنی (حداقل برای من اینطوریه)اوضاع متفاوتی که منتظری تجربه ش کنی فقط مرگه.

فقط چند دقیقا فکر کن به اینکه در این کشور( مقایسه بر اساس همون یه تجربه خارجی که داشتم البته):

بدترین مدل رانندکی رو میبینی

عصبانی ترین ادم های روی زمین رو باهاش سر و کار داری

بی کیفیت ترین ماشین های موجود در جهان رو سوار میشی

بی خاصیت ترین مواد غذایی و حتی گاهی الوده ترین شون رو مصرف میکنی

در ده سال گذشه بیشترین تعداد مهاجرت رو نسبت به جمعیت داشتیم

بیشترین امار مرگ و میر جاده ای

بیشترین امار مبتلا شدن به سرطان در دنیا از انواعش رو ما اولیم ...از سرطان و پروستات بگیر تا معده و روده و مغز

فاسد ترین نظام اداره دنیا

و شاید یه سری امار ها رو نشه ثابت کرد اما دروغ گو ترین ها ادم ها و طمع کار ترین ادم ها منفعت طلب ترین ادم ها ونمک نشناس ترین ها و خیلی ترین های دیگه رو حد اقل من توی این سال های مستقل بودن تجربه متعلق به ماست.

من زندگی توی کمپ ها رو تجربه ن اما شاید جایی باشه حد اقل امیدی به بهبود اوضاع داشته باشی و یه روزی بیاد که بتونی با ارامش و با کمترین درامد زندگی کنی و با ارامش بمیری ...

اما اینجا نه امیدی هست و نه ارامشی...

این ها حس درونی من نسبت به کشوری که بی هیچ بزرگ نمایی این روز ها اصلا دوستش ندارم.تجربه ها و مثل هایی که به چشم دیدم ...

منتظر فرصتی هستم که برم و باقی عمرم رو در بدترین ح در اون طرف مرز ها بد بگذرونم...حد اقل عمرم رو در این برکه متعفن و ن تلف نکنم ...

زندگی توی کمپ ها در بدترین ح میتونه از اوضاع فعلی من بهتر باشه قضاوت رو میزارم برای وقتی که رفتم




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/07/01/post-152/




مرزهایی که ما بوجود می اوریم

درخواست حذف اطلاعات

محدودیت ها و مرز ها زاییده افکار ما هستند و در واقعیت وجود ندارند...

این و باید روزی صد بار با خودم تکرار کنم تا فرار کنم از همه ی قید و بند هایی که نمیزاره من اونی باشم که میخوام...




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/07/02/post-153/مرزهایی-که-ما-بوجود-می-اوریم




مرزهایی که ما بوجود می اوریم

درخواست حذف اطلاعات

محدودیت ها و مرز ها زاییده افکار ما هستند و در واقعیت وجود ندارند...

این و باید روزی صد بار با خودم تکرار کنم تا فرار کنم از همه ی قید و بند هایی که نمیزاره من اونی باشم که میخوام...




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/07/02/post-153/مرزهایی-که-ما-بوجود-می-اوریم




به علاوه ی چیز هایی که ندارم

درخواست حذف اطلاعات

خانه را که فروختم یک مغازه یدم.تقریبا سه سال پیش.از روزی که یدمش همینطور افتاده.قبلش فکر می که چه کارهایی میشود درش انجام داد و هی امروز وفردا و حالا گذاشتمش برای فروش و هیچ انگیزه ای برای انجام دادن کاری در ان ندارم.

همیشه همینطور بودم یک قله میساختم از چیز هایی که میخواستم به انها برسم بعد که میرسیدم انگار قله خیلی هم بلند نبود پس دنبال قله ی بعدی بودم ...

در کل ادم خوش شانسی هستم.گاهی غر میزنم که فلان و بهمان ولی در واقعیت از درون اعتقاد دارم چیزی که امروز دارم حتی روزی در خواب هم نمی دیدم.روز هایی بود که برای ید یک نخ سیگار باید یک هفته صبر می و تقریبا هر هفته یک نخ میتوانستم سیگار بگیرم.تمام پولم برای بدهی های ریز و درشت ج میشد و همان اول ماه تقریبا چیز زیادی نمی ماند.حسرت داشتن یک موبایل که بشود اهنگی از جیپ سیکینگ یا کنی جی و حتی یانی رویش بریزم و دلم به صدای زنگش خوش باشد برای ارزو بود.حتی قبل ترش داشتن یک خط تلفن و حتی گوشی تلفن.یادم است وقتی بعد از سقوط و به حضیض رفتن شکل گرفت.کلا من دوران فراز و فرود زیادی داشتم.

بعد از فوت پدر خیلی زود کار پیدا و کارمند اداره برق شدم توی بیست سالگی مثل ادم های 40 ساله رفتار می و ج می تا یک بنده خ کلاهی گشاد سرمان گذاشت و با بدهی و بی کاری و بی ابرویی رهایمان کرد.

4 سال سخت را پشت سر گذاشتم تا کمی روبراه شوم ...روز هایی میشد که از کنار ساندویچی ها با حسرت عبور می .و خیلی چیز های دیگر که امروز مرورشان میکنم تا یادم بماند که از کجا به کجا رسیدم.

امروز اگر خواسته هایم زیاد است چون درون ذهنم تغییرات زیادی و سقف ارزو هایم بلند تر شده اگر از خودم راضی نیستم به خاطر این است که توانایی های خودم را محک زدم و میدانم این تمام توانم برای رسیدن به هدف نیست.

دیروز ماشین رو تحویل گرفتم.البته هنوز زه کنار در نخورده.ماشین را توی پارکینگ گذاشتمو رفتم که چرت بعد از ظهر را اقدام و عمل کنم که حمید خان از رفقای عزیز زنگ زد و چرتمان را بدجور کرد.یک ماه پیش ماشین یده بود و دیروز تصادف کرد و ماشین اهن شد.حمید همان یود که برای نفقه شاهدش بودم و حالا محکوم شده ماهی یک سکه بپردازد و حضانت بچه را هم گرفته توی چهره اش یک دنیا غم بود.

دقیقا دو سال قبل که با هم یک سفر رفتیم با خودم فکر می حمید ادم موفقی است نزدیک به یک میلیارد سرمایه پس انداز دارد زن و بچه اش محیاست کار خوب با درامد بالا دارد و من به سن او که برسم قطعا اینطور نخواهد بود.

خانه را که سال قبل عوض د و زنش خواست که به نام او بزنند ورق برگشت زنش طلاق خواست و خانه را بالا کشید مهریه اش را اجرا گذاشت و حسابش را مسدود کرد و دهنش رو صاف کرد وحالا حمید مانده و بدهی و بی و کاری و بلاتکلیفی از اینده مردی در استانه 50 سالگی که حالا تقریبا زیر صفر است.این چیز ها ادم را کلافه میکند ادم را نابود میکند.

حالم امروز خوب است بابت این روز های نصفه و نیمه خوب کائنات را شکر میکنم.از اینکه اعتباری دارم و برای خیلی ها قابل احترامم خوشحالم.از اینکه می توانم به ارزوهایم فکر کنم شکر گذار هستم.قطعا میتوانست بدتر از این باشد و نیست پس من خیلی باید حالم خوب باشد.این وسط حسرت هایی هم هست حسرت ادم هایی که از دستشان دادم حسرت خاطره های خوبی که میتوانست دوام بیشتری داشته باشد.حسرت مهربانی هایی که میتوانست بادوام تر باشد.ولی اینده را هیچ نمیداند.شاید در استانه 50 سالگی حالم بهتر باشد روزگارم گرم تر و سر خوش تر باشم.که قطعا خواهم بود چون من ادم خوش شانسی هستم برای همین میزان شانسی که دارم هم شکرگذارم کائناتم.

بعد از ظهر چند کار نصفه و نیمه دارم و چند چالش که شاید خیلی پولش ارزش نداشته باشد اما یاد گرفتم همه ی کار ها را با پول معیار نکنم و دلم را طور دیگری صاف کنم باشد که رستگار شوم.که میشوم چون میخواهم...





منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/07/06/post-155/به-علاوه-ی-چیز-هایی-که-ندارم




به علاوه ی چیز هایی که ندارم

درخواست حذف اطلاعات

خانه را که فروختم یک مغازه یدم.تقریبا سه سال پیش.از روزی که یدمش همینطور افتاده.قبلش فکر می که چه کارهایی میشود درش انجام داد و هی امروز وفردا و حالا گذاشتمش برای فروش و هیچ انگیزه ای برای انجام دادن کاری در ان ندارم.

همیشه همینطور بودم یک قله میساختم از چیز هایی که میخواستم به انها برسم بعد که میرسیدم انگار قله خیلی هم بلند نبود پس دنبال قله ی بعدی بودم ...

در کل ادم خوش شانسی هستم.گاهی غر میزنم که فلان و بهمان ولی در واقعیت از درون اعتقاد دارم چیزی که امروز دارم حتی روزی در خواب هم نمی دیدم.روز هایی بود که برای ید یک نخ سیگار باید یک هفته صبر می و تقریبا هر هفته یک نخ میتوانستم سیگار بگیرم.تمام پولم برای بدهی های ریز و درشت ج میشد و همان اول ماه تقریبا چیز زیادی نمی ماند.حسرت داشتن یک موبایل که بشود اهنگی از جیپ سیکینگ یا کنی جی و حتی یانی رویش بریزم و دلم به صدای زنگش خوش باشد برای ارزو بود.حتی قبل ترش داشتن یک خط تلفن و حتی گوشی تلفن.یادم است وقتی بعد از سقوط و به حضیض رفتن شکل گرفت.کلا من دوران فراز و فرود زیادی داشتم.

بعد از فوت پدر خیلی زود کار پیدا و کارمند اداره برق شدم توی بیست سالگی مثل ادم های 40 ساله رفتار می و ج می تا یک بنده خ کلاهی گشاد سرمان گذاشت و با بدهی و بی کاری و بی ابرویی رهایمان کرد.

4 سال سخت را پشت سر گذاشتم تا کمی روبراه شوم ...روز هایی میشد که از کنار ساندویچی ها با حسرت عبور می .و خیلی چیز های دیگر که امروز مرورشان میکنم تا یادم بماند که از کجا به کجا رسیدم.

امروز اگر خواسته هایم زیاد است چون درون ذهنم تغییرات زیادی و سقف ارزو هایم بلند تر شده اگر از خودم راضی نیستم به خاطر این است که توانایی های خودم را محک زدم و میدانم این تمام توانم برای رسیدن به هدف نیست.

دیروز ماشین رو تحویل گرفتم.البته هنوز زه کنار در نخورده.ماشین را توی پارکینگ گذاشتمو رفتم که چرت بعد از ظهر را اقدام و عمل کنم که حمید خان از رفقای عزیز زنگ زد و چرتمان را بدجور کرد.یک ماه پیش ماشین یده بود و دیروز تصادف کرد و ماشین اهن شد.حمید همان یود که برای نفقه شاهدش بودم و حالا محکوم شده ماهی یک سکه بپردازد و حضانت بچه را هم گرفته توی چهره اش یک دنیا غم بود.

دقیقا دو سال قبل که با هم یک سفر رفتیم با خودم فکر می حمید ادم موفقی است نزدیک به یک میلیارد سرمایه پس انداز دارد زن و بچه اش محیاست کار خوب با درامد بالا دارد و من به سن او که برسم قطعا اینطور نخواهد بود.

خانه را که سال قبل عوض د و زنش خواست که به نام او بزنند ورق برگشت زنش طلاق خواست و خانه را بالا کشید مهریه اش را اجرا گذاشت و حسابش را مسدود کرد و دهنش رو صاف کرد وحالا حمید مانده و بدهی و بی و کاری و بلاتکلیفی از اینده مردی در استانه 50 سالگی که حالا تقریبا زیر صفر است.این چیز ها ادم را کلافه میکند ادم را نابود میکند.

حالم امروز خوب است بابت این روز های نصفه و نیمه خوب کائنات را شکر میکنم.از اینکه اعتباری دارم و برای خیلی ها قابل احترامم خوشحالم.از اینکه می توانم به ارزوهایم فکر کنم شکر گذار هستم.قطعا میتوانست بدتر از این باشد و نیست پس من خیلی باید حالم خوب باشد.این وسط حسرت هایی هم هست حسرت ادم هایی که از دستشان دادم حسرت خاطره های خوبی که میتوانست دوام بیشتری داشته باشد.حسرت مهربانی هایی که میتوانست بادوام تر باشد.ولی اینده را هیچ نمیداند.شاید در استانه 50 سالگی حالم بهتر باشد روزگارم گرم تر و سر خوش تر باشم.که قطعا خواهم بود چون من ادم خوش شانسی هستم برای همین میزان شانسی که دارم هم شکرگذارم کائناتم.

بعد از ظهر چند کار نصفه و نیمه دارم و چند چالش که شاید خیلی پولش ارزش نداشته باشد اما یاد گرفتم همه ی کار ها را با پول معیار نکنم و دلم را طور دیگری صاف کنم باشد که رستگار شوم.که میشوم چون میخواهم...





منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/07/06/post-155/به-علاوه-ی-چیز-هایی-که-ندارم




یک تاریخ خاص

درخواست حذف اطلاعات

امروز 7 / 7/ 1397

یک عالمه هفت که جزو اعداد محبوب من و خیلی های دیگر است.

هنوز که اتفاق خاصی نافتاده ...امروز هم برنامه خاصی ندارم.

کتاب های زبان رو اوردم دم دست که اگر حالش باشه شروع کنم برای خواندن و عمل .فعلا که حوصله ای نیست ...

ولی قطعا شروعش میکنم

می خوام تا 8 / 8 / 1398 میخوام یک کار خاص انجام بدم ...اگر تا اون روز زنده باشم میام و میگم برای همتون...خوش و م باشین




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/07/07/post-156/یک-تاریخ-خاص




صبح زود

درخواست حذف اطلاعات

امروز از تقریبا بیست دقیقه پیش شروع شد.

تا ساعت نه که ماشین رو باید برای صافکاری ببرم کار دیگه ای ندارم و شاید برم یه چرت نصفه ای بزنم ولی حالا هیچ.صدای وس سرماخورده ای هم از ان دورها می اید.




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/07/08/post-157/صبح-زود




فضایی ها

درخواست حذف اطلاعات

خوب امشب یه دیدم به اسم ufo

یه دیالوگ جالب داست که ذهنم و مشغول خودش کرده

"سه تا سوال اساسی در دنیا وجود داره

آیا خدا وجود داره؟

وقتی می میریم چه اتفاقی برامون می افته

ایا ما در هستی تنهاییم؟

کافیه بتونی جواب یکی ش و پیدا کنی"

برای من به شخصه سوال اول دوم خیلی اهمیت نداره ولی به شدت علاقمندم که بدونم ایا ما در جهان هستی تنها هستیم یا تمدن هایی پیش تر یا جلوتر از ما هم وجود دارند...؟

برای اینکه موقع خواب خول نشم مجبور یه دیگه ببینم که شاید اون درگیرم کنه پس میرم برای بعدی.

امروز یه کار مفید انجام دادم و حالم کمی بهتر شد.یه روزی میشه که ما سراغ خدمات در برابر خدمات یا کالا در برابر کالا میریم شاید اون روز امروز بوده.برای صافکار ماشینم یه دراور تعمیر به جای صافکاری در و الان خیر سرم خوشحالم که 200 هزار تومن از جیبم نرفت.

برادر وسط امشب خاک صرب رو ترک میکنه و میره که از ایتالیا سر در بیاره.چقدر دلم میخواست این ماجراجویی سهم من بود.اگر به سلامت برسه من یه نفس راحت میکشم.

خواهش میکنم نمیر و به سلامت برس هلند یا هر قبرستون دیگه ای و اروم بگیر و زندگی لعنتی جدیدت رو بساز و ما رو از نگرانی در بیار.

خواهش میکنم برای یک بار توی زندگیت مردونگی کن و از این استرس دائم خلاصمون کن

خواهش میکنم

خواهش میکنم

خواهش میکنم




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/07/09/post-159/فضایی-ها




گذشتن از گذشته

درخواست حذف اطلاعات

ب هم به روال ایرانی دیدن ادامه دادم و دو تا دیدم.

اولی حریم شخصی:

نمی دونم چرا ساز های ما اینقدر از فضای کنونی جامعه دورن؟چرا نویسنده های ما از ادم هایی میگن که انگار وجود خارجی ندارن؟ادم های توی این ها که انگار میخوان یه کپی متفاوت باشن از فرهادی مدام دارن بین نشون دادن حقیقت و پنهان اون پشتک و وارو میزنن.

با سفر 5 نفر به ویلا شروع میشه .بعد یه صحنه های بازجویی مثل لانتوری نشون میده و میفهمیم یک نفر مرده یا کشته شده.یه مردی ادای لاشی ها رو بازی میکنه یه مردی هم ادای باغیرت ها رو یه زن پاک دامن با گذشته ی مبهم یه زن خا تری یه نووجون که قرار نشون دهنده قشر تین ایجر باشه.

فیم و باز نمیکنم که اگر ی خواست ببینه لوس نشه چون به اندازه کافی لوس هست.اما واقعا دیگه تو این کشور وجود داره که بتونه فکر کنه به قصه های قبل ازدواج یه نفر دیگه ؟حالا فکر نه بگم حساسیت عصبانی شدن ...یه اتفاقاتی در گذشته افتاده بعد به خاطرش یه اتفاقی در حال بی افته ...نه اینکه نباشه اما واقعا شاید در حد فکر و غمگینی و ناراحتی باشه و بعد از چند روز انگار فراموش میشه؟

خیلی هستن که هنوز گذشتشون داره دنبالشون تو اینده میاد و دارن باهاش زندگی میکنن.با گذشته شون میخوابن ،بیدار میشن.میخندن وغصه میخورن.اما هیچ ی نمی تونه نشون بده .

ادم های امروز حوصله کنکاش گذشته رو ندارن برای دونستن نمی پرسن برای وقت گذرونی میپرسن.یه دوست دهه 70 داریم که تا حالا چند تا رابطه داشته اصلا براش مهم نیست طرفش قبلا با کی بوده و در چند تا مورد اصلا براش مهم نبوده طرف هنوزم چیزی تو سرش هست یا نه فقط به فکر میکنه که اونطور که میخواد رابطه هاش پیش برن ...نه از س میترسه نه از ابرازش ...یادم میاد جوونی های من خیلی هیجان بیشتری داشت برای رفتن تو رابطه ها عذاب وجدان بیشتری داشت برای ج ها.ولی امروزی ها اصلا اینطوری نیستن.

اگر خواستین و ببینین و یکم از این دور بودن ساز ها از جامعه امروز حرص بخورین...

دوم جشن دلتنگی:

نکته های مثبت زیادی داره...تقریبا به جامعه امروز و فضای مجازی که زندگی ما رو تسخیر کرده نزدیکه و ادمهاش واقعی ترن.پایانش تلخ و قابل پیش بینی بود و ستاره هاش دوست داشتنی برای من ...

واقعا چقدر وقتمون رو صرف دنیای مجازی میکنیم ؟

دنیایی که میدونیم همه چیز اونطوری نیست که ادم هاش برامون میگن یا استوری میکنن یا توییت میکنن یا پست میزارن.کپشن ها خیلی کمتر تلخی را نشون میدن و همه انگار در یک می خاصی به سر میبرن .یک تلاش بیهوده برای شادی ناپایدار ...یک سرگشتی و ش گی مداوم...

داستان ادم هایی که بادیدن لایک هاشون لبخند میزنن و در واقعیت تلخی هاشون رو قایم میکنن...و باز هم ادم هایی که گذشته های عجیبی دارن و حتی با گذشت سال های زیاد هنوز دارن با یه چمدون زهوار در رفته از خاطره های گذشته این طرف و اون طرف میرن...

ب حدود ساعت 4 صبح شب برای من تموم شد و صبح از حدود ساعت 11 روز شروع شد.

بدی های ایرانی اینه که شبا ما رو میبره تو موقعیت های خودمون توی روز های بدمون تو غصه هامون و صبح ها همون موقع که بیدار میشیم اول د یه سیگار ناشتا بکشیم که تلخی ها رو دود کنیم تو هوا و بعد تازه روز برامون شروع میشه.

امروز احتمالا بشینم رادیو چهرازی رو گوش کنم هر 21 اپیزودش. اصلا پاییز که داره میاد انگار فقط باید این و گوش داد ...

پاییز که میاد ادم یاد رفتن ها میافته ...به وسطش که میرسیم رفتن به اوجش میرسه.مثلا9 ابان.روزی که دستگاه ها رو از پدر کشین و یه چهره سرد رو گذاشتن توی یه قبر ...نه بغض دارم نه دلتنگی ...یه حال خا تری دارم یه عذاب وجدان که شاید میتونست طور دیگه ای باشه ...مثلا اون روز میتونستم باهاشون برم و لج نکنم...میتونستم ناراحتی های چند روز قبل و فراموش کنم و به جای سرکشی و غرور جوونی به این کفر کنم که پدر با اون حالش نباید پشت فرمون مینشست...یا همون موقع سر خاک باید میرفتم و جنازه رو میذاشتم تو قبر به جای اینکه خودم و قایم کنم تو ماشین و ادای ادم های شوک زده رو در بیارم.ا ین باری که پیرهن مشکی پوشیدم دقیقا همون روز بود9/8/81.همون روز هم درش اوردم.تقریبا هیچکدوم از خانواده ما سر قبر نبود ...مامان بیمارستان بود.بردار وسطی کنار من نشسته بود و برادر کوچکتر خانه یکی از اقوام.

پاییز که میاد من شروع میکنم به مرور خاطره های اون شب.پر رنگ ترین خاطره ام از گذشته همون روزاست فقط همون دو یا سه روز ...نه هفت و چهل چیزی یادم مونده نه حتی از سال و سال بعدش و سال بعدش.فقط یه سال مراسم سالگرد پدر پدر میاد و شروع مکینه از زمین و زمان چرت وپرت بافتن و من میگیرم به یادگار اون و بیشتر یادمه.چند سالی هست که حتی برای سالگرد هم سر خاک نمیرم.کلا نمیرم.فکر میکنن رفتن اونجا چیزی جز درد بیشتر برام نداره و کاری هم برای اموات انجام نمی دهن.کلا مرده چیز خاصی نیستن.اونها تموم شدن و ما هستیم که اونها رو ادامه میدیم...

پاییز که میشه یاد عاشقی ها هم میافتم.یاد جوونی هام.یاد حرف های شاعرانه و عاشقانه ...یاد ...

پاییز که میشه هممون رنگ عوض میکنیم.یکم به تنظیمات کارخانه بر میگردیم و تا میایم عادت کنیم سرمای زمستون همه چیز و از یادمون میبره و با بهار سبز میشیم.

پاییز که میشه ...

پاییز که میشه...

پاییز




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/25/post-146/گذشتن-از-گذشته




من هیچ چیز نمی دانم

درخواست حذف اطلاعات

به حساب دلار 10400 طلب یازده میلیون تومانی وصول نشده هنوز.

قست های وامی که عبدالله ضامنم شده بود چند تایی عقب افتاده .چند روز پیش که زنگ زد و گفت یکی دو تاش و اگر میتونی بده میخوام ضامن فلانی بشم مجبور شدم از پس اندازه روز مبادا ج کنم ...از همان که فعلا دارم جش مکینم.دو ماه قبل هم رفتم و برای بیمه بیکاری اقدام که حداقل تا یک سال اینده کرایه خانه را عقب نباشم.وام عبدالله هم صرف بدهی ها شد.حقیقتش امسال سراشیبی کشور روی نحوه ی زندگی من هم اثر گذاشته.در شش ماه گذشته کلا دو یا سه تار بزرگ داشتم و از مهر دوران رکود کاری است تا بهمن ماه که فکر میکنم امسال تا اسفند و حتی فروردین هم ادامه پیدا کند.اوضاع بازار که گفتن ندارد و اوضاع جیب مردم هم بدتر.همه به طرز عجیبی به ندبال نقد چیز های بدرد نخورشون هستن و من این وسط چیز بدرد بخوری هم ندارم.پس انداز طلا ها رفت برای ید ماشین .پول خانه شد یک مغازه در یک جای فعلا بدرد نخور که حتی زیر قیمت هم یداری برایش نیست.و بقیه پول ها که روز به روز کمتر میشه و من که نمی دونم کی میتونم این وضع و تغییر بدم.اگر شرایط فراهم بشه و تا سال اینده بتونم از کشور برم شاید 15 سالی وقت داشتم باشم که از دوران جوانی ام لذت ببرم ...و کیه که ندونه بزرگ ترین لذت من در زندگی سفر رفتن و مستی و سیگار و از هم مهمتر نوشتنه.

واقعا کجای دنیا میشه به همه اینها با هم رسید.همیشه تو رویاهام خودم و برنده بوکر و پلیتزر میبینم.و یه سری جوایز ریز و درشتی که در حال حاظر فقط رویا محسوب میشن.اما مگر نه اینکه هر رویایی که ما داریم وقتی شکل میگیره که تواناییش و هم داشته باشیم.پس من تواناییش رو دارم فقط جس رو ندارم.اعتماد به نفسش رو کم دارم و کمی و فقط کمی شانس شاید.

بدلیل رسیدن مهمان نا خوانده تا ساعاتی دیگر باید برم کمی مزه و میوه و ت و پرت ب م.یعنی من از گشنگی بمیرم هم نمی تونم از خیر دورهمی بگذرم.و قطعا تا زمانی که اینطوری باشم نه پول دار میشم و نه لاکچری ...

ولی کی میدونه امشب که بخوابم اتفاب فردا رو میبینم یانه.پس به قول عماد امشب یکم عاشقی کنیم تا فردا که افتاب طلوع کردو نفس کشیدم دوباره یادم امد برای بقیه درد و مرض های زندگی یه فکری م...

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشـت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت...

#خیام




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/25/post-147/من-هیچ-چیز-نمی-دانم




انتقام و دیگر هیچ

درخواست حذف اطلاعات

امشب در عالم مستی و سر خوشی یه جالب دیدیم...

wild.tales.2014

یک چند اپیزودی در مورد انتقام.

بخش اعظمی از فکر و خیالات من در مورد بعضی ها به انتقام مربوط میشه.چیزی که هیچوقت عملی نمیشه و فقط در خود من مدام تکرار میشه.

همیشه یاد دختر ته تغاری "ند استارک"/"آریا" می افتم که برای انتقام گرفتن چه راه طولانی رو رفت و در ا تغریبا تا اینجا که موفق بوده.

سودای انتقام گرفتن از بعضی ها رو درون خودم دارم اما فقط مثل "خیلی عصبانی بودن" به نظر میرسه.

یه فهرست از ادم هایی که میدونم اگر من هم انتقام نگیرم چرخ روزگار همین کار رو باهاشون میکنه پس فعلا نشستم که روزگار کار خودش رو ه و من فقط نگاه کنم.

چیزی که مطمئنم اینه که اگر این ادم ها نبودن من فعلی هم این طوری نبودم.

از پدر بزرگم بگیر تا عموی بزرگم تا عباس محمدی وخواهرش که شریک های پدر بودن و کلی پول بالا کشیدن تا "ک.ا"که مسیر زندگی من رو عوض کرد و در واقع زیر و رو کرد.

خیلی ها که توی این لیست هستن و خودشون خبر ندارن.

شدم مثل سحر ناز تو برره که یه عروسک داشت و سوزن تو بدنشون فرو میکرد و اسمشون رو میگفت و مدام میگفت "وودو" "وودو".

یا مثل سریال انیمه ای "دفترچه مرگ" که اسم هر ی تو دفتر چه نوشته میشد میمرد.

اما مرگ انتقام خوبی نیست.یعنی پایان خوبی برای انتقام نیست.با مرگ همه چیز در دنیای فانی اون ادم ها تموم میشه.درد ها رنج ها و سختی ها.و این اصلا مد نظر من نیست.

در ثانی هر اتفاقی برای اون ادم ها بی افته برای من فرقی نمیکنه.نه عمرم بر میگرده نه شخصیتم که تحقیر شده یام پیدا مکینه و نه حالم بهتر میشه.پس همیشه بعد از فکر انتقام .دلم خواسته جای اون همه رنج بهم ارامش بر گرده.بهم خوشی برگرده.

اونقدر که فراموش کنم یه روزی چه چیز هایی رو از دست دادم.

حتما این رو ببینید.حتما که میگم از اون حتما های خیلی موکد هست و قطعا اگر ی  این رو نبینه بخشی از تاریخ سینما در مورد انتقام رو ازدست داده شاید تمامش رو حتی...

میدونی وقتی مستی نوشتن راحت تره چون ادم خسته نمیشه که هیچ کره میکنه و دلش میخواد بیشتر بنویسه اما یه چیزی که پا به پاش میاد خواب تو حال مستیه.

میرم که سیگار ا امشب و بگیرونم و یک لیوان اب تگری بزنم به بدنم و بخوابم وبه فردا ها فکر کنم و به اینده ای که ...

نه.............نه....................نه

فقط از حال لذت ببرم...

فقط حااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/26/post-148/انتقام-و-دیگر-هیچ




بعد از سفر و دلپیچه

درخواست حذف اطلاعات

تجربه سفر این سری یکم سخت میگذره.دل پیچه ای که بود بد تر شد.حالا میگن گویا دلم یا معدم یا هر چی سرما خورده.باید گرم نگه داری و من که عادت دارم تو خونه زیاد پوشیده رفتار نمیکنم خیلی سخته.

راستش دیگه از مدل سفر های برنامه ریزی شده خسته شدم.اینکه بدونیم کجا میریم و طوری بریم که جا بگیریم و اطراق کنیم و همون جا به عاشقی بپردازیم و لبی تر کنیم و قلیونی چاق و بعد و بعد و بعد ...یکم ل کننده شده برام.

اما کنکاش که میکنم میبینم به خاطر فرار از اتفاقات پیش بینی نشده مجبور میشم همه چیز و برنامه ریزی کنم.بحث اول هزینه ه مثلا اگر بریم جنگل و پلس ماشین بترکه و مجبور شم ان تومن ج کنم و این توی هزینه ها حساب نشده و خوب اگر بدتر باشه چی و هی ملاحضه میکنم و این میشه که انگار روز به روز دارم ترسو تر میشم.به قول یی از بچه ادم تو سفر اگر به گا نره انگار اصلا سفر نرفته و من از این بگا رفتنه مدام میترسم.

کلا انگار دارم روز به روز ترسو تر و بی خاصیت تر میشم.اینده نگری بی خود و بی جهتی که میدونم هیچ فایده ای نداره ولی کو گوش شنوا؟

امشب یه دوست جدید پیدا .پیمان شوهر ریحانه از دوستای قدیمی ...ادم اهل مطالعه و کتاب خون و من چقدر از مصاحبت با این ادم ها حالم خوب میشه و انرژی میگیرم ولی خوب یک ساعت هیچ روز ها رو سپری با این ادم ها هم کمه.گاهی وقتی دارم خودم رو شماتت و سرزنش میکنم چقدر بدم چقدر بی سوادم پقدر هیچی نمی دونم چقدر کم میدونم این جور وقت ها انگار کائنات میخواد بهم حالی کنه که هی پسر خودت و دست کم نگیر و ادم باش و این ادم ها بهت حس خوبی میدن که بفهمی هنوز خیلی حرف ها برای گفتن داری هنوز میتونی دیگران رو جذب کلامت کنی ...

و ا شب پیمان حرف قشنگی زد  و گفت بیشتر معا چون تو این روزگار ادمهایی که حرف های تلخ بزنن که ادم خوشش بیاد کم پیدا میشه خوشحالم که حرف هم و میفهمیم...

راستش اصلا انگار من زاده شدم که حرف های تلخ بزنم.زاده شدم که بگم هیچ امیدی به اصلاح جهان نیست و با محکم ترین دلایل بهت ثابت کنم حرف هایی که شاید خیلی ها می دونن ولی میترسن که به خودشون هم بگن.ولی من تنها جایی که ازش ترسی ندارم گفتگو ه.البته عموما نه مورد مسائل شخصی که کلا پرهیز دارم از بیانشون و ترجیه میدم حرف هایی بزنم که به خودم ربطی نداشته باشه.

چقدر دلم  میخواد امشب بنویسم اما تجربه دوم از سفر کمر درد که داره زجرم میده.نشستن پشت سیستم برام سخته و واقعا الان نیاز به یه ماساژ حس دارم.نمی دونم اگر بگم الان یه ماساژ بادی تو بادی دلم خواست با اونکه اصلا نمی دونم روش کار دقیقا چه شکلیه ،مسئله محسوب میشه یا نه ولی خوب دلم خواست دیگه.

این هفته که میاد قراره خیلی تخمی باشه و من از امروز دارم برنامه میریزم که خوب دقیقا شب برنامه ریزی باید سیگار تموم کنم و بهونه داشته باشم که تا فردا حداقل برنامه نریزم و راحت برم دراز به دراز ول شم و هیچ کاری نکنم تا فردا ....





منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/30/post-149/بعد-از-سفر-و-دلپیچه




درد سرهای سر زندگی

درخواست حذف اطلاعات

امروز کلا از سر ظهر شروع شد.

کاشف به عمل امد که برادر وسط 15 روز در ترکیه زندانی بوده.بعد قرار بر دیپورت بوده که بلیط بلگراد گرفته و فعلا توی صربستان به سر میبره.

اوضاع زیاد جالب نیست.از ظهر دنبال اشنا و رفیق می گردم که ببینم کاری میشه کرد یا نه.اوضاع توی صرب اصلا جالب نیست.حدود 6 هزار ایرانی فقط ایرانی منتظر رفتن به اروپای غربی هستن.افغانی ها و سوری ها و جاهای دیگه هم بماند.

با یک نفری هم برای رفتن به گرجستان م که کلا نظرم عوض شد.اوضاع اونجا هم زیاد جالب نیست و طبق امار امسال حدود 40 هزار ایرانی رفتن گرجستان که بر نگردن و میشه گفت کشور رو به گه کشیدن از بس دارن هرز رفتار میکنن.

خدا رو شکر برای فردا هم دردسر جدید جور شد...

بریم بلکم بریم از این دردسر های تمام نشدنی...




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/31/post-150/درد-سرهای-سر-زندگی




بازی

درخواست حذف اطلاعات

خوب امروز نشستم و ایرانی ها رو مرور .

اول هاری و دیدم...

بعد قاتل اهلی

بعد  خانه کاغذی

بعد پل خواب

حالا هم وقتی برگشتم...

چند روز پیش هم lady bird ...

باز بی کاری و باز ...

و البته باید یه سری هم به کتاب ها بزنم که در خانه جدید بی کتاب خانه مانده اند و روی هم انبار شده اند در کمد های جدیدی که ساختم...

اگر حس وحالم سر جایش باشد باید کم کم شروع کنم به نوشتن داستان تا لحن نوشتنم را فراموش ن ...

فردا هم چند کار خورد و ریز دارم که انجامشان بدهم و باز بشینم پای ها و کتاب ها و فکر هام...




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/24/post-144/فیلم-بازی




عقربه هایی که نیش میزنند اما نمی کشند

درخواست حذف اطلاعات

امشب عقربه های ساعت از 12 که بگذرد کنتور سن من یکی دیگر برایم می اندازد...

امشب بعد از مدت ها ارامم و دارم لذت میبرم از این ارامش...

امروز مسعود زنگ زد و حرف زدیم ...حالش خوب است و انگار اوضاعش رو براه...

بریم یکم ریلکش و دیدن...

پیر مردی شدیم برای خودمان در ابتدای میان سالی...




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/22/post-143/عقربه-هایی-که-نیش-میزنند-اما-نمی-کشند




خان یکی مانده به ا

درخواست حذف اطلاعات

رفتن برادر وسطی مثل یه ماراتن مرا به دردسر انداخت.

اما هر چه بود خان یکی مانده به ا امروز تمام شد اساس های فروخته شده و تغریبا ا ین هایش تمام شد.باقی مانده را بار زدم و راهی رفت.خانه را اب و جارو وتمام.همین چند ماه پیش بود که کنج پذیرایی تولدش را جشن گرفتیم.غم بزرگیست برایم این ش ت و چه ی میداند چه اندوه بزرگی دارم.

توقعات این روز ها زیاد شده و تاب و توان من هم کم شده و این هر روز انگار مرا عاصی تر میکند.

انگار تاب ماندن در این کشور به روزهای ا رسیده و پرواز و کوچ ناگزیر شده برایم ... من قطعا روزی این کشور و تمام خاطرات خوب وبدش را پشت سر میگذارم و یک خداحافظی اهسته و بی رنج می گویم و می روم.

ای کشور عزیز تو بمان با دگران با دگران با دگران...

راستی خان ا و سختش مانده برای فردا که باید خانه را تحویل بدهم و بعد خلاص...

حتما بعدش به سفر میروم و غبار این اندوه را به سفر میسپارم شاید کمی سبک بشوم شاید کمی خیال اسوده تر بشوم ...




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/21/post-142/خان-یکی-مانده-به-اخر




خانه ای که ترکش کردی

درخواست حذف اطلاعات

کلیه وسایل خانه برادر وسط را بار زدیم و خالی کردیم.

یک ح غریبی داشت.برادر ینگه دنیا و زن سابقش به دنبال طلاق غی و گرفتن مهریه ای که بعید است حالا حالا ها دستش به ان برسد و یا حتی هرگز.

خسته ام زیاد.از من خسته تر مادر است و کمی کمتر برادر کوچک تر.این روزها هم میگذرد و ما می مانیم و خاطره هایی که هرگز پاک نمی شوند کمرنگ می شوند اما فراموش هرگز...





منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/16/post-140/خانه-ای-که-ترکش-کردی




بی حرکت بی ثبات

درخواست حذف اطلاعات

شما میتوانید به همه ی مسیر های پیش روی زندگیتان فکر کنید،تمام روز ،تمام هفته،تمام ماه ،تمام سال اما این فایده ای ندارد تا وقتی که یک قدم در این مسیر ها بر ندارید.

این مسیر ها میتواند هر چیزی باشد.مثل تحصیل در بهترین کالج دنیا یا سفر به شهر و کشور های جهان ،بهترین موسیقی دان یا نویسنده تاریخ شدن یا یک مادر یا پدر معمولی بودن.واقعیت این است که تمام این مسیر ها را مدام مرور میکنیم اما وقتی قابل اعتنا میشوند که در ان قدم میگذاریم و در واقع تا زمانی که قدمی در مسیری بر نمیداریم هیچ کار خاصی نکرده ایم.

تفاوت ادم های معمولی و ادم های خاص در همین قدم بر داشتن است.ادم های معمولی قدم در مسیر های معمولی میگذارند و ساده ترین ها را انتخاب میکنند اما ادم های خاص فقط مسیر هایی را که دیگران در ان قدم نمی گذارند را انتخاب میکند.

من هم مثل خیلی از ادم معمولی ها فقط مسیر های معمولی را انتخاب .همیشه به مسیر های خاص فکر اما همیشه از قدم بر داشتن در انها ترسیدم.

راجع به ی که امشب دیدم احتمالا فردا مطلب بنویسم و امشب فقط از شنیدن دیالوگ ها و دیدن تصاویر جالبش لذت ببرم.

باشد که خوب بخوابم و اروم تر از قبل باشم...




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/20/post-141/بی-حرکت-بی-ثبات




سر صبح بی حالی

درخواست حذف اطلاعات

خونه ی برادر کوچک تر رو باید تا ا این هفته تحویل بدم.هنوز هیچکدوم از اساس ها فروش نرفته .این چند روز به هر دری زدم اما نشد.

الان هم هم زمان که دارم دری وری مینویسم با مامان بحث سر این داریم که خونه رو تو موعدش تحویل بدیم یا زودتر یا دیرتر.

یه شرس چیز ها فقط بیشتر من و عصبی میکنه مثل اینکه برادر کوچکتر مبلغی رو از ی گرفته و در حدود 12 میلیون و در عرض دوماه نابودش کرده.

مخم داره سوت میکشه.

توان نوشتن ندارم اونم اول صبحی.





منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/06/post-132/سر-صبح-بی-حالی




مشاجره های تابستانی

درخواست حذف اطلاعات

از دیر بازی ما چاک و دهن نداشتیم.البته تمام سعیمون رو میکردیم که از مشاجره نکنیم.

مشکل از جایی شروع شد که سعی میکنی با ادب فتار کنی و کظم غیظ کنی یه عده فکر میکنن در دایره لغات ما کلمات خیلی محدود هستند پس سعی میکنن میزان سعه صدر ما رو بسنجن در این زمان استانه تحمل بعضی ها زیاد نیست مثل من و مدلی باهاشون رفتار میکنم که شایسته شون هست...امروز چند تا از این شایسته سالاری ها رو نشون بعضی ها دادم که بفهمن دیر اومدن نخوان زود برن...

دارم میرم یه کنکاش دو سه روزه و مراقبه و تنهایی و کوفت و مرگ...بدون اینترنت بدون فکر و خیال البته اولی رو قطعا  اما دومی و امکان نداره.

باور کنید شما تا زمانی که از سیگار یا مشروب  لذت نبردید نمی تونید بفهمید که ترک اینها و یا حتی بهشون فکر ن یا کنار گذاشتنشون چقدر میتونه غیر ممکن باشه.این در مورد بعضی ادم ها هم صدق میکنه کافیه که حتی یک بار با یکی بهت خوش گذشته باشه کافی یک بار طعم بودن در کنارش رو تجربه کرده باشید امکان نداره بتونید اون شخص رو فراموش کنید.حالا فکر کنید که یک این یک بار چندین بار باشد بار ها باشد مدام باشد تا ا ین روز عمر فراموش نخواهید کرد.و حتی هر بار بعد از فکر به انها اولش از خوشی کیفور میشوید و بعد شاید غصه بخورید البته. اما کیف هرگز از این بخش از زندگی تان از بین نمی رود.پس میان خاطره ها انها که کیف شان زیاد است نگه دارید و با فکر به انها مدام کیف کنید ... من گاهی سرم خلوت بشه خاطره بازی میکنم با اون ها و لذتش و میبرم . میخوام برم چند روزی برای خودم و با خاطره هام کیفور بشم ...




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/06/post-133/مشاجره-های-تابستانی




سفر ها مست و پاتیل

درخواست حذف اطلاعات

پایه ثابت سفر های جمع و جور ما مست و یدن و عاشقی ه.این ترکیب جدید که از یکی از بچه ها یاد گرفتم و خیلی دوست دارم.

تیکه کلامش برای مستی و لذت بردن اینه بریم عاشقی کنیم.

یکم که بهش فکر دیدم چه ترکیب جالبی.عاشقی ...عاشق مثل ادم های مسته انگار از همه چیز لذت میبره از دوری از از خنده از اخم و از دلهره...

عاشقی یه مدل خاصیه...باید تجربه ش کنید...

ما رفتیم سفری دو روزه.کنار دریا.کلی عاشقی کردیم.شبانه به دریای مواج زدیم.و حتی روز هم رفتیم.خسته برگشتیم و منتظریم شنبه میلش به چه باشد.





منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/09/post-135/سفر-ها-مست-و-پاتیل




لشینگ اول هفته

درخواست حذف اطلاعات

امروز گویا قراره به لش بگذره.

مادر قراره برای جمع و جور خانه بردار وسطی بیاد و هنوز نیومده ...تا بیاد میشه چند تا سیگار ناشتا بگیریم و لش کنم و اهنگ گوش کنم.خونه رو هم تر دم و فعلا حال جمع ندارم.چند تا کار ریز و درشت هم دارم که فعلا حال ندارم انجام بدم.

سر صپی اومدم یه دوری توی وبلاگا بزنم.برام جالبه که یه عده وبلاگ زدن و برای خوندنش رمز گذاشتن.مثل این میمونه که کت و بنویسی و روش قفل بزاری و بزاریش تو کتابخونه عمومی و بعد هر ی خواست بخونه باید بیاد لید بگیره.بابا جان عزیز جان قشنگ جان حتی اوایل وبلاگ نویسی هم این کار خز بود نکن این کارو نکن.بیشتر خودت محروم میشه تا دیگران چون چاربار بیان ببینن این مدلیه میرن رد کارشون.

من یه وبلاگ عمومی دارم که تو بلوگ فاست و یه وبلاگ خصوصی که اینجاست.اون وبلاگ عمومی رو خیلی ها دارن برای همین خیلی کم اپ میکنم و خیلی کم سر میزنم ولی زر و زر اینجا مینویسم.برای اینکه دلم برای نوشتن پر میزنه و هر جایی نمیشه هر حرفی و زد پس من میام اینجا و دل نوشته هام و مینویسم.

سال ها بود تواشی گوش نداده بودم و الان تلوزیون داره تواشی پخش میکنه.یادم میاد یه روزی قاری اول مدرسه بودم و عاشق تواشی و رفته رفته فوتبال جاش و گرفت و کم کم که قد کشیدم و کتاب ها درست و درمون خوندم فهمیدم عربی فقط میتونه یه زبون باشه مثل تموم زبون های دنیا و هیچ ارجعیتی نداره ...

مشکل جوامعی مثل ما اینه که به جای اینکه کتاب های متنوع بخونیم ویاد بگیریم یک کتاب رو سال ها توی خونه نگه میداریم و حتی سالی یک بار هم تورق نمیکنیم که اگر اینکار رو هم انجام بدیم اینطور رفتار نمیکنیم.

برای این که بفهمیم چقدر به خودمون ظلم میکنیم کافیه تاریخ بخونید کافیه فلسفه بخونید از کتاب های کوچیک شروع ید داستان ها رو گزینشی بخونید رمان های فا بخونید ...

گویا گرفتاری های امروز داره شروع میشه ...برم ببینم امروز قراره چی پیش بیاد...

مواظب خوبی هاتون باشین




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/10/post-136/لشینگ-اول-هفته




پیش از ما

درخواست حذف اطلاعات

فقط میخوام بگم خیلی صفت ها پیش از ما وجود نداشته ما به اونها شکل و رنگ و لعاب دادیم...

و انصافن اونقدری که صفت های بد به دنیا اضافه کردیم با صفت ها خوب بد کردیم و اونها رو کم یاب کردیم.





منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/11/post-137/پیش-از-ما




باز جویم روزگار وصل خویش

درخواست حذف اطلاعات

بعد از یک هفته به خونه برگشتم...

بریم برای یک روز طولانی ....




منبع : http://alefkaf1984.blogsky.com/1397/06/14/post-138/باز-جویم-روزگار-وصل-خویش