بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

يا امير المومنين روحي فداك

آخرین پست های وبلاگ يا امير المومنين روحي فداك به صورت خودکار از بلاگ يا امير المومنين روحي فداك دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



آدم ها و تفاوت هایشان!

درخواست حذف اطلاعات

 


بسم الله الرحمن الرحیم


سلام آقای خوبم


آقاجانم اجازه!


 


داشت به تفاوت ها فکر می‌کرد، تفاوت میان انسان‌ها...


یادش آمد وقتی آدم می‌خواهد با ی ارتباط بزند، یکی از راه‌هایش این است که از طریق وجوه اشتراکش با طرف مقابل اقدام می‌کند.


آن وقت این وجوه اشتراک هستند که سبب کشش آدمها به سمت یکدیگر می‌شوند. همان جمله معروف: الجنس مع الجنس یمیلون!


بنابراین تفاوت ها هم همین کار را در ح ع انجام می دهند.


البته از آنجایی که انسان تنوع طلب است و «فی کل جدید لذه!» اولش تفاوت ها برایش جذاب می‌شوند، اما بعد از مدتی عه ایجاد می‌کنند.


در واقع طبق همین قاعده تنوع طلبی اگر آدم دل به خودخواهی‌هایش بدهد، تفاوت‌ها زود برایش تکراری می‌شود و یا در تزاحم با خواسته هایش قرار می‌گیرد.


قبول دارم، بعضی از تفاوت‌ها خط قرمز آدم هستند. البته می‌دانید خط قرمز زمانی منطقی ست که خداخواهانه باشد وگرنه می‌شود خودخواهانه!


خط قرمزهای خدا را نمی‌شود کنار گذاشت، یعنی نباید کنار گذاشت!


اما تفاوت‌هایی که حاصل خط قرمزهای من درآوردی است و نشأت گرفته از منیت آدم!!! و حاضر نیستیم از آن‌ها در بعضی از موقعیت‌ها بگذریم.


اینجاست که این تفاوت‌ها آرام آرام رابطه آدم‌ها را مضحمل می‌کند! مثل کاری که جوهرنمک می‌کند! منتهی خیلی نرم و بی سروصداتر از آن!


آن قدر نرم که زمانی متوجه می‌شویم که دیگر کار از کار گذشته و می‌شود حکایت همان شتری که به حدی بار روی آن گذاشته بودند که با یک پر سقوط کرد! یعنی دیگر تاب همان یک پر را هم نداشت.


این‌گونه می‌شود که طناب محبت بین آدم‌ها به حدی نازک می‌شود که با یک رفتار یا یک دلخوری دیگر تاب نمی‌آورد و می‌شود.


قید همه چیز را می‌زند، قید همه آن نان و نمکی که با هم خورده‌اند و همه لحظات خوبی که داشته‌اند....!


‌و ما باز غافل از اینکه چرا چنین شد؟ و امان از منیت!!! و ما أدرئک منیت!


و پناه بر خدا از راه‌کارهای ابلیس که نمی‌گذارد منصفانه در مورد خودت قضاوت کنی و بازی‌ات می‌دهد! می‌گوید بیا و رها کن این رابطه را تا طرف مقابلت کمتر از دستت اذیت شود!


الله اکبر!


امان از این وسوسه های ابلیس و ساده‌انگاری آدمیزاد! که به این موضوع فکر نمی‌کند اگر من واقعا می‌خواهم طرف مقابلم کمتر اذیت شود خب کمی این تفاوتهای قابل اغماض را کنار بگذارم؟!


تفاوت‌هایی که خط قرمز خدا نیستند!


غافل اینکه خدا هم سربعضی تفاوت‌ها میگذرد!


آن‌ها را با تفاوت‌هایشان می پذیرد.


یعنی ترجیح می‌دهد بنده‌اش را نگه دارد و سریع او را از دایره ولایت پرت نمی‌کند بیرون. حتی با همین اغماض‌ها الفت را میان قلوب مومنین حفظ می‌کند.


ما آدم‌ها را چه می‌شود که از خدا جلو می‌‌زنیم؟؟؟


تا حالا فکر کردیم که پافشاری روی خط قرمزهای غیرمنطقی در واقع پاگذاشتن روی خط قرمزهای خداست!!!


 


حرف آ :


خدای خوبم


توفیق بده عالم بی عمل نباشم...


 




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/245/آدم ها و تفاوت هايشان!/




یا من إلیه شکوت احوالی

درخواست حذف اطلاعات

بسم اللّه النور


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه!


 


یا من إلیه شکوت احوالی...


خدایا


شده ام ی که بیش از آنکه شکر نعمتت را به جای آورد، زبان به گلایه می‌گشاید!


خدایا


در مکانی قرار گرفته ام که احساس میکنم تأثیر و تأثر زمان و مکان از معنویتم می‌کاهد.


آمده بودم علم ب کنم به امید آنکه نوری شود در دلم، تا راه را از بیراهه تشخیص دهم، اما نمیدانم چرا هر چه چشم باز میکنم نوری نمی بینم و هر چه زبان باز میکنم از نور نمیگویم!


چه بر سرم آمده؟؟


نمی دانم اشکال از مکان است یا مکین؟!


و باز هم نمیدانم اینجا کجاست که تا قدم در آن می‌گذارم از خودم فرسنگها فاصله میگیرم، همان خودی که شاید گهگاهی کمی به تو نزدیک میشود.


آه.. و فقط آه..


 


 


پ.ن:


باید از سمت خدا معجزه نازل بشود


که دلم، باز دلم، بازدلم، دل بشود


خدایا


خیر را بر من مقدر کن و مرا همان قرار ده که خود میخواهی و مرا از گزند هر آنچه ظلمت نامیده میشود مصون بدار.




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/243/يا من إليه شکوت احوالي/




دوستی هایی که دشمنی می شود!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه!


 


هر چیزی را تاریخ انقضائی است و فنائی.. مگر آنان که به سرچشمه بقاء متصل شده اند و شاید کمتر ی باشد که فکر کند دوستی که سروکارش با دل و محبت است و دوستی های خیلی صمیمی که بدجوری به هم  گره می خورند، یک روززی به خط پایان برسند! و منقضی شوند!


و چه دردناک است که این خط پایان یک دشمنی باشد سخت و شدید!


آنقدر که دلت نخواهد سر به تن رفیقت باشد!


این آیه را خوانده ای؟


آیه 67 سوره مبارکه ز ف را می گویم:


الْأَخِلَّاءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِینَ.


می بینی!


همه با هم دشمن می شوند، دشمن!


دوست ها با هم دشمن می شوند! و چه تلخ!


روز دشمنی دوستان است! مگر...


مگر آنان که دلهایشان را با تقوا به هم گره زدند نه با طناب های پوسیده هوی و هوس!




و اما بعد...


تا حالا به قوت دوستی هایمان فکر کرده ایم؟


به تقدسی که عبارت دوست و دوستی برایمان دارد..


یا شاید هم تقدسی نداشته و دوستی فقط یک راهی بوده برای رسیدن به خواسته هایمان!




پ ن:


داشتم به این فکر می چطور می توان امیدوار بود دوستی هایی که در دنیا -که متاع قلیل است و هزار نیت های ما را پوشانده-، دوام نمی آورند در آ ت -به آن وسعت و بی پردگی- تبدیل به دشمنی نشوند!!!


حواسمان باشد دور نخوریم و دیگران را هم دور نزنیم که آ ش منجر به پیچیدن خودمان می شود!


آ عالم صاحب دارد!


می دانی که؟؟!!!!




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/244/دوستي هايي که دشمني مي شود!/




یا من إلیه شکوت احوالی

درخواست حذف اطلاعات

بسم اللّه النور


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه!


 


یا من إلیه شکوت احوالی...


خدایا


شده ام ی که نعمتهایت را کمتر می‌بیند و بیشتر زبان به گلایه می‌گشاید!


خدایا


در مکانی قرار گرفته ام که احساس میکنم معنویتم را تأثیر و تأثر زمان و مکان از من گرفته است. 


آمده بودم علم ب کنم به امید اینکه نوری شود در دلم، تا راه را از بیراهه تشخیص دهم اما نمیدانم چرا هر چه چشم باز میکنم نوری نمی بینم و هر چه زبان باز میکنم از نور نمیگویم!


چه بر سرم آمده؟؟


نمی دانم اشکال از مکان است یا مکین!


و باز هم نمیدانم اینجا کجاست که تا قدم در آن می‌گذارم از خودم فرسنگها فاصله میگیرم، از همان خودی که شاید گهگاهی کمی به تو نزدیک میشود.


پ.ن:


باید از سمت خدا معجزه نازل بشود


که دلم، باز دلم، بازدلم، دل بشود


خدایا


خیر را بر من مقدر کن و مرا همان قرار بده که تو میخواهی و مرا از گزند هر آنچه ظلمت نامیده میشود مصون بدار.




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/243/يا من إليه شکوت احوالي/




ت بیان!!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه!


طی برنامه هایی که برای بصیرت افزایی مخاطبین داشتند تصمیم گرفتند از وجود یکی از سخنرانان برای شفاف فضای استفاده کنند.

دو سه جلسه ای برنامه برگزار شد.

جلسه سوم بحث کمی داغ شد. مخالفین از این که مخالف نظراتشان اطلاعاتی داده شده بود معترض بودند.

یعنی یه جورایی داغ کرده بودند!

وقتی بهشان میگفتند: خب اعتراض می کردید، میگفتید فلان قسمت حرفتان غلط است میگفتند، نه! می ترسیم! از کجا معلوم که ما را نگیرند!




چه روزگاری ست! فعلا که در مملکت به به صورت علنی بدوبیراه می گویند و راست راست زندگی شان را میکنند اما تا می آئیم عملکرد رئیس جمهور را نقد کنیم متهم می شویم به بیسوادی و بی شناسنامه ای!

خلاصه قبول نمی د! البته جالب بود که یه جورایی ترسو بودنشان را اثبات می د که حرفی را می زدند اما حاضر نبودند پای آن بایستند!

میگفتند خاتمی برای همین نظام است! اگر هم بد است وجی همین نظام است!!! و امثال خاتمی هم همینطور!

اما همین ها حاضر نبودند در 22 بهمن شرکت کنند تا نشانی برای اینکه خواستار ماندگاری این نظام هستند، باشد! بالا ه اگر آقای را میخواهید خب نظامی که او رئیس جمهورش شده راهم باید بخواهید!

خلاصه!

یکی دو روزی گذشت و شد 22 بهمن!!!

جمعیت حرکت می د و شعار می دادند تا اینکه...

یک جوانی بالای مزدا رفته بود و داشت مقوایی که روی آن شعار نوشته بود را علم می کرد. شعاری که متنش این بود: ت بی کفایت، استعفا استعفا!!!

اما نگذاشتند دقایقی بیشتر بگذرد، بدون اینکه جوان بینوا جنجالی د، ریختند روی سرش و از ماشین آوردنش پایین و دست گذاشتن روی دهانش و بردند!!!

دیگر مانده بود جلوی جمعیت ندش توی گونی!!!


دلش میخواست آنهایی که یکی دو روز پیش دم از بیان ب ا شده توسط ت و محدودیت توسط بچه مذهبی ها می زدند! و را متهم می د، بودند و این صحنه را می دیدند.

در حالی که حالا چسباندن یک شعار روی مقوا کار خاصی را انجام نمی داد.

البته در همه جای دنیا اگر تی وظایفش را درست انجام ندهد و حتی به ضرر مملکتش عمل کند باید جواب بدهد!

نه اینکه مخالفینش را جلوی جمعیت پایین بکشند و با خودشان ببرند!

و این قصه تا بصیرت افزایی ملت ادامه دارد!!!




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/241/دولت آزادي بيان!!/




یک سوال!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


اسعدالله ایامکم و رفع الله مقامکم 


آقاجانم اجازه!


 


مربی پرورشی بود، با همه مسئولیت هایی که روی دوشش احساس می کرد و البته نگران از همه کم کاری هایش


بنا به روال سالهای گذشته، جشنواره فرهنگی هنری آموزش و پرورش شروع شد.


معاون پرورشی بنا به دغدغه مسئولین مدرسه، هم و غمش را روی سرود گذاشت. بسیار با بچه ها کار کرد، با دانش آموزان دختر دوره متوسطه.


روز موعود فرا رسید، روز مسابقه!


بچه ها بعد از کلی تلاش عازم محل مسابقه شدند. کلی هم برای تخلیه استرس شان، در مسیر در مینی شعر خواندند (از نوع هرچه که دلشان میخواست!) و کلی هم جیغ و سوت زدند!


خلاصه مسابقه اجرا شد و دانش آموزان رتبه اول را ب د و به مرحله استانی صعود د.


حالا باید تلاش بیشتری می د. تلاش هم د اما نه به اندازه تلاششان در مرحله ناحیه!


وارد محل مسابقه شدند. اول هیبت گروه هایی که نوبت اجرایشان قبل از آنها بود آنها را کمی ترساند! اما اتفاق دیگری توجه برخی شان را توجه کرد. البته بهتر بگویم برخی را نگران کرد، چون برای همه مهم نبود!


حضور چند نفر آقا در سالن مسابقه!


از همه بیشتر مسئولین مدرسه که همراه رفته بودند شاکی شدند.


معاون مدرسه با یکی از مسئولین مسابقه صحبت کرد و گفت که وقتی دانش آموزان ما سرود می خوانند آقایان نباید در سالن باشند.


آنها قبول د.


مسابقه برگزار شد. بچه ها پس از اجرا سوار مینی بوس شدند و برگشتند و باز هم همان قصه سوت و شعرخوانی و کف و جیغ و . . .


و این وسط یک سوال برایش ایجاد شد:


فرق اون آقایون مسئول با آقای راننده چی بود ؟!




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/242/يک سوال!/




ت بیان!!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه!


 


طی برنامه هایی که برای بصیرت افزایی مخاطبین داشتند تصمیم گرفتند از وجود یکی از سخنرانان برای شفاف فضای استفاده کنند.


دو سه جلسه ای برنامه برگزار شد.


جلسه سوم بحث کمی داغ شد. مخالفین از این که مخالف نظراتشان اطلاعاتی داده شده بود معترض بودند.


یعنی یه جورایی داغ کرده بودند!


وقتی بهشان میگفتند خب اعتراض می کردید. میگفتید فلان قسمت حرفتان غلط است میگفتند نه! می ترسیم! از کجا معلوم که ما را نگیرند!


بهشان گفته شد فعلا که در مملکت به به صورت علنی بدوبیراه می گویند و راست راست زندگی شان را میکنند اما تا می آئیم عملکرد رئیس جمهور را نقد کنیم متهم می شویم به بیسواد و بی شناسنامه ای!


خلاصه قبول نمی د! البته جالب بود که یه جورایی ترسو بودنشان را اثبات می د که حرفی را می زدند اما حاضر نبودند پای آن بایستند!


میگفتند خاتمی برای همین نظام است! اگر هم بد است وجی همین نظام است!!! و امثال خاتمی...


اما همین ها حاضر نبودند در 22 بهمن شرکت کنند تا نشانی برای اینکه خواستار ماندگاری این نظام باشد! بالا ه اگر آقای را میخواهید خب نظامی که او رئیس جمهورش شده راهم باید بخواهید!


خلاصه!


یکی دو روزی گذشت و شد 22 بهمن!!!


جمعیت حرکت می د و شعار می دادند تا اینکه...


یک جوانی بالای مزدا رفته بود و داشت مقوایی که روی آن شعار نوشته بود را علم می کرد. شعاری که متنش این بود: ت بی کفایت، استعفا استعفا!!!


اما نگذاشتند دقایقی بیشتر بگذرد بدون اینکه جنجالی د ریختند روی سرش و از ماشین آوردنش بیرون و دست گذاشتن روی دهانش و بردند!!!


دیگر مانده بود جلوی جمعیت ندش توی گونی!!!


 


دلم میخواست بودند آنهایی که یکی دو روز پیش دم از بیان ب ا شده توسط ت و محدودیت توسط بچه مذهبی ها می زدند! و رو متهم می د و این صحنه را می دیدند.


در حالی که حالا چسباندن یک شعار روی مقوا کار خاصی را انجام نمی داد. 


البته در همه جای دنیا اگر تی وظایفش را درست انجام ندهد و حتی به ضرر مملکتش عمل کند باید جواب بدهد!


نه اینکه مخالفینش را جلوی جمعیت پایین بکشند و با خودشان ببرند!


و این قصه تا ب ایی حکومت حضرت ولی عصر سلام الله علیه ادامه دارد!!!




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/241/دولت آزادي بيان!!/




اندر کمالات اسراف!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور
السلام علیک یا صاحب ا مان
آقای خوبم اجازه!!!

داشتم به اسراف و مصادیقش فکر می


به اینکه چقدر راحت معیارمان برای سنجش اسراف، علاقه مندی هایمان شده نه نیازهایمان!



هر چه که دوست داریم را تهیه می کنیم و بعد هم اسمش را می گذاریم لذت حلال! بدون اینکه نامی از ضرورت برده باشیم!



غافل از اینکه اسراف ترمز لذت حرام نیست! لذت حرام که از ریشه حرام است.


به ما نگفته اند که تا حدی می توانید لذت ببرید و از فلان حد به بعد دیگر جلویش را بگیرید چون می شود اسراف! و حرام است!



لذت حرام که از بیخ و بن حرام است!


اسراف ترمز لذت حلال است!


ذهنم رفت روی یکی از مصادیق اسراف که شاید خیلی هم به آن فکر نکرده باشیم!


روی سخنم با انی هست که از تبلت استفاده میکنند و در عین حال گوشی لمسی فلان مدل و قیمت بالاهم دارند!


و حواسشان نیست که اگر قرار است صرفا با گوشی موبایلمان فقط صحبت کنیم و پیامک بدهیم و باقی کارهایمان را با تبلت انجام دهیم دیگر چه نیازی داریم که گوشی فلان مدل با قابلیت های بالا بگیریم و از قابلیت هایش هم هیچ استفاده ای نکنیم!



آیا این اسراف نیست! همین طوری می شویم یک قشر مصرف کننده که حالا به هر دلیلی، پول بابت می دهیم که واقعا به اندازه آن قیمت از آن استفاده نمی کنیم!


و دیگر به مسائلی مانند ضرورت، هوای فقرا را داشتن، رکود اقتصادی و... فکر نمیکنیم! آیا واقعا این تجمل نیست! این اسراف نیست!



واقعا همین طوری می خواهیم زمینه سازی ظهور منجی عالم بشریت کنیم؟!
پ ن:
خدایا به ما قدرت تشخیص حق از باطل، صحیح از غلط، در تمام لحظات زندگی مان عنایت بفرما


 


اگر دوست داشتید نشرش بدید تا شاید به یاری خداوند متعال، قدمی در راستای اقتصاد مقاومتی برداشته باشیم.




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/240/اندر کمالات اسراف!/




دوست یا دشمن!!!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور
سلام آقای خوبم یا صاحب ا مان...
آقای خوبم اجازه!

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
سلام حسین نازنینم
اومدم بگم حسین دوست تون دارم!
بارها این جمله رو توی زندگیم تکرار و بازهم میگم دوست تون دارم!
بارها گفتم «إنی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم»
بارها گفتم که با دوستان تون دوست هستم و با دشمنان تون دشمن هستم!
شنیده ام که مشاور یزید یهودی بود!
مشاور یعنی ی که در به پا غائله عاشورا یزید رو راهنمایی کرد!
اومدم بگم اگر گفتم «سلم لمن سالکم و حرب لمن حاربکم» سرحرفم هستم.
اومدم بگم دیگه کالای یهودی نمیخورم تا دشمن شما رو یاری نکنم.
اومدم بگم کالایی که متعلق به همکیشان مشاور یزید هست رو دیگه نمی م تا هیچ رقمه توی ادامه دادن مصیبت عاشورا دخیل نباشم!
اومدم بگم دیگه کوکاکولا نمی م و نمیخورم چون متعلق به یهود هست و وقتی عبارت انگلیسیش رو برمیگردونی میشه «لامحمد لامکه!»
اومدم بگم دیگه پپسی نمی م تا با پرداخت ه نی، برای ثروت جمع آوری نکرده باشم.
دیگه اپل نمی م. نه تنها اینها رو نمی م بلکه شناختم رو نسبت به محصولات تولید شده یهود بالا میبرم تا ان شاءالله به هیچ وجه من الوجوه به یهود کمکی نکرده باشم.
متشکرم حسین
دوست تون دارم
#ولتجدن_أشد_الناس_عداوه_للذین_آمنوا_الیهود
#سوره_مائده_82

با نشر این مطلب، در مبارزه با یهود، بدترین دشمن زمان سلام الله علیه سهیم باشیم.


یاعلی




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/239/دوست يا دشمن!!!/




مرا می پذیری آیا....؟

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


واسطه ام می شوید آیا؟؟؟


 


سلام خدای خوبم..


 


دنیا را خلق کردی که مرا به تو برساند..


مخلوقاتت را خلق کردی تا مرا به تو برسانند..


و خلق کردی تا من از این فرصت استفاده کنم تا بیشتر به تو نزدیک شوم...


و من چقدر کودک بودم! و کاش کودک بودم!


کاش وفای ک ن را داشتم و کاش صفای ک ن را..


 چه بد کرده ای بر پرونده عملم حک !


که دنیا را بر تو ترجیح دادم!!!


و آدمهایش را!


و چه بد غفلتی که یادم رفت دنیا برای نزدیک ترشدنم به تو بود، نه اینکه دنیا را برگزینم و تو را فراموش کنم!!!


و مرتکب چه بد خسرانی شدم که رضایت خلقت را بر رضایت تو ترجیح دادم................


و هم اکنون مقر و معترفم به اشتباهم، به خطایم، به غفلتم...


مرا می پذیری آیا...؟


مرا مورد عفو و غفران و بخششت قرار می دهی آیا...؟




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/235/مرا مي پذيري آيا....؟/




چیزی به نام ایدئولوژی!!!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه


 


 


سلام رفیق! خوبی؟


دقت کردی ما هر روز با انتخاب های متعددی مواجهیم، انتخابهایی با رنگ و لعاب متفاوت


اما گاهی از این انتخابها خیلی مهم هستند، آنقدر مهم که فلشی مستقیم میشوند به سمت آ و عاقبتمان!


چیزی که نتیجه این انتخابها را برای ما سیاه و سفید و یا حتی خا تری می کنند پیش فرضهای ما هستند.


یعنی چه؟! الان می گویم..


منظورم از پیش فرض، دلایلمان برای انتخاب است.


بعضی ها اسم این دلایل را می گذارند ایدئولوژی!


بعضی ها هم می گویند باور مذهبی


و بعضی دیگر می گویند عشق! (که البته این آ ی انواع خودش را دارد! عشق زمینی یا معنوی)


اینکه ته فلش انتخاب مان، ما را به کجا می برد به دلایل ما بستگی دارد.


اگر عشقت زمینی باشد ته انتخابت همان دنیایی است که با مرگ تمام می شود و وسر از خاک گور در می آورد که این البته ظاهر قضیه و یک صحنه کوچک آن است!


میدانی عشق زمینی یعنی چه؟!


یعنی اینکه معشوقت فعل بودن تو را طوری صرف کند که برایش صرف داشته باشد!


یعنی تا زمانی که با تو حال می کند دوستت داشته باشد. آن وقت حسرت یک عمر سرکاربودن تو را خواهد کشت!


حالا خودت ببین ته فلش این انتخاب چه می شود؟


اگر منظور از ایدئولوژی هم همان دودوتاچهارتای دنیایی باشد بازهم به جایی نمی رسد. ته ته اش می شود همان خاک گور! (1)


اما اگر انتخابت طبق برنامه ی باشد که بودنت از آن نشأت گرفته و به همان ختم خواهد شد آن وقت بُرد خواهی کرد.(2)


و فلش انتخابت به خاک گور ختم نمی شود.


تو بزرگ می شوی..


خیلی بزرگ تر از آن که بشود با چرتکه دنیا و آدمهایش محاسبه کرد.


آن وقت است که دیگر می فهمیم این که دنیا متاع قلیل است یعنی چه!


دنیا برایمان کوچک می شود..


راستی!


دلایل ما برای انتخابهایمان چیست؟!


 


و اما بعد...


خدای خوبم!


کمک مان کن دلایلمان برای انتخاب، دنیای کوچک نباشد.


کمک مان کن ما و انتخابهایمان بزرگ باشد و ته فلش انتخاب مان به تو و اولیاء تو برسد.


یاعلی


 


(1) دوست داشتی سرانجام مرتضی و حمید در سیانور را ببین. هر دو تیرباران شدند اما مرتضی کجا و حمید کجا!!!


(2) إنالله و إنا إلیه راجعون




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/236/چيزي به نام ايدئولوژي!!!/




خیلی بدم می آید!!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه!


دوستان مهربانم سلام، قبل از خواندن این مطلب لازم است نکته ای را متذکر شوم، مطلب زیر به این معنا نیست که همیشه و برای همه افراد بد است. جای انی است که قبل از رفتن به اعتقادات خود را مستحکم کرده و هدف خود را معین کرده باشند. ضمنا خواهش می کنم هنگام خواندن این مطلب تقصیر را به گردن جنس مخالف خود نیندازید چرا که ما همه مقصریم!!!


 


دیده ای آدم توی زندگی اش از خیلی چیزها بدش می آید! مثلا من بدم می آید از اینکه سر کلاس به بغل دستی ام نگاه کنم، تا بپرسم « جمله آ چه بود؟»و ببینم به جای تخته به دختر جلویی نگاه می کند،


من بدم می آید از اینکه دوستم موقع جزوه گرفتن از دختر همکلاسیمان به جای انکه نگاهش به جزوه باشد،


به ناخن های نارنجی رنگش نگاه می کند.


من بدم می آید هر وقت به بوفه می روم باید از جلو دانشجویانی رد شوم که بدون هیچ خج ی در مورد مش موی دختر همکلاسیشان صحبت می کنند.


من بدم می آید از اینکه وقتی از دوستم می پرسم می داند کدام یک از دخترها جزوه ی تمیز و کافی دارد؟


بگوید همان که رژ لب مسی می زند و پشت چشمش را آبی می کند،


من بدم می آید از اینکه ساعت هفت صبح با یکی از از دخترهای هم کلاسم هم زمان از مترو پیاده می شویم اما همیشه دیرتر از من به کلاس می رسد،


چون اول می رود دستشویی های ساختمان ابن سینا و بعد با صورت رنگی تر به کلاس می آید.


من بدم می آید از اینکه یکی از دخترهای هم دوره ی ما آن قدر ساده بود، حالا مثل عروس ها خودش را درست می کند.


از این یکی برای این بدم می آید، که نمی فهمم در ها، چی به آدم ها یاد می دهند که اینجور تغییر می کنند.


جای درس خواندن است.


برای درس خواندن هم مهم نیست چه ریخت و قیافه و تیپی داشته باشی، چه برسد که اینقدر سقوط کنی؟!


، چند روز پیش وقتی کلاس تمام شد، گفت معایب مانتوی تنگ از مزایایش بیشتر است.


می خواستم حالا که بحثش را مطرح کرد، بروم از آن دختری که آن قدر مانتویش تنگ است که هر لحظه فکر می کنی الان یا نفسش بند می آید یا دکمه اش می پرد هوا،


بپرسم لطف آنکه بدنش را برای این همه چشم در این لوله بخاری قاب گرفته است چیست؟


اما نرفتم چون دوست نداشتم ی مرا کنار او ببیند!


می دانید من همیشه فکر می فرق آدم از روزی که پا به ،


آن هم شریفش می گذارد تا روزی که از آن خارج می شود فقط در سطح معلومات، فرهنگ و شعورش است،


آن هم در جهت صعودش، ولی حالا هر چه می خواهم برهنگی را در یکی از این ها جا بدهم نمی توانم!


من بدم می آید از اینکه به جای آنکه چیزی به آدم بدهد، چیزی ازش بگیرد،


آن هم چیزهای نایاب و با ارزشی مثل حیا از دخترها و غیرت از پسرها؟!


من خیلی بدم می آید، آنقدر که می خواهم همه این چیزها را از جلو چشمم دور کنم.


 




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/237/خيلي بدم مي آيد!!/




اندر حکایت د دگی و ج !

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم!


آقای خوبم اجازه!


 


اندر حکایت ج !


اولش که با طرف آشنا می شوی برایت مثل بقیه آدمها یک فرد عادی است.


کم کم که می گذرد از بعضی ویژگی هایش خوشت می آید.


بسیاری اوقات این حس دو طرفه می شود. این طوری می شود که دو نفر به هم علاقه مند میشوند!


کم کم این علاقه بیشتر می شود. گاهی اوقات که خیلی زیاد می شود تند تند دلتنگ هم میشوند آنقدر که هر روز باید باهم صحبت کنند حضوری نشد تلفنی!


حتی به روزی دو مرتبه هم می رسد!


و باز هم کم کم این علاقه و دلتنگی بیشتر می شود، آنقدر که تا می توانند شکار لحظه ها می کنند تا از هر فرصتی برای دیدن هم استفاده کنند.


نمی دانم این اوج محبت کجاست؟! ولی هر جاهست تازه شروع ج است!


شروع تکراری شدن محبت و عادی شدن برای همدیگر!


خیلی زود این عادی شدن اتفاق می افتد. خیلی زود یعنی دیردیرش دوسه سال!


آرام آرام رفتارها تغییر میکند.


لحن گفت و گو و کلمات عوض می شود.


جایگزین ها زیاد می شود! حالا فرقی نمیکند این جایگزین میتواند انسان های دیگر باشند، می تواند مشغله باشد، حتی می تواند فضای مجازی باشد!


خلاصه هر چیزی که رغبت به آن جایگزین رغبت آدمها نسبت به هم می شود و علاقه شان را نسبت به هم کمرنگ می کند.


آنقدر کمرنگ که گاهی اوقات دیگر نسبت به اشتباهات یکدیگر واکنش هم نشان نمیدهند!


شاید اگر قبلا یک دلخوری می دیدند برای اینکه مبادا این دلخوری تقویت شود مسالمت آمیز مطرحش می د و حلش می د.


اما بعد از یک مدتی عادی شدن، دیگر در مورد رفتارهای یکدیگر حساسیت به ج نمیدهند و کم کم می روند در فاز بی تفاوتی و تحمل!


و این اتفاق زمانی می افتد که تذکرات قبلی به جایی نمیرسد! و طرفین اصلا خودشان را می زنند به آن راه و هیچ رقمه متوجه اشتباهاتشان نمی شوند!


یعنی یه جورهایی نمی خواهند متوجه بشوند!


نمی خواهند به این فکر کنند که اگر از روی چها ای منیت شان پایین بیایند و این همه برای خودشان عصمت قائل نباشند متوجه خطایشان می شوند و خیلی راحت با دو تا حرکت اصلاحی کوچک همه چیز به خیر و خوبی تبدیل می شود.


فقط کافی ست گاهی اوقات با خودشان بگویند شاید من مقصر باشم!


اما این روال بی تفاوتی خیلی طول نمیکشد! شاید نهایتا یکی دو سال!


این وسط کاسه صبر است که دارد لبریز می شود، آنقدر لبریز که دلت میخواهد قید آن همه علاقه را بزنی و آرام آرام خودت را کنار بکشی و خودت را کنار می کشی!!!


و باقی قضایا...


 


 


و اما بعد...


دوستان عزیز!


دنیا کوچکتر و کوتاه تر از این هست که بخواهیم با خودخواهی ها و سهل انگاری هامون توفیق خدمت به خلق خدا رو از دست بدیم! پس قدر همدیگر رو بدونیم!


آدمها عروسک خیمه شب بازی نیستند که هر وقت حال کردیم با آن ها خوش و م باشیم و هر وقت هم حسش نبود بی خیالشان شویم!




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/238/اندر حکايت دلزدگي و جدايي!/




سلام بر آقا محسن عزیزم

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه!


 


باز هم پرکشیدنی دیگر


باز هم به رخ کشیدنی دیگر


و باز هم خدا خواست عشق بازی با اولیائش را برای همگان به رخ بکشد...


 


سلام بر شهید راه حق، آقامحسن عزیزم


چه غلغله در عالم به پا کردی!


آدم که پشت به دنیا می کند تازه دنیا به دنبالش می افتد و ماسش می کند..


اما کاش این غلغله همیشگی بود!


کاش اهل نسیان نبودیم!


کاش برای اینکه عاشق بمانیم نیاز نبود هر بار سر عاشقی بر سر عاشقی برود!


آقا محسن جان


شما که در اوج لذت و عشق بازی هستید اما بیچاره ما!


بیچاره ما که هر ازگاهی درگیر یک موج می شویم و بعد...


بعد یادمان می رود در کجا  هستیم!


درگیر چه چیزهایی هستیم!


چه چیزهایی سرمان را در خمره غفلت فرو برده!


یادمان می رود که عاشقی غفلت نمی شناسد.


یادمان می رود عشاق حواسشان به تمام لحظات زندگی شان است که مبادا چنان نکنند که از خوب بودن و بلکه خوبتر بودن خارج شوند!


راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست        آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست


شهید حججی


 


حرف آ !


نه ما را با صنمی است و  نه را با وجود مبارک رسول الله!


را با محک نزنید!


 




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/233/سلام بر آقا محسن عزيزم/




خدای رحیم من

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


آجرک الله 


یا بقیه الله


 


آقای خوبم مددی


این بار قلم نمی نویسد!


نمیدانم!


شاید هم می نویسد اما من نمیتوانم بخوانم 


و شرط خواندن عاشقی ست..


همان بزرگ ترین مشغله ای که بر سر کویش دل از همه دل مشغولیها می بُرند و پر می کشند!


و منِ دلبسته این متاع قلیل را چه به عاشقی!


چه به دل کندن!


من زیر این همه بار مانده را چه به سبک باری!


چه به سبک بالی!


و چه به پرکشیدن!


 


خدایا ضعف من می بینی و اشتیاق را هم همین طور...


خدای کریم من، کرمت دور می کند از من این پندار که آنچه شایسته ضعف من است با من رفتار کنی


و 


خدای رحمن من، چه زیبا رحمت رحمانیه ات حلاوت امید را به جانم می نشاند که مطابق اشتیاقم با من رفتار خواهی کرد..


 


خدای رحیمم، چشم به راه عنایت توام


میشود آیا


مطابق رحمت رحیمیه ات با من رفتار کنی؟؟؟




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/234/خداي رحيم من/




آزمون خودخواهی

درخواست حذف اطلاعات

 


بسم الله النور 


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه!


 


نوبت دومین امتحان شان رسید. کلی با یکی از همکلاسی هایش درس خوانده بودند.


علاوه بر مطالعه کتاب، تلفنی و حضوری مباحثه کرده بودند.


تازه خلاصه نویسی هم کرده بودند و خلاصه ها را هم مرور کرده بودند.


آ ین مرور را باهم داشتند که حدود یک ساعت و نیم مانده به امتحان یکی از همکلاسی ها تماس گرفت و گفت می خواهیم زمان امتحان را تغییر دهیم!


احتمالا چون فکر میکرد که آمادگی ندارد! البته این فقط فکری بود که از سر نگرانی نیاوردن نمره خوب!به ذهنش همکلاسی اش خطور کرده بود!


خلاصه اینکه علیرغم میل باطنی اش با تغییر زمان امتحان موافقت کرد.


راه افتادند به سمت ..


خیلی تلاش د، خیلی..


مدیر گروه گفته بود که نامه بنویسید و همه تان پایینش را امضا کنید.


امضا د و بردند پیش مدیر گروه.


تعجب د! چون مدیر گروه پایین نامه را امضا نکرد!


گفت بروید پیش فلان آقا که مسئول امتحانات است، ایشان مسئول هستند!


رفتند...


مسئول امتحانات گفت: من مسئول نیستم! مدیر گروه مسئول است!!!


خلاصه! از بس این دو مسئول محترم! و یکی دیگر از مسئولین به همدیگر پاسش دادند دیگر داشت کم کم احساس توپ فوتبال بودن به او دست می داد!


کلی تنش و اضطراب و نگرانی، آ ش هم هیچی به هیچی! و ده دقیقه از شروع آزمون گذشته وارد جلسه امتحان شدند!


ناگهان دید سرجلسه هستند. از خج آب شد! دلش میخواست زمین دهان باز کند.


خج زده بود که چشم در چشم ی شد که با تمام وجود در تدریس از خودش مایه گذاشته بود و حالا او به عنوان یک دانشجوی معترض خودسر! میخواست زمان آزمون را تغییر دهد!


آن هم آزمونی که برایش کلی خوانده بود و آماده بود!


اما از حقش گذشت تا متهم به خودخواهی نشود. تا همکلاسی هایش فکر نکنند که او فقط به فکر خودش است!


...


سر جلسه نشست!


ناگهان دید همکلاسی اش که شاگرد اول بود و خواستار تغییر زمان امتحان، زد زیر گریه و هنوز برگه را نگرفته، جلسه را ترک کرد!


برگه سوال را روی میز گذاشت و به دنبال همکلاسی اش رفت.


حیرت کرده بود! ی که حدود 41 سال داشت به خاطر اینکه آمادگی ب نمره عالی را نداشت گریه می کرد!!!


با کلی دلجویی و دلداری دادن و دانشجویان و مسئول امتحانات، دانشجو به سر جلسه بازگشت!


امتحان را شروع د!


نگاه به برگه کرد..


و یک نگاه به همکلاسی هایش..


سوالات ساده بودند اما غالبشان می گفتند هیچ چیز یادمان نمانده!


مطالب از ذهن او و همکلاسی هایش پریده بود!


با خودش گفت آیا این خودخواهی نیست! به این فکر کرد که خوش انصاف، مرد و مردانه می رفتی واحدت را حذف میکردی!


چرا این همه آدم را به تنش انداختی و زحماتشان را به باد دادی؟؟؟


(تازه بگذریم از حواشی دیگر اتفاق که مجال گفتن نیست)


جلسه امتحان تمام شد و در سکوتی توام با ناراحتی برگه ها را تحویل دادند.


صلاح ندید با همکلاسی اش بحث کند که چرا چنین کردی؟! اتفاقی بود که افتاده بود.


فقط به او گفت اگر من جای تو بودم واحدم را حذف می و به بقیه این همه زحمت نمی دادم.


کاشف به عمل آمد همکلاسی اش میخواست حذف کند اما دو تن از دانشجویان به او گفته بودند بیا زمان را تغییر بدهیم، ما هم آماده نیستیم.


دلش از این سوخت که یکی از آن دو نفر بچه درس خون بود و قطعا نمره بالایی ب می کرد!


اما به خاطر خودخواهی بابت اینکه دلش میخواسته نمره اش خیلی بالا شود، او را تحریک به تغییر زمان امتحان کرده بود!


و ته همه این خودخواهی ها شد نادیده گرفتن زحمات دیگر افراد کلاس، حتی نادیده گرفتن زحمت یکی از دانشجویان که 25 روز در بیمارستان بستری بوده و فقط چند روز قبل امتحان مرخص شده و فرصت درس خواندن داشته است! و از کاشان با آژانس خود را به رسانده بود!


و یکی دیگر از ته مانده های خودخواهی های آن روز، شد کدورت بین دو سه نفر از دانشجویان شد و قهر آنان!


راستی رفیق!!


حواسمان به خودخواهی های مان هست!


حواسمان هست که دیگران خلق نشده اند که هر چه ما خواستیم چشم بگویند و اطاعت کنند بدون اینکه ما به خودمان زحمت بدهیم و کمی شرایط شان را درک کنیم!


 


 


 




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/232/آزمون خودخواهي/




سلام بر آقا محسن عزیزم

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه!


 


باز هم پرکشیدنی دیگر


باز هم به رخ کشیدنی دیگر


و باز هم خدا خواست عشق بازی با اولیائش را برای همگان به رخ بکشد...


 


سلام بر شهید راه حق، آقامحسن عزیزم


چه غلغله در عالم به پا کردی!


آدم که پشت به دنیا می کند تازه دنیا به دنبالش می افتد و ماسش می کند..


اما کاش این غلغله همیشگی بود!


کاش اهل نسیان نبودیم!


کاش برای اینکه عاشق بمانیم نیاز نبود هر بار سر عاشقی بر سر عاشقی برود!


آقا محسن جان


شما که در اوج لذت و عشق بازی هستید اما بیچاره ما!


بیچاره ما که هر ازگاهی درگیر یک موج می شویم و بعد...


بعد یادمان می رود در کجا  هستیم!


درگیر چه چیزهایی هستیم!


چه چیزهایی سرمان را در خمره غفلت فرو برده!


یادمان می رود که عاشقی غفلت نمی شناسد.


یادمان می رود عشاق حواسشان به تمام لحظات زندگی شان است که مبادا چنان نکنند که از خوب بودن و بلکه خوبتر بودن خارج شوند!


راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست        آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست


شهید حججی


 


حرف آ !


ما را با هیچ صنمی نیست و را با وجود مبارک رسول الله!


را با محک نزنید!


 




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/233/سلام بر آقا محسن عزيزم/




حکایت غریب امتحان

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه!


آجرک الله


یا بقیه الله


خون گریه می کنند ملائک، گمان کنم                  بانو زهرا(سلام الله علیها) به خانه، روضه مادر گرفته است.


صلی الله علیک یا سیدتی و مولاتی یا أم المومنین یا خدیجه کبری، و رحمه الله و برکاته


اصلاحیه!


حکایت غریبی دارد امتحان!


سر جلسه حاضر میشوی


خوانده ای و کاملا آماده ای!


خی از همه جهت راحت است که این یکی را کاملا خوب می دهی؛


به همین دلیل گاهی اوقات چشم بسته جواب می دهی!


غافل از اینکه باید دید!


و تا خوب نبینی نمی توانی مطمئن بشوی که امتحان را خوب می دهی..


و دقیقا جایی اشتباه میکنی که خی راحت است!


امتحانات خدا هم همین طور است!!!


دقیقا جایی راه را به خطا می روی که مطمئنی این کاره ای! و به خودت نمره 20 می دهی!


غافل اینکه این معلم است که از روی برگه امتحان به تو نمره می دهد و کاری به نظر تو در مورد خودت ندارد!


به برگه ات نگاه می کند


و به چگونگی امتحانی که داده ای!


پس مراقب باش چشمانت را نبندی!


و اما بعد...


ولایت، ولایت است!


رفیق و خواهر و برادر و فرزند و والدین سرش نمی شود!


یک وقت فکر نکنی اگر رفیقت، خواهرت، برادرت و والدینت، مافوق و ولی تو شدند یا اگر یک وقتی با مافوقت رفیق شدی، دیگر با خیال راحت هر وقت دلت خواست می توانی اطاعت کنی و هر وقت که حال نکردی، می توانی بی خیال ماجرا شوی!!!


اگر یک وقت با ولایت با معیار رفاقت برخورد کردی دیگر نمی توانی با خیال راحت به خودت 20 بدهی!


نه جانم!


ولایت مداری شوخی بردار نیست!


بیا رفیق برای ولایت مداری هم دعا کنیم!


یاعلی


 


 




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/231/حکايت غريب امتحان/




آزمون خودخواهی

درخواست حذف اطلاعات


بسم الله النور 


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه!


 


نوبت دومین امتحان شان رسید. کلی با یکی از همکلاسی هایش درس خوانده بودند.


علاوه بر مطالعه کتاب، تلفنی و حضوری مباحثه کرده بودند.


تازه خلاصه نویسی هم کرده بودند و خلاصه ها را هم مرور کرده بودند.


آ ین مرور را باهم داشتند که حدود یک ساعت و نیم مانده به امتحان یکی از همکلاسی ها تماس گرفت و گفت می خواهیم زمان امتحان را تغییر دهیم!


احتمالا چون فکر میکرد که آمادگی ندارد! البته این فقط فکری بود که از سر نگرانی نیاوردن نمره خوب!به ذهنش همکلاسی اش خطور کرده بود!


خلاصه اینکه علیرغم میل باطنی اش با تغییر زمان امتحان موافقت کرد.


راه افتادند به سمت ..


خیلی تلاش د، خیلی..


مدیر گروه گفته بود که نامه بنویسید و همه تان پایینش را امضا کنید.


امضا د و بردند پیش مدیر گروه.


تعجب د! چون مدیر گروه پایین نامه را امضا نکرد!


گفت بروید پیش فلان آقا که مسئول امتحانات است، ایشان مسئول هستند!


رفتند...


مسئول امتحانات گفت: من مسئول نیستم! مدیر گروه مسئول است!!!


خلاصه! از بس این دو مسئول محترم! و یکی دیگر از مسئولین به همدیگر پاسش دادند دیگر داشت کم کم احساس توپ فوتبال بودن به او دست می داد!


کلی تنش و اضطراب و نگرانی، آ ش هم هیچی به هیچی! و ده دقیقه از شروع آزمون گذشته وارد جلسه امتحان شدند!


ناگهان دید سرجلسه هستند. از خج آب شد! دلش میخواست زمین دهان باز کند.


خج زده بود که چشم در چشم ی شد که با تمام وجود در تدریس از خودش مایه گذاشته بود و حالا او به عنوان یک دانشجوی معترض خودسر! میخواست زمان آزمون را تغییر دهد!


آن هم آزمونی که برایش کلی خوانده بود و آماده بود!


اما از حقش گذشت تا متهم به خودخواهی نشود. تا همکلاسی هایش فکر نکنند که او فقط به فکر خودش است!


...


سر جلسه نشست!


ناگهان دید همکلاسی اش که شاگرد اول بود و خواستار تغییر زمان امتحان، زد زیر گریه و هنوز برگه را نگرفته، جلسه را ترک کرد!


برگه سوال را روی میز گذاشت و به دنبال همکلاسی اش رفت.


حیرت کرده بود! ی که حدود 41 سال داشت به خاطر اینکه آمادگی ب نمره عالی را نداشت گریه می کرد!!!


با کلی دلجویی و دلداری دادن و دانشجویان و مسئول امتحانات، دانشجو به سر جلسه بازگشت!


امتحان را شروع د!


نگاه به برگه کرد..


و یک نگاه به همکلاسی هایش..


سوالات ساده بودند اما غالبشان می گفتند هیچ چیز یادمان نمانده!


مطالب از ذهن او و همکلاسی هایش پریده بود!


با خودش گفت آیا این خودخواهی نیست! به این فکر کرد که خوش انصاف، مرد و مردانه می رفتی واحدت را حذف میکردی!


چرا این همه آدم را به تنش انداختی و زحماتشان را به باد دادی؟؟؟


(تازه بگذریم از حواشی دیگر اتفاق که مجال گفتن نیست(


جلسه امتحان تمام شد و در سکوتی توام با ناراحتی برگه ها را تحویل دادند.


صلاح ندید با همکلاسی اش بحث کند که چرا چنین کردی؟! اتفاقی بود که افتاده بود.


اما با آرامش به او گفت اگر من جای تو بودم واحدم را حذف می و به بقیه این همه زحمت نمی دادم.


کاشف به عمل آمد همکلاسی اش میخواست حذف کند اما دو تن از دانشجویان به او گفته بودند بیا زمان را تغییر بدهیم، ما هم آماده نیستیم.


دلش از این سوخت که یکی از آن دو نفر بچه درس خون بود و قطعا نمره بالایی ب می کرد!


اما به خاطر خودخواهی بابت اینکه دلش میخواسته نمره اش خیلی بالا شود، او را تحریک به تغییر زمان امتحان کرده بود!


و ته همه این خودخواهی ها شد نادیده گرفتن زحمات دیگر افراد کلاس، حتی نادیده گرفتن زحمت یکی از دانشجویان که 25 روز در بیمارستان بستری بوده و فقط چند روز قبل امتحان مرخص شده و فرصت درس خواندن داشته است! و از کاشان با آژانس خود را به رسانده بود!


و یکی دیگر از ته مانده های خودخواهی های آن روز،  کدورت بین دو سه نفر از دانشجویان شد و قهر آنان شد!


راستی رفیق!!


حواسمان به خودخواهی های مان هست!


حواسمان هست که دیگران خلق نشده اند که هر چه ما خواستیم چشم بگویند و اطاعت کنند بدون اینکه ما به خودمان زحمت بدهیم و کمی شرایط شان را درک کنیم!


 


 





منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/232/آزمون خودخواهي/




حکایت غریب امتحان

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه!


آجرک الله


یا بقیه الله


خون گریه می کنند ملائک، گمان کنم                  بانو زهرا(سلام الله علیها) به خانه، روضه مادر گرفته است.


صلی الله علیک یا سیدتی و مولاتی یا أم المومنین یا خدیجه کبری، و رحمه الله و برکاته


 


حکایت غریبی دارد امتحان!


سر جلسه حاضر میشوی


خوانده ای و کاملا آماده ای!


خی از همه جهت راحت است که این یکی را کاملا خوب می دهی؛


به همین دلیل گاهی اوقات چشم بسته جواب می دهی!


غافل از اینکه باید دید!


و تا خوب نبینی نمی توانی مطمئن بشوی که امتحان را خوب می دهی..


و دقیقا جایی اشتباه میکنی که خی راحت است!


امتحانات خدا هم همین طور است!!!


دقیقا جایی راه را به خطا می روی که مطمئنی این کاره ای! و به خودت نمره 20 می دهی!


غافل اینکه این معلم است که از روی برگه امتحان به تو نمره می دهد و کاری به نظر تو در مورد خودت ندارد!


به برگه ات نگاه می کند


و به چگونگی امتحانی که داده ای!


پس مراقب باش چشمانت را نبندی!


و اما بعد...


ولایت، ولایت است!


رفیق و خواهر و برادر و فرزند و والدین سرش نمی شود!


یک وقت فکر نکنی اگر رفیقت، خواهرت، برادرت و والدینت، مافوق و ولی تو شدند یا اگر یک وقتی با مافوقت رفیق شدی، دیگر با خیال راحت هر وقت دلت خواست می توانی اطاعت کنی و هر وقت که حال نکردی، می توانی بی خیال ماجرا شوی!!!


نه جانم!


ولایت مداری شوخی بردار نیست!


بیا رفیق برای ولایت مداری هم دعا کنیم!


یاعلی


 


 




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/231/حکايت غريب امتحان/




حکایت غریب امتحان

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه!


آجرک الله


یا بقیه الله


خون گریه می کنند ملائک، گمان کنم                  بانو زهرا(سلام الله علیها) به خانه، روضه مادر گرفته است.


صلی الله علیک یا سیدتی و مولاتی یا أم المومنین یا خدیجه کبری، و رحمه الله و برکاته


 


حکایت غریبی است امتحان!


سر جلسه حاضر میشوی


خوانده ای و کاملا آماده ای!


خی از همه جهت راحت است که این یکی را کاملا خوب می دهی؛


به همین دلیل گاهی اوقات چشم بسته جواب می دهی!


غافل از اینکه باید دید!


و تا خوب نبینی نمی توانی مطمئن بشوی که امتحان را خوب می دهی..


و دقیقا جایی اشتباه میکنی که خی راحت است!


امتحانات خدا هم همین طور است!!!


دقیقا جایی راه را به خطا می روی که مطمئنی این کاره ای! و به خودت نمره 20 می دهی!


غافل اینکه این معلم است که از روی برگه امتحان به تو نمره می دهد و کاری به نظر تو در مورد خودت ندارد!


به برگه ات نگاه می کند


و به چگونگی امتحانی که داده ای!


پس مراقب باش چشمانت را نبندی!


و اما بعد...


ولایت، ولایت است!


رفاقت و خواهر و برادری و فرزند و والدین سرش نمی شود!


یک وقت فکر نکنی اگر رفیقت، خواهرت، برادرت و والدینت، مافوق و ولی تو شدند یا اگر یک وقتی با مافوقت رفیق شدی، دیگر خی راحت شود که هر وقت دلت خواست اطاعت کنی و هر وقت که حال نکردی، بی خیال ماجرا شوی!!!


نه جانم!


ولایت مداری شوخی بردار نیست!


بیا رفیق برای ولایت مداری هم دعا کنیم!


یاعلی


 


 




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/231/حکايت غريب امتحان/




خطاب به آقایان شورای نگهبان و آقای و ملت!!!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم!


آقا اجازه!






آقایان علما سلام علیکم!!!


آقایان شورای نگهبان سلام علیکم!


و مردمی که آرمان های تان در پوشش و تأمین بودن خوردوخوراک خلاصه شده سلام!!!


این جمله را آدم و عالم قبول دارند که ارزش هر به چیزهایی که دوست دارد بستگی دارد.


یعنی وقتی میخواهی ی را محک بزنی نگاه کن که چه چیزی را دوست دارد؟


دغدغه هایش چیست؟


ملاک هایش برای تصمیم گیری چیست؟


معیارهای زیادی می تواند برای انتخاب یک انسان وجود داشته باشد؛ مثل: رشد و رسیدن به کمال، بزرگ شدن، بالا رفتن سطح شعور آدمی و البته ملاک هایی هم می تواند وجود داشته باشد که نقطه مقابل این معیارها است! مثل: راحت طلبی، ترس، رفاه طلبی، محافظه کاری و حفظ آبرو و وجهه اجتماعی به هر قیمتی!!!


و اما بعد...


در انتخابات ریاست جمهوری ملاک انتخاب انسان ها مشخص شد!


از کوچک و بزرگ، از ملت تا مسئولین نظام!


از لحظه اول تایید نامزدهای انتخابات تا لحظه آ اعلام رئیس جمهور!!!


بعضی ها ملاک شان برای انتخاب، عزت حکومت و نظام بود. حالا اگر این عزت کمی هم سختی به دنبال داشت مانعی نداشت.


عزت در مقابل انی که خواری ملت ایران را می خواستند و این را در انقلاب و 8 سال دفاع مقدس نشان داده بودند.


همان موقع که با تمام قوا پشت صدام ایستادند. همان 44 کشور را می گویم! و این ها خوب می دانستند این 44 کشور برایشان مادر که نمی شود هیچ، دایه هم نمی شود!!!


اما بعضی ملاک شان برای رأی معیارهای دیگری بود؛


معیارهایی مثل !! آن هم از نوع پوشش!


بعضی ها هم همچنان به فکر پول جیبشان بودند، حتی به قیمت 30هزار تومان! که بگیرند و رأی شان را عوض کنند!


راستی تا چقدر؟! دیگر می خواستید به کجا برسید؟!


این که به حقوق روحی و روانی دیگران است کجای اسمش صلح است که منتخب درصدی از ملت گفت:


این پیروزی، پیروزی صلح و آشتی بر تنش و خشونت بود!


    و اما معیار مسئولین رده بالای مملکت!


راستی آقایان شورای نگهبان معیار شما برای تایید صلاحیت و ردصلاحیت چه بود؟!


چه شد که چشم بستید بر تمام آنچه مشهود بود و أظهرمن الشمس!


آیا معیار تایید صلاحیت برای انتخابات ریاست جمهوری تغییر کرده یا احیانا این بیماری فراگیر محافظه کاری به شما هم سرایت کرده است؟!


چه شد زام به را از یاد بردید؟!


چه شد که چشمان تان را قبل و بعد از انتخابات بستید؟!


نه! خواهش میکنم هم اکنون چشمان تان را بازکنید!


به والله! چشم حجت خدا باز است و می بیند تمام آنچه که را باید ببیند!


چه شد که حواستان نه در زمان تایید صلاحیت باز بود و نه زمانی که تخلف های حین انتخابات حق مردم را می خورد!


و اما آقایان علما!


بر شما چه شد که سکان دار علم و تقوای این مملکت هستید اما این همه خبط و خطا را می بینید!


این دستکاری در تغییر سرنوشت یک ملت را می بینید اما روحیه انقل گری را فراموش کرده اید؟!


ایستادگی به معنای واقعی کلمه را فراموش کرده اید؟؟


خوش به سعادت مردمان زمان میرزای و امثال آن عالم بزرگوار که هم عالم زمان شان انقل بود و هم خودشان!!!


اطاله کلام شد باقی مطالب بماند...!!!


آنچه شرط بلاغت بود گفتیم...




یا صاحب ا مان


خواستم با تو نگویم راز دل اما، دریغا


مشت من وا می شود وقتی تو می آیی












منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/229/خطاب به آقايان شوراي نگهبان و آقاي روحاني و ملت!!!/




نامه یک دانش آموز به رئیس جمهور!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


آقای خوبم اجازه!


 


المومنین سلام الله علیه: دوست داشتن وطن نیمی از ایمان است!


چقدر خوب است که همه شیعیان وطن شان را دوست داشته باشند!


و اما بعد...


نامه یک دانش آموز به رئیس جمهور!
بسم رب ال والصدیقین

آقای رئیس جمهور سلام!
از آنجایی که شما در بسیاری از موقعیت ها بی مقدمه رفته اید سراغ اصل مطلب، بنده نیز بی مقدمه شروع می کنم.
خیلی ها به خاطر تمدید مدت ریاست  جمهوری تان به شما تبریک گفتند، علتش را نمی دانم! اما می دانم شهید دیالمه فرمودند: «مسئولیت تبریک ندارد! »
هرچند عمل شما اینگونه نشان می دهد که در قبال و مسلمین، مسئولیتی به عهده نگرفته اید!
آقای بنده یک دانش آموزم!
یک دانش آموزکه بحمدلله پایان یازده  سال تحصیلش درآموزش وپرورش فرا رسیده است!
بنده گله مندم!نه تنهامن بلکه بسیاری ازهم سن وسالان من هم گله مندند!
حال از چه و از که خدمتتان عرض خواهم کرد؛ ولی قبل از آن از شما سوالی دارم:
مگرنه این که مملکت ما جمهوری ست آن هم از نوع ی اش؟!
ازشمامی پرسم مملکت جمهوری آن هم ازنوع ی را چه ی اداره می کند یا به بیان دیگر شخص اول مملکت ما در حال حاضر کیست؟
خیلی خوب پاسخ سوال بنده رامی دانید! ولی بنده من باب «و ذکر فان الذکری تنفع المومنین» خدمت تان عرض میکنم.
معظم انقلاب حضرت (مدظله العالی) نه تنها اداره ی کشور ایران بلکه ولایت امرمسلمین جهان را تا زمان ظهورصاحب الامر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به عهده دارند و شما طبق موازین شرعی و قانونی موظف به اجرای فرامین مستقیم و غیرمستقیم ایشان هستید و مشروعیت سِمت شما ومسئولین نظام منوط به رضایت ایشان است!
نگویید که از ماده 57 قانون اساسی بی اطلاعید! که خیلی ناشایست است رئیس جمهور یک کشور، مفاد قانون اساسی را نداند!!
به هرحال بنده خدمت تان یادآوری می کنم!
قانون اساسی ایران، ولایت مطلقه فقیه را به صراحت در اصل 57 خود پذیرفته و درباره آن چنین گفته است:
«
قوای حاکم در ایران عبارت اند از قوه مقننه، قوه مجریه و قوه قضاییه که زیر نظر ولایت مطلقه امر و ت امت بر طبق اصول آینده این قانون اعمال می گردند . این قوا مستقل از یک دیگرند
حال گله مندی مان ازچه وکه؟
علی رغم اینکه مقام عظمای ولایت اعلام خطر و آگاهی لازم را خدمت ملت شریف ایران و جناب عالی(اگر خود را عضوی از این ملت می دانید)در رابطه با سند ننگین 2030 فرمودند، بازهم شاهد افاضات شما در محافل‌ مختلف دراین زمینه بوده ایم!
آیا این را تعارض میان فرامین ولی فقیه وسخنان خود نمی دانید؟ آیا احساس نمی کنید دچار تقابل شده اید؟!
این را خدمت تان عرض می کنم که تا آ ین قطره ی خونمان پیرو فرمایشات سکان دار ولایت هستیم، زیرا در آموزه های دینی و علمی خود پس از پیروی از فرمان ولایت، در امتداد آن فرهنگ ایثار وشهادت را آموخته ایم واز انی که به قدر ذره ای  قصد رساندن ضربه به ومسلمین رادرهرزمینه ای داشته باشند بیزاری می جوییم و در مقابلشان خواهیم ایستاد.
حال متوجه گله مندی مان شدید؟!
لطفا دین وایمان فرزندان این مرزوبوم را دست خوش منافع دنیایی خود نکنید!
حرف آ :
ما همانیم که ثابت کردیم
در ره عشق جگردارتر از صد مردیم
هر زمان شور به سر افتد ما را
دور سید علی میگردیم


                              


سرباز کوچک آقا
                                                                                                                                                                                 
ومن الله توفیق وعلیه تکلان


 




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/230/نامه يک دانش آموز به رئيس جمهور!/




خطاب به آقایان شورای نگهبان و آقای و ملت!!!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم!


آقا اجازه!






آقایان علما سلام علیکم!!!


آقایان شورای نگهبان سلام علیکم!


و مردمی که آرمان های تان در پوشش و تأمین بودن خوردوخوراک خلاصه شده سلام!!!


شیر


این جمله را آدم و عالم قبول دارند که ارزش هر به چیزهایی که دوست دارد بستگی دارد.


یعنی وقتی میخواهی ی را محک بزنی نگاه کن که چه چیزی را دوست دارد؟


دغدغه هایش چیست؟


ملاک هایش برای تصمیم گیری چیست؟


معیارهای زیادی می تواند برای انتخاب یک انسان وجود داشته باشد؛ مثل: رشد و رسیدن به کمال، بزرگ شدن، بالا رفتن سطح شعور آدمی و البته ملاک هایی هم می تواند وجود داشته باشد که نقطه مقابل این معیارها است! مثل: راحت طلبی، ترس، رفاه طلبی، محافظه کاری و حفظ آبرو و وجهه اجتماعی به هر قیمتی!!!


و اما بعد...


در انتخابات ریاست جمهوری ملاک انتخاب انسان ها مشخص شد!


از کوچک و بزرگ، از ملت تا مسئولین نظام!


از لحظه اول تایید نامزدهای انتخابات تا لحظه آ اعلام رئیس جمهور!!!


بعضی ها ملاک شان برای انتخاب، عزت حکومت و نظام بود. حالا اگر این عزت کمی هم سختی به دنبال داشت مانعی نداشت.


عزت در مقابل انی که خواری ملت ایران را می خواستند و این را در انقلاب و 8 سال دفاع مقدس نشان داده بودند.


همان موقع که با تمام قوا پشت صدام ایستادند. همان 44 کشور را می گویم! و این ها خوب می دانستند این 44 کشور برایشان مادر که نمی شود هیچ، دایه هم نمی شود!!!


اما بعضی ملاک شان برای رأی معیارهای دیگری بود؛


معیارهایی مثل !! آن هم از نوع پوشش!


بعضی ها هم همچنان به فکر پول جیبشان بودند، حتی به قیمت 30هزار تومان! که بگیرند و رأی شان را عوض کنند!


راستی تا چقدر؟! دیگر می خواستید به کجا برسید؟!


این که به حقوق روحی و روانی دیگران است کجای اسمش صلح است که منتخب درصدی از ملت گفت:


این پیروزی، پیروزی صلح و آشتی بر تنش و خشونت بود!


    و اما معیار مسئولین رده بالای مملکت!


راستی آقایان شورای نگهبان معیار شما برای تایید صلاحیت و ردصلاحیت چه بود؟!


چه شد که چشم بستید بر تمام آنچه مشهود بود و أظهرمن الشمس!


آیا معیار تایید صلاحیت برای انتخابات ریاست جمهوری تغییر کرده یا احیانا این بیماری فراگیر محافظه کاری به شما هم سرایت کرده است؟!


چه شد زام به را از یاد بردید؟!


چه شد که چشمان تان را قبل و بعد از انتخابات بستید؟!


نه! خواهش میکنم هم اکنون چشمان تان را بازکنید!


به والله! چشم حجت خدا باز است و می بیند تمام آنچه که را باید ببیند!


چه شد که حواستان نه در زمان تایید صلاحیت باز بود و نه زمانی که تخلف های حین انتخابات حق مردم را می خورد!


و اما آقایان علما!


بر شما چه شد که سکان دار علم و تقوای این مملکت هستید اما این همه خبط و خطا را می بینید!


این دستکاری در تغییر سرنوشت یک ملت را می بینید اما روحیه انقل گری را فراموش کرده اید؟!


ایستادگی به معنای واقعی کلمه را فراموش کرده اید؟؟


خوش به سعادت مردمان زمان میرزای و امثال آن عالم بزرگوار که هم عالم زمان شان انقل بود و هم خودشان!!!


اطاله کلام شد باقی مطالب بماند...!!!


آنچه شرط بلاغت بود گفتیم...




یا صاحب ا مان


خواستم با تو نگویم راز دل اما، دریغا


مشت من وا می شود وقتی تو می آیی












منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/229/خطاب به آقايان شوراي نگهبان و آقاي روحاني و ملت!!!/




خطاب به آقایان شورای نگهبان و آقای و ملت!!!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم!


آقا اجازه!


 


 


آقایان علما سلام علیکم!!!


آقایان شورای نگهبان سلام علیکم!


و مردمی که آرمان های تان در پوشش و تأمین بودن خوردوخوراک خلاصه شده سلام!!!


 


این جمله را آدم و عالم قبول دارند که ارزش هر به چیزهایی که دوست دارد بستگی دارد.


یعنی وقتی میخواهی ی را محک بزنی نگاه کن که چه چیزی را دوست دارد؟


دغدغه هایش چیست؟


ملاک هایش برای تصمیم گیری چیست؟


معیارهای زیادی می تواند برای انتخاب یک انسان وجود داشته باشد؛ مثل: رشد و رسیدن به کمال، بزرگ شدن، بالا رفتن سطح شعور آدمی و البته ملاک هایی هم می تواند وجود داشته باشد که نقطه مقابل این معیارها است! مثل: راحت طلبی، ترس، رفاه طلبی، محافظه کاری و حفظ آبرو و وجهه اجتماعی به هر قیمتی!!!


و اما بعد...


در انتخابات ریاست جمهوری ملاک انتخاب انسان ها مشخص شد!


از کوچک و بزرگ، از ملت تا مسئولین نظام!


از لحظه اول تایید نامزدهای انتخابات تا لحظه آ اعلام رئیس جمهور!!!


بعضی ها ملاک شان برای انتخاب، عزت حکومت و نظام بود. حالا اگر این عزت کمی هم سختی به دنبال داشت مانعی نداشت.


عزت در مقابل انی که خواری ملت ایران را می خواستند و این را در انقلاب و 8 سال دفاع مقدس نشان داده بودند.


همان موقع که با تمام قوا پشت صدام ایستادند. همان 44 کشور را می گویم! و این ها خوب می دانستند این 44 کشور برایشان مادر که نمی شود هیچ، دایه هم نمی شود!!!


اما بعضی ملاک شان برای رأی معیارهای دیگری بود؛


معیارهایی مثل !! آن هم از نوع پوشش!


بعضی ها هم همچنان به فکر پول جیبشان بودند، حتی به قیمت 30هزار تومان! که بگیرند و رأی شان را عوض کنند!


راستی تا چقدر؟! دیگر می خواستید به کجا برسید؟!


این که به حقوق روحی و روانی دیگران است کجای اسمش صلح است که منتخب درصدی از ملت گفت:


این پیروزی، پیروزی صلح و آشتی بر تنش و خشونت بود!


    و اما معیار مسئولین رده بالای مملکت!


راستی آقایان شورای نگهبان معیار شما برای تایید صلاحیت و ردصلاحیت چه بود؟!


چه شد که چشم بستید بر تمام آنچه مشهود بود و أظهرمن الشمس!


آیا معیار تایید صلاحیت برای انتخابات ریاست جمهوری تغییر کرده یا احیانا این بیماری فراگیر محافظه کاری به شما هم سرایت کرده است؟!


چه شد زام به را از یاد بردید؟!


چه شد که چشمان تان را قبل و بعد از انتخابات بستید؟!


نه! خواهش میکنم هم اکنون چشمان تان را بازکنید!


به والله! چشم حجت خدا باز است و می بیند تمام آنچه که را باید ببیند!


چه شد که حواستان نه در زمان تایید صلاحیت باز بود و نه زمانی که تخلف های حین انتخابات حق مردم را می خورد!


و اما آقایان علما!


بر شما چه شد که سکان دار علم و تقوای این مملکت هستید اما این همه خبط و خطا را می بینید!


این دستکاری در تغییر سرنوشت یک ملت را می بینید اما روحیه انقل گری را فراموش کرده اید؟!


ایستادگی به معنای واقعی کلمه را فراموش کرده اید؟؟


خوش به سعادت مردمان زمان میرزا رضای و امثال آن عالم بزرگوار که هم عالم زمان شان انقل بود و هم خودشان!!!


اطاله کلام شد باقی مطالب بماند...!!!


آنچه شرط بلاغت بود گفتیم...


 


یا صاحب ا مان


خواستم با تو نگویم راز دل اما، دریغا


مشت من وا می شود وقتی تو می آیی


 


 


 


 




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/229/خطاب به آقايان شوراي نگهبان و آقاي روحاني و ملت!!!/




مگو گریه مکن مادر

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام آقای خوبم


آقای خوبم آجرک الله


آقاجانم اجازه!


 


... ابرهای  فتنه ازسقف سقیفه گذشتند و خانه را احاطه د،همهمه دربیرون در،شدت گرفت و در،آنچنان کوفته شد که ستونهای خانه ی لرزید.
- بیرون بیائید،بیرون بیائید و گرنه،همه تان را آتش می زنم.
... ...
تو با یک دنیاغم ازجابلندشدی و به پشت درب رفتی،امّا آن را نگشودی.
- تو را باما چه کار؟بگذار عزاداریمان را .
... ...
- علی،عبّاس و بنی هاشم،همه باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت کنند.
-کدام خلیفه؟ و خلیفه مسلمین که اینجا بالای سر است.
- مسلمین با ابوبکر بیعت کرده اند،درب را باز کن و گرنه آتش می زنم.
یک نفرگفت:
- اینکه پشت درب ایستاده،دختر پیغمبر است،هیچ می فهمی چه می کنی؟خانه رسول الله ...
... ...
- این خانه را با هر که در آن است،آتش می زنم!
به زودی هیزم فراهم شد و آتش ازسر و روی خانه بالا رفت.تو همچنان پشت درب ایستاده بودی و تصورمی کردی به ی که گوشهایش راگرفته،می توان گفت که هدایت چیست؟خیرکجاست و رس چگونه است.
درخانه،تنی چندازاصحاب رسول الله هم بودند،امّاهیچ به اندازه تو،شایسته دفاع ازحریم نبود.
توحلقه میان نبوت و ولایت بودی،برترین واسطه و بهترین پیوندمیان رس و وصایت.
محال بود ی نداندآنکه پشت درایستاده، تن رسول الله است.
هنوز زودبود برای فراموش شدن این حدیث که:
- فاطمةٌ بِضعَةُمِنی،فَمَن آذاهافَقَد آدانی وَ مَن آذانی فَقَد آذَی الله...
فاطمه تن من است،هرکه او را بیازارد،مرا آزرده است و هر که مرا بیازارد خدا را.
وقتی آتش از درب خانه رسول خدا بالارفت،دشمن آنچنان به درب حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان درب و دیوار به آسمان رفت.
مادر!مرا از عاشورا مترسان.مرا به کربلا دلداری مده.
عاشورا اینجاست.کربلا اینجاست!
اگر ی جرأت کرد درتب و تاب مرگ ،خانه ی دخترش را آتش بزند،فرزندان اوجرأت می کنند،خیمه های ذُراری را آتش بزنند .
من بچّه نیستم مادر!
شمشیرهایی که درکربلا به روی برادرم کشیده می شود،ساخته ی کارگاه سقیفه است.
نطفه ی اردوگاه ابن سعد درمشیمه ی سقیفه ،منعقدمی شود.
اگرعلی اینجا تنهانماندکه حسین درکربلا تنهانمی ماند.
حسین درکربلا می خواهدبادلیل و آیه،اثبات کند که فرزند است، ی که تو در خانه ی او و درحریم او مورد تعدی قرار گرفتی.
تعدی به حریم فرزند سنگین تراست یا نوه ی ؟مادر! در کربلا هیچ زنی میان در و دیوار قرار نمی گیرد.
خودت گفته ای.ما حداکثر تازیانه می خوریم،اما میخ آهنین بدنهایمان را سوراخ نمی کند.
مادر!وقتی تو را از پشت درب بیرون کشیدند.من میخهای خونین رادیدم.
نگوگریه نکن مادر!بایدمُرد دراین مصیبت،بایدهزار بار جان داد و خا ترشد.
ماسخت جانی کرده ایم که تاکنون زنده مانده ایم.
نگو که روزی سخت تر از عاشورا نیست.
درعاشورا کودک شش ماه به شهادت می رسد،امّا تو کودک نیامده ات-محسن ات- به شهادت رسید.
من دیدم که خودت را در آغوش فضه انداختی و شنیدم که به او گفتی:
مرابگیرفضه،که محسن ام راکشتند...
پدرکه حال تو را دید،برق غیرت در چشمهای خشمناکش درخشید،خصم رابلندکرد و بر زمین کوبید،گردن و بینی اش را به خاک مالید و چون شیرغرید:
- ای پسرضحاک !قسم به خ که محمّد را به ی برانگیخت،اگر مأمور به صبر و سکوت نبودم،به تومی فهماندم که هتک حرمت یعنی چه؟از روی او بلندشدتاخشم،عنان حلمش را تصاحب نکند.
امّا...امّا تداعی اش جگر را خا تر می کند.
به خودنیامدند و از رو نرفتند،ریسمان در گردن پدر افکندند تا او را برای بیعت گرفتن به مسجد ببرند.
ریسمان درگردن خورشید.طناب برگلوی حق مظلومیت محض.
تو باز نتوانستی تاب بیاوری.خودت نمی توانستی به روی پا بایستی امّا ت راهم نمی توانستی درچنگال دشمنان تنهابگذاری.
خودرا با همه ی جراحات و نقاهت از جا کندی و به دامن علی آویختی.
- من نمی گدارم علی را ببرید.
نمی دانم تازیانه بود،غلاف یادسته شمشیربود،چه بود؟
عدو آنقدر بر بازو و پهلوی تو که برقلب ما می زد،امّا ما جز گریه چه می توانستیم ؟و پدر هم که خود دربندبود ...
تو وقتی به هوش آمدی از فضه پرسیدی:
علی کجاست؟
فضه گفت:او را به مسجدبردند.
من نمی دانم تو با کدام توان به سوی مسجددویدی و وقتی علی را درچنگال دشمنان دیدی و شمشیر را بالای سرش،فریادکشیدی:اگردست ازپسرعمویم برندارید،سرم را می کنم ،گریبان چاک می زنم و همه تان رانفرین می کنم .به خدا نه من ا قه صالح ،کم ارج ترم ونه ک نم کم قدرتر.
همه،وحشت د،ای وای اگرنفرین می کردی!ای کاش تو نفرین می کردی .
پدربه سلمان گفت:
-برو دختر رسول الله رادریاب.اگر او را نفرین کند ...
سلمان شتابان به نزدتو آمد و عرض کرد:
- ای دختر !خشم نگیرید.نفرین نکنید.خداپدرتان رابرای رحمت مبعوث کرد ...
تو فریاد زدی:
-علی را،خلیفه ی به حق را دارند می کُشند ...
اگرچه موقت،دست ازسرعلی برداشتند و رهایش د.
و تو تا پدر را به خانه نیاوردی،نیامدی.ولی چه آمدنی!روح وجسمت غرق جراحت شده بود،ومن نمی دانم کدام توان،تو را بر پانگاه داشته بود.
تو از علی،خسته تر،علی از تو خسته تر،تو از علی مظلوم تر،علی از تو مظلوم تر،هر دو به خانه آمدید،امّا چه آمدنی!
توچون کشتی ش ته پهلو گرفتی.
و پدر،درست مثل چوپانی که انش ،داوطلبانه خود را به آغوش مرگ س باشند،غم آلوده،حسرت زده و در عین حال خشمگین،خود را به خانه انداخت.
قبول کن که غم عاشورا هرچه باشد،به این سنگینی نیست.پدربه هنگام تغسیل،روی تو را خواهد دید و بازوی تو را و پهلوی تو را.
و پدر را ازاین پس،هزار عاشوراست.1



به نقل از کتاب کشتی پهلو گرفته - نوشته سیّدمهدی شجاعی


* البته خلاصه متن کتاب رو در وبلاگ اشراق دیدم.


http://www.ashraq. /post/45




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/222/مگو گريه مکن مادر/




فرق !

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور

سلام آقای خوبم

أسعدالله أیامکم

آقای مهربانم اجازه!


یک سال گذشت و سالی دگر فرا رسید. نمی دانم چند نفرمان این سوال را از خودمان پرسیدیم که در این یک سال چقدر رشد کرده ایم؟!

یا اصلا رشد کرده ایم؟!!

دغدغه هایمان چقدر تغییر کرده است؟ به چه سمت و سویی رفته است؟

المومنین سلام الله علیه فرمودند: قیمت هر به اندازه چیزی است که آن را باارزش می داند(یا به عبارتی دوستش دارد).

آیا از خودمان پرسیدیم چیزها یا انی که طی این مدت دوست داشته ایم چه فرقی کرده اند؟

آیا از خودمان پرسیده ایم چقدر در این مدت بزرگ شده ایم؟؟؟

راستی رفیق!

آ س با اول س فرق دارد؟

نکند دغدغه ما این باشد که چه بپوشیم؟

(بازی درنیاوریم! قطعا منظورم این نیست که اصلا برایمان مهم نباشد!)

اما اینکه تمام فکر و ذکرمان این باشد که چی بپوشیم؟ رنگ سال چیست؟!!!

چی بخوریم؟!! کجا برویم؟؟

تا حالا به این فکر کرده ایم که از چه چیزهایی لذت می بریم و آیا واقعا قیمت من انسان این است که از این چیزها لذت ببرم؟!

یا اینکه تا کی قرار است آرامش مان رابا حرف ها و تفکرات غلط آدمها به هم بریزیم؟؟

تا کی قرار است آدمها با تفکرات و رفتار غلطشان به زندگی ما خط بدهند؟!


و اما بعد...

بیا برای یک بار هم که شده یک فکری به حال خودمان کنیم!




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/223/فرق کردن!/




توجیه پشت توجیه!

درخواست حذف اطلاعات

 


بسم الله النور


سلام آقای خوبم


آقاجانم اجازه!


 


 


خواب رفیقش را دید


خواب دید که فعل حرامی را مرتکب می شود اما اصلا ناراحت نیست!


تعجب کرد. در خواب از رفیقش دلیل رفتارش را را پرسید.


رفیقش یک سری توجیه آورد که هیچ کدام منطقی نبود و حرام خدا را حلال نمی کرد!


...


 


فردا نزدیک ظهر به رفیقش زنگ زد.


رفیقش همان طور که تعریف می کرد از اموراتش گفت...


از رفتار خطایی که نمی دانست یا شاید هم نمی خواست قبول کند که خطاست!


همش توجیه می آورد و...


حتی با اینکه یک جور دیگری در خواب نشانش داده بودند که رفتارش خطاست باز هم توجیه می آورد!


...


قلبش درد گرفت.


از اینکه می دید رفیقش خیلی انسان خوبی ست اما سر برخی  از موارد نمی خواهد بپذیرد که دارد خطا می کند.


از اینکه شاهد خطا رفیقش بود غصه دار شد.


...


یاد نازنینش افتاد.


با خودش گفت من که خیلی اوضاع دین و ایمانم اب است با دیدن خطای رفیقم این طور غصه دار شدم...


که تجلی رحمت خداوند هستند از دیدن این همه خطای من چه میکنند؟؟؟


من تا حالا با دل م چه کرده ام؟؟ 


 




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/224/توجيه پشت توجيه!/




دلتنگم...

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله النور


سلام آقای خوبم


آقاجانم حلاوت ماه رجب گوارای وجودتان که شما برکت ماه های زندگی مان هستید..


آقااجازه!


 


آقاجانم آمده ام از نبودن ها، یا بهتر بگویم از ندیدن هایتان بگویم


از تنهایی های مان...


از بی خبری هایمان...


از غفلت هایمان که مسبب تنهایی هایمان است..


آمده ام از دلتنگی هایمان بگویم..


از غربت ها و بی ی هایمان...


نمی گویم که نیستید اما...


کاش می شد بدانیم کجایید؟؟


کاش می شد بفرمایید کجایید؟؟


کاش آنقدر برایتان امنیت فراهم کرده بودیم که راحت مکان تان را به ما می گفتید..


 


 




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/225/دلتنگم.../




امید بی پایان

درخواست حذف اطلاعات



بسم الله النور



سلام خدای خوبم



منم همان بنده همیشگی ات!



اما هم اکنون آمده ام تا همان بنده همیشگی نباشم!



آ خبرهایی شنیده ام...



شنیده ام هر خیری را که بخواهی برایم به اجابت می رسانی، آری هر خیری را...(1)



و شنیده ام هر شری که را که بخواهی می توانی از من دفع کنی...(2)



چقدر زیبا و آرامش بخش است همه این شنیده ها...



شنیده ام که حاجت خواسته و نخواسته دست و دلم را پر میکنی حتی اگر خوبی هایت را نشناسم...



دلتنگم...



دلتنگ همه خوبی های بی منتت



و دلتنگم چون شبیه تو نبوده ام



خدایا آمده ام به اندازه خوبی هایت از تو بخواهم... به اندازه همه مهربانی هایت که با همه خوبی های دنیا و آ ت سیرابم کنی و همه بدی های دنیا و آ ت را حسرت به دل نزدیک شدن به من کنی...



خدای خوبم! می شود آیا شبیه تو شوم؟؟؟






-------



(1) یا من أرجوه لکل خیر



(2) و آمن سخطه عند کل شر


 




منبع : http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/226/اميد بي پايان/