بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

دو کلمه حرف حساب

آخرین پست های وبلاگ دو کلمه حرف حساب به صورت خودکار از بلاگ دو کلمه حرف حساب دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



به رهی دیدم برگ خزان پژمر...

درخواست حذف اطلاعات

می گفت شما نسل خیانتکاری هستید. نسلی که حتی به خاطرات نسل قبلش هم رحم نمی کند.

این چند جمله را مرد رهگذری می گفت که چند روز پیش سوار ماشینم شد. مرد ی همراهش بود و با پای پیاده پیش می رفت. هربار که ماشینی از کنارش می گذشت برمی گشت و به پشت سرش نگاهی می انداخت. نزدیکش که رسیدم سرعتم را کم و کنارش ایستادم. پرسیدم کجا می خواهد برود و اگر مسیرش می خورد تا یک جایی برسانمش. عرق از پیشانی پهنش سرازیر شده بود و صدای هن و هن نفس هایش را می شد از داخل ماشین هم شنید. نگاهی به داخل ماشین و ظاهر من انداخت و بعد در را باز کرد و نشست. آبی رنگش را گذاشت جلوی پایش و دستی داد و با یک سلام و علیک شروع کرد به گله از اینکه چقدر هنوز هوا گرم است و مسیر اینجا چرا هیچ تا ی ای ندارد و مجبور شده است سر ظهری مزاحم من شود.

گفت چند روزی مهمان دخترش بوده و حالا می خواهد برود ترمینال و برگردد شهر خودشان. ضبط ماشین روشن بود و می خواند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا بود»

گفت:«اینو یه خانوم دیگه ایم نخوانده؟»

-«چرا. فکر کنم مرضیه. ایرح بسطامی هم البته خوانده و یکی دو نفر دیگر هم خواندن تا جایی که یادمه.»

-«ای برگ ستمدیدۀ پاییزی، آ تو زگلشن ز چه بگریزی»

آهی کشید و گفت:«می دونی من چقدر با آهنگ خاطره دارم؟ یه ضبط صوت داشتیم و چندتا کاست. یکی از کاستا همین خانمی بود که گفتی. گفتی کی؟» جواب دادم:«مرضیه.»

-«آره همین مرضیه. موقع غروب که می شد خانمم چایی می ریخت و می آورد. بعد همین کاست رو می ذاشت و مرضیه شروع می کرد به خوندن. نمی دونستم چرا اینقدر دوست داره این کاست رو. ولی چون اون دوست داشت منم دوستش داشتم.» لبخندی ساده تحویلش دادم و میدان را پیچیدم سمت راست.

-«روزی تو هم آغوش گلی بودی، دیوانه و مدهوش گلی بودی.»

-«همین، مرضیه اش رو نداری بذاری؟»

-«نه. حالا مگه این بد می خونه؟»

-«بد نمی خونه. ولی یاد خاطره هام افتادم. دلم برا اون روزا تنگ شد.»

گفتم:«خد امرزدشون. ببخشید دیگه.» و بلندگوی ماشین گفت:«آه خار غمش در دل بنشاندم، در ره او جان بفشاندم»

-«نسل شما خیلی خیانت کاره. حتی به خاطرات نسل قبلشم رحم نمی کنه. چرا وقتی اون خانم. گفتی اسمش چی بود؟»

-«مرضیه.»

-«چرا وقتی مرضیه به اون خوبی...»

-«ای عاشق شیدا، دلدادۀ رسوا، گویمت چرا فسرده ام.»

احساس بغضی پیچید توی گلویش. باید همین جا پیاده اش می . او باید می رفت سمت راست و من مسیرم سمت چپ میدان بود. ولی این طور وقت ها راهنمای ماشین از مغز آدم قرمان نمی گیرد. این بود که راهنمای ماشین پیچید سمت راست و ضبط ماشین ادامه داد:«رفت آن گل پاک از دست، با خار و خسی پیوست؛ من ماندم و صد بار ستم، این پیکر بی جان» و مرد دیگر تا آ راه هیچ نگفت. هیچ نگفت و من هم از ترس دیدن اشک های مردی که لااقل دوبرابرم سن داشت هیچ نگفتم و تنها راندم تا ترمینال. راندم تا ترمینال و بلندگوها تا آ داد زدند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زما...»


+نوشته شده برای رادیوبلاگی ها و اولین آهنگ نوانگار.

صمیمانه دعوت می کنم از خورشید و سجل برای نوشتن این پست.





منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1481




97-93=4

درخواست حذف اطلاعات

همین شنبه ای که گذشت می تونستم بیام و بنویسم «دوکلمه حرف حساب» چهار ساله شد.(مهم بود؟)

لابد انتظار دارید حالا که نوشتم اضافه کنم: هر حرفی، حدیثی، سخنی، انتقادی، مز ف ترین پستی، بهترین پستی، مهری، محبتی، ی، فضیلتی، نصیحتی، چیزی اگر دارید بنویسید. نمی دونم، میل خودتون. من که حرفی اگر بود می شنوم.





منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1483




سامحنی إن احببتک فوق حدود الحب...

درخواست حذف اطلاعات
اگر صحبت از قوانین فیزیک و آیرودینامیک باشد زنبورهای عسل نباید پرواز کنند. در واقع بال های زنبور عسل توانایی بلند این ه از روی زمین را ندارند. ولی حقیقت این است که زنبورهای عسل نه تنها پرواز می کنند، بلکه توانایی خیره کننده ای هم در این کار دارند.
شرح تصویر: شاهین ایزدبار، با شش نشان طلا و یک نقره از مسابقات پاراآسیایی در رشتۀ شنا. برای آن یک نشان نقره هم گفت:«شرمندۀ مردم ایران شدم!»

سامحنی إن احببتک فوق حدود الحب... :: مرا ببخش اگر فراتر از مرزهای عشق عاشقت شدم...



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1484




یک بیست وچهار ساعت با من

درخواست حذف اطلاعات

قصد دارم امروز از لحظۀ بیداری تا آ شبی که به خواب می روم را همین جا روایت کنم.

ساعت هشت:

تازه بیدار شده ام. با ص که مدت هاست نشنیده بودمش. صدای چرخ های خیاطی کارگاهی که حالا بیش از دو هفته از تعطیلی اش می گذشت.

ساعت ده و چهارده دقیقه:

شروع به نوشتن این پست کرده ام. قیل از اینکه شروع به نوشتن کنم سری به تلگرام زدم. از تلگرام های وارده:«و گفت: خداوند را فرشته ایست که هر روز بانگ می زند: بزایید برای مردن، جمع کنید برای نابودی، و بسازید برای ویرانی. نهج البلاغه-حکمت ۱۲۷، کانال هاروت و ماروت»

به این فکر می کنم که ادامۀ روز را در کتابخانه سپری کنم. سکوت کتابخانه و فضای آن را دوست دارم. چه برای کار و چه برای مطالعه. در حقیقت امروزم از حالا شروع می شود!

یک روز تراکتوری خواهم ید و همۀ ماشین هایی که در خیابان دوبل پارک کرده اند را زیر چرخ های تراکتورم له خواهم کرد.

یک بار سمیرم سوار تا ی بودم. رانندۀ تا ی از آشنایان و پیرمرد سرزنده و شوخ طبع بود. ترافیک خیابان اصلی شهر سنگین بود و خیلی سخت جلو می رفتیم. یکی از ماشین هایی که کنار خیابان پارک کرده بود سعی داشت از پارک بیرون بیاد و به همین خاطر راننده ای که من سوار ماشینش بودم توقف کرد. رانندۀ پشتی دستش را گذاشت روی بوق و یکی دوتا بوق زد که یعنی:«زرد قناری چرا حرکت نمی کنی پس؟» پیرمرد شوخ طبع سرش را از پنجره برد بیرون و از آنجا که شهر ما زیادی کوچک است و همه همدیگر را می شناسند داد زد: «به آقای فلانی. مبارک ماشین صفرت. با بوقش یدی؟» و طوری داد زد که همۀ ماشین های دوروبر و حتی مغازه دارها هم صدایش را شنیدند و زدند زیر خنده. امروز می خواستم برگردم به خانمی که پشت سرهم بوق می زد همین جمله را بگویم. دیدم ممکن است ناراحت شود اگر بهش بگویم «بَه آقای فلانی!»

12:55 کتابخانۀ فیض کاشانی

ملامحمدمحسن فیض کاشانی داماد و شاگرد ملاصدرای بود و از حکیمان و عرفای زمان صفویه. این را برای زیاد شدن اطلاعات عمومی تان گفتم و برای اینکه این پست هم زیادی بی محتوا نباشد! به هرحال، داخل سریال بیگ بنگ آف تئوری شلدون کوپر تنها یک جای خاص از خانه می نشست و به آن محل می گفت «مای اسپات». جای این بندۀ نگارنده هم در سالن مطالعه اولین صندلی گوشۀ سمت چپ است. به چند دلیل، یک اینکه گوشه است! و بندۀ گوشه گیر از گوشه ها خوشم می آید و دو اینکه پریز برق دارد و می شود از لپتاپ استفاده کرد. به جز این بندۀ نگارنده سه تن دیگر نیز داخل سالن مطالعه حضور دارند، نه چهار نفر. نفر چهارم پشت صندلی اش به خواب رفته بود و نمی دیدمش. یکی سر در گریبان گوشی موبایلش فرو برده و دو نفر دیگر هم ظاهراً کنکوری هستند. خب یکی از نفراتی که نشسته بود بلند شد و رفت تا رسماً سه نفر باشیم.

14:10 کتابخانۀ فیض کاشانی

درحال نوشتن خلاصۀ کتاب بودم که ناغافل خوابم برد. همه اش تقصیر همان نفر چهارمی است که روی صندلی خواب بود و به خاطرم آورد که می شود در این ح هم خو د. سر که بلند هیچ را ندیدم. همه رفته بودند. تنها صدای دو خانمی می آید که مسئول کتابخانه هستند. گویا بحث سر جلسۀ قرآن یا زیارت عاشورای همسایه و دختر خدیجه خانم است که، که اصلاً به من چه مربوط. مگر من فضولم؟

3:40 کتابخانۀ فیض کاشانی

کتاب کوچک برای داستان نویسی، نوشتۀ فریدون عموزاده خلیلی را اگر روزی روزگاری دیدید بخوانید. و اگر جایی بود که می شد آن را ید لطفاً یداری کنید و برای من پست کنید! متأسفانه از سال 93 کتاب تجدید چاپ نشده و تنها نسخه های قدیمی آن موجود(نیست!) است. کتاب را کانون پرورشی فکری برای نوجوانان و ردۀ سنتی«ه» چاپ کرده است. کتاب در صدوچهل صفحه به اختصار دربارۀ آنچه باید برای داستان نویسی دانست صحبت کرده و برخی نکات ضروری را بدون آب و تاب و با زبانی شیرین و گاهی طنز بیان کرده است. از سوژه ی تا طرح و شخصیت و گره افکنی در داستان گرفته تا فضاسازی در داستان با استفاده از جزئیاتی مثل رنگ،بو، صدا و ....

تعداد بالای تمرین های کتاب هم باعث درگیری ذهن خواننده شده و او را همراه می کند. همچنین نویسنده برای انی که(به خصوص نوجوان ها) به تازگی شروع به آموختن دربارۀ داستان نویسی کرده اند سرخط های خوبی ارائه کرده و در دل متن، نویسنده ها و کتاب های خوبی را معرفی کرده است. در کل با حجم کمی که داشت اطلاعات خیلی خوبی در اختیار من خواننده قرار داد. فقط حیف که باید کتاب های امانتی را پس داد.

16:15 کتابخانۀ فیض کاشانی

پسرکی عطرزده وارد سالن مطالعه می شود. لازم به ذکر است بنده از بوی عطر متنفرم! و آدم هایی که شیشه های عطر را روی خودشان خالی می کنند بیشتر. خلاصۀ کلام به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته اش ایرادی ندارد. ولی به همین طعم چایی دارچینی قسم عطر به خودتان نزنید. نفسم تنگ شده، قفسۀ ام درد می کند. با این حساب باید برگردم خانه. البته نخوردن نهار و گرسنگی هم دلیل دومم برای این تصمیم است.

ساعت 18:05 در اتاق

صدای گریۀ حسین را می شنوم. لحظۀ اول به این فکر که ممکن است چون مادرش نبوده که برود دنبالش خودش برگشته باشد و حالا پشت در خانه گیر افتاده و دارد گریه می کند. رفتم بالا و در خانه را باز دیدم نه، صدا از توی کوچه نیست. از توی خانۀ خودشان است. نام برده به این خاطر که باباش به جای مامانش رفته و او را از مدرسه برگردانده دارد گریه می کند. دیدن بچه مدرسه ای ها در کوچه و خیابان و دیدن مشق نوشتن های حسین یکی از لذت بخش ترین صحنه های این روزهاست.

ساعت 20:15 اتاق

نامبردۀ نگارندۀ این سطور خیلی بی نظم می خوابد و این از نقطه ضعف هایی است که داشتم و دارم. خوابم برد. بی خود و بی جهت خوابم برد. این روزها سردردها و سرگیجه های عجیبی دارم. چشم ها را که می بندم احساس می کنم همه چیز به چرخ می افتد. به لپتاپ نمی توانم خیره شوم و کتاب هم خیلی سخت می شود خواند. خواب؟ مگر اینکه از روی خستگی و به همین شکل باشد.

ساعت 21:10 اتاق

اینکه وقت هایی که در خانه هستم بیشتر وقتم در اتاق می گذرد یک حقیقتی است که نه زیاد آن را دوست دارم و نه از آن بدم می آید. واقعیت این است نوع کاری که این روزها انجام می دهم باعث شده بیشتر وقتم را پشت لپتاپ و پشت میز بگذرانم. رفتن به کتابخانه هم تنها بهانه ای است برای خارج شدن گاه به گاه از این فضا. بوی سوختگی تمام خانه را پر کرده. بیرون می روم و متوجه می شوم پدرجان دارد شام می پزد. در حقیقت گوشت کوبیده هایی که از ظهر مانده و ی نخورده را پیچیده لای نون و آن ها را توی روغن سرخ کرده و شده چیزی شبیه سمبوسه که خب من سمبوسه را عاشقم! به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته چه فرقی دارد؟ ولی اگر قرار به خوردن غذای فست فودی باشد ساندویچ کثیف و یا سمبوسه را ترجیح می دهم!

22:20 اتاق

کمی با دوستان چت می کنم. کمی آهنگ گوش می دهم. اول عارف می خواند: «به پیری بگو پیری دست نگه دار گله دارم، حالا حالاها آرزو دارم؛ حالا حالاها آرزو دارم.» کمی وبلاگ می خوانم و این بار دارد می خواند:«توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن» و بعد نوبت به اصغروفایی می رسد که بگوید:«عشق آمد و آتشی به دل برزد؛ تا دل به گزاف لاف دلبر زد. عشق آمد، عشق آمد» و بعد هم لابد خوانده:«آسوده بدم نشسته در کنجی، عشق آمد عشق آمد؛ آمد غم عشق و حلقه بر در زد...» و در نهایت هم «عقلش چو مگس دو دست بر سر» خواهد زد.

00:00 همچنان اتاق

می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم ها می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم ها می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم ها می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم ها... فردا شده و دارند توی سرم دمام می زنند. هزارتا سوار توی سرم می دوند. توی سرم رخت می شورند. سرم مثل سیر و سرکه می جوشد و دست آ من از دست این سینوزیت های بعد از سرماخوردگی سر به بیابان خواهم گذاشت. این خط این هم نشان.

ساعت 01:00

بابا فلاسک چایی ای که داشت را آورد توی اتاق. چایی می ریزم و می خورم. یکی، دوتا نه سومی را هم باید خورد. یکی از کارهایی که سعی کرده ام خودم را به آن عادت بدهم گوش دادن یکی از داستان های کانال صداخونه است. بهاءالدین مرشدی عزیز و صدای گرمش را دوست دارم. در این کار با یکی از دوستان هم شریکم. که خب ممکن است دوست نداشته باشد اسمش را بیاورم. این را نگفتم که بگویم من چقدر آدم اهل داستان شنویی هستم! نه، خواستم کمی کانال صداخونه را تبلیغ کنم. بالا ه گردن این بندۀ داستان شنو حق دارد.

آن جملۀ«میشمرم هو میشمرم هه میشمرم هار» هم از داستان صداخونه نوشتۀ غلامحسین ساعدی است که بهاءالدین مرشدی آن را خوانده. دلیل دلبستگی ام به این جمله و داستان این است که فکر می کنم همۀ ما سربازیم و فرماندۀ بزرگ همین روزگار قدار کج مدار لاکردار است. داد می زند «قدم آهسته بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار ها. بشمار هت» و این ماییم که باید اطاعت کنیم و تکرار کنیم «می شمارم هه، می شمارم ها، می شمارم هت، می شمارم هو، می شمارم ها» و بعد فرماندۀ بزرگ، یعنی همین روزگار قدار کج مدار لاکردار فریاد بزند:«اوهوی نفر سوم صف پنجم، باز که نشد، باز که نشد!» و بعد لابد بگوید:«گمشو برو ته صف!»

ساعت 02:18 اتاق

خسته تر از آن بودم که بخواهم کاری انجام دهم. حتی دست ودلم به دیدن هم نمی رفت. این شد که تصمیم گرفتم کمی ورزش کنم. پس داخل درایو دی، پوشۀ pes را باز و یک دور بلژیک را قهرمان جام ملت های اروپا تا کمی مغزم استراحت کند. تا کمی دق ودلی ام را سر توپ و زمین سبز و دروازۀ تیم های مقابل خالی کنم! حالا با بالا بردن جام قهرمانی می روم که بخوابم. خواب که نه. می روم کمی کتاب بخوانم تا ببینم کی از خستگی چشم هایم بسته می شود.

احتمالاً تمام!

+چالشی در کار نیست. فقط احساس کار جالبی است. پس اگر دوست داشتید شماهم از یک بیست وچهار ساعت تان بنویسید. :)




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1479




به وقت غروب پنجشنبه

درخواست حذف اطلاعات


دریافت

(دلشدگان-علی حاتمی)




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1480




به رهی دیدم برگ خزان پژمر...

درخواست حذف اطلاعات

می گفت شما نسل خیانتکاری هستید. نسلی که حتی به خاطرات نسل قبلش هم رحم نمی کند.

این چند جمله را مرد رهگذری می گفت که چند روز پیش سوار ماشینم شد. مرد ی همراهش بود و با پای پیاده پیش می رفت. هربار که ماشینی از کنارش می گذشت برمی گشت و به پشت سرش نگاهی می انداخت. نزدیکش که رسیدم سرعتم را کم و کنارش ایستادم. پرسیدم کجا می خواهد برود و اگر مسیرش می خورد تا یک جایی برسانمش. عرق از پیشانی پهنش سرازیر شده بود و صدای هن و هن نفس هایش را می شد از داخل ماشین هم شنید. نگاهی به داخل ماشین و ظاهر من انداخت و بعد در را باز کرد و نشست. آبی رنگش را گذاشت جلوی پایش و دستی داد و با یک سلام و علیک شروع کرد به گله از اینکه چقدر هنوز هوا گرم است و مسیر اینجا چرا هیچ تا ی ای ندارد و مجبور شده است سر ظهری مزاحم من شود.

گفت چند روزی مهمان دخترش بوده و حالا می خواهد برود ترمینال و برگردد شهر خودشان. ضبط ماشین روشن بود و می خواند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا بود»

گفت:«اینو یه خانوم دیگه ایم نخوانده؟»

-«چرا. فکر کنم مرضیه. ایرح بسطامی هم البته خوانده و یکی دو نفر دیگر هم خواندن تا جایی که یادمه.»

-«ای برگ ستمدیدۀ پاییزی، آ تو زگلشن ز چه بگریزی»

آهی کشید و گفت:«می دونی من چقدر با آهنگ خاطره دارم؟ یه ضبط صوت داشتیم و چندتا کاست. یکی از کاستا همین خانمی بود که گفتی. گفتی کی؟» جواب دادم:«مرضیه.»

-«آره همین مرضیه. موقع غروب که می شد خانمم چایی می ریخت و می آورد. بعد همین کاست رو می ذاشت و مرضیه شروع می کرد به خوندن. نمی دونستم چرا اینقدر دوست داره این کاست رو. ولی چون اون دوست داشت منم دوستش داشتم.» لبخندی ساده تحویلش دادم و میدان را پیچیدم سمت راست.

-«روزی تو هم آغوش گلی بودی، دیوانه و مدهوش گلی بودی.»

-«همین، مرضیه اش رو نداری بذاری؟»

-«نه. حالا مگه این بد می خونه؟»

-«بد نمی خونه. ولی یاد خاطره هام افتادم. دلم برا اون روزا تنگ شد.»

گفتم:«خد امرزدشون. ببخشید دیگه.» و بلندگوی ماشین گفت:«آه خار غمش در دل بنشاندم، در ره او جان بفشاندم»

-«نسل شما خیلی خیانت کاره. حتی به خاطرات نسل قبلشم رحم نمی کنه. چرا وقتی اون خانم. گفتی اسمش چی بود؟»

-«مرضیه.»

-«چرا وقتی مرضیه به اون خوبی...»

-«ای عاشق شیدا، دلدادۀ رسوا، گویمت چرا فسرده ام.»

احساس بغضی پیچید توی گلویش. باید همین جا پیاده اش می . او باید می رفت سمت راست و من مسیرم سمت چپ میدان بود. ولی این طور وقت ها راهنمای ماشین از مغز آدم قرمان نمی گیرد. این بود که راهنمای ماشین پیچید سمت راست و ضبط ماشین ادامه داد:«رفت آن گل پاک از دست، با خار و خسی پیوست؛ من ماندم و صد بار ستم، این پیکر بی جان» و مرد دیگر تا آ راه هیچ نگفت. هیچ نگفت و من هم از ترس دیدن اشک های مردی که لااقل دوبرابرم سن داشت هیچ نگفتم و تنها راندم تا ترمینال. راندم تا ترمینال و بلندگوها تا آ داد زدند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زما...»


+نوشته شده برای رادیوبلاگی ها و اولین آهنگ نوانگار.

صمیمانه دعوت می کنم از خورشید و سجل برای نوشتن این پست.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1481




تیم بودن بالاتر از ستاره داشتن است

درخواست حذف اطلاعات


می تونم صدها کلمه از غیرت و تعصب حرف بزنم، می تونم صدها کلمه از فلسفۀ تسلیم نشدن و جنگیدن در زندگی بگم. می تونم بنویسم یک وقت هایی هم باید تسلیم نشد، باید کمر خم نکرد، باید جنگید و راه پیروز شدن رو یافت. می تونم از کلمات زیادی برای ابراز احساساتم استفاده کنم. می تونم، ولی فقط به این چهار کلمه اکتفا می کنم و می نویسم: «مرسی فوتبال، مرسی پرسپولیس»




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1478




قدم آهسته، بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار ها

درخواست حذف اطلاعات

قدم آهسته، بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار ها، بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار هو، بشمار هار، بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار هت.

قدم آهسته، می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار میشــــــ




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1477




از داستان زال و رودابه-سه

درخواست حذف اطلاعات

زال دل به رودابه باخته و رودابه هم عاشق زال شده. اما مشکلی که زال با آن روبه روست این است که رودابه دختر مهراب، از نوادگان ضحاک است و پیوند با آن ها به سبب اختلاف های اعتقادی و مذهبی غیرممکن است. به همین خاطر زمانی که زال دل به رودابه باخته و خواهان ازدواج با اوست، سران زال را نصیحت می کنند تا از این فکر درگذرد؛ اما زال نمی پذیرد. در نهایت سران به او می گویند تنها راه این است که به نزد پدرش سام نامه ای بنویسد و خواسته اش را پیش او مطرح کند. زیرا سام قول داده هرگز با خواستۀ پسر مخالفت نکند. بیتی که در ادامه آمده، از ابتدای نامۀ زال به پدر است. زال می خواهد نامه را با ستایش پدر آغاز کند. و این چنین می نویسد:

«چمانندهٔ دیزه هنگام گرد

چرانندۀ کر اندر نبرد»

کر از پرنده هایی است که مردارخوار است. حکیم توس، رشادت های سام را این گونه توصیف می کند که، او در وقت نبرد چرانندۀ کر هاست. یعنی به قدری از دشمنان می کشد که غذا برای تمام کر های صحرا فراهم می شود!




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1470




برادر کاکلش آتش فشونه

درخواست حذف اطلاعات

شبی از بهمن پنجاه و هفت بود که مردی با لباس و چهره ای خونین، خسته و پریشان احوال به خانه برگشت. سردرگم بود. ولی می دانست که باید دست به کاری بزند. سرگرم جستجوی شعری می شود که بتواند اوضاع آن روزهای مردم و اعتراض هایشان را به خوبی بیان کند. آنقدر می گردد تا اینکه می رسد به شعری از اصلان اصلانیان:

شب است و چهرۀ میهن سیاهه

نشستن در سیاهی ها گناهه

شعر در روح و جانش ریشه می دواند. می رود سراغ سه تار و شروع می کند به نواختن. می نوازد و ضبط می کند، در مایۀ دشتی می نوازد و ضبط می کند، آنقدر می نوازد تا سرانجام به آنچه می خواهد دست پیدا می کند. همان نیمه های شب دست به کار می شود و مقدمه و متن آهنگ را روی کاغذ می آورد. دنبال خواننده ای می گردد که بتواند به بهترین شکل این تصنیف را بخواند. خب چه ی بهتر از محمدرضا، با آن صدای همه چیز تمام؟ محمدرضا البته به اندازۀ لطفی و دیگر از اعضای گروه شیدا اهل سیاست نیست. ولی وقتی به خانۀ لطفی می رود، با پریشان حالی او روبرو می شود، وقتی حوادث سال های قبل را در ذهن مرور می کند و به خصوص هفده شهریور پنجاه و هفت را به خاطر می آورد، به قدری تحت تأثیر شعر و آهنگ و اوضاع آن روزهای ایران عزیزش قرار می گیرد که پیشنهاد لطفی را برای خواندن آن تصنیف می پذیرد.

چند روز بعد، تصنیف «شب نورد» یا همانی که بعدها با اسم «برادر بیقراره» معروف می شود، با شعری از اصلانیان، آهنگ سازی لطفی، صدای محمدرضا و نوازندگی چند نفر از اعضای گروه شیدا به صورت شبانه ضبط می شود. بعدها این تصنیف در کنار آوازی از محمدرضا و لطفی و همین طور تصیف و آوازی از شهرام ناظری در قالب نوارهایی به اسم چاووش دو بین مردم پخش می شود.

همۀ این حرف ها را گفتم تا دست آ بنویسم این روزها عجیب این تصنیف به دل و جانم می نشیند. به خصوص همین بیتی که نوشتم.

مترسک نگاری(مهمان افتخاری این پست):

(اگه فقط یک دلیل برای دوست داشتن پاییز، به خصوص مهر و به طور ویژه روز اولش لازم داشته باشیم، قطعاً اون، زادروز فرخنده و مبارک خسروی آواز ایران، محمدرضا شجریانه. ایشالا که خدا به جانانِ موسیقی ایران طول عمر همراه با سلامتی و شادی عطا کنه و فرزندان برومندش مخصوصاً همایون و مژگان شجریان همیشه در قله های هنر این مرزوبوم در حال درخشش باشن. امضا: مهدیار "مترسک سابق" با تشکر ویژه از سعید عزیزم که این تریبون رو در اختیارم قرار داد)




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1475




هزار افسانۀ شهرزاد

درخواست حذف اطلاعات

دوشنبه های تابستونی امسال برای من روزهای خاصی بود. پر از حس خوب. یاد گرفته بودم دوشنبه ها رو دوست داشته باشم. دوشنبه های تابستونی ام طعم عرق بهارنارنج داشت. پر بود از خاطرات شیرین و دوست داشتنی. دوشنبه های تابستونی م گره خورده بود با «هزارافسانۀ شهرزاد» گره خورده بود با داستان، با حس دلنشین دوباره شاگرد بودن. دوشنبه های تابستونی با ی که دوست داشت عمومحمود صداش کنیم، با هزارافسانۀ شهرزاد و با هم کلاسی هایی بهتر از برگ درخت و خوش تر از آب روان.

ناراحتم از اینکه دوشنبه های تابستونیم تموم شد و خوشحالم از اینکه دوشنبه های پاییزی داره از راه می رسه؛ شاید با طعم انارهای پاییزی.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1468




از داستان زال و رودابه-چهار

درخواست حذف اطلاعات

در سه بخش گذشته، قسمت هایی از داستان زال و رودابه را شرح دادم. داستان اصلی از دل باختن زال و رودابه به یکدیگر، آن هم از راه شنیدن آغاز می شود.(پست اول)، سپس شبی زال به دیدار رودابه می رود و آن شب را در قصر او سپری می گند(پست دوم)، بعد وقتی دل خود را به رودابه می بازد، نامه ای برای سام می فرستد و ماجرای این عشق را برای او بازگو می کند و از پدر می خواهد که با ازدواجش موافقت کند.(پست سوم)

و حالا در این بخش از داستان زال و رودابه قصد دارم از لحظه ای بگویم که در آن سیندخت، مادر رودابه متوجه رابطۀ پنهانی دخترش (رودابه) شده است و می خواهد بداند، معشوقۀ رودابه کیست؟ و او پنهانی برای که سربند و پیرایه می فرستد؟

زمانی که سیندخت از رابطۀ پنهان رودابه با مرد دیگری باخبر می شود و فرستادۀ زال را می بیند که با خود هدایایِ رودابه را برای زال می برد؛ رودابه را بازخواست می کند که با کدام مرد در ارتباط است و اکنون سربند و پیرایه را برای چه ی می فرستد؟ در اینجا سیندخت برای اینکه خود را خشمگین از کار دختر و در عین حال مادری دلسوز و مشفق نشان دهد، به رودابه با لحنی آمیخته با خشم و دلسوزی می گوید:

ستمگر چرا گشتی ای ماه روی

همه رازها پیش مادر بگوی

در بیت بالا تضادی که میان دو کلمۀ «ستمگر» و «ماه روی» وجود دارد، با لحنی زیبا و متعادل همین معنی را به ذهن خواننده می رساند.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1476




مثلاً پلۀ پنجاه وهفتم (تمرین سخن سرا)

درخواست حذف اطلاعات

نوشتن از یک تصویر کار ساده ای نیست. نیم ساعتی می شود که نشسته ام و خیره شده ام به تصویرهایی که از یک تا چهار شماره خورده اند و باید برای یکی از آن ها متنی بنویسم. بین همۀ این چهار تصویر، همان اولی چشمم را گرفته. ثانیه های بی شماری است که چشم هایم را دوخته ام به مرد و زنی که در قاب ع دوربینی ماندگار شده اند و من فکر می کنم باید پدر و دختر باشند. پدر و دختری که نشسته اند روی پاگرد پله هایی که تعدادشان مشخص نیست. پله هایی که عرضشان به زحمت برای عبور دو نفر از کنارهم کافی است و بین دو دیوار آجری گیرافتاده اند. دیوارهایی که گله به گله آجرهای قدیم اش ریخته و احتمالاً در همۀ سال های عمرش، دو محله یا دو کوچه را به هم وصل می کرده، پله هایی که روزانه ده ها نفر از آن می گذشته است. ولی بعید می دانم در همۀ این روزها رهگذری هوس کرده باشد تعداد پله ها را بداند. مثلاً از اول کوچه ای که شاید اسمش کوچۀ پونک بوده، یا مریم سه بوده یا...(اصلاً چه اهمیتی دارد؟) شروع کرده باشد به شمردن و یکی یکی پله های زی ایش را شمرده باشد تا برسد به آ ی و زیرلب تکرار کند: «صد و هفتاد و سه. صد و هفتاد و سه پله.» و احتمالاً چند قدمی که از پله ها دور شد آن عدد هم از یادش رفته باشد. پله ها و تعدادشان هیچ وقت سوژۀ جذ برای ی نبوده. ولی دخترک روی پله ها هست. دخترکی که لابد خانه شان در کوچه یا محلۀ بالا بوده، داخل خانه بحثی بوده، دختر خواسته یا ناخواسته حرف هایی شنیده که در او حس خوبی را به وجود نیاورده، بعد با ح قهر و گریان بیرون دویده، صدوهفتادوسه پله را جلوی چشم های اشکبارش دیده و شروع کرده به دویدن تا پلۀ پنجاه و هفتم. آنقدر اشک ریخته و دویده نفسش گرفته و بعد دیوار آجری شده تکیه گاهش و چکه چکه اشک ها زمین زیر پایش را خیس کرده. پدر سراسیمه از آن بالا دختر را دیده و تا پلۀ پنجاه وهفتم را نفهمیده که چطور آمده است. بعد دخترک را، مثلاً فائزه اش را درآغوش گرفته و سکوت کرده تا دخترک یک دل سیر گریه کند. لابد پدر هم ناراحت بوده، بغض داشته، اما پدرها جلوی دخترهایشان...؟ نه؛ امکان ندارد پدر گریه کرده باشد. مطمئنم بغضش را همان جا قورت داده، سر فائزه اش را توی دست های پرمویش فرو برده و او را توی های ستبرش فشار داده، دست راستش را کشیده روی سرش و توی گوشش نجوا کرده . . . نمی دانم. اینکه پدرها وقتی دخترشان پنجاه و هفت پله را گریسته باشد چه در گوشش نجوا می کنند را نمی دانم. نه، ولی حتماً چیزی در گوش فائزه اش گفته و بعد نشسته اند روی پاگرد پلۀ پنجاه و هفتم، بین دو دیواری که چند آجرش هم ریخته. پدر دست چپش را حلقه کرده دور کمر دخترش و با دست راست دختر را در آغوش کشیده و بوسه ای زده روی سر دختر. دختر دست ها را گرفته جلوی صورت شرمگینش و به آغوش بابا پناه آورده و هق هق کنان هرچه در دل داشته بیرون ریخته و البته ما هنوز نمی دانیم چه شده که دختر پنجاه وهفت پله را یک نفس گریسته.

+سخن سرا




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1472




درخت ها شیرکاکائو دوست ندارند

درخواست حذف اطلاعات

بازار پلاستیک و ظرف های یکبار مصرف که گرم است. ناامیدانه، امیدوارم یاد گرفته باشیم ظرف یکبار مصرف زباله به حساب می آید. یادگرفته باشیم جای زباله، سطل زباله است و نه وسط کوچه و باغچه های کنار خیابان. اگر هنوز نفهمیده ایم این دیگر به نفهمی ما و شعور خانوادگی ما ربط دارد. اصلاً ظرف های یکبار مصرف به جهنّم. بالا ه کارگرهای بی ادعای شهرداری بعد از یک روز، دو روز، سه روز، یک هفته شهر را از این بازار نجات می دهند. ولی وِجداناً درخت ها نه به کافئین چایی معتاد هستند و نه از عاشقان شیرکاکائو، که ته ماندۀ لیوان را خالی کنیم پای درخت ها! این فرهنگ احمقانه ای است که داریم. این دیگر نه ربطی به ت و حکومت دارد و نه ربطی به شورحسینی و تزهای روشنفکری. این دقیقاً و مستقیماً برمی گردد به خود خود ما. کمی به فکر باشیم. اینکه فکر می کنیم آب است دیگر؛ می رود به خورد خاک! احمقانه است. نه نمی رو...، البته چرا! می رود. به خورد خاک که می رود. ولی وجداناً درخت ها نه به کافئین چایی معتاد هستند و نه از عاشقان شیرکاکائو به حساب می آیند و نه قرار است تفاله های چایی و ته مانده های غذامان در عرض چند دقیقه به کود شیمیایی تبدیل شوند یا نهار و شام جوندگان و چرندگان و پرندگان را تأمین کند.

لطفاً کمی آدم باشیم!

#دنیای_قشنگ_مس ه




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1473




برادر کاکلش آتش فشونه

درخواست حذف اطلاعات

بهمن پنجاه و هفت بود. مردی با لباس و چهره ای خونین، خسته و پریشان احوال به خانه برمی گردد. سردرگم است. ولی می داند که باید دست به کاری بزند. سرگرم جستجوی شعری می شود که بتواند اوضاع آن روزهای مردم و اعتراض هایشان را به خوبی بیان کند. آنقدر می گردد تا اینکه می رسد به شعری از اصلان اصلانیان:

شب است و چهرۀ میهن سیاهه

نشستن در سیاهی ها گناهه

شعر در روح و جانش ریشه می دواند. می رود سراغ سه تار و شروع می کند به نواختن. می نوازد و ضبط می کند، در مایۀ دشتی می نوازد و ضبط می کند، آنقدر می نوازد تا سرانجام به آنچه می خواهد دست پیدا می کند. همان نیمه های شب دست به کار می شود و مقدمه و متن آهنگ را روی کاغذ می آورد. دنبال خواننده ای می گردد که بتواند به بهترین شکل این تصنیف را بخواند. خب چه ی بهتر از محمدرضا، با آن صدای همه چیز تمام؟ محمدرضا البته به اندازۀ لطفی و دیگر از اعضای گروه شیدا اهل سیاست نیست. ولی وقتی به خانۀ لطفی می رود، با پریشان حالی او روبرو می شود، وقتی حوادث سال های قبل را در ذهن مرور می کند و به خصوص هفده شهریور پنجاه و هفت را به خاطر می آورد، به قدری تحت تأثیر شعر و آهنگ و اوضاع آن روزهای ایران عزیزش قرار می گیرد که پیشنهاد لطفی را برای خواندن آن تصنیف می پذیرد.

چند روز بعد، تصنیف «شب نورد» یا همانی که بعدها با اسم «برادر بیقراره» معروف می شود، با شعری از اصلانیان، آهنگ سازی لطفی، صدای محمدرضا و نوازندگی چند نفر از اعضای گروه شیدا به صورت شبانه ضبط می شود. بعدها این تصنیف در کنار آوازی از محمدرضا و لطفی و همین طور تصیف و آوازی از شهرام ناظری در قالب نوارهایی به اسم چاووش دو بین مردم پخش می شود.

همۀ این حرف ها را گفتم تا دست آ بنویسم این روزها عجیب این تصنیف به دل و جانم می نشیند. به خصوص همین بیتی که نوشتم.



مترسک نگاری(مهمان افتخاری این پست):

(اگه فقط یک دلیل برای دوست داشتن پاییز، به خصوص مهر و به طور ویژه روز اولش لازم داشته باشیم، قطعاً اون، زادروز فرخنده و مبارک خسروی آواز ایران، محمدرضا شجریانه. ایشالا که خدا به جانانِ موسیقی ایران طول عمر همراه با سلامتی و شادی عطا کنه و فرزندان برومندش مخصوصاً همایون و مژگان شجریان همیشه در قله های هنر این مرزوبوم در حال درخشش باشن. امضا: مهدیار "مترسک سابق" با تشکر ویژه از سعید عزیزم که این تریبون رو در اختیارم قرار داد)




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1475




از داستان زال و رودابه-دو

درخواست حذف اطلاعات

زال دل به رودابه باخته و رودابه هم عاشق زال شده. اما مشکلی که زال با آن روبه روست این است که رودابه دختر مهراب، از نوادگان ضحاک است و پیوند با آن ها به سبب اختلاف های اعتقادی و مذهبی غیرممکن است. به همین خاطر زمانی که زال دل به رودابه باخته و خواهان ازدواج با اوست، سران زال را نصیحت می کنند تا از این فکر درگذرد؛ اما زال نمی پذیرد. در نهایت سران به او می گویند تنها راه این است که به نزد پدرش سام نامه ای بنویسد و خواسته اش را پیش او مطرح کند. زیرا سام قول داده هرگز با خواستۀ پسر مخالفت نکند. بیتی که در ادامه آمده، از ابتدای نامۀ زال به پدر است. زال می خواهد نامه را با ستایش پدر آغاز کند. و این چنین می نویسد:

«چمانندهٔ دیزه هنگام گرد

چرانندۀ کر اندر نبرد»

کر از پرنده هایی است که مردارخوار است. حکیم توس، رشادت های سام را این گونه توصیف می کند که، او در وقت نبرد چرانندۀ کر هاست. یعنی به قدری از دشمنان می کشد که غذا برای تمام کر های صحرا فراهم می شود!




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1470




دیگر هوای نینوا دارد حسین

درخواست حذف اطلاعات


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.


دریافت


کاروان کربلا

شعر و صدای محمدحسین شهریار

نوای حاج سلیم موذن زاده




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1471




دعوت به داستان خوانی-سخن سرا

درخواست حذف اطلاعات

بگذار همه بگویند که شمر آمده به ضریح آقام حسین دخیل بسته، گردنش را بسته به میله های ضریح. اما تو را به خون گلوی خودت قسمت می دهم، به آن وقت و ساعتی که شمر گردنت را از قفا برید، پیش خدا، روز پنجاه هزار سال، شفیع من بشو... شفیع منِ روسیاه، منِ...

+وبلاگ سخن سرا به روز شد.


پی نوشت: اگر دوستی مایل بود، داستان بالا را با صدای خودش بخواند تا به ادامۀ پست ضمیمه کنم.

از دوستانی که مایل به خواندن داستان هستند استقبال می کنیم. انتخاب داستان هم می تواند به عهدۀ خودتان باشد. اگر مایل بودید داخل نظرات عنوان کنید.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1467




the killing of a sacred deer

درخواست حذف اطلاعات

تصور کنید روزی به همراه چند نفر دیگه رفته باشید بیرون ازخونه؛ ید کرده باشید، بستنی خورده باشید؛ گفته باشید و خندیده باشید و کلی هم بهتون خوش گذشته باشه. بعد همین طور که با همراهاتون در حال قدم زدن هستید یکباره متوجه ی بشید که دقیقاً پشت سر شما، با یک فاصله کم در حال حرکته. اینقدر نزدیک که گرمی نفسش رو پشت گردن تون حس می کنید. ولی تصورتون این هست که وجود اون شخص رو فقط شما احساس می کنید. جرئت برگشتن و دیدنش رو هم ندارید. چند قدمی با همون حس ترس پیش می رید و یک باره وجود اون شخص هیچ می شه. همین طور که یک باره اومده بوده یکباره هم ناپدید می شه. اون رفته، ولی ترسش هنوز هست. نه فقط همین لحظه که هروقت دیگری که با دوست و رفیقاتون بیاید پارک هم باز اون ترس خودش رو یک جوری نشون میده.

«کشتن ن مقدس» دقیقاً همینه. ی سوررئال و با نگاهی اسطوره ای، که نه در ژانر ترس و وحشت ساخته شده و نه کارگردانش قصدی برای ترسوندن مخاطبش داره. ولی از لحظۀ شروع تا پایان یک احساس مرموزانه ای تمام وجود شما رو درگیر می کنه. دربارۀ زندگی عادی و حتی خوب یک پزشک و خانواده اشه که یکی از بیمارهاش موقع عمل جراحی کشته شده، و حالا اون آقای پزشک یک احساس دِینی نسبت به پسر اون مرد داره. همین. ادامۀ بی شباهت به احساس حضور اون شخص نیست. تنها می تونید با وجود یک ترس به مسیر ادامه بدید. تنها می تونید رو دنبال کنید و منتظر انتهای ماجرا باشید. ماجرایی که حتی نمی تونم این اطمینان رو بدم که در پایان هم خواهید فهمید یا نه. درست مثل حال حاضر من که از ب تا همین لحظه، بعد از دیدن سکانس آ نشستم و دارم فکر می کنم: «خب که چی؟ چرا لعنتی؟ چرا خب؟»

دیدن کشتن ن مقدس رو نه پیشنهاد می کنم، و نه پیشنهاد نمی کنم! تصمیم گیری برای دیدن یا ندیدنش با خود شماست. ولی من اگر جای شما بودم از دست نمی دادمش.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1469




دل خوشی های صد کلمه ای-برای آشِ شیر

درخواست حذف اطلاعات

نمی دانم اولین نفری که تصمیم گرفت شیر را با برنج ترکیب کند به چه چیز فکر می کرده. مثلاً ممکن است خواسته باشد برای شوهر برنج بپزد؛ ولی آب در خانه نبوده، چشمه هم دور بوده، بچه هم گریه می کرده. بعد پیش خودش فکر کرده:«خب، شیر بز را می دوشم، با آن برنج می پزم. شیر که سفید است. برنج هم که سفید. طبیعتاً نباید اتفاقی بیفتد.» ولی اتفاق هایی افتاده. اتفاق های بزرگی هم افتاده. آنقدر بزرگ که روزی پسرکی نشسته کنج اتاقش و بعد از ترکیب این دو کلمه به عنوان یکی از دل خوشی های صدکلمه ای این روزهای زندگی اش اسم برده.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1466




ایران من

درخواست حذف اطلاعات

تو این روزهایی که هر میم.الف و میم.چ و الف.دالی، با هر سطح دانش و ص آلبوم میده بیرون. و همین طور تو این روزهایی که خیلی هامون حوصلۀ درست و حس نداریم. گوش دادن یک آلبوم موسیقی خوب می تونه کلی حال مون رو جا بیاره. برای همین پیشنهاد می کنم «آلبوم ایران من» همایون شجریان عزیز رو از دست ندید.

ید نسخۀ فیزیکی

ید از بیپ تونز



آوازخوانی در شبم، سرچشمه ی خورشید تو

یار و دیار و عشق تو، سرچشمه ی امید تو

ای صبح فروردین من، ای تکیه گاه آ ین

ای کهنه سرباز زمین، جان جهان ایران زمین...

+ تک بیت های بی مخاطب هم بعد از مدت ها به روز شد!




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1465




چطور یک معرفی کتاب مفید بنویسیم؟

درخواست حذف اطلاعات
چطوری یک معرفی کتاب مفید بنویسیم؟ این دقیقاً سؤالیه که چند وقتی هست ذهنم رو مشغول کرده. و الآن دوست دارم ذهن شمارو هم باهاش مشغول کنم و ازتون خواهش کنم که ادامه متن رو بخونید و اجازه بدید من و دیگران هم در شه هاتون شریک باشیم. چند وقتی هست فکر ایجاد یک سایت با محتوای معرفی کتاب بدجوری مورمورم می کنه. کارهایی و قدم هایی هم برداشتم. و خب الآن رسیدم به جایی که ذهنم رو سخت مشغول کرده. یک - اصلاً چرا به فکر زدن یک سایت معرفی کتاب افتادم؟ من هم می دونم سایت هایی که معرفی کتاب می نویسند کم نیستند. ولی تقریباً همۀ اون ها به یک روش این کار رو انجام می دهند. معرفی کوتاهی از کتاب، با هدف فروش اون کتاب به مخاطب! درواقع نوشتن یک معرفی بازاری از کتاب، بدون در نظر گرفتن محتوا و مفید یا قوی بودن اون کتاب. اگرچه این رو نمی شه یک نقطه ضعف تعریف کرد، ولی هرگز مورد پسند من مخاطب نبوده. به همین خاطر بود که فکر ساخت سایتی مخاطب محور (و نه بازار محور) به ذهنم رسید. دو - خب، حالا چطور باید متفاوت و مخاطب محور بود؟ این دقیقاً سؤالیه که در اون نیاز به هم فکری دارم. به عنوان دوستانی که می دونم سروکارتون با کتاب و دنیای کتاب هست ازتون خواهش دارم که به این چند سؤال کمی فکر کنید: + از نگاه شما در یک معرفی کتاب بهتره به چه چیزهایی پرداخته بشه؟ و ویژگی های یک معرفی کتاب سودمند و جذاب چیه؟ + چه روش خلاقانه ای برای معرفی یک کتاب به ذهنتون می رسه؟ + اگر قصد داشته باشید چنین سایتی بسازید چه اسمی براش در نظر می گیرید؟ + در کنار ایجاد بستری برای نوشتن دربارۀ کتاب ها و معرفی کتاب، چه چیزهای دیگری قابل عرضه است؟



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1462




دل خوشی های صدکلمه ای

درخواست حذف اطلاعات

پنج شنبۀ هفته پیش، همین حوالی خانۀمان عصر داستان بود و جمعی از قدیمی های نویسندگی دور هم جمع بودند و بساط خاطره گویی و مزه پرانی اساتید هم گرم بود. یادم نیست کدام یک از این جمع محبوب (گمانم آقای شهسواری) بود که وقتی نوبت به خاطره گویی اش رسید، گریزی زد به کلاس های داستان نویسی اش که بلی: «سالی بود و جمع خوبانی بود و کلی داستان خوب. از قضا هر هفته که این ها داستان می نوشتند و می خواندند به این توجه می که چقدر درون مایه داستان هایشان سیاه است و چرک است و دل گرفته است. بعد یاد خاطره ای افتادم از رفیقی که تعریف می کرد: «من (یعنی آن رفیق آقای شهسواری-توضیح از بندۀ نگارندۀ پست) خوش مزه ترین کب که خوردم در مراسم ختم مادربزرگم بود. وقتی مادربزرگم فوت کرد آنقدر افسرده بودم که فکر می همه چیز برایم تمام شده و هیچ دل خوشی دیگری در زندگی ندارم و همین بهتر که زودتر بمیرم و تمام. از روز فوت مادربزرگ تا دو روز بعد هیچ چیزی نخورده بودم. روز سوم وقتی که از مراسم آن مرحوم آمدیم، وقتی سفرۀ غذا پهن شد و بوی کباب پیچید توی خانۀ مادربزرگ، آنقدر گرسنه بودم که دست خودم نبود. رفتم و سه چهار سیخ کباب با برنج فراوان زدم به بدن. و واقعاً ان کباب شیرین ترین کباب زندگی من بود.» آقای شهسواری(با فرض درست بودن گمان بنده) این ها را که گفت ناخوداگاه خنده ام گرفت. ادامه داد:« بعد که چند جلسه ای داستان بچه ها را شنیدم و تکرار آن فضای سیاه داستان ها توی ذوقم زد گفتم این ها که می نویسید درست. حقیقت هم هست. ولی اگر تمام حقیقت همین ها بود قطعاً تا به امروز همه خودکشی کرده بودیم.(چیزی شبیه خودکشی دسته جمعی نهنگ ها مثلاً-توضیح از بندۀ نگارنده) طبیعی است دل خوشی هایی هم در زندگی هست و وجود دارد که همۀ ما را به زندگی امیدوار نگه داشته. زیبایی هایی هست که باعث دل گرمی ماست. نورهای کوچکی هم هست در این تاریکی تصویر شده. پس تمرین هفتۀ بعدشان را این شکلی تعریف . نوشتن یک خاطره، یادداشت یا هرچیزی از همین شیرینی های زندگی، در قالب صد کلمه.» بعد هم یکی دوتا از همین صدکلمه ای ها که خودش نوشته بود را خواند. از یدن دخترش گفت و از معلم یا رفیقی دیگر که یادم نیست.

باری، این خاطره را از پنجشنبۀ هفته پیش تعریف تا برسم به اینکه از این پس سعی می کنم در همین قالب یک وقت هایی از دل خوشی های صدکلمه ای زندگی ام بنویسم. بنویسم تا یادم نرود که گاهی هم می شود شبیه سبک بالان ساحل ها بود. و همۀ زندگی هم شب تاریک و بیم موج و گرد چنین هایل نیست. شما هم بنویسید. از دل خوشی های صدکلمه ای زندگی تان بنویسید. بنویسید تا شاید یادمان بیاید دل خوشی ها کم نیست.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1463




از داستان زال و رودابه

درخواست حذف اطلاعات

همی بود بوس و کنار و نبید

مگر شیر کو گور را نشکرید

شیوۀ سخن گفتن فردوسی این طوری هست که نمیشه عاشقش نشد؛ زشت ترین مضامین تن کامۀ انسانی رو طوری در پردۀ حیا و عفت می پیچه که تا دو سه مرتبه نخونی نمی فهمی منظورش چی بوده. بهتر بخوام بگم کادوپیچ کلام هستند ایشون.

در داستان عاشقانۀ زال و رودابه(بله؛ شاهنامه داستان عاشقانه هم دارد.)، رودابه موهای خودش رو از دیوار قصر پایین می اندازه تا زال به کمک موهای بافته شدۀ او خودش رو از پایین دیوار قصر به بالای قصر برسونه.(چه صحنۀ آشنایی.) زال اما به رسم محبت بوسه ای تقدیم موهای معشوق می کنه و به کمک ریسمانی خودش از دیوار قصر بالا می ره. بیت بالا برای توصیف اولین شب وصال زال و رودابه آورده شده. تکلیف مصرع اول که در بیت مشخصه. می گه: زال و رودابه تا خود صبح کنار هم بودند. باهم می نوشیدند و بوسه ها می گرفتند. و بعد در تکمیل مصرع اول از صنعت کادوپیچ استفاده می کنه و میگه همۀ این ها بود، مگر اینکه «شیر کو گور را نشکرید» شیر گور را شکار نکرد.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1464




مخاطب شناسی پیشرفته

درخواست حذف اطلاعات

اسم پست خودش گویای مطلب هست. موضوع از این قراره که وبلاگ نویسی یک رابطۀ دو طرفه است. یک طرف این رابطه من هستم و نوشته هایی که گاه و بی گاه می نویسم و یک طرف مخاطبی که شما باشید. برای همین علاقه مندم بهتر طیف مخاطب های اینجا رو بشناسم. پس اگر این مطلب رو می خونید به این چند سؤال پاسخ بدید. کمتر از یکی دو دقیقه وقت می گیره. ارادتمندم.

«سؤال ها»

س.ن: فکر کنم سه چهار ماه پیش میم پستی مشابه این پست گذاشته بود. همون زمان منم به همچین چیزی فکر . ولی گویا فکر م نزدیک سه چهار ماهی طول کشیده.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1451




که آفتاب بیاید...

درخواست حذف اطلاعات

براهنی در کتاب «خطاب به پروانه ها» شعری داره که پایین همین پست می تونید بشنویدش. نکتۀ شعر اینجاست. شاعر یعنی رضا براهنی در این شعر به دنبال آفتاب و باریکه ای نور(امید) بوده و گویا هرچه کرده به اون باریکۀ نور نرسیده. از دویدن در پی دیوانه ای بگیر تا نوشتن به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک، تا د شکم روزگار خویش و زدن کشیده ها به رُخان خویش. در کتاب نویسنده برای اینکه این انتظار و حس انتظار رو به خواننده بهتر منتقل کنه این شعر رو این شکلی نوشته:

«شتاب که آفتاب بیاید.................. نیامد.» (متن شعر)

«شتاب که آفتاب بیاید....» (شیفت به آ سطر) و بعد «نیامد» یعنی چی؟ یعنی حتی نویسنده از موقعی که جمله اول رو نوشته باز منتظر بوده که آفتاب بیاد. باز شتاب کرده که آفتاب بیاد. ولی خب آ ش چی شده؟ نه، نیامده. باز نیامده و نرسیده. شعر با مفهوم و قشنگیه. می تونید اون رو با صدای مسعود زاروی خوش صدا بشنوید.

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


دریافت

خوانش شعر: مسعود زاروی(یک زندگی بهتر)




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1452




کوله پشتی ها را از مهر و محبت پر کنیم

درخواست حذف اطلاعات
مادربزرگ می گفت آدم خوب است اگر یک نان هم در خانه اش دارد با همسایه اش قسمت کند. می گفت ما آدم ها باید نسبت به همدیگر احساس مسئولیت داشته باشیم. وقت هایی که نان می پخت، بوی نانش کل محله را می گرفت. نزدیک ظهر که می شد سینی های استیلش را می آورد. پنج شش تایی سینی استیلی داشت. دوتا، دوتا نان ها را از روی تاوۀ نان پزی برمی داشت و دسته می کرد و می گذاشت توی سینی ها. بعد رو به ما می کرد و می گفت این ها را ببرید برای همسایه . می گفت بوی نان می آید. شاید یکی زن زائو داشته باشد یا اینکه هوس کرده باشد. اینکه ما نان بپزیم و همسایه مان حتی نان برای خوردن نداشته باشد گناه است. می گفت خوب است اگر آدم نان و ماست هم دارد آن را با همسایه اش شریک شود.
س.ن: کمپین کوله پشتی مهر را دَری د. دَری د تا دُری د به امید خدا.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1453




رؤیا خوراک روح است

درخواست حذف اطلاعات

«هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پ را آسان نمی کند؛ و هیچ چیز همچون باورِ ساده دلانه و صمیمانۀ سعادت، سعادت را به محله ما، به کوچه ما، و به خانه ما نمی آورد_ یک عاشقانۀ آرام-نادرابراهیمی_»


شرح تصویر: قهرمانی علیرضا کریمی ماچیانی در بازی های آسیایی جاکارتا، پس از محرومیت شش ماهه و دوری از میادین.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1454




عصر یک روز تابستانه را چگونه گذر م

درخواست حذف اطلاعات
چند نفر از دوستان گفته بودند چرا کمتر از خاطرات روزانه ات می نویسی؟ و بعد فکر چرا کمتر از خاطراتم می نویسم؟ و اینگونه شد که به نظرم رسید مهم ترین اتفاق امروز را بنویسم تا جواب دندان شکنی به خودم باشد، تا ثابت کنم می توان از خاطرات روزانه هم نوشت. و همینکه نشان بدهم من فردی انتقادپذیرم. و اینکه برخی می گویند انتقادناپذیری، حرف مفت است. این هم سندش: امروز عصر، رأس ساعت چهار و سی دقیقه بلند شدم همان همیشگی ها را پوشیدم. بعد با هِلِک هِلِک کوبیدم، دویدم، رفتم کتابخانۀ شهر. بعد هنوز از در ماشین بیرون نیامده بودیم که یک آقای موجهی با پیراهن چهارخانۀ قرمز و شلوار جین و سری که موهای جلویش ریخته بود از آن سمت خیابان دستی تکان داد و گفت: «کتابخونه بسته است. نیا» گفتیم چرا؟ گفت:« دعای عرفه ست دیگه. همه رفتن دعای عرفه!» ما هم کمی سرمان را خارانیدیم، بعد کمی لالۀ گوشمان را خوار م. کلی هم فکر کردیم تا بفهمیم ربط دعای عرفه به کتابخانۀ شهر چیست؟ و چرا باید به خاطر حضور در یک مراسم مذهبی یک ادارۀ فرهنگی را تعطیل کرد؟ و خب از شما چه پنهان به هیچ نتیجۀ خاصی نرسیدیم. پس هنوز بیرون نیامده دوباره سوار ماشین شدیم و این بار هِلِک هِلِک از کتابخانه کوبیدیم، دویدیم، رفتیم کتاب فروشی شهر. یک ساعتی را کتاب ید و کتاب ید و کتاب ید و من کتاب ها را گشتم و گشتم و گشتم و در نهایت من هم اسیر وسوسه های شیاطین شده، سه جلد کتاب یدم. ساعت شش و سی دقیقه بود که از هم جدا شدیم و من هِلک هِلک کوبیدم، دویدم، برگشتم خانه و هم کوبید، دوید و رفت که برسد به کار و باری که طبعاً به من ربطی نداشته. و این بود خاطرۀ من از عصر یک روز تابستانه. -سی مرداد نودوهفت



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1456




کدو قلقله زن ندیدی یه پیرزن؟

درخواست حذف اطلاعات

صادقانه بگویم. نه عنوان ربطی به پست دارد و نه آنچه می نویسم را می شود یک پست حساب کرد. فقط در یک عصر تابستانه هوس آش رشته کرده اید؟ خب من هم دلم خواست پنل وبلاگم را باز کنم، دکمۀ ارسال مطلب جدیدش را بزنم، عنوان پستم را بگذارم "کدو قلقله زن ندیدی یه پیرزن؟" و بعد روی دکمۀ ذخیره و انتشار کلیک کنم. همین.

س.ن: یکبار رفیقی گفت هیچ وقت کاری نکن که نیاز به عذرخواهی داشته باشی. الآن هم قصد ندارم عذرخواهی کنم. اصلاً از این کلمه بدم می آید. از کلمۀ ببخشید هم. اصلاً قتل که ن . فقط دلم خواسته یک پست با این عنوان داشته باشم.




منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1457