بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

دو کلمه حرف حساب

آخرین پست های وبلاگ دو کلمه حرف حساب به صورت خودکار از بلاگ دو کلمه حرف حساب دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



قرمز باش یا بمیر

درخواست حذف اطلاعات

می گویند تصور همیشه بر پایۀ امید شکل می گیرد و تا وقتی احساس می کنید، امیدوار هم هستید. امید، باور به نتیجۀ مثبت رخدادها و شرایط در پایان راه است. این احساس را دارید که می توانید آنچه را که می خواهید، به دست آورید. با یک حادثه، با کمی خوش اقبالی. با جان کندن. ولی خوش بین نیستید. امیدوار بودن با خوش بین بودن فرق دارد. امید یک حس است. مثل خیلی از حس های آدمی. ولی خوش بینی حاصل یک روش یا الگوی ذهنی عمدی و اختیاری است... و شما خوش بین نیستید، فقط امیدوارید. این را از فوتبال آموخته اید که اگر می خواهید پیروز شوید باید امیدوار بمانید و شما هنوز به جلو می نگرید...
...به صفحه ی تلویزیون زل زده اید. خیره شده اید و می کنید «ما هم مردمانی هستیم.» می گویید شاید آن بالا ی دوست تان داشته باشد. شاید آن بالا ی نگاه تان کند. شاید و شاید و شاید...
#پسری_روی_سکوها
زندگی در حوضچۀ اکنون




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1498




از گوشه کنار زندگی

درخواست حذف اطلاعات

یک: وحید رفت ولی من فکرم جای دیگری بود.

وحید رفت. نهار خورده و نخورده رفت و من خیلی بی ربط به رفتنش، دارم فکر می کنم از اولین باری که همراه گروه رستا شدم. شش ماهی می گذرد از آن اولین بار. دقیق ترش می شود از هفتمین روز دومین ماه بهار تا امروز که بشود هجدهمین روز دومین ماه پاییزی. پس از شش ماه می توانم بگویم تقریباً اعضای ثابت گروه را می شناسم و یخ ارتباط برقرار م رفته رفته آب شده، اینقدر که وسط مسیر بهزاد، جوانترین مرد میان سال گروه، با یکی از آن کاپشن سبزهایی که همچنان هم نمی دانم چرا بهش می گویند اورکت یی بزند زیر آواز و بخواند: «ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می روی» و بعد آن لالوهای جمعیتی که یکی یکی و دوتا دوتا راه می روند، بگردد دنبال من که در جوابش بخوانم:«با بردن لیلای من، جان و دل مرا می بری» و آن وقت باهم:«ای ساربان کجا می روی، لیلای من کجا می بری». اینقدر که رسیده و نرسیده این من باشم که می روم سراغ علم آتش و این آقا جابر باشد که می رود دنبال آوردن آب و بساط چایی. اینقدر که وقتی یکی می خواهد خطابم کند دیگر نپرسد شما آقای؟ و بگوید آقای داودی یا ساده تر سعید صدایم بزند. وحید نهار خورده و نخورده رفت و من خیلی بی ربط دارم به این چیزها فکر می کنم.

دو:لحظۀ دیدار

بابا رفت. آبان نشده بود هنوز. سه هفته بیشتر است که رفته و در این مدت حتی خودم را از لذت شنیدن صدایش محروم کرده بودم. نه اینکه دلتنگ نشده باشم که از همان هفتۀ اول دلم تنگش بود. ولی شنیدن صدایش دلتنگ ترم می کرد. می دانستم که دلتنگ ترم می کند. اصلاً برای همین است که حالم از هرچی راه ارتباطی است به هم می خورد. برای همین بود که اینقدر جواب زنگ های تلفنم را یکی درمیان دادم که دیگر زنگ نمی خورد. داشتم از آمدن بابا می گفتم که توی راه است و می رسد تا یکی دو ساعت دیگر. از بابایی که یکی دو هفته کربلا بوده، آشپزی می کرده برای موکبشان و حالا هم حکماً حس سرما خورده و قرار است یک هفته ای کنار یکدیگر لیوان به لیوان آویشن و خاطره بزنیم به بدن.


+وبلاگ وحید

++ شما چه خبر از کجا؟




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1501




قرمز باش یا بمیر

درخواست حذف اطلاعات


می گویند تصور همیشه بر پایۀ امید شکل می گیرد و تا وقتی احساس می کنید، امیدوار هم هستید. امید، باور به نتیجۀ مثبت رخدادها و شرایط در پایان راه است. این احساس را دارید که می توانید آنچه را که می خواهید، به دست آورید. با یک حادثه، با کمی خوش اقبالی. با جان کندن. ولی خوش بین نیستید. امیدوار بودن با خوش بین بودن فرق دارد. امید یک حس است. مثل خیلی از حس های آدمی. ولی خوش بینی حاصل یک روش یا الگوی ذهنی عمدی و اختیاری است... و شما خوش بین نیستید، فقط امیدوارید. این را از فوتبال آموخته اید که اگر می خواهید پیروز شوید باید امیدوار بمانید و شما هنوز به جلو می نگرید...
...به صفحه ی تلویزیون زل زده اید. خیره شده اید و می کنید «ما هم مردمانی هستیم.» می گویید شاید آن بالا ی دوست تان داشته باشد. شاید آن بالا ی نگاه تان کند. شاید و شاید و شاید...
#پسری_روی_سکوها
زندگی در حوضچۀ اکنون




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1498




حکایتی است حکایت نوا و نی

درخواست حذف اطلاعات

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


دریافت

حکایت موسیقی خوش حکایتی است. مرهمی است بر لحظه لحظه های این روزهای پریشان؛ خاصه اگر حکایتش، حکایت نی باشد و نوا، حکایت حسین علیزاده باشد و جمشید عندلیبی.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1500




خنک آن دیگر

درخواست حذف اطلاعات

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


دریافت

غروب پنجشنبه را چنین گذران کنیم.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1491




شبیییههه همین الآن حتی

درخواست حذف اطلاعات

شبییههههه شب.

شبییهههههه دو نصف شب.

شبیه وقتی که آتیش روشن کردی و نشستی توی ایوون یک خونه باغ.

شبیه وقتی که چایی دستته و دستت دور اون چاییه. دور اون لیوان چایی ای که داغه و کنار آتیش هوای سرد رو دلچسب می کنه.

شبییههههه صدای سکوت،

شبیه شب.

شبیه همین الان حتی.

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


دریافت




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1493




مربای شیرین

درخواست حذف اطلاعات

سؤال این است: آیا می شود با «یک شیشۀ مربا» داستان نوشت؟

اگرچه سؤال، سؤال عجیبی به نظر می آید. ولی در جوابش باید بگویم: بلی می شود نوشت. به خصوص اگر نویسندۀ داستان آقای هوشنگ مرادی کرمانی باشد، آن وقت خیلی هم خوب می داند چگونه نان را به تنور بچسباند که نتیجه اش یک طعم ماندگار باشد. «مربای شیرین» یک داستان نود صفحه ای است که دقیقاً با یک شیشۀ مربا نوشته شده. داستانی که ظاهراً برای ردۀ سنی جیم و دال است؛ ولی برای من بیست و شش ساله هم به دلایلی خواندنش لذت بخش بود.

دلیل اولش نوع نگاه نویسنده و جهان بینی همراه با طنز نویسنده است؛ مرادی کرمانی این توانایی را دارد که تلخ ترین انتقادهای اجتماعی را شیرین کند. حرفش را به شکلی می زند بزند که در قدم اول خواننده را به لبخد زدن وادار کند و بعد نیشتری هم به او بزند. دومین دلیلی که داستان «مربای شیرین» را خواندنی می کند سوژۀ داستان است. داستان به این شکل شروع می شود که پسرکی دوازده ساله به نام جواد نشسته و دارد زور می زند تا در یک شیشۀ مربا را باز کند. ولی زورش نمی رسد. مادرش هم با استفاده از ترفندهای مادرانه و گرفتن شیشه زیر شیر آب نمی تواند در شیشه را باز کند. مرد همسایه هم از پس باز در شیشه مربا برنمی آید. این کشمکش به مدرسه می رسد و بچه های مدرسه و معلم ها هم نمی توانند بر در شیشۀ مربا پیروز شوند. جواد شیشۀ مربا را به بقال محله برمی گرداند و از او می خواهد که در شیشه را باز کند. ولی او هم نمی تواند. مرد بقال یکی یکی دیگر شیشه های مربا را امتحان می کند و متوجه می شود که در هیچ یک از شیشه ها باز نمی شود. پسرک شیشۀ مربا را می برد و پیگیر شکایت از کارخانۀ تولیدکننده می شود. خبر در سطح شهر می پیچد، کامیون های توزیع کننده کارخانۀ شبدر مرباها را از سطح شهر جمع می کنند. بازار شایعه داغ می شود. شایعه می شود که قرار است قیمت مربا بالا برود. مردم می ریزند توی مغازه ها و شیشه شیشه مربا می ند. مغازه دارها کارتن های مربایی را مخفی می کنند که کارخانه ها نتوانند آن ها را جمع آوری کنند. شرکت های تعاونی مربا را سهمیه بندی می کنند. قیمت مربا و به خصوص مرباهای شرکت شبدر در بازار بالا می رود. این شایعه که داخل ف برخی درها طلا به کار رفته دهان به دهان می چرخد؛ به همین خاطر قیمت شیشه هایی که شکل خاصی دارند بالاتر هم می رود و مرباهای کارخانۀ شبدر از همۀ مرباها گرانتر می شود.

سوژۀ اصلی داستان همین قدر ساده است. داستان از باز نشدن در یک شیشۀ مربا شروع می شود و همین کشمکش ساده رفته رفته به یک مشکل اساسی در سطح شهر و کشور تبدیل می شود. اینکه بتوانی برای گفتن دغدغه ها و حرف هایت از یک شیشۀ ساده شروع کنی و داستانی بنویسی که نزدیک به نود صفحه ادامه پیدا کند، پیوستگی اش را از دست ندهد، زبانی ساده و روان داشته باشد، وسط های مسیر آبکی نشود و هرز نرود، و پایان خوبی هم داشته باشد، همان هنری است که یک نویسنده را نویسنده و یک داستان را داستان می کند.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1495




سفرنامه قمصر-چشمۀ ملاحسن

درخواست حذف اطلاعات

چهار صبح

روزهای ای که قرار است بروم کوه اغلب نمی خوابم. نمی خوابم چون یکی دوبار به قدری خوابم سنگین شده که حتی زنگ گوشی هم دردی را دوا نکرده و تا هشت و نه صبح خواب مانده ام. ساعت چهار صبح بود و کمی ح خواب آلودگی داشتم. تصمیم گرفتم پیاده راه بیفتم و از در خانه تا چهار راه را پیاده طی کنم. (تصویر)

چهار و بیست و سه دقیقه

هوا چند روزی است پاییزی تر شده، آسمان صاف و پر از ستاره است و هلال نازکی از ماه توی آسمان می درخشد. صورت فلکی جبار و دب اکبر را می شود توی آسمان دید. فکر نمی به جز من ی این وقت صبح بیرون از خانه اش باشد. ولی همان موقع بود که نارنجی پوشان شهرداری را دیدم. یکی سمت چپ خیابان و دیگری سمت راست. سلامی عرض و دست مریزادی گفتم. جلوتر چند سگ ایستاده اند و پارس می کنند. یکی از سگ ها سفید رنگ است و دو، نه سه سگ دیگر سیاه رنگ. به نظرم رسید سگ های سیاه ممکن است توله های آن سفیده باشند.

چهار و پنجاه و هشت دقیقه

صبح که از خانه بیرون می زدم دنبال کارت های بانکی ام بودم و به طور تصادقی یکی را برداشتم. کارتی که برداشتم، قرار بود یکی از کارفرمایان (نا)گرامی هفتۀ قبل دویست تومان به شماره حساب همین کارت واریز کند. اول هفته پیام داد و گفت:«فلانی دویست نه، صد و هشتاد واریز ! راضی باش.» و من به این فکر که دفعۀ بعد که گذر پوست به دباغ خانه افتاد، به تلافی هشتاد درصد پروژه اش را پیش ببرم، تحویلش دهم و بگویم: «فلانی راضی باش!» به هرحال، کارت بانکی را که به دستگاه خودپرداز سپردم متوجه شدم به جای صد و هشتاد هزارتومانی هم که گفته هجده هزارتومان ریخته به حساب! بگذریم. حالا باید منتظر باشم صد و شصت و دو هزار تومان دیگر واریز کند به حساب. با این فرض که واریز کند.

پنج و پنج دقیقه

صدای اذان از بلندگوی مسجدها بلند شده، بوی کله پاچه خیابان را گرفته. «کله پاچۀ سید»، همان کله پزی دوران دانشجویی. هنوز در دریای خاطرات غرق نشده بودم که پیرمردی را می بینم سوار بر دوچرخه. از کنارم می گذرد، شالی را دور گردن و صورتش پیچیده و کلاهی سیاه رنگ به سر دارد. دوچرخه اش یک دوچرخۀ قدیمی است. از همان هایی که توی شهر ما به چرخ چینی معروف است و برای اینکه یک متر جلوتر برود، دقیقاً باید به اندازۀ یک مترش پا بزنی. دوچرخه اش در برابر دوچرخه های امروزی شبیه ژیان است در برابر مگان. با این وجود پیرمردهای زیادی را دیده ام که همچنان به این ها وفادار مانده اند. نوعی وابستگی به گذشته، یا شاید سنت. پیرمرد خورجینی هم روی دورچرخه انداخته. دو سر خورجین سنگین شده و شکمش باد کرده. دارم به این فکر می کنم که مردی با سن وسال، آن وقت صبح پی انجام چه کاری می رفته؟

پنج و هفده دقیقه

مسجد جامع کاشان همیشه یک حس خوب در من ایجاد کرده. یک مسجد قدیمی، درست وسط شهر، پیش نیامده بود این وقت روز مسجد جامع را تجربه کنم. بوی کاه گل نم خورده می دهد، بوی تازکی. یاد دیوار کاه گلی خانۀ ننه می افتم و وقت هایی که خیاط خانه را آب پاشی می کردیم. آن وفت دیوار که خیس می شد ریه ها پر می شد از کاه گل (تصویر)

شش

قرار بود ساعت پنج و سی دقیقه حرکت کنیم سمت قمصر. ساعت پنج و چهل دقیقه بالا ه اولین نفر سروکله اش پیدا می شود. سلام و صبح بخیری و انتظار برای رسیدن یکی یکی بچه ها و بالا ه ساعت شش حرکت به سمت قمصر. راننده گویا معین خیلی دوست دارد و از همان لحظۀ نشستن معین دارد بدون وقفه می خواند و ول کن ماجرا هم نیست. آفتاب رفته رفته بالا می آید؛ طلوع خورشید.

هفت و ده دقیقه

قمصر از خیلی نظرها شبیه سمیرم ماست. کوه ها، چشمه ها، پوشش های گیاهی و سرمای هوا حتی. صبح وقتی که یک ربعی راه آمدم پیش خودم گفتم: «چرا این شکلی لباس پوشیدم؟ با این گرمای هوا، خواهیم پخت.» ولی با پیاده شدن از مینی بوس دلیل این شکلی لباس پوشیدنم را فهمیدم. دارم از سرما می لرزم که لیوانی شیشه ای به سمتم تعارف می شود.

-بگیر سوختم!

-چیه این؟

-حلیم.

-حلیم! حلیم کجا بوده؟

-بخور، ویتامین ح داره.

-برا حلقم خوبه!

لیوان حلیم را می گیرم و تلاش می کنم بدون کثیف کاری سربکشم. داغ داغ است و در این سرمای استخوان سوز سر صبح می چسبد. از یک جایی به بعد وظیفۀ سر کشیدن لیوان را می سپارم به علی.

میانۀ راه

اینکه ساعت چند است دیگر اهمیتی ندارد. مهم اتفاق هایی است که تجربه می کنی و منظره هایی است که می بینی. صدای زنگولۀ بزها و ها احاطۀ مان کرده. گله ای که تا خود چشمه، بدون اندکی استراحت پابه پای ما می آید. چند صدای جیغ و صدای پارس های سگ گله. بی اختیار می خوانم: «ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می بری...»

رنگ بندی پاییز، برگ های زرد شده، صدای زنگولۀ بزها و هایی که علاقۀ خاصی به مزۀ برگ های خشک شده دارند و صدای چ و خوروچ دندان هایشان که برگ ها را می جوند. دلم می خواست همین جا بنشینم. می رسیم به چشمه. طعم خوش آب چشمه، روشن آتش و تلاش برای یخ نزدن در این سرمایی که دوباره هجوم آورده به دست ها. با چند نفر از بچه ها نشسته ایم و صبحانه می خوریم و حرف می زنیم و می خندیم. می خندیم تاشاید کمی از دست سرما رهایی پیدا کنیم. آتش، چایی آتشی، چند ع یادگاری، اب ع های تکی دیگران و کمی هم چرت و پرت گفتن برای تمام یک روز سرد پاییزی.

مسیر برگشت به سختی مسیر اول نیست. سکوت کوه را دوست دارم. کمی از جمع جدا می شوم و جلوتر از بقیه حرکت می کنم. صدای زنگوله ها از بالای کوه شنیده می شود. برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم، ظاهراً یا بیش از اندازه تند آمده ام، یا اینکه بچه ها ایستاده اند برای استراحت. جز من دو سه نفر دیگر هم هستند. می نشینم روی سنگی و کمرم را می دهم به سمت آفتاب. اجازه می دهم گرمای آفتاب بخزد توی تک تک سلول های بدنم. آفتاب سر ظهر حس دلچسب است.

بچه ها دسته دسته پیدایشان می شود. می خندد و می گوید: «اینجا که جوی نیست نشستی گذر عمر ببینی. همه ش یه مشت سنگ و خاکه.» (تصویر)

ساعت دوازده و بیست دقیقه

کل زمانی که داخل مینی بوس بودیم را خو دم. چشم که باز وسط شهر بودیم. روبروی جهاد. پیاده می شوم و راه می افتم سمت خانه. اینبار از کوچه پس کوچه ها و مسیری دیگر.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1497




از داستان زال و رودابه-پنج

درخواست حذف اطلاعات

دگر گفت کان برکشیده دو سرو

ز دریای با موج برسان غرو

یکی مرغ دارد بریشان کنام

نشیمش به شام آن بود این به بام

ازین چون بپرد شود برگ خشک

بران بر نشیند دهد بوی مشک

ازآن دو همیشه یکی آبدار

یکی پژمریده شده سوگوار

انسان در باستان، برای همه چیز «روح یا جان» قائل بود. مثلا برای دریا و کوه و سنگ و درخت و حیوان و هر چیز دیگری. همین اعتقاد باستانی است که بعدها در شۀ بشر نهادینه شد و بعدها در شعر هم انعکاس یافت. در صنعت شعری زمانی که برای اشیاء جان قائل می شویم آن را تشخیص می گوییم. مثلا حافظ می گوید:

آن همه ناز تنّعم که خزان می فرمود / عاقبت در قدم باد بهار آ شد

امّا این شۀ باستانی که برای هر چیزی جان قائل می شدند از کجا نشأت گرفته بود؟ اقوام باستانی هیچ شۀ علمی نسبت به امور طبیعی نداشتند. مثلا نمی دانستند رودها چگونه جاری می شوند یا دریاها چگونه به وجود آمده اند. انسان چگونه به وجود آمده است. روز و شب چگونه به وجود می آید. درختان چگونه رشد می کنند و گذر فصل ها چگونه اتفاق می افتد و موارد طبیعی دیگر. این ندانستن سبب به وجود آوردن «خدا» برای این نیروها شد. یعنی اقوام باستانی وقتی نیرویی را در جایی می دیدند که توضیحی برای آن نمی یافتند، خ برای آن در نظر می گرفتند، مثل خدای دریاها، خدای طوفان، خدای آسمان، خدای زمین و.... بعدها به مرور زمان برای این وقایع طبیعی، داستان هایی به وجود آوردند که البته این داستان ها حاصل پیوند وقایع تاریخی، طبیعی، علمی و ماورایی بود.

در داستان زال و رودابه، سام زمانی که پریشانی زال را از سویی و از دیگر سو مخالفت شاه با این وصلت را می بیند، نامه ای می نویسد و به دست زال می سپارد و او را به درگاه شاه می فرستد تا شاید دل منوچهر به رحم آید و با خواستۀ زال موافقت کند. منوچهر وقتی زال را می بیند با موبدان و ستاره شناسان خود م می کند و مجلسی ترتیب می دهد تا زال را بیازمایند. هر موبد سؤالی از زال می پرسد و زال پس از کمی درنگ سؤال ها را به نیکویی پاسخ می دهد. از جمله همین چند بیت بالا که پرسشی است که یکی از موبدان مطرح می کند: «دو سرو بلند بینی که از دریای پرموج برآمده و مرغی بر آن دو آشیان دارد، بامداد بر یکی نشیند و شامگاه بر دیگری، چون از درخت نخستین بپرد برگ و بر آن درخت خشک شود و چون بر درخت دیگر نشیند، هوا عطرآگین گردد، بدین شکل پیوسته یکی شاداب باشد و دیگری پژمرده و نزار.»

پاسخ زال به آن پرسش چنین است که:

کنون از نیام این سخن برکشیم

دو بن سرو کان مرغ دارد نشیم

ز برج بره تا ترازو جهان

همی تیرگی دارد اندر نهان

چنین تا ز گردش به ماهی شود

پر از تیرگی و سیاهی شود

دو سرو ای دو بازوی چرخ بلند

کزو نیمه شاداب و نیمی نژند

برو مرغ پران چو خورشید دان

جهان را ازو بیم و امید دان

برج های(باره های) فلکی دوازده گانه که در اینجا از آن ها سخن به میان آمده، در حقیقت ابزاری بوده که در دوران باستان از آن برای سنجش گذر زمان استفاده می شده است. در آن دوران چنین تصور می شده که خورشید دور زمین درحال گردش است و در این گردش مسیری دایره ای شکل را طی می کند؛ که به آن «دایرة البروج» می گفته اند. این دایره مسیری فرضی است که هر سی درجه از قوس آن را نمایندۀ یک برج(باره) می دانسته اند. برج بره(حمل) نخستین برج است از این برج های دوازده گانه و ترازو(میزان) هفتمین. اولی در آغاز فصل بهار و دیگری در آغاز خزان قرار گرفته است. خورشید از بره تا ترازو نیمۀ اول این مسیر دایره ای شکل را می پیماید و سپس از ترازو تا ماهی که آ ین برج است نیمۀ دوم دایره را. این دو نیمه در پرسش های موبدان از زال(و در باور پیشینیان) دو سرو دانسته شده اند و خورشید نیز پرنده ای است که از بره تا ترازو روی سرو اول و پس از آن تا به باره ماهی برسد روی سرو دوم آشیان دارد. زال در جواب موبد چنین پاسخ می دهد که: خورشید آنگاه که به بارۀ بره در می آید «اعتدال بهاری» آغاز می شود و از آن پس، روز طولانی تر شده، شب رو به کاهش می گذارد و جهان، تیرگی را پشت سر می نهد. تا زمانی که خورشید به بارۀ ترازو می رسد. در این هنگام «اعتدال پاییزی» آغاز می شود و در نتیجه روزها کوتاه شده و شب ها طولانی تر می شوند. تا اینکه خورشید به بارۀ ماهی برسد. و باز این چرخه تکرار می شود. در نیمۀنخست این دایره جهان پر از شاد و سرسبزی است و در نیمۀ دوم همۀ جهان اندوهگین و افسرده است.


1-شاهنامۀ فردوسی به نثر- سید محمد دبیرسیاقی

2-نامۀ باستان-میرجلال الدین کزازی




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1486




آیین سیاووش خوانی

درخواست حذف اطلاعات

« نامه، و نیز برای اجرای زنده در توس فردوسی و میدان های بزرگ همه روستاها و پهنه میان چادرهای همه ایل ها. چرا که شاید اصل این اثر برای چنین مخاطبی است. برای آنان که هنوز زنده به آیین هایند و سیاوش خوانی برایشان تنها یک نامه درخشان نیست بلکه کاشتن بذر باروری و زایش است در بطن مادر زمین...»

سیاووش خوانی-بهرام بیضایی


در اسطوره های ایرانی سیاووش اسطورۀ باروری زمین است و سیاووش خوانی یک مراسم آیینی است که با گذر سالیان همچنان نیز در برخی از روستاها و اقوام ایرانی اجرا می شود. جیمز فریزر می گوید تفکر بدوی در انسان های نخستین دارای سه مرحله است تا در نهایت به تفکر علمی بیانجامد. مرحلۀ اول جادو و آیین های جادویی است، که در آن مردم با تکیه بر آیین های جادویی قصد دارند کنترل طبیعت را به دست گیرند. مرحلۀ دوم دین و اعتقاد به خدایانی فراطبیعی است. خدایانی که پدیده های طبیعی را کنترل می کنند؛ و به همین خاطر برای هر پدیده خ متصور بودند. خدای آب، خدای آسمان، خدای باروری، خدای جهان پس از مرگ و ... مرحلۀ سوم تلفیق دین و جادوست. که در آن با اجرای آیین های جادویی قصد دارند خدایان را وادارند که دست به کار خاصی بزنند و نظم طبیعت را به سمت خاصی بکشانند. برای مثال با اجرای آیین زنده شدن آدونیس، آدونیس را که نماد باروری و تجدید حیات سالانه است وادار کنند که زنده شود و در نتیجه گیاهان شروع به رویش کنند.

هدف از اجرای آیین سیاووش خوانی نیز همین موضوع باروری و تجدید حیات سالانه بوده و به همین خاطر است که بیضایی در ابتدای کتاب می نویسد:«برای آنان که هنوز زنده به آیین هایند و سیاوش خوانی برایشان تنها یک نامه درخشان نیست بلکه کاشتن بذر باروری و زایش است در بطن مادر زمین.»

دربارۀ آیین سیاووش خوانی، گویا سیاووش از خدایان پیشازردشتی ایرانی است و مرتبط با اساطیر باروری و فرهنگ کشاوری است؛ که قدیمی ترین حوزۀ این فرهنگ بین النهرین و رود جیحون بوده. امروزه هنوز مکان هایی در ایران وجود دارند که به نام سیاوشان و یا سیاوش خوانده می شود. از جمله مسجدی در شهر شیراز که نام سیاووش را روی خود دارد. یا روستای سیاووشان که در جنوب غربی آشتیان قرار دارد. قدیمی ترین اثری که از آیین سیاووش خوانی به جا مانده است دیواره ای است در پنجکنت در تاجی تان امروزی که قدمت آن به قرن سوم پیش از میلاد می رسد.

در کتاب های کهن نیز بارها از آیین سیاووش خوانی سخن به میان آمده است. از جمله کتاب تاریخ بخارا: «مردم بخارا را، در کشتن سیاووش نوحه هاست، و مطربان آن را سرود ساخته اند و قوالان آن را گریستن مغان خوانند و این سخن، زیادت از سه هزار سال است.»

در این بین داستان جوشیدن خون سیاووش و روییدن گیاه پرسیاووشون از آن نیز در اغلب روایت ها و کتاب های کهن نقل شده است. در کتاب اخبار اسکندر و در سفر او به سیاووش گرد، مقبرۀ بهشتی او چنین وصف شده:«خاک او سرخ بود. خون تازه دید که می جوشید و در میان آن خون گرم، گیاهی برآمده بود سبز و جماعتی مردم آنجا جمع آمده بودند.»

امروز نیز می توان رد آیین سیاووش خوانی را در مراسم های عزارای حسین، ضرب المثل ها و حتی باورهای دینی مردم دید. برای مثال در مراسم های عزاداری سیاه پوشدن و لباس نیلی به تن و کوتاه ن موی سر و صورت نشانه هایی است که همه از آیین سیاووش خوانی به یادگار مانده. یا حتی تزیین تابوت عزا، ماتم گرفتن بر سر پیکرۀ نمادین شهیدان کربلا و استفاده از نمادهایی مثل علم و کتل و تزیین آن ها با نشانه ها و پارچه های رنگارنگ، گرداندن تابوت ها همراه دسته های عزاداری در کوچه و خیابان ها، همه آیین هایی است که برگرفته از آیین سیاووشان و گرداندن تابوت سیاووش در بین مردم است. یا در مراسم نخل گردانی ای که هنوز در ایی از جمله یزد و میبد و کاشان انجام می شود و ظاهراً ریشه در سیاووش خوانی دارد. نخل یک اتاقک چوبی شبکه شبکه ای است که آن را انواع پارچه های ترمه و شال و ... تزیین می کنند و طی آد خاص آن را روی دوش مردم در مراسم های عزاداری می گردانند. در تصاویر و دیوارنگاری هایی که از آیین سیاووش خوانی برجای مانده نیز می توان مردم سوگواری را دید که اتاقکی خیمه مانند را روی دوش حمل می کنند و این اتاقک نمادی است از حمل قربانی مقدس به دنیای پس از مرگ. روی این کجاوه که به شکل درخت نخل است تصاویری از یک گیاه به چشم می خورد که نمادی است از تولد مجدد قربانی در دل خاک. و این تولد دوباره را مردم در وقت آذیین بندی آرزو می کنند. سنت استفاده از طاق نصرت برای مردگان و نخل گردانی در مراسم های عزاداری و تعذیه خوانی ظاهراً نقاط مشترکی با مراسم سیاووش خوانی دارد.

مرگ سیاووش و به جوش آمدن خون او و روییدن پرسیاووشون از خون او حتی در باورهای دینی مردم نیز قابل مشاهده است. به عنوان مثال در پل ذهاب مردم اعتقاد دارند در سالی که به نام مار است، در یکی از روزهای فصل بهار که مطابق هفدهم ماه باشد،خون سیاووش می جوشد و زمان ظهور می کند. یا برخی از مردم قدیم همچنان معتقدند ابری که به سرخی می زند رگه هایی از خون سیاووش را در خود دارد.

مهرداد بهار در کتاب «جستاری چند در فرهنگ ایران» به طور کامل به این اسطوره و آیین پرداخته و دربارۀ آن بحث کرده است.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1488




به رهی دیدم برگ خزان پژمر...

درخواست حذف اطلاعات

می گفت شما نسل خیانتکاری هستید. نسلی که حتی به خاطرات نسل قبلش هم رحم نمی کند.

این چند جمله را مرد رهگذری می گفت که چند روز پیش سوار ماشینم شد. مرد ی همراهش بود و با پای پیاده پیش می رفت. هربار که ماشینی از کنارش می گذشت برمی گشت و به پشت سرش نگاهی می انداخت. نزدیکش که رسیدم سرعتم را کم و کنارش ایستادم. پرسیدم کجا می خواهد برود و اگر مسیرش می خورد تا یک جایی برسانمش. عرق از پیشانی پهنش سرازیر شده بود و صدای هن و هن نفس هایش را می شد از داخل ماشین هم شنید. نگاهی به داخل ماشین و ظاهر من انداخت و بعد در را باز کرد و نشست. آبی رنگش را گذاشت جلوی پایش و دستی داد و با یک سلام و علیک شروع کرد به گله از اینکه چقدر هنوز هوا گرم است و مسیر اینجا چرا هیچ تا ی ای ندارد و مجبور شده است سر ظهری مزاحم من شود.

گفت چند روزی مهمان دخترش بوده و حالا می خواهد برود ترمینال و برگردد شهر خودشان. ضبط ماشین روشن بود و می خواند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا بود»

گفت:«اینو یه خانوم دیگه ایم نخوانده؟»

-«چرا. فکر کنم مرضیه. ایرح بسطامی هم البته خوانده و یکی دو نفر دیگر هم خواندن تا جایی که یادمه.»

-«ای برگ ستمدیدۀ پاییزی، آ تو زگلشن ز چه بگریزی»

آهی کشید و گفت:«می دونی من چقدر با آهنگ خاطره دارم؟ یه ضبط صوت داشتیم و چندتا کاست. یکی از کاستا همین خانمی بود که گفتی. گفتی کی؟» جواب دادم:«مرضیه.»

-«آره همین مرضیه. موقع غروب که می شد خانمم چایی می ریخت و می آورد. بعد همین کاست رو می ذاشت و مرضیه شروع می کرد به خوندن. نمی دونستم چرا اینقدر دوست داره این کاست رو. ولی چون اون دوست داشت منم دوستش داشتم.» لبخندی ساده تحویلش دادم و میدان را پیچیدم سمت راست.

-«روزی تو هم آغوش گلی بودی، دیوانه و مدهوش گلی بودی.»

-«همین، مرضیه اش رو نداری بذاری؟»

-«نه. حالا مگه این بد می خونه؟»

-«بد نمی خونه. ولی یاد خاطره هام افتادم. دلم برا اون روزا تنگ شد.»

گفتم:«خد امرزدشون. ببخشید دیگه.» و بلندگوی ماشین گفت:«آه خار غمش در دل بنشاندم، در ره او جان بفشاندم»

-«نسل شما خیلی خیانت کاره. حتی به خاطرات نسل قبلشم رحم نمی کنه. چرا وقتی اون خانم. گفتی اسمش چی بود؟»

-«مرضیه.»

-«چرا وقتی مرضیه به اون خوبی...»

-«ای عاشق شیدا، دلدادۀ رسوا، گویمت چرا فسرده ام.»

احساس بغضی پیچید توی گلویش. باید همین جا پیاده اش می . او باید می رفت سمت راست و من مسیرم سمت چپ میدان بود. ولی این طور وقت ها راهنمای ماشین از مغز آدم قرمان نمی گیرد. این بود که راهنمای ماشین پیچید سمت راست و ضبط ماشین ادامه داد:«رفت آن گل پاک از دست، با خار و خسی پیوست؛ من ماندم و صد بار ستم، این پیکر بی جان» و مرد دیگر تا آ راه هیچ نگفت. هیچ نگفت و من هم از ترس دیدن اشک های مردی که لااقل دوبرابرم سن داشت هیچ نگفتم و تنها راندم تا ترمینال. راندم تا ترمینال و بلندگوها تا آ داد زدند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زما...»


+نوشته شده برای رادیوبلاگی ها و اولین آهنگ نوانگار.

صمیمانه دعوت می کنم از خورشید و سجل برای نوشتن این پست.





منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1481




سامحنی إن احببتک فوق حدود الحب...

درخواست حذف اطلاعات
اگر صحبت از قوانین فیزیک و آیرودینامیک باشد زنبورهای عسل نباید پرواز کنند. در واقع بال های زنبور عسل توانایی بلند این ه از روی زمین را ندارند. ولی حقیقت این است که زنبورهای عسل نه تنها پرواز می کنند، بلکه توانایی خیره کننده ای هم در این کار دارند.
شرح تصویر: شاهین ایزدبار، با شش نشان طلا و یک نقره از مسابقات پاراآسیایی در رشتۀ شنا. برای آن یک نشان نقره هم گفت:«شرمندۀ مردم ایران شدم!»

سامحنی إن احببتک فوق حدود الحب... :: مرا ببخش اگر فراتر از مرزهای عشق عاشقت شدم...



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1484




برادر کاکلش آتش فشونه

درخواست حذف اطلاعات

شبی از بهمن پنجاه و هفت بود که مردی با لباس و چهره ای خونین، خسته و پریشان احوال به خانه برگشت. سردرگم بود. ولی می دانست که باید دست به کاری بزند. سرگرم جستجوی شعری می شود که بتواند اوضاع آن روزهای مردم و اعتراض هایشان را به خوبی بیان کند. آنقدر می گردد تا اینکه می رسد به شعری از اصلان اصلانیان:

شب است و چهرۀ میهن سیاهه

نشستن در سیاهی ها گناهه

شعر در روح و جانش ریشه می دواند. می رود سراغ سه تار و شروع می کند به نواختن. می نوازد و ضبط می کند، در مایۀ دشتی می نوازد و ضبط می کند، آنقدر می نوازد تا سرانجام به آنچه می خواهد دست پیدا می کند. همان نیمه های شب دست به کار می شود و مقدمه و متن آهنگ را روی کاغذ می آورد. دنبال خواننده ای می گردد که بتواند به بهترین شکل این تصنیف را بخواند. خب چه ی بهتر از محمدرضا، با آن صدای همه چیز تمام؟ محمدرضا البته به اندازۀ لطفی و دیگر از اعضای گروه شیدا اهل سیاست نیست. ولی وقتی به خانۀ لطفی می رود، با پریشان حالی او روبرو می شود، وقتی حوادث سال های قبل را در ذهن مرور می کند و به خصوص هفده شهریور پنجاه و هفت را به خاطر می آورد، به قدری تحت تأثیر شعر و آهنگ و اوضاع آن روزهای ایران عزیزش قرار می گیرد که پیشنهاد لطفی را برای خواندن آن تصنیف می پذیرد.

چند روز بعد، تصنیف «شب نورد» یا همانی که بعدها با اسم «برادر بیقراره» معروف می شود، با شعری از اصلانیان، آهنگ سازی لطفی، صدای محمدرضا و نوازندگی چند نفر از اعضای گروه شیدا به صورت شبانه ضبط می شود. بعدها این تصنیف در کنار آوازی از محمدرضا و لطفی و همین طور تصیف و آوازی از شهرام ناظری در قالب نوارهایی به اسم چاووش دو بین مردم پخش می شود.

همۀ این حرف ها را گفتم تا دست آ بنویسم این روزها عجیب این تصنیف به دل و جانم می نشیند. به خصوص همین بیتی که نوشتم.

مترسک نگاری(مهمان افتخاری این پست):

(اگه فقط یک دلیل برای دوست داشتن پاییز، به خصوص مهر و به طور ویژه روز اولش لازم داشته باشیم، قطعاً اون، زادروز فرخنده و مبارک خسروی آواز ایران، محمدرضا شجریانه. ایشالا که خدا به جانانِ موسیقی ایران طول عمر همراه با سلامتی و شادی عطا کنه و فرزندان برومندش مخصوصاً همایون و مژگان شجریان همیشه در قله های هنر این مرزوبوم در حال درخشش باشن. امضا: مهدیار "مترسک سابق" با تشکر ویژه از سعید عزیزم که این تریبون رو در اختیارم قرار داد)




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1475




از داستان زال و رودابه-چهار

درخواست حذف اطلاعات

در سه بخش گذشته، قسمت هایی از داستان زال و رودابه را شرح دادم. داستان اصلی از دل باختن زال و رودابه به یکدیگر، آن هم از راه شنیدن آغاز می شود.(پست اول)، سپس شبی زال به دیدار رودابه می رود و آن شب را در قصر او سپری می گند(پست دوم)، بعد وقتی دل خود را به رودابه می بازد، نامه ای برای سام می فرستد و ماجرای این عشق را برای او بازگو می کند و از پدر می خواهد که با ازدواجش موافقت کند.(پست سوم)

و حالا در این بخش از داستان زال و رودابه قصد دارم از لحظه ای بگویم که در آن سیندخت، مادر رودابه متوجه رابطۀ پنهانی دخترش (رودابه) شده است و می خواهد بداند، معشوقۀ رودابه کیست؟ و او پنهانی برای که سربند و پیرایه می فرستد؟

زمانی که سیندخت از رابطۀ پنهان رودابه با مرد دیگری باخبر می شود و فرستادۀ زال را می بیند که با خود هدایایِ رودابه را برای زال می برد؛ رودابه را بازخواست می کند که با کدام مرد در ارتباط است و اکنون سربند و پیرایه را برای چه ی می فرستد؟ در اینجا سیندخت برای اینکه خود را خشمگین از کار دختر و در عین حال مادری دلسوز و مشفق نشان دهد، به رودابه با لحنی آمیخته با خشم و دلسوزی می گوید:

ستمگر چرا گشتی ای ماه روی

همه رازها پیش مادر بگوی

در بیت بالا تضادی که میان دو کلمۀ «ستمگر» و «ماه روی» وجود دارد، با لحنی زیبا و متعادل همین معنی را به ذهن خواننده می رساند.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1476




مثلاً پلۀ پنجاه وهفتم (تمرین سخن سرا)

درخواست حذف اطلاعات

نوشتن از یک تصویر کار ساده ای نیست. نیم ساعتی می شود که نشسته ام و خیره شده ام به تصویرهایی که از یک تا چهار شماره خورده اند و باید برای یکی از آن ها متنی بنویسم. بین همۀ این چهار تصویر، همان اولی چشمم را گرفته. ثانیه های بی شماری است که چشم هایم را دوخته ام به مرد و زنی که در قاب ع دوربینی ماندگار شده اند و من فکر می کنم باید پدر و دختر باشند. پدر و دختری که نشسته اند روی پاگرد پله هایی که تعدادشان مشخص نیست. پله هایی که عرضشان به زحمت برای عبور دو نفر از کنارهم کافی است و بین دو دیوار آجری گیرافتاده اند. دیوارهایی که گله به گله آجرهای قدیم اش ریخته و احتمالاً در همۀ سال های عمرش، دو محله یا دو کوچه را به هم وصل می کرده، پله هایی که روزانه ده ها نفر از آن می گذشته است. ولی بعید می دانم در همۀ این روزها رهگذری هوس کرده باشد تعداد پله ها را بداند. مثلاً از اول کوچه ای که شاید اسمش کوچۀ پونک بوده، یا مریم سه بوده یا...(اصلاً چه اهمیتی دارد؟) شروع کرده باشد به شمردن و یکی یکی پله های زی ایش را شمرده باشد تا برسد به آ ی و زیرلب تکرار کند: «صد و هفتاد و سه. صد و هفتاد و سه پله.» و احتمالاً چند قدمی که از پله ها دور شد آن عدد هم از یادش رفته باشد. پله ها و تعدادشان هیچ وقت سوژۀ جذ برای ی نبوده. ولی دخترک روی پله ها هست. دخترکی که لابد خانه شان در کوچه یا محلۀ بالا بوده، داخل خانه بحثی بوده، دختر خواسته یا ناخواسته حرف هایی شنیده که در او حس خوبی را به وجود نیاورده، بعد با ح قهر و گریان بیرون دویده، صدوهفتادوسه پله را جلوی چشم های اشکبارش دیده و شروع کرده به دویدن تا پلۀ پنجاه و هفتم. آنقدر اشک ریخته و دویده نفسش گرفته و بعد دیوار آجری شده تکیه گاهش و چکه چکه اشک ها زمین زیر پایش را خیس کرده. پدر سراسیمه از آن بالا دختر را دیده و تا پلۀ پنجاه وهفتم را نفهمیده که چطور آمده است. بعد دخترک را، مثلاً فائزه اش را درآغوش گرفته و سکوت کرده تا دخترک یک دل سیر گریه کند. لابد پدر هم ناراحت بوده، بغض داشته، اما پدرها جلوی دخترهایشان...؟ نه؛ امکان ندارد پدر گریه کرده باشد. مطمئنم بغضش را همان جا قورت داده، سر فائزه اش را توی دست های پرمویش فرو برده و او را توی های ستبرش فشار داده، دست راستش را کشیده روی سرش و توی گوشش نجوا کرده . . . نمی دانم. اینکه پدرها وقتی دخترشان پنجاه و هفت پله را گریسته باشد چه در گوشش نجوا می کنند را نمی دانم. نه، ولی حتماً چیزی در گوش فائزه اش گفته و بعد نشسته اند روی پاگرد پلۀ پنجاه و هفتم، بین دو دیواری که چند آجرش هم ریخته. پدر دست چپش را حلقه کرده دور کمر دخترش و با دست راست دختر را در آغوش کشیده و بوسه ای زده روی سر دختر. دختر دست ها را گرفته جلوی صورت شرمگینش و به آغوش بابا پناه آورده و هق هق کنان هرچه در دل داشته بیرون ریخته و البته ما هنوز نمی دانیم چه شده که دختر پنجاه وهفت پله را یک نفس گریسته.

+سخن سرا




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1472




برادر کاکلش آتش فشونه

درخواست حذف اطلاعات

بهمن پنجاه و هفت بود. مردی با لباس و چهره ای خونین، خسته و پریشان احوال به خانه برمی گردد. سردرگم است. ولی می داند که باید دست به کاری بزند. سرگرم جستجوی شعری می شود که بتواند اوضاع آن روزهای مردم و اعتراض هایشان را به خوبی بیان کند. آنقدر می گردد تا اینکه می رسد به شعری از اصلان اصلانیان:

شب است و چهرۀ میهن سیاهه

نشستن در سیاهی ها گناهه

شعر در روح و جانش ریشه می دواند. می رود سراغ سه تار و شروع می کند به نواختن. می نوازد و ضبط می کند، در مایۀ دشتی می نوازد و ضبط می کند، آنقدر می نوازد تا سرانجام به آنچه می خواهد دست پیدا می کند. همان نیمه های شب دست به کار می شود و مقدمه و متن آهنگ را روی کاغذ می آورد. دنبال خواننده ای می گردد که بتواند به بهترین شکل این تصنیف را بخواند. خب چه ی بهتر از محمدرضا، با آن صدای همه چیز تمام؟ محمدرضا البته به اندازۀ لطفی و دیگر از اعضای گروه شیدا اهل سیاست نیست. ولی وقتی به خانۀ لطفی می رود، با پریشان حالی او روبرو می شود، وقتی حوادث سال های قبل را در ذهن مرور می کند و به خصوص هفده شهریور پنجاه و هفت را به خاطر می آورد، به قدری تحت تأثیر شعر و آهنگ و اوضاع آن روزهای ایران عزیزش قرار می گیرد که پیشنهاد لطفی را برای خواندن آن تصنیف می پذیرد.

چند روز بعد، تصنیف «شب نورد» یا همانی که بعدها با اسم «برادر بیقراره» معروف می شود، با شعری از اصلانیان، آهنگ سازی لطفی، صدای محمدرضا و نوازندگی چند نفر از اعضای گروه شیدا به صورت شبانه ضبط می شود. بعدها این تصنیف در کنار آوازی از محمدرضا و لطفی و همین طور تصیف و آوازی از شهرام ناظری در قالب نوارهایی به اسم چاووش دو بین مردم پخش می شود.

همۀ این حرف ها را گفتم تا دست آ بنویسم این روزها عجیب این تصنیف به دل و جانم می نشیند. به خصوص همین بیتی که نوشتم.



مترسک نگاری(مهمان افتخاری این پست):

(اگه فقط یک دلیل برای دوست داشتن پاییز، به خصوص مهر و به طور ویژه روز اولش لازم داشته باشیم، قطعاً اون، زادروز فرخنده و مبارک خسروی آواز ایران، محمدرضا شجریانه. ایشالا که خدا به جانانِ موسیقی ایران طول عمر همراه با سلامتی و شادی عطا کنه و فرزندان برومندش مخصوصاً همایون و مژگان شجریان همیشه در قله های هنر این مرزوبوم در حال درخشش باشن. امضا: مهدیار "مترسک سابق" با تشکر ویژه از سعید عزیزم که این تریبون رو در اختیارم قرار داد)




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1475




از داستان زال و رودابه-دو

درخواست حذف اطلاعات

زال دل به رودابه باخته و رودابه هم عاشق زال شده. اما مشکلی که زال با آن روبه روست این است که رودابه دختر مهراب، از نوادگان ضحاک است و پیوند با آن ها به سبب اختلاف های اعتقادی و مذهبی غیرممکن است. به همین خاطر زمانی که زال دل به رودابه باخته و خواهان ازدواج با اوست، سران زال را نصیحت می کنند تا از این فکر درگذرد؛ اما زال نمی پذیرد. در نهایت سران به او می گویند تنها راه این است که به نزد پدرش سام نامه ای بنویسد و خواسته اش را پیش او مطرح کند. زیرا سام قول داده هرگز با خواستۀ پسر مخالفت نکند. بیتی که در ادامه آمده، از ابتدای نامۀ زال به پدر است. زال می خواهد نامه را با ستایش پدر آغاز کند. و این چنین می نویسد:

«چمانندهٔ دیزه هنگام گرد

چرانندۀ کر اندر نبرد»

کر از پرنده هایی است که مردارخوار است. حکیم توس، رشادت های سام را این گونه توصیف می کند که، او در وقت نبرد چرانندۀ کر هاست. یعنی به قدری از دشمنان می کشد که غذا برای تمام کر های صحرا فراهم می شود!




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1470




دعوت به داستان خوانی-سخن سرا

درخواست حذف اطلاعات

بگذار همه بگویند که شمر آمده به ضریح آقام حسین دخیل بسته، گردنش را بسته به میله های ضریح. اما تو را به خون گلوی خودت قسمت می دهم، به آن وقت و ساعتی که شمر گردنت را از قفا برید، پیش خدا، روز پنجاه هزار سال، شفیع من بشو... شفیع منِ روسیاه، منِ...

+وبلاگ سخن سرا به روز شد.


پی نوشت: اگر دوستی مایل بود، داستان بالا را با صدای خودش بخواند تا به ادامۀ پست ضمیمه کنم.

از دوستانی که مایل به خواندن داستان هستند استقبال می کنیم. انتخاب داستان هم می تواند به عهدۀ خودتان باشد. اگر مایل بودید داخل نظرات عنوان کنید.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1467




دل خوشی های صد کلمه ای-برای آشِ شیر

درخواست حذف اطلاعات

نمی دانم اولین نفری که تصمیم گرفت شیر را با برنج ترکیب کند به چه چیز فکر می کرده. مثلاً ممکن است خواسته باشد برای شوهر برنج بپزد؛ ولی آب در خانه نبوده، چشمه هم دور بوده، بچه هم گریه می کرده. بعد پیش خودش فکر کرده:«خب، شیر بز را می دوشم، با آن برنج می پزم. شیر که سفید است. برنج هم که سفید. طبیعتاً نباید اتفاقی بیفتد.» ولی اتفاق هایی افتاده. اتفاق های بزرگی هم افتاده. آنقدر بزرگ که روزی پسرکی نشسته کنج اتاقش و بعد از ترکیب این دو کلمه به عنوان یکی از دل خوشی های صدکلمه ای این روزهای زندگی اش اسم برده.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1466




ایران من

درخواست حذف اطلاعات

تو این روزهایی که هر میم.الف و میم.چ و الف.دالی، با هر سطح دانش و ص آلبوم میده بیرون. و همین طور تو این روزهایی که خیلی هامون حوصلۀ درست و حس نداریم. گوش دادن یک آلبوم موسیقی خوب می تونه کلی حال مون رو جا بیاره. برای همین پیشنهاد می کنم «آلبوم ایران من» همایون شجریان عزیز رو از دست ندید.

ید نسخۀ فیزیکی

ید از بیپ تونز



آوازخوانی در شبم، سرچشمه ی خورشید تو

یار و دیار و عشق تو، سرچشمه ی امید تو

ای صبح فروردین من، ای تکیه گاه آ ین

ای کهنه سرباز زمین، جان جهان ایران زمین...

+ تک بیت های بی مخاطب هم بعد از مدت ها به روز شد!




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1465




چطور یک معرفی کتاب مفید بنویسیم؟

درخواست حذف اطلاعات
چطوری یک معرفی کتاب مفید بنویسیم؟ این دقیقاً سؤالیه که چند وقتی هست ذهنم رو مشغول کرده. و الآن دوست دارم ذهن شمارو هم باهاش مشغول کنم و ازتون خواهش کنم که ادامه متن رو بخونید و اجازه بدید من و دیگران هم در شه هاتون شریک باشیم. چند وقتی هست فکر ایجاد یک سایت با محتوای معرفی کتاب بدجوری مورمورم می کنه. کارهایی و قدم هایی هم برداشتم. و خب الآن رسیدم به جایی که ذهنم رو سخت مشغول کرده. یک - اصلاً چرا به فکر زدن یک سایت معرفی کتاب افتادم؟ من هم می دونم سایت هایی که معرفی کتاب می نویسند کم نیستند. ولی تقریباً همۀ اون ها به یک روش این کار رو انجام می دهند. معرفی کوتاهی از کتاب، با هدف فروش اون کتاب به مخاطب! درواقع نوشتن یک معرفی بازاری از کتاب، بدون در نظر گرفتن محتوا و مفید یا قوی بودن اون کتاب. اگرچه این رو نمی شه یک نقطه ضعف تعریف کرد، ولی هرگز مورد پسند من مخاطب نبوده. به همین خاطر بود که فکر ساخت سایتی مخاطب محور (و نه بازار محور) به ذهنم رسید. دو - خب، حالا چطور باید متفاوت و مخاطب محور بود؟ این دقیقاً سؤالیه که در اون نیاز به هم فکری دارم. به عنوان دوستانی که می دونم سروکارتون با کتاب و دنیای کتاب هست ازتون خواهش دارم که به این چند سؤال کمی فکر کنید: + از نگاه شما در یک معرفی کتاب بهتره به چه چیزهایی پرداخته بشه؟ و ویژگی های یک معرفی کتاب سودمند و جذاب چیه؟ + چه روش خلاقانه ای برای معرفی یک کتاب به ذهنتون می رسه؟ + اگر قصد داشته باشید چنین سایتی بسازید چه اسمی براش در نظر می گیرید؟ + در کنار ایجاد بستری برای نوشتن دربارۀ کتاب ها و معرفی کتاب، چه چیزهای دیگری قابل عرضه است؟



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1462




از داستان زال و رودابه

درخواست حذف اطلاعات

همی بود بوس و کنار و نبید

مگر شیر کو گور را نشکرید

شیوۀ سخن گفتن فردوسی این طوری هست که نمیشه عاشقش نشد؛ زشت ترین مضامین تن کامۀ انسانی رو طوری در پردۀ حیا و عفت می پیچه که تا دو سه مرتبه نخونی نمی فهمی منظورش چی بوده. بهتر بخوام بگم کادوپیچ کلام هستند ایشون.

در داستان عاشقانۀ زال و رودابه(بله؛ شاهنامه داستان عاشقانه هم دارد.)، رودابه موهای خودش رو از دیوار قصر پایین می اندازه تا زال به کمک موهای بافته شدۀ او خودش رو از پایین دیوار قصر به بالای قصر برسونه.(چه صحنۀ آشنایی.) زال اما به رسم محبت بوسه ای تقدیم موهای معشوق می کنه و به کمک ریسمانی خودش از دیوار قصر بالا می ره. بیت بالا برای توصیف اولین شب وصال زال و رودابه آورده شده. تکلیف مصرع اول که در بیت مشخصه. می گه: زال و رودابه تا خود صبح کنار هم بودند. باهم می نوشیدند و بوسه ها می گرفتند. و بعد در تکمیل مصرع اول از صنعت کادوپیچ استفاده می کنه و میگه همۀ این ها بود، مگر اینکه «شیر کو گور را نشکرید» شیر گور را شکار نکرد.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1464




مخاطب شناسی پیشرفته

درخواست حذف اطلاعات

اسم پست خودش گویای مطلب هست. موضوع از این قراره که وبلاگ نویسی یک رابطۀ دو طرفه است. یک طرف این رابطه من هستم و نوشته هایی که گاه و بی گاه می نویسم و یک طرف مخاطبی که شما باشید. برای همین علاقه مندم بهتر طیف مخاطب های اینجا رو بشناسم. پس اگر این مطلب رو می خونید به این چند سؤال پاسخ بدید. کمتر از یکی دو دقیقه وقت می گیره. ارادتمندم.

«سؤال ها»

س.ن: فکر کنم سه چهار ماه پیش میم پستی مشابه این پست گذاشته بود. همون زمان منم به همچین چیزی فکر . ولی گویا فکر م نزدیک سه چهار ماهی طول کشیده.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1451




کوله پشتی ها را از مهر و محبت پر کنیم

درخواست حذف اطلاعات
مادربزرگ می گفت آدم خوب است اگر یک نان هم در خانه اش دارد با همسایه اش قسمت کند. می گفت ما آدم ها باید نسبت به همدیگر احساس مسئولیت داشته باشیم. وقت هایی که نان می پخت، بوی نانش کل محله را می گرفت. نزدیک ظهر که می شد سینی های استیلش را می آورد. پنج شش تایی سینی استیلی داشت. دوتا، دوتا نان ها را از روی تاوۀ نان پزی برمی داشت و دسته می کرد و می گذاشت توی سینی ها. بعد رو به ما می کرد و می گفت این ها را ببرید برای همسایه . می گفت بوی نان می آید. شاید یکی زن زائو داشته باشد یا اینکه هوس کرده باشد. اینکه ما نان بپزیم و همسایه مان حتی نان برای خوردن نداشته باشد گناه است. می گفت خوب است اگر آدم نان و ماست هم دارد آن را با همسایه اش شریک شود.
س.ن: کمپین کوله پشتی مهر را دَری د. دَری د تا دُری د به امید خدا.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1453




عصر یک روز تابستانه را چگونه گذر م

درخواست حذف اطلاعات
چند نفر از دوستان گفته بودند چرا کمتر از خاطرات روزانه ات می نویسی؟ و بعد فکر چرا کمتر از خاطراتم می نویسم؟ و اینگونه شد که به نظرم رسید مهم ترین اتفاق امروز را بنویسم تا جواب دندان شکنی به خودم باشد، تا ثابت کنم می توان از خاطرات روزانه هم نوشت. و همینکه نشان بدهم من فردی انتقادپذیرم. و اینکه برخی می گویند انتقادناپذیری، حرف مفت است. این هم سندش: امروز عصر، رأس ساعت چهار و سی دقیقه بلند شدم همان همیشگی ها را پوشیدم. بعد با هِلِک هِلِک کوبیدم، دویدم، رفتم کتابخانۀ شهر. بعد هنوز از در ماشین بیرون نیامده بودیم که یک آقای موجهی با پیراهن چهارخانۀ قرمز و شلوار جین و سری که موهای جلویش ریخته بود از آن سمت خیابان دستی تکان داد و گفت: «کتابخونه بسته است. نیا» گفتیم چرا؟ گفت:« دعای عرفه ست دیگه. همه رفتن دعای عرفه!» ما هم کمی سرمان را خارانیدیم، بعد کمی لالۀ گوشمان را خوار م. کلی هم فکر کردیم تا بفهمیم ربط دعای عرفه به کتابخانۀ شهر چیست؟ و چرا باید به خاطر حضور در یک مراسم مذهبی یک ادارۀ فرهنگی را تعطیل کرد؟ و خب از شما چه پنهان به هیچ نتیجۀ خاصی نرسیدیم. پس هنوز بیرون نیامده دوباره سوار ماشین شدیم و این بار هِلِک هِلِک از کتابخانه کوبیدیم، دویدیم، رفتیم کتاب فروشی شهر. یک ساعتی را کتاب ید و کتاب ید و کتاب ید و من کتاب ها را گشتم و گشتم و گشتم و در نهایت من هم اسیر وسوسه های شیاطین شده، سه جلد کتاب یدم. ساعت شش و سی دقیقه بود که از هم جدا شدیم و من هِلک هِلک کوبیدم، دویدم، برگشتم خانه و هم کوبید، دوید و رفت که برسد به کار و باری که طبعاً به من ربطی نداشته. و این بود خاطرۀ من از عصر یک روز تابستانه. -سی مرداد نودوهفت



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1456




ساندویچی اکبر

درخواست حذف اطلاعات
اتوبوس که ایستاد، نگاهی به ساعتش انداخت. نه و بیست دقیقه. چهل دقیقه ای وقت داشت. دلش لک زده بود برای خورشت سبزی های مادر. صبح که می شد بوی سبزی تازه تفت داده شده می پیچید توی خانه و از همان صبح غوغایی به پا می کرد. دوست داشت آنقدر گرسنگی بکشد تا برسد خانه، برسد خانه و بعد از دو ماه دوری، بوی دست پخت مادر را بدهد توی ریه ها و نفسش را نگه دارد تا ظهر. صحنۀ رد شدن از زیر قرآن و کاسۀ آبی که بدرقۀ راهش شده بود را هنوز به خاطر داشت. نفسش را داد بیرون و جایش را با هوای سرد بیرون پر کرد. +تا ی آقا؟ تا ی سرباز؟ کجا می خوای بری؟ بیا سوار شو. -نه ممنون آقا. فقط اینجا ساندویچی کجا داره؟ +یکی دوتا توی ترمینال هست. ولی اگه ساندویچ خوب می خوای برو اون ور خیابون. پشت اون اتوبوس سفیده. بری تابلوش مشخصه. -ممنون حاجی. هشت ساعتی را از کرمانشاه توی راه بود و اگر می خواست صبر کند برای دست پخت مادر، حداقل شش هفت ساعت دیگر هم باید گرسنگی می کشید؛ ولی سر و صدای شکم این اجازه را نمی داد. ش را انداخت روی کولش و بی توجه به صدای راننده تا ی های ترمینال راهش را کج کرد سمت پل هوایی. از روی پل می شد تابلوهای بزرگ و کوچک مغازه ها را دید که پشت سرهم چراغ هایشان روشن و خاموش می شد. رد تابلوهای نئون را گرفت تا رسید به مغازه ای که روی درش با لامپ های قرمز رنگی نوشته بود "ساندویچی اکبر" و لامپ های سبز رنگی دور ساندویچی اکبر چرخ می زد. چشمش را دوخت به سبز و قرمزها و قدم هایش را تندتر کرد و پله ها را دوتا یکی پایین آمد. ساندویچی اکبر پشت اتوبوس سفید رنگ سنگر گرفت و باز از دل سنگر بیرون آمد. +در رو ببند جوون. سوز بدی میاد. -سلام. اگه داری یه بندری برا ما بزن با یه نوشابه سیاه. تندش کن. دستت درد نکنه. +چشم. بشینین تا آماده بشه. فقط ت رو بذار کنار یخچال. تو دست و پای مشتری ها نباشه. را سُراند کنار یخچالی که حکم ویترین مغاه را داشت و بطری های نوشابه و دلستر از پشت شیشه هایش خودنمایی می کرد. صندلی پلاستیکی را عقب کشید و نشست رو به چراغ های سبز نئونی که حالا برع دور شیشۀ مغازه می چرخید. دست مالی از روی میز برداشت و قطره های ریز عرق را از صورتش پاک کرد. - تا چارتا قدم می دوم عرق از سر و پکالم می ریزه پایین. انگار چله تابستونه. آخ چقدر دلم برا شط و هوای شرجیش تنگه. لم داد به صندلی، نزدیک در میز دیگری هم بود که مردی میانسال با پسر پنج شش ساله ای پشتش نشسته بودند. مرد با هر گاز که از ساندویچ می زد شیشۀ نوشابه اش را سر و بال می کرد و پسر چشم از سرباز برنمی داشت. لبخندی تحویل پسر داد و نگاهش را چرخاند به سمت دیوار. دیواری که می شد گفت در گذشته سبز بوده و حالا بیشتر رنگش به سیاهی می زد. وسط دیوار، یک تابلوی "و اِن یکاد" با شیشه ای ترک خورده زده شده بود. گله به گله رنگ ها پوسته شده و ریخته بود پایین. روی دیوار به جز آن تابلو دو قاب کوچکتر هم آویزان بود. داخل قاب بزرگتر چند بریدۀ رو مه بود و یک ع هم داخل قاب دیگر. ع ، دو کشتی گیر را نشان می داد که دست هایشان از زیر بغل هم رد شده و پشت کمر یک دیگر قلاب شده بود. به نظر می رسید این کشتی گیر آبی باشد که زورش در ادامه چربیده و شاید با فن کمر و یا حتی پیچ پیچک کشتی گیر قرمز را زمین زده. بریده های رو مه هم بی ارتباط با ع نبود و روی بریده ای که بزرگتر از دوتای دیگر بود تیتر بزرگ مسابقات قهرمانی استان به چشم می خورد. پیرمرد از پشت ویترین مغازه بیرون آمد. مرد میانسال و پسرک رفته بودند. میز را دستمال کشید و بی آنکه کلمه ای بگوید باز خزید پشت سنگرش. صندلی را داد عقب و بلند شد. چند ع سیاه و سفید و چند تیتر ریز و درشت. بریدۀ رو مه را خواند: «مسابقات قهرمانی استان در وزن های مختلف به مناسبت دهۀ مبارک فجر برگزار شد. برنده های این مسابقات راهی مسابقات کشوری خواهند شد.» و بعد به ترتیب برنده وزن های مختلف نوشته شده بود و در ادامه جناب استاندار برای برنده ها آرزوی موفقیت در مسابقات کشوری کرده بود. روی ع دو مرد با ران هایی ورزیده و ماهیچه هایی بزرگ کمر همدیگر را چسبیده بودند و پای کشتی گیر قرمزرنگ از تشک جدا شده و به نظر در حال سقوط بر روی تشک بود. پیرمرد اما شباهتی به دوبندۀ آبی نداشت. هیکل ورزیده کشتی گیرها با پیرمردی که فقط چند لحظه دیده بودش قابل مقایسه نبود. در مغازه باز شد و مردی وارد مغازه شد. مجبور شد به سمت صندلی اش برود تا راه برای مرد باز شود. صدای پیرمرد را که سفارش می گرفت می شنید. نگاهش را از روی لامپ های نئون جلوی در گرفت و دوخت به سقف. نور زردرنگ لامپ پخش شد روی صورتش. ترسید رنگ های پوسته پوسته شدۀ سقف سقوط کند روی صورتش. چشم هایش را بست و سعی کرد صورت مادر را به یاد بیاورد. احتمالاً وقتی به خانه می رسید، اول مادر می پرید و صورتش را می بوسید. بعد پدر جلو می آمد؛ دست می داد. صورتش را می بوسید و دستی روی شانه هاش می زد. دست آ هم برادر، خم می شد و محکم بغلش می کرد و فشارش می داد. «مردی شدی واسه خودت. کی اینقدر بزرگ شدی تو؟» نفسش را داد توی ریه ها و بعد کش دار رهایش کرد. + بندری ما آماده نشد؟ ساعت ده بلیط دارم باید برم. -آماده است، الان. می بری یا همین جا می خوری جوون؟ + بپیچ می برم. شانس که نداریم، یهو دیدی اتوبوس رفت. ماشین کجا پیدا کنم نصف شبی؟ دوباره نگاهش را دوخت به دوبندۀ آبی توی ع . دست هایش را از زیر کتف قرمز رد کرده و پشت سر قلاب کرده بود به هم. پای چپ جلوتر ستون شده بود و پای راست گره خورده بود توی پاهای قرمز. یک کم دیگر که با دست ها فشار می آورد قرمز از زمین کنده می شد و اب می شد روی تشک. درد را می شد توی صورت هر دو کشتی گیر دید. داور با کت و شلواری براق همه چیز را زیر نظر داشت و منتظر سقوط یکی از دو کشتی گیر روی تشک بود. کمی عقب تر چند نفر دیگر هم دیده می شدند. شاید مربی هایی که داد می زدند و آ ین فرمان های جنگ را صادر می د. شاید هم تماشاچیانی که به وجد آمده اند و اسم کشتی گیر محبوبشان را صدا می زنند. +دنبال هیچی نرو جوون. یه روزی کشتی عشقم بود. شب که می شد شالی را ول می می رفتم زورخانه. ولی حالا چه؟ یک لقمه نان ندارم ببرم برا زن و بچه. هرشب دعواست توی خانه. شالی کاری را ول کردیم آمدیم غربت. شاید کمی وضعمان بهتر شود. نشد. یک عمر بقیه را خاک کردیم و حالا زمانه خاکمان کرده. برو سروقت کاری که لااقل نان داشته باشی برای خوردن. کلمه های آ ، توی گلویش بغض شد. خفه اش کرد و آرام گرفت. پیرمرد بسته را گذاشت روی میز و خزید به سمت سنگر. لاله های گوشش به هم چسبیده بود. کمرش خمیده تر از ع توی قاب بود و موهای سرش ریخته بود. رنگ چشم ها اما همان رنگ چشم های دوبندۀ آبی بود. همانی که احتمالاً شانه های قرمز را چسبانده بود به تشک و کمی آن طرف تر با سری بانداژ شده و لبخندی بر لب، مدال خوشرنگی به گردن داشت. نگاهی به ساعت انداخت. پنج دقیقه به ده. را برداشت و انداخت روی دوشش. یک ده تومانی از جیبش درآورد و گذاشت روی دکۀ پیرمرد. از کنار لامپ های نئون سبز قرمز و مرد میان سال رد شد و زد به خیابان.
س.ن: برای سخن سرا. تمرین های تعلیق و مکان را سعی باهم بنویسم. یک خواهش:نسبت به سخن سرا کمی مهربان تر باشید. مثل روزهای اول. ممنونم.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1458




مخاطب شناسی پیشرفته-2

درخواست حذف اطلاعات

ممنونم از دوستانی که توی نظرسنجی پست «مخاطب شناسی پیشرفته» شرکت د. سؤال ها و آمار به دست اومده رو قول داده بودم که منتشر کنم که می تونید ببینید. (برای بزرگ شدن تصاویر روی اون ها کلیک کنید.) در پایان هم به سؤال ها و انتقادهایی که کرده بودید جواب دادم. شناخت جنس و سلیقۀ دوستانی که داری خیلی کمک می کنه به نوشتن و بهتر نوشتن. بازهم ممنونم از اون شصت و دو نفری که در نظرسنجی شرکت داشتند. بازهم اگر انتقادی بود یا سؤالی بود بنویسید و مطرح کنید. کمتر از این فرصت ها پیش میاد. خلاصه از من گفتن.

و اما سؤال های تشریحی:

یک- جای چه پست هایی توی وبلاگ خالیه؟ (همراه با تعداد تکرار هر پاسخ با توجه به شباهت های موضوعی)

روزانه نویسی و خاطرات(5)، کوتاه نویسی!(3)، موسیقی(2)، عاشقانه نویسی!(4)، پست هایی که ننوشتی!(1)، خلاصه کتاب های دوره ای مثل ماه رمضون(3)، پست های اجتماعی و طنز(4)، -مذهبی-اجتماعی(5)، احساسی(2)، شعرخوانی هایی که آ هفته ها بود(2)، آموزشی(1).

دو- چه پست یا بخش هایی رو دوست داشتی؟

پست های معرفی کتاب و نوشتن بریده هایی از کتاب ها(6)، خودنوشت نگاری ها(5)، پست های ماه رمضون(6)، سفرنامه(7)، زبان مادری(6)، خاطره ها(4)، پست های ادبی(4)، تک بیت ها،پست های انتقادی و اجتماعی(4)، معرفی (2)، ورزش نگاری ها(2)، پست های طولانی و روزانه!(1)، هرجا بدون نقاب نوشتی(1)،

و سه-حرفی سخنی، قصه ای اگر بود:

(قسمت های قرمزرنگ جواب های خودم هست. قسمت های سیاه رنگ بخشی از انتقادها و حرف های دوستان)

-جان هر ی که دوست داری فونت وبلاگو عوض کن. به فونت های صابر راستی کردار یه نگاهی بنداز. هم رایگانه هم قشنگ :)

+ فونت اینجا بی نازنینه. فکر می فونت استانداردی باشه. باشه تغییر می دم در اسرع وقت. :)

-به نظرم تو سوالا، جای سوال بلاگر هستیم و وبلاگ داریم یا نه خالی بود و اینکه آیا کامنت می ذاریم برات یا خاموشیم

+ خب اگر وبلاگ ندارید که بسازید. خیر دنیا و آ ت در وبلاگ نویسه اصلاً. اگر خاموشم هستید هم روشن بشید. خاموش چرا آخه؟ :)) -هیچ وقت از بلاگستان نرید. +قول نمی دم که بدفول نباشم. ولی سعی می کنم. :) -چطوری میتونید اینقدر خوب بنویسید ؟ +اوایلش سخت بود. بعداً به صفحه کلید لپتاپم عادت :d خوب می خونید. -وبلاگ شما واقعا همه چیز تمومه، و از جاهاییه که همیشه به دوستانم معرفی میکنم(چه بلاگر ها و چه غیر بلاگرها)، چون تو هر زمینه ای حرفی برای گفتن داره. خیلی موفق باشید و امیدوارم خیلی زود بخش عاشقانه نوشته ها به وبلاگتون اضافه بشه. چون هم هیجان انگیزه و هم اندازه بقیه مطالبتون خوندنی:-) + بابا ما را سر باغ و بوستان نیست. کار سخت دست ما ندید. :) -سلام.من ترجیح میدم که برای شناخت واقعی مخاطب هام ،وبلاگ هاشونو بخونم و ازون طریق بشناسمشون (از طرف یه خواننده که شما رو دنبال میکنه اما میدونه که شما وبلاگش رو نمیخونی :) +منم خیلی از وبلاگ ها رو می خونم و می دونم که اونا من رو نمی خونن. خلاصه وبلاگ هایی که می خونیم رو بر مبنای سلیقه دنبال می کنیم دیگه؟ غیر از اینه؟ :) -یه کوچولو فقط گرم نیست این وبلاگ بهتره هیجانی تر باشه تا مخاطبا هم بیشتر بشه...و همچنین اگه دلستانا و قضیه ها کوتاه ترم باشه طرف حوصله بیشتری پیدا میکنه براخودن و لذت بردن... + نمی دونم چطوری گرم تر بشه و هیجانش بیشتر بشه. ولی کوتاه تر شدن مطالب رو سعی می کنم. :)) -آدم باید دل بده به نوشتن. نوشته هایی که از دل آدم جداست مفت نمی ارزه. +کاملاً موافقتم رو اعلام می کنم. :)



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1460




هیچ برای بازنده ها داستان نمی سازد

درخواست حذف اطلاعات

سوت پایان بازی که به صدا در آمد یک غم بزرگ نشست روی ام. نیمکت ذخیرۀ فرانسه که دویدند سمت زمین، من نه به قهرمانی فرانسه که به ش ت تیمی فکر که از هر نظر شایستۀ قهرمانی در جام بود. تیمی با پیراهن های شطرنجی قرمز و سپید. تیمی که بر خلاف همۀ پیش بینی ها تا فینال جام خودش را رساند؛ و از هر تیمی تیم تر بود.

می دانید فوتبال از هر نظر شبیه به زندگی است. ش ت، پیروزی، پست ها و حتی قوانینش درست شبیه به زندگی است. اصلاً دلیل توفیق فوتبال نسبت به دیگر ورزش ها همین است. از آفساید شروع کنم. به قول صدر: «شاید آفساید نفرت انگیزترین قانون فوتبال باشد، ولی بی تردید بازتابنده ی تلاش بی ثمر و گول زنک زندگیِ آدمی هم هست!» می دانید آفساید نفرت انگیز است چون گاهی که با تمام وجود می دوید و تلاش می کنید تا به توپ برسید و آن را به تور دروازه برسانید و خوشحالی کنید؛ دقیقاً در همان لحظه که آدرنالین بدنتان از شدت خوشحالی به بالاترین حد خودش رسیده دست کمک داور با پرچمش که آنرا از دور برایتان تکان می دهد صاف می زند توی برجکت. بلی؛ در آفساید بوده اید. (درست مثل صحنۀ گل ایران به اسپانیا و فریادهایی که با یک پرچم توی گلوهایمان خشکید.) اصلاً همین است که می گویم نامردتر از قانون آفساید نداریم. چه در فوتبال و چه در زندگی. مثال دیگری که برای این استدلال دارم حرفی است که هگل می نویسد و اعتقادی است که او دارد. «برای هگل به این مفهوم است که بشر باید در جامعه ای و تحت قوانینی زندگی کند که آن قوانین با اراده ی آزاد انسان ها سازگار باشد.» هگل می نویسد فوتبال از هر لحاظی با این تعریف هم خوانی دارد. می نویسد: « در هیچ ورزشی جمعی ای نمی توان مثل فوتبال آزادانه دوید و دویدن نشانۀ است.» و بعد به این می پردازد که در فوتبال هر نقشی برعهده دارد و دارای پست تعریف شده ای است. اما با این حال می تواند به دیگر نقاط زمین هم سرکشی کند. می تواند برای پیروزی بجنگد، دفاع کند و گل بزند. و حتی اگر گل هم نزند می تواند در زدن گل و ب پیروزی سهمی داشته باشد. می گوید زمین فوتبال مثل جامعه بسیار بزرگ است. حضور در زمین احساس جضور در جامعه را القاء می کند. جامعه ای که آدم هایش پیوسته در حال حرکتند. و اگر سستی به کارشان راه پیدا کند عقب می افتند. جامعه ای که فردگرایی نیز در آن اهمیت دارد. ولی مفهوم بودنش همیشه پابرجاست.

به خاطر همین شباهت هاست که می گویم فوتبال از هر لحاظی شبیه به زندگی است. و می دانید؛ همان طور که در زندگی برای بازنده ها داستانی نمی سازند، در فوتبال هم برای بازنده ها ی داستانی نمی نویسد. امشب کرواسی باخت. و خب مطمئناً چند سال دیگر ی با یادآوری جام بیست هجده حرفی از این تیم نمی آورد. بهتر بخواهم بگویم. مفهوم حرفم همان جملۀ کلیشه ای است که می گوید تاریخ را فاتحان می نویسند. امشب کرواسی باخت. تیم شیک پوش جام، با آن پیراهن های شطرنجی سپید و قرمزی که دلم می خواست یکی از آن ها را امشب می داشتم. تیمی که حقش باخت نبود. ولی خب گردش روزگار است؛ و پیش آمدهایی که گاهی اوقات کنترلش از دسترس ما خارج می شود.


س.ن: بریده ها از کتاب پسری روی سکوها-حمیدرضا صدر




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1439




نویسندگی کتاب

درخواست حذف اطلاعات

اولین مرتبه ترم سه بود که همراه با امیدمان به فکر نوشتن افتادیم. گرفتن امتیاز نشریۀ خوابگاه و شروع به نوشتن برای یک نشریۀ دانشجویی اولین تجربۀ فراسررسیدی ام در نوشتن بود. بعدها برای چند نشریۀ دیگر هم در نوشتم. ارشد و باهنر اگرچه من را از دنیای نشریات دانشجویی دور کرد ولی باعث شد پس از یک مدت کوتاه دور بودن از فضای نوشتن، این بار وبلاگ را برای نوشتن امتحان کنم. یکی از دلایلی که این وبلاگ و فضای این وبلاگ را دوست دارم همین است. در همۀ این روزهای تاریک و روشن دور از وطن بودن، نوشتن جایی بوده برای زیستن. این جملۀ آ را البته چند روز پیش به شکلی دیگر در جایی خواندم و به این فکر که چقدر متناسب با زندگی ما وبلاگ نویس هاست. بگذریم. موضوعی که می خواهم از آن بنویسم نوشتن دربارۀ ایده هایی است که برای نوشتن کتاب دارم و یا داشته ام. صادقانه اعتراف کنم. من هم مثل بسیاری از شماها در پس ذهنم رؤیای نویسنده بودن را هرروز و هرروز پرورانده ام و تلاش هایی هم در این مسیر داشته ام. از داستان فرستادن برای جشنواره های مختلف، تا همین اوا که به پیشنهاد محمدمهدی مدتی به دنبال مجله یا سایتی بودم که بتوانم کمی جدی تر و هدفمندتر برای آن بنویسم. رؤیای نوشتن یک کتاب اما حرف دیگری است. اولین باری که به فکر نوشتن کتاب افتادم همان ترم های اول بود. مدتی بود شعرهای حافظ را حفظ می . هفته ای یک یا دو غزل. ایدۀ دسته بندی حرف به حرف بیت های حافظ برای مشاعره از همان جا شکل گرفت. برای بیست، سی غزل هم این کار را انجام داده بودم که رسیدیم به فصل ناخوش امتحانات. افتادن سه واحد درسی و معدلی که نه چندان دلخواه بود؛ باعث شد آن ایدۀ اولیه به کلی فراموش شود. بار دومی که به فکر نوشتن کتاب افتادم به پیشنهاد یکی از دوستان فضای مجازی بود. ماه رمضان چند سال پیش، هر سحر یک دعای سحرگاهی را به همراه یک بیت شعر در فضای مجازی و همین وبلاگ نشر می دادم. یکبار دوستی پیشنهاد داد این مجموعه دعاها را حفظ کنم و با کمی چاشنی ذوق و حذف و اضافه آن را به یک کتابچه تبدیل کنم. ایده ای که البته اگرچه از جانب آن دوست خیلی جدی مطرح شد ولی از جانب من چندان جدی گرفته نشد. شاید چون آن روزها درگیر پایان نامه و درس های ارشد بودم.

این روزها هم اگرچه سخت می گذرد، و اگرچه فرصت آنچنانی ای برای رؤیاپردازی نیست، ولی در پس صندوقچۀ ذهنم همچنان رؤیای نوشتن را حفظ کرده ام. داشتن ایده ای برای نوشتن؟ نمی دانم. شاید یک روز عصر چشم باز کنم و ببینم داستان هایی که می نویسم می تواند برای دیگران هم جذاب باشد. خب آن روز قطعاً بیشتر به این رؤیاها فکر خواهم کرد. درحال حاضر اما همچنان به دنبال نشریه یا سایتی هستم که بشود جدی تر و متفاوت تر از وبلاگ در آن نوشت. (داخل پرانتز بگویم، اگر جایی را می شناسید معرفی کنید. ممنونم.)

ضمن تشکر از بانوچه و آقای صفایی نژاد، پای ماتی تی، سین و خانم هلیا را به این چالش باز می کنم.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1437




ما هیچ ما شربت خاکشیر

درخواست حذف اطلاعات
از دیگر کرامات شیخنا اینکه قصد داشت قالب وبلاگ سخن سرا را تغییر دهد. ولی بی حواسی کار دستش داد و قالب وبلاگ خویش را پراند.هشتگ با غم انگیزترین ح وبلاگ چه کنم؟



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1433