بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

اقالیم

آخرین پست های وبلاگ اقالیم به صورت خودکار از بلاگ اقالیم دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



یا فتاح

درخواست حذف اطلاعات

به نام گشاینده کارها این صفحه را می گشایم درطول تاریخ صفحه های زیادی گشوده شده است،

از لوح محفوظ گرفته تا الواح مقدس و آنچه معبود برای بندگانش فرستاد، وتا نوشته هایی که بشر بر پوستها و کاغذها انگاشت و تا امروزه که در دنیای مجازی میلیونها صفحه گشوده شده و هر متاعی عرضه می کند و عقیده ای را منع .

درمیان این انبوه صفحات و نوشته های مجازی و غیر مجازی ما نیز کلمه ای می نگاریم امید است آنچه بر زبان نمی توان آورد،

و آنچه درگوشها نمی توان کرد،

بر صفحه دلها نقش بندد چرا که حرف دل باید بر دل نشیند.

چه بهتر که واسطه زبان و گوش حذف شود و مستقیم از دریچه چشمان زیبا بر دلهای پاک و عاشق بنشیند.

باید بدانیم عشق پاک و واقعی از بین رفتنی نیست هرچند حجابهای تاریک و غبارآلود جهان را فرا گیرد.

آنکه آمد این سرمایه عظیم و خدادادی را به لذت حقیر دنیوی همان که چهار پایان برایش زوزه می کشند، فروخت خود را ضایع کرد.

گذر زمان ثابت می کند رستگاران کیستند.

راستی به لذتهای حقیرآنان نگریسته اید؟

نان وآبی و زن و بچه ا ی و لانه ای و اگر هم عبادتی است از سرعادت و ترس ازجهنم !

و برای این هدفهای کوچک چه ها که نمی کنند.

خیانت، دروغ، تهمت، نفاق و...

عجیب اینجاست که با همه این تلاشها باز هم در پائین ترین نقطه ایستاده اندو درگیر با خود و اطرافیان هستند. برای حقانیت آن عشق پاک همین بس که درآن خیانت و ظلم نیست

هرچه هست همه وفا، صفا، پایداری معرفت و محبت است.

بگذریم،

یا فتاح گفتم و این صفحه را گشودم. امیدوارم آنچه برآن نقش می بندد مورد رضایت حق باشد و سراسر راستی و صداقت؛

دراین ایام مبارک در ولادت های پی در پی ائمه و اولیاء و ولادت آن معزّ المؤمنین ومُذلّ الظالمین

دلهایتان شاد و دستان گرمتان به هم پیوسته باد.

13/3/93




منبع : http://aghalim.blogfa.com/post/1




"قصه های سلیم"

درخواست حذف اطلاعات

دقیقا ساعت 10 شب بود که سروکله سلیم پیدا شد.همیشه دقیق بود.

در شبگردی امشب قرعه به نام من افتاده بود که با او بروم. سفارش دوستان با تجربه در گوشم بود: " سر ساعت در قرار حاضر باش و سوال بی مورد هم نکن ، فقط با سلیم برو و دنیای دیگری را تجربه کن! "

سلیم به سمت محلات پایین شهر حرکت کرد. من در سکوت همراهش رفتم از کوچه های قدیمی و تنگ گذشتیم تا به در چوبی یک خانه قدیمی با دیوارهای بلند رسیدیم.

سلیم ایستاد و مکثی کرد و چند ضربه به در زد. پس از مدتی زنی میانسال که چادرش را به کمرش بسته بود، در را باز کرد. خانه دارای حیاطی وسیع بود که در اطراف آن اتاقهایی قرار داشت. چند دختر و زن جوان گوشه ای ایستاده بودند و با یکدیگر مشغول شوخی و خنده بودند.

زن میانسال نگاه معنا داری به سلیم انداخت و با تعجب پرسید : کاری داشتید؟

سلیم آدرس خانه ای را پرسید. زن اظهار بی اطلاعی کرد و برگشت دخترها را نگاه کرد، بعد به سلیم و من نگاه کرد و با تردید گفت: بفرمایید استراحت کنید تا من از همسایه ها آدرس مورد نظر را بپرسم.

سلیم نگاه تندی به زن انداخت، از آن نگاهها که سر تا پای هر را می سوزاند! زن چیزی نگفت. سلیم بدون خداحافظی به سمت سر کوچه حرکت کرد. به سرعت میرفت، من عقب افتادم، برگشت دستم را گرفت، ناگهان احساس با سرعت فوق تصوری در حال حرکتیم، دیوارهای خانه ها و کوچه ها به سرعت از کنار ما می گذشت. در زمان بسیار کوتاهی در نقطه دیگری از شهر بودیم!

سلیم داخل کوچه نسبتا وسیعی شد و زنگ در خانه را زد. برگهای درخت نخل و گل کاغذی از دیوار خانه بیرون افتاده بود. در باز شد، حیاط بزرگ و پر درختی نمایان شد.

لامپی لای درختها روشن بود و انتهای حیاط، زیر درختها، تختی قرار داده بودند که روی آن فرش و پتویی با ملحفه سفید و دور تا دور دیواره ی تخت متکاهای سفید با گلهای قرمز قرار داده بودند. سلیم روی تخت نشست نسیم خنکی از لابلای درختها می وزید. گفتم اینجا کجاست؟ سلیم با انگشت اشاره کرد که سکوت کنم!

پسر جوانی چای آورد و رفت. چای را که خوردیم، زنگ در به صدا درآمد. همان پسرک رفت در را باز کرد و سرش را بیرون برد و کمی صحبت کرد. بعد، در را بست و پیش سلیم آمد و گفت: چند خانم بیرون هستند و اجازه ملاقات می خواهند. سلیم لبخندی زد و با سر اشاره کرد بیایند. حدود 10 زن آمدند. من فقط همان زن میانسال را که در آن خانه مشکوک دیدم، شناختم. آن زن گفت: سلیم هر چند دیر فهمیدیم ولی وقتی تو را شناختیم آمدیم، راه را نشانمان بده که مدتهاست به بیراهه می رویم.

سلیم اشاره کرد بنشینید. زنها نشستند، آنگاه سلیم گفت و گفت و گفت ... از آسمانها و راههای آسمانی ، ازعشق و پاکی و نور، گاهی از آسمان و نشانه هایش می گفت ، گاهی از زمین و فراز و نشیبش.

کم کم احساس دیگر شب نیست. ، مثل اینکه اطرافم چراغهای زیادی روشن شده بود، نورهایی از هر طرف ت ده می شد. انعکاس نور در چشمهای خیس و مرطوب از اشک باعث زیباتر شدن تلالو نور می شد.

نمی دانم چقدر طول کشید که سلیم سکوت کرد و برخاست خداحافظی کوتاه با زنها و از خانه بیرون آمدیم. دستم را گرفت و ناگهان در یک لحظه کوتاه دیدم در کوچه خودمان هستیم. سلیم گفت تا صبح چیزی نمانده بیدار بمان ، ت را بخوان بعد بخواب!

گفتم : سلیم میدانم که نباید سوال کنم ولی فقط همین سوال را جواب بده : چگونه اینقدر زود مسیرهای طولانی پیموده شد، آن تحول زنها و این سرعت حرکت در کوچه و خیابانها؟!

گفت: مگر در قرآن نخوانده ای:

وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ ...

و باد را بر سلیمان مس کردیم که سیر صبح گاهش یک ماه و عصر گاهش یک ماه بود. زمانی من نیز پیش م بودم و با او مسافت دوری را می پیمودیم ، مثل اینکه بر باد سوار بودیم، باد در موهای انبوه و سفید می پیچید و در آن تاریکی شب منظره زیبایی را پدید آورده بود. من زبانم قفل شده بود و نمی توانستم حرف بزنم و با نگاهم همه چیز را می بلعیدم!

سلیم این را که گفت، دستش را به علامت خداحافظی بلند کرد و در پیچ کوچه از نظرم پنهان شد و من مبهوت مانده بودم. در همه وجودم لذت و حرارت خاصی احساس می ، با خود گفتم بیهوده نیست که بچه ها برای شبگردی با سلیم سر و دست می شکنند!




منبع : http://aghalim.blogfa.com/post/2




سهیل

درخواست حذف اطلاعات
عصر رفت هواخوری کمی قدم زد، خسته شد، یک گوشه ای نشست. آفتاب داشت کم کم خودش را جمع می کرد. کمی به دیوارهای بلند و سیم خاردار روی آنها نگاه کرد، بعد چشم به آسمان آبی دوخت. دو سه لکه ابر وسط آسمان بود چند تا پرنده هم آن دور دورها بال می زدند. دلش گرفته بود، زندانی ها داشتند قدم می زدند و سیگار می کشیدند.

منیژه گفته بود: "نکنه بری اونجا معتاد بشی! مواظب خودت باش، زود تموم می شه میای بیرون"

یاد منیژه دلش را لرزاند، انگار بوی ادکلن او به مشامش خورد.

هی گفت: "بابا بی خیال هوا سرده بیرون نریم، سفارش بده غذا رو بیارن" ولی منیژه راضی نشد. با هم آمدند بیرون ، هوا تاریک شده بود و ...




منبع : http://aghalim.blogfa.com/post/3




" من قانعم "

درخواست حذف اطلاعات

چشم به در دوخته ام

شاید نسیمی بوزد و

بوی عطر تو به مشامم بخورد

یا حرکت رنگها

خبر از آمدن تو با لباس رنگین بدهند

هوا همچنان علی رغم میل من

ن و بی نسیم است

بویی به مشامم نرسید جز

بوی خاک و ...




منبع : http://aghalim.blogfa.com/post/4




"هفت قطعه"

درخواست حذف اطلاعات
قطعه اول

خداوند متعال از میان همه ماههای سال ماه مبارک رمضان را برگزید.

و از میان همه شبهای این ماه شب قدر را،

و از میان همه کتابها قرآن مجید،

و از میان همه اولیاء (ص) و آلش.

قطعه دوم

برای برگزیده شدن و مورد توجه و عنایت حضرت حق

قرار گرفتن باید همه برگزیدگان حق را واسطه قرار داد

و در شب برگزیده از آنها کمک خواست. ...




منبع : http://aghalim.blogfa.com/post/5