بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

|17 سالگی|

آخرین پست های وبلاگ |17 سالگی| به صورت خودکار از بلاگ |17 سالگی| دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



او

درخواست حذف اطلاعات

روی یک کاغذ مینویسم " تو را خج ی ترین دختر دنیا دوست دارد" بعد میندازمش توی دستشویی و سیفون را می کشم.




منبع : http://8happy8.blog.ir/1397/06/29/he




مردم علیه مردم

درخواست حذف اطلاعات

چند وقت قبل خبر بازگشت ن عراقی به دستگاه های نظامی و را در یکی از سایت های عربی خواندم. با خودم فکر واکنش ن و مردان عربی به این خبر چه خواهد بود؟ مدت ها گذشت تا اینکه ن توسنی توانستند قوانین تبعیض آمیز را از بین ببرند. در همین احوال بود که ویدیویی از منال شریف - ن در عربستان سعودی- دیدم. این ویدیویی که مربوط به یکی از سخنرانی های او در یک کشور اروپایی بود، با یک سوال اساسی شروع شد که مفهوم آن به این شکل بود: "آیا ایجاد تغییر در جامعه ای که مردمش نمیخواهند تغییر کنند سخت تر است یا در جامعه ای که حکومتش اجازه ی تغییر نمی دهد؟" منال شریف در این سخنرانی تصویری کلی از رفتار مردم سعودی در مقابل انواع تغییرات ارائه داد و از دردِ اعتقاداتی گفت که قرن هاست در آن مملکت ریشه دوانده. چند روز بعد از این ویدیو، خبر تغییرات اساسی در این کشور به نفع ن به گوش رسید.

چند روز قبل ع ی دیدم از ن و مردان هندی که در یک حرکت نمادین با در دست گرفتن نوار بهداشتی این پیام را منتقل می د که شدن امری طبیعیست و نباید آنرا مخفی کرد. با دیدن این ع یادم آمد که چند ماه قبل هم ن هندی با منتشر ع هایشان در کلاب های شبانه با لباس های کوتاه نسبت به شخصی که علت به یک دختر هندی را بیرون بودن او با لباس کوتاه آن هم نیمه شب می دانست اعتراض د.

در تمام این اتفاقاتی که در سال جاری ن در خاورمیانه و آسیا به وجود آوردند همواره سوالِ منال شریف ذهن مرا درگیر کرده. اینکه اصولا در کشوری که مردمانش نمیخواهند تغییر کنند، میتوان تغیییری ایجاد کرد؟ اینکه چرا عربستان سوسمار خوار، افغانیِ تخم دو زرده و هندی کثیف توانسته به این سطح از تغییرات دست یابد

علت ینکه ن افغانی پا به پای مردان افغانی جنگیندند تا توانستند دوباره حق آواز خواندن بگیرند ولی ن ما همچنان از درد اجبار می نالند چیست؟ اینکه همچنان درصد قابل توجهی به نی که برای حق انتخاب خود می جنگند میگویند شوهر میخواهید می گویند هرزه شده اید میگویند بروید بشوید و قص علی هذه...

علت اینکه کشورانی با ادعای فرهنگ و تاریخ کمتر از ما و پایینتر از ما امروز به این درجه از تغییرات رسیده اند و مردم ما ع با دمپایی خیس میگیرند و میگویند نه به اجبار پوشیدن دمپایی خیس چیست؟

-------------------------------

یاسر عرب مستند ساز- می گوید زبانِ حزب الله (منتفع) سالهاست که رنگ استدلال را باخته و چیزی جز هجو و هتاکی یاد ندارد. اما به عقیده ی من چیزی که گریبانگیر این جامعه شده است ن و مردانی از بین مردم عادی هستند که اتفاقا نه حزب الله ند نه اپوزیسیون .

ن و مردانی که نسبت به اسید پاشی، ، پارک های بانوان، ممنوعیت دوچرخه سواری ببرای ن احکام جدید جهت اشاعه و چند همسری بی تفاوتند و ریسمان مردم علیه مردم را هرروز به گردن همدیگر تنگ تر میکنند




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/11/13/مردم-علیه-مردم




صراحت

درخواست حذف اطلاعات

عمریست شده ام یک تکه حسرت؛

"تا یار که را خواهد و میلش به که باشد"




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/11/24/صراحت




بعد از او دیگر نمی خواهم چلچراغ ک شان ها را

درخواست حذف اطلاعات

دلم نمی خواهد دروغ بگویم. کاش تو را مست داشتم. می نشاندمت جلو رویم و همه چیز را برایت تعریف می . از اینکه چقدر دارم زور میزنم که خوب باشم از اینکه عشق به تو مثل نسترن دور استخوان به استخوان بدن من پیچیده فکرم را تا ریشه سرباز تو ساخته و انگار ی در من زاده شود، یک عاصی یک طغیانگر، مرا در هم ش ته. راستش خیلی هم بد نیست اینطور. در ذهنم دنیای قشنگی با تو ساخته ام. دنیایی که در آن روح من قدم به قدم با توست.جسم هایمان حفره های توخالی اند و ببین چه خوشحالیم و چه رنگ ها خوش بو ترند. به جزئی ترین چیز ها حواسم هست، به اینکه لیوان آبم را جوری در دست بگیرم که تو دوست داری به اینکه جوری بخندم که صورتم زشت نشود به اینکه با تو حرف بزنم. حرف بزنیم. و من چقدر تشنه ی حرف زدن باتوام. حرفی که فهمیده شود حرفی که تنها انعکاس چند واژه حقیر نباشد. شنیده شود، هضم شود، با روح یکی شود. و بعدش؟ یکی می شویم. این معجزه حرف است، معجزه ی حرفی که در آغوش تو زده شود، معجزه ی حرفی که خیره به ستاره ها زده شود، معجزه حرفی که از دهانم تا روی گوش هایت ب ند روی انگشت هایت که گیر کرده اند بین پیچ موهایم. و این دقیقا همان آدمیست که من از بودنش عاجزم. خودم را به تو می شناسانم. اینکه چقدر چیز بلدم. اینکه آرزوهایم چقدر حیات بخشند. اینکه جزئیاتم چقدر پررنگ تر و دوست داشتنی ترند.

مدام به خودم میگویم اما این ها که واقعی نیستند. اصلا واقعیت چیست؟ سند واقعیت را کی نوشته؟ کی کِی از من پرسیده دوست داری چه واقعی باشد؟ گور بابای قوانین فیزیک واقعیت ِمن، تویی. هرجا تو باشی آنجا برای من زندگیست، دنیاست، روح دارد، حق است، بایدیست حالا چون چشمم چیزی را می بیند یا دستم چیزی را لمس میکند دلیل نمیشود آن واقعیت من باشد. واقعیت من تویی. جایی که یی هست. جایی که سراب ها وجود خارجی ندارند. اینجا را من ساخته ام. خدایش منم.می بینی دنیایم چه برازنده ست. حالا با دنیای تو چه کنیم؟ دنیایی که من هیچ نقشی در آن ندارم. دنیایی که اگر هم باشم، بتِ نفرتم. کدام را انتخاب کنیم؟ کدام را زندگی کنیم؟ آه... چرا هیچ وقت چیزی از من ندیدی؟ چرا هیچوقت چیزی از من نفهمیدی؟




منبع : http://8happy8.blog.ir/1397/01/07/بعد-از-او-دیگر-نمی-خواهم-چلچراغ-کهکشان-ها-را




d'adolescent

درخواست حذف اطلاعات

شانه هایم لرزید. پاهایم سست شد. چیزی در دلم وُول می خورد و هی چنگ مینداخت به گلویم. صدای ای که قسم های نوجوانیمان را نجوا می کرد و تکه موهایی که لای یک دفتر آبی رنگ خشک شده بودند. آنجا دشت خدایان بود، همان منجل که سال ها پیش جسم من دفن شد در عمیقش. زیر آفت که رنگ خاطره می پاشید به چشم هایمان. طفره رفتن چه سودی داشت وقتی روح پر شده بود از ترک لب های داغمان که کابوس بوسه های غریبه می بینند؟ زیر نور ماهِ تب داری که زنجره را فراموش کرده بود تا همین امشب که صدایش را باد مشت مشت برای ماه برد. و این تب ترس است. تب تکرار تب های مداوم . تجربه چه حجم عظیمی از غبار بر دلهایمان می گذارد.




منبع : http://8happy8.blog.ir/1397/03/02/d-adolescent




schindlier`s list

درخواست حذف اطلاعات

"بخشش، یعنی قدرت"

و این نه ببخش انسانی گنا ار بل عادی ترین فرد ممکن است؛ زمانیکه یک سرمایه دار اهل چ لواکی به یک فرمانده نازی ماس میکند از کشتار یهودیانِ لهستانی دست بر دارد. کارگرانی که هرروز صبح مانند مهره های شطرنج بازیِ دلخواه فرمانده را شروع میکنند و هر آن احتمال دارد هدفِ اسلحه ی فرمانده باشند! انسان هایی همانند خودِ یان نه بلند تر، نه کوتاه تر، نه لاغر تر ، نه سیاه تر، نه سفیدتر...انسان هایی کاملا معمولی که اگر پارچه سفید رنگ را از بازوهایشان باز کنند یا کارت یهودیتشان را بسوزانند هیچ پی به یهودی بودن آنها نخواهد برد؛ انسان هایی معمولی تر از انسان های دیگر.

در ذم و مدح هیلتر، نازی، بسیار نوشته اند و بسیار می شنویم. اما آنچه که دنیا با آن دست و پنجه نرم کرد نه خودِ هیتلر بلکه پیروان قسم خورده او بود؛ انسان هایی که در ورای پوستین وفادار خود، هیتلر پرستی را دستاویزی قرار داده بودند برای تطمیع روح خون خواهشان! اما در این بین داستان هایی هم از یدِ یهودیان از اردوگاه آشویتس توسط خود فرماندهان گفته میشود. داستان هایی ضد و نقض و همگی با یک هدف " آدم سوزی درکار نبوده!"

بیان متعارف تری از این قضیه ( بی هیچ سندی) این است که هیتلر مهره ی خودِ یهودیان بوده است؛ با هدف گردآوری آنها به یک مکان واحد. و تراژدی هولوکاست برای همراه دنیا با این شعار است که "żydzi są uciskani یهودیان مظلوم اند" تا نقل مکان آنها به فلسطین را مقبولیت بیشتری بخشند. درواقع آتش نفرت یان نسبت به یهودیان هیچگاه شلعه هایی واقعی نداشته!

چند روز پیش با یک یهودیِ اهل اسراییل صحبت می . میگفت آنچه که برای مادر و پدرش در قفقاز پیش آمده گویی داستان مشابه است. ت وقت برای پناه دادنِ یهودیان در قفقاز به آنها عناوین متفاوتی میداده و اصل یهودی بودن آنها را کتمان میکرده و تحت این شرایط علیرغم ایمن بودن آنها از خطرات آلمان انها را اجبارا به فلسطین مسلمان نشین میفرستند!

کما اینکه این گفته ها هیچ سندیتی ندارند، هیتلر گذشته ایست که راست یا دروغ بودنش هیچگاه آشکار نخواهد شد و جز خودِ تاریخ ی از واقعیت آن خبردار نخواهد شد!




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/08/25/schindlier-s-list




توهم حیا

درخواست حذف اطلاعات

حجب و حیا امروزه شبیه به پتکی شده مدام به سر دختران زده میشه و بعضا این باور رو دارن که حیا نوعی حسِ بالفطره هست و در نوع خلقتش گنجونده شده حال اینکه این کلمه ی تعمید داده شده تاریخچه ای نه چندان امیدوار کننده داره!

جالبه بدونید باکرگی دختر در قبایل اولیه ( قبل از مالکیت خصوصی) پیش از ازدواج به شدت مذموم بوده به خصوص اینکه اگر دو نفر از یک قبیله ی ان قراره که با هم ازدواج کنن. این امر به دو دلیله: 1- اینکه دختر قبل از ازدواج رابطه داشته باشه و حاصل این رابطه بچه ای باشه این اطمینان خاطر رو به مرد میده که دختر نازا نیست. 2- افراد قبیله معتقدن ریختن خون هم قبیله ای ها کاری به شدت دور از اخلاقه و این امر مطلقا تحریم بوده. به همین خاطر دختران برای اینکه بتونن شوهر مناسبی پیدا کنن گاها حتی به رهگذر یا افرادی از قبایل دیگه ماس می که شون رو از بین ببرن! و دختر به نوعی همیشه مورد تمس دیگران قرار میگرفته!

اما ورق از زمانی که پدر متوجه جایگاهِ مالکیتیش در خانواده میشه برمیگرده. تمایل مردان برای اطمینان از این امر که بعد از مرگشون میراثشون به ولدا نا نمیرسه دلیلی شد تا مفهوم حیا برای دختران در تاریخ زاده بشه. کم کم مردان رو آوردن به دختران و پدر خانواده هم از این قضیه استفاده بیشتری میکرد چون این امر که مردان تمایل پیدا که با ازدواج با زن مالکیتشون رو به قبل از ازدواج هم تعمیم داده باشن دلیلی شد که ن با قیمت بیشتری نسبت به سایر نی که عقاق نداشتن به فروش برن در نتیجه ن اخلاقا خودشون رو موظف میدونستن قبل از ازدواج از هرگونه رابطه ای که نفعی برای شوهر و پدر نداره خودداری کنن.

این درحالی بود که در بعضی قبایل لباس پوشیدن نوعی بی شرمی و امری خلاف حیا تلقی میشد! درواقع این قبایل نه ی بلکه پوشیدگی رو عار میدونستن و معتقد بودن که حیا با میزان پوشیدگی نسبت ع داره! و این به دلیل بود که فکر می لباس صرفا نوعی لوازم زینتی برای زن به شمار می آد و درواقع حق لباس پوشیدن فقط برای ن شوهردار بود که ترسی از، از دست دادن نداشتن . همچنین این نشانه ای بودبر اینکه این زن مالک داره و به نوعی باعث دور شدن سایر افراد از اون میشد.

توهمِ حیا به دلایل عمدتا اقتصادی تا جایی پیش رفت که بعضی خانواده ها برای اطمینان از اینکه دخترشون به هیچ عنوان آلوده نشده قبل از ازدواج دخترانشون رو در سنین بحرانی جوانی در کلبه هایی به دور از شهر زندانی می . در بعضی قبایل با گذاشتن حلقه هایی در زن اون رو از هرگونه جماع پیش از ازدواج منع می . و نمود این قضیه در کشور های مسلمان " حجاب" بود.

اینکه ن در هر نقطه از تاریخ برده ی تغییرات اقتصادی بودن دلیلی شد تا مفاهیمی طی این دوران مدح یا ذم بشن. مفاهیمی که تنها برای زن تعریف میشن و گاها آثار جبران ناپذیر روحی و جسمی وارد میکنن و عنان تغییرات جامعه رو به دست میگرن. امروزه حیا تلفیقیست از نوع پوشش و باکرگی و و ... و حفظ اون تبدیل به معیاری شده برای ارزش سنجی دختران. این که بعضی افراد فکر میکنن ذات زن با براورده امیال ش قبل از ازدواج (مثل مرد) در تضاده و حفظ اون رو وظیفه ای به شدت سنگین برای دختر میدونن توهمی بیش نیست.

صدمات جبران ناپذیر این طیف از تفکرات سالهاست که یقه ی جامعه مارو گرفته و تا زمانی که این تابو ها ش ته نشن و براشون تصمیم مناسبی اتخاذ نشه همچنان به ت یب ادامه خواهند داد.

____________________________________________________________

منبع : تاریخ تمدن، ویل دورانت




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/09/20/توهم-حیا




the other boleyn

درخواست حذف اطلاعات

سرآ از خودم میپرسم

باید ملکه شد و کل کشورو بهم ریخت آ ش هم گردنتو بزنن؟

یا همون دختر روستایی بمونی، خوشحال باشی و راضی بمیری؟!




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/10/09/the-other-boleyn-girl




human

درخواست حذف اطلاعات

"عشق" در معنای عوامانه ش (و نه آن مفهوم متعالی) گزنده ترین نوع رابطه، احساس و حتی شرم آورترین عمل در انظار است؛ دقیق تر بگویم در ایران است و در مقابل این بی آّبرویی پر فروش ترین نعمتِ الهی، نفرت قرار دارد. پر فروش در این معنا که از دیدنش، در معرضش قرار گرفتن، اشاعه دادنش هیچ ابایی نداریم، جز عادی ترین اتفاقات زندگیمان است و گاها برایش سر و دست هم شکانده ایم. به تازگی مفهوم پرطرفدار تری در این مملکت زاده شده؛ " درسته اذیتت میکنم چون دوستت دارم" دقیق تر که بشویم به مفاهیم آشنا تری می رسیم:

- " نامزدِ یارو رو صورتش اسید پاشیده. عاشقش بوده. خانواده ش مخالفت "

- " دختررو میخواسته، دختره اونو نمیخواس. دختررو کشت."

-"پدر خونده م منو با هرچی که دستش میومد کتک می زد؛ سیم کابل، جالباسی و حتی تکه های چوب

و بعد از هر کتک می گفت: تو نمیفهمی که من بیشتر از تو زجر می کشم،

زدمت چون " دوستت دارم".

و بعد از اون بود که من فهمیدم بهترین راه برای ابراز عشق به ایی که دوستشون دارم، اذیت شونه."

نمیدانم باید چه فعل و انفعالاتی رخ دهد تا تو عشقت را در نهایت توحش عرضه کنی حال آنکه این چرخه از معلمِ دبستان گرفته تا معشوقِ جوانیت را ط خود میکند. تا امروز از نفرت ترسیده ایم و امروز با ترسناک ترین ح ِ ممکن نفرت روبه رو ایم. خواه ناخواه ما هم درگیر این توحش می شویم هرچند جزئی و همین چیزهای کوچک چه طبعات فاجعه باری میتوانند داشته باشند.

پ.ن: در باب عشق ببنید.

https://www.instagram.com/p/bzbvmq3alww/?taken-by=nytimes




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/07/04/human1




naughte

درخواست حذف اطلاعات

باید روزایی که حالم خوبه بشینم چندتا دلخوشی واسه این روزای نکبتم جور کنم.




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/08/12/.




still exist

درخواست حذف اطلاعات

ضمیمه ی پست قبل، سرخو رو نگاه کنید.

_______________________________________________________________________________________________

آقا من دیدم همه دارن حساب و کتاب درس خوندناشونو می کنن گفتم بیام ببینم من چه این تابستون و به ارقام فوق العاده ای رسیدم! :)))

تقریبا 25 تا دیدم که یکیش سریال بود . 18 تا کتاب خوندم که 3 تا قطور بود علاوه بر اینکه 2 تا الان دارم میخونم. 5 تا ترجمه و خب این وسط بحث ترجمان م مالیده شد قضیه ش و دیگه احتمالا خبری نشه. بهرحال ایی که آزمون میدن خیلی مجرب ترن و به طبع اطلاعاتشونم بیشتر از منه. سه تا تابلو تموم و به خودم میبالم در این قضیه و یه سری موارد دیگه. خب درصد زیادی از و کتابارو مدیون مامانم که همیشه با بلعیدن این موارد من رو هم به راه میاره. وقتی اینارو به کتایون گفتم از شدت سرگشتگی خشتک ها درید و کلی ناله و نفرین که من فقط درس خوندم و اینا. منم گفتم حالمو موقع اعلام نتایج بپرس ! :))))))

ب مامان با بابا داشت راجع به ش ت لیبرال دموکراسی ( به عقیده ی خودشون) حرف میزد که داش کم کم منتهی به گیس و گیس کشی میشد که سینا با پیش کشیدن بحث درس نخوندن من جر و بحثای تکراری بین من و بابا رو شروع کرد. و خب بهش حق میدم. نه تاما ولی با یه جاهایی از حرفاش موافقم. بهرحال تا با خواسته ی من کنار نیاید من یه کلمه م نمیخونم. انگار مثلا بد میگذره تو این شرایط به من:)))) والا! مامانم به واسطه دبیر بودنش و دیدن موارد زیادی مثل من :)))) بین تحلیلای اجتماعیشون گاها یه بذار خودش تصمیم بگیری ئه م میگه به بابا ولی خب خودرائی تو خون این طایفه ست و منم به خودش کشیدم :))

یه مسئله ای که هست و واقعا اذیت کننده ست بنظرم ش تن تصورات آدماست که واقعا باید تو این مورد رو خودم کار کنم.

و مسئله ی بعدی اینکه یکی بهم ایمیل زد بیا وک منو برعهده بگیر. :||||||||ته شم چندتا داده. بعد تو قسمت موضوع م نوشته بود خائن کشته می شود :|||||||.

آره خلاصه این بود بخشی از تابستان من. تابستانی که آحاد ملت با حذف اکانت های سوشال میدیای خود با درس به مرز به خود رسیدند و من اینگونه به تعالی رسیدم :))))).

آها بحث جالبش اینه که از بین اینایی که درس میخونن اکثرن مشکل بیدار شدن صب زود رو دارن و عجیبه که من از 7 وس وار بیدارم. دنیا واقعا خیلی جفا پیشه ست :))))))




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/06/20/still-exist




بددددددددد

درخواست حذف اطلاعات

اوضاعم تقریبا تعریفی نداره

همه چی چی چی داره بیخود میگذره

خدایا شکرت




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/05/24/بددددددددد




به نام سنت

درخواست حذف اطلاعات

" به نام سنت" کوتاهی از کامیل احمدی، داستان نیست که به اجبار و به اقتضای جغرافیا قربانی رسم و رسوم شده اند. قربانیانی اکثرا کم سن و سال که به اجبار خانواده شان، بی هیچ حامی به این وضعیت تن می دهند و اغلب تحت توجیه های دینی سرخوش از وضعیتِ دردناک خود هستند. ی ن قسمتی از دایره ی وحشیانه ی ِ ریشه دارِ رسوماتیست که مخصوصا هدفشان ضعیف نگه داشتن ن است و بعضا فراتر از این حد رفته و به مرز نیستی می کشانندشان.

در غمِ این ن چه می توان کرد...؟ جز تلاش برای نگه داشتنِ چرخ این توحش.

http://www.aparat.com/v/2oyli#




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/06/12/به-نام-سنت




سیرکِ

درخواست حذف اطلاعات

کارگران حادثه دیده معدنِ یورت آزاد شهر را فراموش نکرده اید؟

آن 30 درصدِ زیر خط فقر را از مملکت حذف نکرده اید؟

نرخ تورم و بیکاری رو به رشد...؟

این رسمش نیست که نصف مردمِ مملکت از گرسنگی و بی پولی جان بدهند

و الویت یک گربه اش باشد

یا 3 هزار تن غذای سگ و گربه وارد کشور بشود...

این وسط گناه بچه آدمیزاد چیست که قد توله ی سگ و گربه ارزش ندارد؟




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/04/12/سیرک




کوبانی, قهقه ی فشنگ ها!

درخواست حذف اطلاعات

من چو ابری

پرم از دلتنگی

و تن من چه کبود

چه سیاه

چه پر از باران است...

من به آوارگی ام محکومم

باز کن پنجره را

و بزن طبل پر از مشتری صلحت را

پشت این پنجره ها می بینم

زیر چنگال شغالی بی رحم

عشق را

و تن یخ زده ی باتوم ها

باد وقتی که بیاید

با او

می روم در پی رویایی دور

با همین رخت سیاه

به عزاداری آن عشق ببارم در خویش

عشق

آن شاخه گلی بود

که جای قطرات باران

غرق لالایی باروتی داغ

چشمهایش را بست...




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/03/29/کوبانی-قهقه-ی-فشنگ-ها




بی عنوان :|

درخواست حذف اطلاعات

1

انسان تو خلوت خودش چه موجود عجیبی میشه!

2

چن روزه فقط دارم میگم "توکل به بعضیا" و یه ذره امید میدم به خودم...چرا اینطوری شدم؟

3

بلاتکلیفم، خیلی




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/02/29/بی-عنوان




به مادام فلانژ

درخواست حذف اطلاعات

میپرسه بازم امتحان داریم تو دیوونه شدی؟

-هروقت امتحان داریم این به جنون می رسه

-بابا شل کن خون

-تو دیگه ت شو دور پنجمته

میخوام بنویسم, هرچند بلند, هرچند ی نمیخونه, هرچند فریادش حتی گوش ی رو قلقلک نمیده...

اول ابت بودم، اوا سال بود و ما تقریبا عادت کرده بودیم به روند مدرسه و درس و معلم. املا داشتیم و درس سختی بود، لاکپشت و مرغ ها، مشغول نوشتن بودیم که دیدم معلممون داره میره سمت یکی از بچه ها. کتاب باز کرده بود. معلممون کتاب رو از زیر نیمکت ورداشت، کرد و انداخت سطل . سرش داد کشید و به هرشکلی که میتونست تحقیرش کرد. چند روز بعد فهمیدیم همتختیش با ایما و اشاره به معلم فهمونده قضیه رو...

دختر 7 ساله ای تقلب, بخوانید ی, کرد، دختر 7 ساله ای که دوست صمیمی ش بود او را فروخت و زنی 30 ساله, یک دختر 7 ساله را زیر پایش له کرد...

و من در یک روز شاهد تمامیِ این ماجراها بودم...

بزرگتر شدیم, دوره راهنمایی, ترکیبی شده بود از نچسب ترین چیزهای ممکن. نچسب ترین و مز ف ترین حس و حالات, نچسب ترین هم کلاسی ها, نچسب ترین معلمان و نچسب ترین درس ها...هرروز با ناله و نفرین میرفتم مدرسه و هرروز خدا ضد و نقیض ترین مسائل وارد مغزم می شد. معلم دینی از گناه کبیره ی دوستی با جنس مخالف میگفت و همتختیم قراراشو تنظیم می کرد... و این وسط به من و امثال من یه مارک ثابت می خورد:"اسکول"

همیشه نمره هام خوب بود. یا اول بودم یا دوم. بخاطر اون درسا و نمره هام از هیچی نزده بودم. چه تفریحی واسه ما وجود داشت مگه اصلا ک بخوایم بزنیم ازشون؟ مجبور بودیم که بخونیم چون کارِ دیگه ای نمیتونیستیم .چون اوج تفریحات یه دختر 14 ساله وقت گذروندن با پسری بود که 4-5 سال ازت بزرگتر بود و نهایتش میشد خطایی که روی دستت مینداختی.

تو مدرسه اکیپی داشتیم که روی دستشون خط مینداختن و روش یه مچ بند میبستن و بعد از مدرسه درش می آوردن...سرِ همون بود که خیلی از بچه ها با سوزن پرگار افتادن رو دستشون. و رو ما هرچیزی اثر داشت جز ارزشهایی که مدام تکرار می شدن.

اومدیم دبیرستان، اومدم مدرسه ی خاص و از فضای غیرانتفاعی و هوایِ وحشتناک و خفه کننده ش دور شدم.

حالا با ایی طرفم که هیچی از زندگی اجتماعی حالیشون نیست. با ایی که میخوان بشن, میخوام بشن. و در مقابل با ایی هم درد دل میکنم که ته همه حرفاشون اه و حسرته چون تو این جامعه واسه زندگی اونها جایی وجود نداره..واسه موسیقی، واسه ادبیات، واسه واسه هیچکدوم از ارزوهای ما راهی وجود نداره یا اگر داره بقدری بی راهه می ره تا برسونه تو رو به عشقت که همونجا میگی باشه نمیخوام...

من رفتم مدرسه با هدف اینکه انسان کاملی بشم با هدف اینکه بتونم زندگیِ خودمو بسازم. و از اولین روز این مدرسه شروع به پر مغز من با زباله و زباله و زباله...

مدرسه رو ادامه دادم چون چاره ی دیگه ای نداشتم، چون مغز این جامعه پر شده با یه سری تابو و افکار هرچند غلط

و دریغ از ذره ای آموزش یا پرورش...

من دارم برای آموزش و پرورشی می نویسم که گلِ منو به بدترین نوع ممکن شکل داد و انتظار داشت که من براش مدینه فاضله رو بسازم. به اموزش و پرورشی که یا بچه هایی رو تربیت کرد که از فوبیای درس رو آوردن به دروغ و و یا ادمای احمقی رو که هرچی بهشون بدی به شکل وظیفه مقرری میخونن و حتی کلمه ایش رو جا نمیدازن و اصلا ذره ای براشون مهم نیست که این خزعبلات چیه که دارن میکنن تو مغزشون چون راه موفقیت و اینده شون رو تو همین میدونن یام اینکه ادمایی مثل من که گیر بین همه انتخاب هایی که داشتن، نه درست و حس زندگی و نه جوری رفتار ک این نظام میخواد...

دارم از اینده های جامعه ای میگم که بلد نیستن زندگی کنن, بلد نیستن فکر کنن, بلد نیستن انتخاب کنن

دارم از زندگی خودم و 17 سال جوونیم میگم..دارم از اشتباهی میگم که مدام داره تکرار میشه و هیچ اهمیت نمیده...

از فریادی که تو نطفه با بهانه ی خب چیکار میتونیم م خفه شد...و از زجری 4 نسل رو مرتزق کرده...

ما با تابو هایی داریم زندگی می کنیم که حاضر نیستیم برای ش تنشون حتی یه قدم خلاف ورداریم چون می ترسیم اینده رو اب کنیم. اینده ای ک قراره من یا هر دیگه ای ک دست پرورده ی این نظامه قراره بسازه فقط به درد یه جا میخوره..."سطلِ َ "




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/03/09/به-مادام-فلانژ




فقدان

درخواست حذف اطلاعات

مثلا از شما بخواهند دست به درگاه باری تعالی دراز کرده، طلب انسان کنید.

هست،

اما کم است!




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/01/04/فقدان




آرزو

درخواست حذف اطلاعات

امشب از خدا، خودِ خدا رو می خوام




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/01/11/آرزو




فالش

درخواست حذف اطلاعات

از دم دمای غروب متنفرم. وقتایی که تو نمیدونی باید چراغ روشن کنی یا با همون نور بگیر نگیر سر کنی. از وقتایی ک همه خوابن و صدای تق تق کیبوردش میاد. از وقتایی که به چارتا لینک وبلاگ قبلیم سر می زنم و می بینم هیچکدوم ننوشتن. چرا کلنل دیگه نمی نویسه؟ چرا هنوزم که هنوزه به ایمان حسودی م میشه؟چرا بابام نذاش من انسانی بخونم و برچسب ی زد به پیشونیم؟ بالا ه من ریاضیم خوبه یا بده؟ بهش گفتم قول می دم رتبه 1 انسانی بشم. گف برو ازادِ رودهن ی بخون. چرا فک میکنه فقط ایی که ریاضی میخونن باهوشن؟ سوالی که جواب نداشته باشه بیهوده س پرسیدنش. مثل همین حرکتِ جلو کشیدن ساعتا!

یه روز در زدن و خواب بودم. پشت دری ئه دریغ نکرد از زور و صداش. پاشدم رفتم درو باز . آش نذری بود. صهبا میگه 45 سالش بود ولی 49 50 میخورد بهش. مردا 40 رو ک رد کنن صهبا قدرت تشخیص سنشون رو از دست می ده. صهبا زرنگ و فرز بود. سوجیِ درون داشت ولی بهش رو نمیداد حتا تو خلوت. ادبیات زبان علامه در اومد. میگن اب شده. اب بودن برا مردا هم معنی داره؟ صهبا زرنگ بود. میگن اب شده.




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/01/12/فالش




سفت

درخواست حذف اطلاعات

خدا باشی،

دل بسوزانی...

آخه تو دیگه چرا؟

_: نشه بیای بزنی دم گوشمون!

-------------------------------------------------------------------------------------

عشق، هنری ئه که از مذهب بدوره و نمیتونه باهاش در هم بی امیزه. هرچند این حرف تلاش های چندین سالانه ی مولانا رو زیر سوال می بره، اما موضوع اینه که حتی خود مولانا هم از درکِ مفهوم عشق بی نصیب بوده. جایی در آغاز دفتر مثنوی، مولانا عشق رو این طور معنی می کنه عشق اُسطرلابِ اسرارِ خداست، با این تعبیر که نه خیال انگیز است و نه شاعرانه و نه حتا اندوهناک! این نشان از ش ت مولانا در یافتن علت عشق است پدیده ای که از بزرگترین بی علتی هاست. از مذهبی که تا امروز نشان داده شده بدور از عشق به مفهوم کلمه ست. مهمه که مذهب رو با ذاتِ بی همتای خالق خلط نکنیم و این دو رو از هم تمیز بدیم. مذهب، مجموعه ای از قانون هاست. قانون های علت و معلولی. کنش و واکنشی. حال آنکه عشق، از هر علتی بدوره. بی دلیل متعصبینِ مذهبی از سوفی گری بیزار نیستن. در حالیکه تسوف غایتِ عشق همراه با مذهب رو نشون می ده. و عرفان، هنرِ عاشق بودن، از تیغ های گیتوتین و چوبه های و صلابه ها حرف نمیزنه، از مرز ها و اعتقادات نمیگه . سراسر عشق به خالق و سراسر عشق به خود. بهشت جایگاه دنیوی و ابدی ئه معشوقینی که ولو بدون مذهب، و رها از هر قید و بندی برای معشوق زندگی د...

_: یک روزی شاید بیام و عوض کنم این حرفامو!




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/01/17/سفت




از من

درخواست حذف اطلاعات

همیشه از اینکه قراره چیکار کنم و چیکاره م نگران بودم. شایدم بیشترین دلیلش این بود که همیشه 1000 تا چشم پش سرم بودن که نهایتا چیکار میخوام م و 1000 تا برنامه ریختن برام. اختیار زندگی من از ی روز انگاری رفته زیر تیغ گیوتین. انسان بدون ازادی چیه؟ اصلا میشه بهش گف انسان؟ اینکه ادم تو محدودیت خوب باشه چیزی یا ی رو میکنه؟ ینی واقعا این خوب بودن ارزش داره؟

از نظر من ادم باید یا مغضوب علیه باشه یا مومنین. حالِ من قشنگ والظالیییییین عه.




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/01/31/از-من




افتخاراتی که نه ایرانیست، نه غربی و نهحتی ی!

درخواست حذف اطلاعات

مثلا شما گل میزنی به سرت، خبر نداری گلاش ئه؟




منبع : http://8happy8.blog.ir/1396/02/13/افتخاراتی-که-نه-ایرانیست،-نه-غربی-و-نه-جتی-اسلامی