بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

سجل

آخرین پست های وبلاگ سجل به صورت خودکار از بلاگ سجل دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



دردی است غیر مردن کآن را دوا نباشد

درخواست حذف اطلاعات

شب بود و خوابگاه، پشت پنجره نه برف می آمد نه باران اما سوز سرما هی خودش را می انداخت تو بغل اتاق. صدای آکاردئون اتاق بغلی انگار که از آدم چیزهایی بداند که خودش نمی داند، مثل یک بازجوی مهربان هی می آمد و دستش را می گذاشت زیر چانه ی آدم و می گفت: «ببین منو! این ردیابا رو دیدی؟! دیدی وقتی به اون نقطه ی مورد نظر می رسن بی وقفه آلارم میدن؟! دل تو هم مثل همین ردیاباس، اسم عشق که میاد ضربان قلبت می ره رو ۲۰۰. فقط دلیل این همه اجتناب رو نمی فهمم.»


و آنقدر زیر گوشم خواند که یک نفر آمد و کل ذخایر نفتی دنیا را روی دل ما پاشید کبریتش را کشید و رفت.




+ نوشته شده برای رادیو بلاگی ها و دومین آهنگ نوانگار.


+ درسته دقیقه ی نوده اما مگه میشه خودم و از عاشقانه نوشته های صبا و حریر محروم کنم؟!




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/54




روز 53ام

درخواست حذف اطلاعات


یک روز فهیم عطار خطاب به مصطفی نامی که ظاهرا باید از دوستان نزدیکش باشد درباره ی کانسپت بوکه اینطور نوشته است که وقتی با دیافراگم باز روی سوژه فو می کنی همه چیز پشت آن به شکل قشنگی محو و مات می شود. گفته بود که این کار یک جورهایی شق القمر لنز است. چرا که روی هر چیزی که در این دنیا دوست داری فو می کنی بعد معجزه رخ می دهد و همه ی عالم و آدم را به شکل قشنگی محو می کند و به هیچ چیز اجازه نمی دهد تا به اندازه ی سوژه ات شفاف و واضح باشد. بعد ادامه داده بود که هر وقت ع ی می گیرد که بوکه ی خوبی دارد یاد مصطفی می افتد، یاد آن روزهای که مصطفی عاشق دختر نقاش شده بود و فقط او را می دیدو به طبع همه ی دنیا پشت سر دختر نقاش برایش محو و یکپارچه شده بود. در آ هم از غم انگیزی کانسپت بوکه گفته بود که بعد گرفتن ع هیچ راهی برای زنده دنیای پشت آن نداری و محکومی که با یک سوژه ی شفاف و دنیای مات پشت سر آن تا ابد زندگی کنی، دنیایی غم انگیزی که مصطفی بعد رفتن دختر نقاش به آن دچار شده بود چرا که بوکه با همه ی قشنگی اش ماهیت مستقلی ندارد و فقط به درد آن میخورد تا پس زمینه زندگی باشد نه خود زندگی.
فوتبال دیدنی که رگ گردنت برای یک تیم به قاعده ی سر گ آئورت باد نکند می شود برنامه ی آشپزی، به لعنت خدا هم نمی ارزد، برای همین است که دوربین به دست، دیافراگم باز را روی کاکا و مالدینیِ میلان، جراردِ لیو ول، دل پیرو و بوفونِ یونتوس، ایکر و رائولِ رئال، پویول و ژاوی بارسا و ... فو می کنی و زندگی به قاعده ی بهشت شیرین میشود. آ ین باری که دلم خواسته بود دیافراگم باز را روی سوژه ای فو کنم همچین روزهای در سال 2009 بود، بیشتر از قرمز و بیشتر از هر رنگ دیگری همین یک دست سفید بودن بهش می آمد. و حالا بعد 9 سال به هر دلیلی خودش و ما با رگ گردن به قاعده ی سر گ آئورت باد کرده را محکوم به دنیای مات و خارج از فو کرده. تا ابد.




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/50




از لیست هزار و یک تغییر انجام نشده

درخواست حذف اطلاعات

یک تصویر طنز قدیمی ماجرای مردی را روایت می کند که اگر فلان اتفاق را پشت سر بگذارد می تواند نفس راحت بکشد. ماجرا از قبول شدن امتحان های مدرسه شروع می شود و بعد به کنکور؛ ازدواج و سروسامان دادن بچه ها می رسد، آ سر هم بعد از شتافتن به دیار باقی می گوید اگه این پل (همان که از مو باریک تر ست و از تیغ برنده تر) را رد کنم می توانم نفس راحت بکشم. یک جورایی زحمت ترسیم تمام منِ قدیم و بخش اعظم منِ الان را کشیده است .
می خواستم نه با بلکه با پاییز شیراز مست شوم اما خامی ۱۸ سالگی می گفت بگذار رشته مورد علاقه ت را قبول شوی بعد برو خاک ملاصدرا تا ارم را به توبره بکش، می خواستم بروم باشگاه، آرایشگاه، خانه رفیق گرمابه و گلستان دبیرستان، خانه روستایی های گرگان، جزایر هرمزگان، اما همش گفتم بگذار این ترم لعنتی تمام بشود، بگذار مشکل فلانی حل بشود، بگذار فلانی بیاید، بگذار کنکور، مصاحبه کوفت و زهرمار تمام بشود بعد یک دل سیر می خندیم، می بینی؟! زندگی را احتکار کرده ام برای روزی که نمی آید، شما مثل من نباشید. همین!





منبع : http://3jeld.blog.ir/post/51




این تیم شیرانه، یا علی مدد

درخواست حذف اطلاعات



زندگی بدون این جنگندگی ها قطعا چیزی کم داره، از ته تمام این نفس کشیدن ها همین ورق برگردوندنه که برا آدم می مونه و این آمیزه ای از غرور و افتخار، خیلی قبل تر از هیاهوی تماشاگرا نوشته میشه، گاهی از بوسه ای که به توپ زده میشه بعضی اوقات هم از بهم رسیدن دستی که انگار مال دوقلوهای افسانه ایه تا بعدش همه چیز درست بشه.



پ.ن : من امشب باید به دلیل دیگه ای خوشحال می بودم اما اون چیزی که اینهمه منو سرحال آورد این بازی بود، مثل بازی سال قبل با الهلال، یا اون 3تای ایمون زاید، باعث میشه به جنگیدن برای زندگی ایمان بیارم.

پ.ن بعدی: دلیل دیگه خوشحالی قبول شدنم تو استخدامی آموزش پرورشه که من مثل ماست دارم نگاش می کنم فقط :))




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/52




شرح در متن

درخواست حذف اطلاعات

وسط از این ور به اون ور دویدنای امروز یادم اومد که پول نقدم تموم شده، برای اینکه اذیت نشم قبل رسیدن رفتم از عابربانک پول برداشت و رفتم کارام و انجام دادم و برگشتم خوابگاه، جلوی در خوابگاه حالا هر چی می گردم پول نقدا رو پیدا نمی کنم کرایه رو حساب کنم. دیگه چیزی نمونده بود تار و پود کیفه رو از هم بدرم ببینم اون لالوها نرفته قایم بشه که متوجه شدم اصلا منتظر نموندم عابربانک پول رو بده، یعنی کارت زدم رمزو وارد عابربانک کارت رو داده منم گذاشتم کیفم و رفتم!! شاید عجیب و خنده دار باشه اما عمق فضاحتی که این روزها بر من میگذره دقیقا همین قدره.




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/53




و بلا ه نتایج نهایی کنکور

درخواست حذف اطلاعات

ب می خواستم پست بذارم که من میرم می خوابم؛ اگه تربیت مدرس قبول شدم بیدارم کنین، اگه شهید بهشتی قبول شدم بذارین خودم بیدار میشم، اگه اصفهان یا بابلسر قبول شدم از اونجایی که گاز نداریم که بخواین شیر گاز رو باز بذارین و برین؛ بندازینم تو خلیج فارس. بلا ه ه ای چیزی پیدا میشه که گرسنه ش باشه! بعد الان نتیجه چی شده؟! تهران قبول شدم! گزینه ای که صددرصد مطمئن بودم قبول نمیشم، نمی دونم ظاهرا قانون جذب راجع به من برع کار میکنه، البته از مستجاب الدعوه بودن بعضیا هم نمیشه گذشت d: ایشالا که دوره ایه پر از خیر و خوبی. چیزی که واقعا نگرانشم. خلاصه شما هم دعا بفرماید شاید مستجاب الدعوه بعدی شما باشید :))




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/49




روز 53ام

درخواست حذف اطلاعات

یک روز فهیم عطار خطاب به مصطفی نامی که ظاهرا باید از دوستان نزدیکش باشد درباره ی کانسپت بوکه اینطور نوشته است که وقتی با دیافراگم باز روی سوژه فو می کنی همه چیز پشت آن به شکل قشنگی محو و مات می شود. گفته بود که این کار یک جورهایی شق القمر لنز است. چرا که روی هر چیزی که در این دنیا دوست داری فو می کنی بعد معجزه رخ می دهد و همه ی عالم و آدم را به شکل قشنگی محو می کند و به هیچ چیز اجازه نمی دهد تا به اندازه ی سوژه ات شفاف و واضح باشد. بعد ادامه داده بود که هر وقت ع ی می گیرد که بوکه ی خوبی دارد یاد مصطفی می افتد، یاد آن روزهای که مصطفی عاشق دختر نقاش شده بود و فقط او را می دیدو به طبع همه ی دنیا پشت سر دختر نقاش برایش محو و یکپارچه شده بود. در آ هم از غم انگیزی کانسپت بوکه گفته بود که بعد گرفتن ع هیچ راهی برای زنده دنیای پشت آن نداری و محکومی که با یک سوژه ی شفاف و دنیای مات پشت سر آن تا ابد زندگی کنی، دنیایی غم انگیزی که مصطفی بعد رفتن دختر نقاش به آن دچار شده بود چرا که بوکه با همه ی قشنگی اش ماهیت مستقلی ندارد و فقط به درد آن میخورد تا پس زمینه زندگی باشد نه خود زندگی.

فوتبال دیدنی که رگ گردنت برای یک تیم به قاعده ی سر گ آئورت باد نکند می شود برنامه ی آشپزی، به لعنت خدا هم نمی ارزد، برای همین است که دوربین به دست، دیافراگم باز را روی کاکا و مالدینیِ میلان، جراردِ لیو ول، دل پیرو و بوفونِ یونتوس، ایکر و رائولِ رئال، پویول و ژاوی بارسا و ... فو می کنی و زندگی به قاعده ی بهشت شیرین میشود. آ ین باری که دلم خواسته بود دیافراگم باز را روی سوژه ای فو کنم همچین روزهای در سال 2009 بود، بیشتر از قرمز و بیشتر از هر رنگ دیگری همین یک دست سفید بودن بهش می آمد. و حالا بعد 9 سال به هر دلیلی خودش و ما با رگ گردن به قاعده ی سر گ آئورت باد کرده را محکوم به دنیای مات و خارج از فو کرده. تا ابد.




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/50




بیست هیجده 2

درخواست حذف اطلاعات

می خواستیم ایران ببره، برد! می خواستیم بازی بعدی گروه مساوی بشه، شد! نمی دونم شاید روز بازی ایران و مراکش دعای دیگه ای هم می کردیم برآورده میشد، نمیدونم بازی چی میشه فقط امیدوارم مصداق «گاهی گمان نمی کنی ولی خوب میشود، گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود» نشیم! خبری از گل زود هنگامی که نشه جمع ش کرد نباشه، نبودن روزبه چشمی رو دووم بیاریم، جانانه دفاع کنیم، ا اجی ندیم، بر مبنای ادب از که آموختی، خوش اخلاقی با خودی رو از رامین رضائیان یاد بگیریم و با یه نتیجه ی خوب خدا باز بغل مون کنه که بدجور احتیاج داریم به این لعنتی یام بخش.




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/42




در باب یک فریم

درخواست حذف اطلاعات



نتیجه؟! بماند برای حرف های به درد نخور یک سری مفسر، قصه ی لایق روایت تویی، آنچه مرا به زندگی باز می گرداند تویی، تو!

پ.ن : ع از وبلاگ پنجره می چکد.



منبع : http://3jeld.blog.ir/post/43




از بی دلیل نوشت های فهیم عطار

درخواست حذف اطلاعات

پازولـینی یک نمایشنامه خیلی کوتاه دارد که گویا یک ده دقیقه ای هم از روی آن ساخته اند. یک مرد چهل ساله می رود روی پل تا خودش را پرت کند توی رودخانه و خودکشی کند. یک مرد دیگر سعی می کند او را متقاعد کند تا خودش را نکشد. کل نمایشنامه به شکل ملال آوری با حرف زدن این دو نفر می گذرد. فقط یک جایی مرد چهل ساله می گوید که از دست خودش خسته شده و دیگر کاری از دستش برنمی آید. آن یکی مرد باهاش هم دردی می کند و می گوید که آره، بزرگ ترین دشـمـن آدم، خودِ آدم است. این جمله را دقیقا پـدربـزرگ من هم می گفت. من مطمئنم که پدربزرگم اصلا پازولـینی را نمی شـناخته اما همیشه می گفت بزرگ ترین دشمن آدم خودش است.

من هم با پدربزرگم و پازولینی موافـقـم. همیشه با خودم فکر کرده ام که چرا علم پزشکی و تکنولوژی یک راهی اختراع و اکتشاف نکرده تا آدم را به طور موقت از خودش جدا کند و به او استراحت بدهد؟ هر رابطه ی بالا ه یک استراحت و زنگ تفریح می خواهد. زن و شوهرها. رفیق ها. رئیس و کارمندها. همه ی این ها باید به خودشان هر از چندگاهی استراحت بدهند و از هم دور بشوند. این ج موقت، سلامت و بقای رابطه را تضمین می کند. آدم ها هم با خودشان همین طورند. هر از چند گاهی باید از رابطه ی با خودشان بیایند بیرون. نفس بگیرند و دوباره غرق در خودشان بشوند. برای چند وقت، دور از سر و صدای درون شان در آرامش باشند. به همین سادگی.

شاید هم خودم بالا ه یک استارت آپ این چـنینی بزنم. هر ی که از دست خودش خسته شده، به جای این که مثل آن مرد چهل ساله برود خودکشی کند، بیاید پیش من. من هم با یک میله ای چیزی می زنم توی سرش. تا برای مدتی خودش را از دست خودش خلاص کنم. مثلا یک ماه. یا دو ماه. بسته به شلوغی و خوددرگیری طرف. صبر می کنم تا همه ی گرد و خاک های درونش بخوابد. آب ها از آسیاب بیفتد. آستانه ی تحملش دوباره برود بالا. بعد به هوشش می آورم. جذ ت و قدردانی رابطه این طوری بالاتر می رود و لازم نیست تا به شکل دائمی با خودش قطع رابطه کند.

به هر حال هر رابطه ای یک استراحت هم می خواهد. دست کم من و پدربزرگم و پازولـینی این طوری فکر می کنیم.


پ.ن: من خوبم اما این دلیل نمی شود به جمع فهیم عطار، پدربزرگش و پازولینی ز جهت موافق بودن با این حرف نپیوندم!

بی ربط نوشت: به میمنت تمام شدن داد، به سلامتی زود گذشتن نیمه ی اول تیر ماه!




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/44




چرا ورزش می کنی؟!

درخواست حذف اطلاعات

تو باشگاه دوتا خانوم که زمان زیادی هم از زایمان شون نگذشته بود همیشه بچه بغل بدو بدو کنان خودشون رو به تایم زومبا می رسوندن، از دور که نگاه می کردی شاید این اراده و اهمیتی که به ورزش می دادن غبطه آور هم بود اما واقعیت اینه که اینهمه تلاش صرفا به دلیل فشار روانی تحمیل شده بهشون بود.

دخترای زیبای زیادی می شناسم که کافیه نیم کیلو چاق بشن تا از اعتماد به نفس شون همون قدر بمونه که بعد از انفجار اتمی از هیروشیما موند، صدها دختر و پسر می شناسم که صرف پاداش بیرونی، بدون لذت چندانی خودشون رو تو باشگاه شکنجه میدن.

حرفم چیه؟! قطعا بحثم این نیست که ورزش صرف بدست آوردن هیکل خوب هدف چیپ و بی ارزشیه و آدم برای رسیدن بهش سختی نکشه، میگم تو دام این صنعت و جوی که درست نیفت. بله! حس خوبی که از یه هیکل تراشیده بدست میاد بی نظیر و دلنشینه اما بین حل مسئله و پاک ش تفاوت از زمین تا آسمون هست جانا. حباب قیمت فعلی ارز نیست، حباب واقعی همین حال خوب و اعتماد به نفسیه که این مدلی بدستش میاری، چیزی که با کمی از دست دادنش یه من خوب نیستم بزرگ رو تجربه می کنی صحه می ذاره بر این موضوع که راه رو اشتباه رفتی. چرا خودتو با همین لاغری و چاقی نمی تونی دوست داشته باشی؟! چرا بجای شکنجه شدن تو باشگاه اول نمیایی رو این موضوع کار کنی؟! چرا اونقدر خود باور نیستی که همسرت اجازه داره تو رو در این شرایط سخت قرار بده و بجای حمایت ازت ایراد بگیره؟! چرا همسری انتخاب نمی کنی که فهم تغیرات فیزیکی و روحی بارداری رو داشته باشه تا بجای زبان سرزنشگر، حمایتگری باشه که بتونی با کمکش این شرایط سخت و ویژه رو پشت سر بذاری؟! تو همچنان می تونی علاف اتاق انتظار پزشکا و تعداد درازنشست های نرفته روزانه ات باشی یا بیایی همون اراده رو اول صرف حل مسئله ت کنی بعد ببینی ورزش با روح و روانت چیکار میکنه، به قول گُلِ اروین یالوم* ای ابله! تصور کرده ای من می شکفم تا دیده شوم؟! من برای خود می شکفم نه برای دیگران، چون شکوفایی سندم میکند. سرچشمه ی شادی من در وجود خودم و در شکوفایی ام است.


* کتاب درمان شوپنهاور اثر اروین یالوم




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/45




به شکوفه ها به و باران برسان سلام ما را

درخواست حذف اطلاعات

دور و برم پر شده از قشر تحصیلکرده ای که قصد رفتن دارن و با کمال احترام در حد و اندازه های رفتن نمی بینمشون، یعنی خبری از جدیتی که آدم رو مجاب به اجرایی شدن تصمیم شون کنه نیست، تازه این آدما درسته تحصیلکرده ان اما تو رشته ی خودشون تاپ نیستن؛ یعنی مهارت لازم رو به نظرم ندارن و سطح زبان شون هم قربون شون برم در حد همون آی ام ویندو خودم ن! به صورت خلاصه بحثم اینه آیا همین افراد متوسط اگر از این سه لحاظ خودشون و ارتقا بدن آیا رفتن درست ترین گزینه س؟! یعنی تحت هر شرایطی این مملکت جای موندن نیست؟! یکم نیفتادیم تو این بازی قربانی بودن؟! یعنی جریان این نیست که درست کار نمی کنیم اونقدر مهارت مون رو برای ب درآمد افزایش نمی دیم از طرفی شرایط جامعه رو بیش از حد بولد می کنم برای ماله کشیدن روی بی عرضه گی هامون؟! درسته اونجا شرایط رفاهی و ... از اینجا بهتره اما آیا واقعا بهشت برینه؟! آیا فرش قرمز پهن برامون؟! آیا وام با بهره سه درصد و دریافت وجه ماهیانه به دلیل خوش حس داره صدامون می زنه و ما داریم لگد به بخت خودمون می زنیم؟! اگه قصد رفتن داریم چه مارکرهای رو باید تو وجود خودمون و زندگی مون رصد کنیم تا ببینم اونی که می تونه بره هستیم یا نه؟!
میدونم یه نسخه واحد نمیشه برای همه پیچید اما بی صبرانه منتظر نقطه نظرات تون به صورت کلی هستم.




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/46




بوی کافور می دهد این زندگی

درخواست حذف اطلاعات

علی اکبر
لنگ ظهری رقیه پرسید که چرا ب بیدار بودم؟! احتمالا برای صبح که بیدار شده آدمی با نگاه خیره به بیرون توجه اش را جلب کرده. به دروغ گفتم که خواب بد دیده بودم آن لحظه. یادت هست گفته بودی از آن دست آدم هایی هستم که می شود راست ماجرا را از زبانشان شنید؟! الان هم همین طور است، فقط سوال های رقیه دست می گذارد آنجایی که نباید. یا نمی شود توضیحش داد یا گفتنش تکرار مکررات است و خب ماجرای ب هر دوی این ها بود.

علی اکبر
یک جایی شاعر گفته «جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش»، می دانی یک جوری خبری از صحبت جانانه نیست که انگار برای افسانه های شرق دور بوده، راستش را بخواهی برای همین آدم ها بیش از حد حوصله سر بر شده اند، برای همین گذاشته ام نارنینایم شب باشد، جایی با وجود و بدون حضور مزاحم شان، توقع ندارم جواب بدهد، مگر مست و پاتیل شدن غم و غصه را کم می کند که این بخواهد جواب بدهد؟!

علی اکبر
یادت هست ده سال پیش گفتی چرا گریه نمی کنم؟! الان باید خوشحال باشم که می توانم؟! به مرگ بگیریم که به تب راضی شوند سیاست کثیفی ست بخدا، بیا، بیا مرا ببر به زمانی که بلوز قرمز می پوشیدم، تو کتابت را به جلو هل می دادی، مرا بغل می کردی و یک نفر با دوربین زهوار درفته ای 1، 2، 3 را بلند اولتیماتوم می داد، وقتی خبری از خیال راحتی نیست نفهمی ک نه هم گزینه ی خوبی ست نه؟!

علی اکبر
من سخت گرفته ام یا دز زهرمار بودن زندگی همین قدر است؟! جایی شخصی نوشته بود که «شاید خوبی نداشتن امید این است که انسان هیچ گاه نا امید نمی شود و این چیزیست که این روزها بیشتر از امید به آن نیازمندیم، ناامید نشدن!» می بینی من زندگی را آنچنان هم که به نظر می رسد سخت نگرفته ام!




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/47




سپیده که سر بزند

درخواست حذف اطلاعات

یک روز مهناز با فرستادن چند ع در گروه واتس آپ ی چشم همه مان را از حدقه در آورد. مهناز از آن آدم های دلنشین درونگرا بود که از همان اوایل دوره کارشناسی دوست داشتم توی اکیپ مان باشد و حالا با گفتن بچه ها ع های عقدم، ع های عقدم بچه ها شوکه مان کرده بود . در این مواقع تبریک گفتن برای دوست های معمولی ست و دادن و سگ محل برای آن دسته از دوستانی ست که حق آب و گل دارند. خلاصه بعد گذشتن دوران منت کشی او و فرصت نفس کشیدن ندادن ما به فامیل هایشان در مجلس عروسی؛ چند وقت پیش که خانه شان دعوت بودم از بله ای که بعد از 7 سال به پسر اش داده بود می گفت. گفت بعد عقدکنان که خودشان رفته بودند دور دور یک جایی وسط حرف هایشان تمام سختی این مدت می آید جلوی چشمان رسول و بی اختیار می زند زیر گریه. می گفت بله گفتن من برایش مانند معجزه بود و حالا به حقیقت پیوستن این محال را باور نداشت. می گفت وسط ابر بهار گریه های جفتمان فقط توانستم بهش بگویم که انگار هر چیزی موقع ای دارد. شاید تا قبل از این نباید بهم می رسیدم، شاید باید آن روزها می آمدند و می رفتند تا ما به درک الان برسیم تا بتوانیم کنار هم باشیم، نمی دانم! حداقل این روزها حس می کنم حق با مهناز است و معجزه هایمان مثل میوه های روی درخت فقط منتظرند که وقتش برسد.




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/48




یادش همه جا هست، خودش نوش شما!

درخواست حذف اطلاعات

بین اهل بیت راجع به زمان عروسی داداشم اختلاف نظر بود؛ به دو دسته عید و تابستون تقسیم شده بودیم، گروه تابستون می گفت کلی کار داریم و الان وقت اضافه پروژه ای به این عظیمی به برنامه ها نیست، گروه عید عمده نظرش این بود که تابستون گرم که نه جهنمه! نمیشه کارای عروسی رو پیش برد و خلاصه با راه حل سپردن اون کلی کارا به کارگر قرار شد عروسی عید 97 برگزار شه که شد! حالا من کجای ماجرا بودم؟! خب تو گروه عید! اونوقت به دلیل شرجی 50 درصد در کنار دمای 40 درجه؟! قاعدتا نه! دلبر جانمان اوا داد به مدت یک ماه میومد و خب وقتی صحبت از دلبر جانه "لطف آنچه تو شی حکم آنچه تو فرمایی"ه جریان! حالا سوال من اینه با این حجم از دلدادگی رواست اونقدر سرم شلوغ باشه که ندونم چند روز مونده به جام جهانی؟! رواست اونقدر در رفت و آمد باشم که از کل بازیا احتمالا یه بورکینافاسو با گینه ی نوئی چیزی زمان پخشش به برنامه های من بخوره؟! نه واقعا رواست؟!

پی نوشت: یه نگاه به عنوان می ندازم یه نگاه به متن بعد خودم خندم می گیره! هنوز به خوب شدن من امید دارین؟ d:




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/37




جام جهانی چشم هات!

درخواست حذف اطلاعات

کمی عقب تر از زمانی که مشت برومند برود چهارزانو زیر چشم پایان رأفت بنشیند، احتمالاً لابه لای همان روزهایی که خنده های عابدزاده در ابعاد کوچکش می رفت سمت راست و بالای در یخچال های ارج جا خوش می کرد، یک گردان را فرستادند تا سمت چپ قفسهٔ ام پا بکوبد. می گویند آمدنت چیزی شبیه این اتفاق است؛ کل گردان های خاورمیانه را به خط می کند.
می دانی؟ من بیشتر از هر چیزی بوی عاشقی ن می دهم. گره خوردن های دو نگاه و گونه های گلگون را نفهمیده ام؛ اصلا برای همین چلنگری خواسته ا م تا جام جهانی چشم هایت را برای ایتالیای مغموم ترجمه کند.
می گویند بیم و امید وصال همان شب بازی حیثیتی ست. احتمالاً برای همین است که با فکر به تو، زنی لباس های پسر از جنگ برنگشته اش را مدام در دلم چنگ می زند. راستش قرار نبود دلنشینی تلاقی دو نگاه اینقدر پیچیده باشد. لااقل فوتبال از این حیث، معشوقهٔ پدر درآری نیست! دل به دلت می دهد نشان به آن نشان که هنگام تمامِ نشدن ها، تمام نرسیدن ها و تمام دست و دل از جام کوتاه ماندن ها؛ همان موقع که تیلهٔ چشمانت لحظه به لحظه درخشان تر می شود، فندک می گیرد زیر سیگارت، دوبار می زند روی شانه ات و می رود یک گوشه تا «دلم از تاریکی ها خسته شده، همه ی درها به روم بسته شدهٔ» فرهاد را پلی کند.
فرقی ندارد زیدان 2006 باشد یا باجوی 94، ا اج می شویم، پن ی به باد می دهیم و در دل قصه گم می شویم تا روزی با صلابت برگردیم و نقطه بگذاریم بر این قصه ی ناتمام. دست کشیدن و رویا پردازی کار ما فوتبالی هاست.
حضرت عشق سر نیامدنت سلامت! ما خیلی وقت است در دل قصه گم شده ایم. قرار ما بماند برای روزی که فقط امیدواریم دیر نباشد.


پی نوشت: بچه ها مشتاق پست من بودن و خب من مشتاق پست و تمام بلاگرهای فوتبالی از جمله آقاگل! راستی خورشیدِ جان مرسی از دعوتت فرزندم.




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/38




بیست هیجده 1

درخواست حذف اطلاعات

دوباره زنده شدم بعد اینهمه مردن

به خانه آمده ام بعد از اینهمه تبعید

دوباره پنجره ام بعد از اینهمه دیوار

به اعتماد چشم تو، بعد از اینهمه تردید

اگه می خواین حس حال منو حین دیدن برنامه 2018 ب بدونین دوباره این چند بیت بالا رو بخونین. فردوسی پور حرف می زد و عمق نیازم به این یک ماه لعنتی بولد تر میشد. یعنی هر چیزی جز ی بود مطمئنم حاضر نبودم حسرت کیفور نشدن از جام جهانی رو به خودم تحمیل کنم!
خلاصه توقع ندارین هیجان همین کم و بیش دیدنا رو تو خودم بریزم که؟! دق میکنم! زین جهت پست های سریالی در پیش هست که غیر از نشون دادن دز آدرنالین نگارنده محتوای دیگه ای نداره؛ عنوان ها هم احتمالا همین بیست هیجده می ذارم که کلا تکلیف خودتون رو بدونین و شرف ی الکی نداشته باشین d:
بی زحمت فقط یکی بره به محمد حسین میثاقی بگه روا نبود چند سال پیش که داشتم به چشم غیربرادری آنالیزت می با حلقه ی دست چپت مواجه بشم؛ حالا که روا شده دیگه قرار نیست شما خوش تیپ تر و فوتبالی تر شی که! آه دخترهای فوتبالی دامن گیره ها، از ما گفتن!

4 سال پیش سر پیش بینی نتایج حالا چون ما فوتبالی بودیم از رو دست ما نتایج و می زدن؛ دیگه گفتن نداره که فح مال من بود و امتیاز نگرفتناش مال اونا! خلاصه اون اپلیکیشن 2018 هم نصب کنین تو نفر آ شدن از هم سبقت بگیریم!




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/39




ماهتون عسل!

درخواست حذف اطلاعات

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است!




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/40




عنوان ندارد 3

درخواست حذف اطلاعات

بیماری ام عود کرده اما این روزها در مقابل دردهای که قبلا باعث می شد مثل مار به خودم بپیچم لجباز نه هار شده ام. در گرمای جنوب سردم می شود، نفس هایم سنگین ست و چشم هایم ناخوادگاه بسته می شود و درد در مغز و استخوانم می پیچد اما حتی حق این پهلو به آن پهلو شدن را هم به خودم نمی دهم، در خود جمع می شوم و با دستی که حائل چشم هاست تحمل را تمرین می کنم، بلا ه همه ی دردها یک زمانی تمام می شوند، نه ؟!




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/41




مفهومی به نام خانه!

درخواست حذف اطلاعات

جایی که رفتار باب میل خودتو داری و ی هم وسط این حریم خصوصی شلنگ تخته نمی ندازه برای من میشه خونه! جایی که نیاز نیست چک کنی چندتا لباس تمیز مونده برات چون همه لباسا اتو شده رو رگال صدات می زنن؛ جایی که برنامه 1 شبت فوتبال دیدنه نه خواب؛ جایی که وسایلت مفهوم کوله رو تفننی درک ؛ جایی که عصری، سرشبی، دم غروبی کرکره رو میدی پایین و غرق میشی تو این نبودن ها، جایی "که هستم من آن تک درختی" رو نامجو در گوشت میکنه و تو چای هل دارت رو بو می کشی، یا اصلا با این شلوار گل گلیا لیپ سینک بتل دختر بندری رو برا آینه اجرا می کنی! جای که لذت می بری از این قابل پیش بینی بودن برنامه روزانه ات، جای که ورژن متفاوتی از آخیش میشه تم روزانه ات، می دونی خونه مفهوم پیچیده ای نیست، فقط فهم دور بودن از این مفهوم برای همه قابل درک نیست، می دونی مثل لوبیا پلو و عدس پلوئه؛ این نسبته این غالب بودنه خیلی مهمه وگرنه بعد 10 سال نمیومدم از دلتنگی برا چارتا قاشق پلو بگم!




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/36




نتایج کنکور ی

درخواست حذف اطلاعات

قرار بود وقتی نتایج می آید قصه سرایی کنم از روزهای سخت و نفس گیری که گذرانده بودم، حالا 24 ساعت گذشته و من همچنان حرفم نمی آید! فقط همین قدر بگویم که نتیجه به اندازه همان قاچ هندوانه ای که قبل اعلام نتایج مهمانم د شیرین است!


پی نوشت: به نظرتون با رتبه 13 چقدر میشه از خانواده کادو گرفت؟! d:




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/25




رسم شکل یک مرد جذاب !

درخواست حذف اطلاعات

به دلیل یه سر و هزار سودا داشتن آدم های امروزی (تلاش برای بدست آوردن چند چیز در عین واحد)، بعد مسافت (برای امثال من) و احتمالا از هم گسستگی سلول های تحتانی عده ای، خیل عظیمی کارگاه دو روزه آمادگی برای آزمون زبان رو شرکت کرده بودیم،و تو این دو روز بیشتر از هرچیزی من محو توانایی های بالقوه و بالفعل مربی بودم فقط d: یعنی شما تصور کن آدم چقدر باید باهوش، مسلط به حوزه تخصصی خودش و شوخ باشه که بتونه کلاس های فرسایشی این چنینی رو اداره کنه تا ساعت 8 شب بعد 12 ساعت سرکلاس نشستن همچنان راغب باشی پای حرفاش بشینی!



پی نوشت: آقایون نگران نباشین، شما با قدِ بلند، چهارشونه بودن و استفاده از ادکلن تلخ میتونی دل اکثریت ان بنده رو ببری، باهوشو درس خون بودن و پشتکار بالا داشتن آیتم های جذاب بودن برای یه سری دیوانه مثل منه که خی راحت در اقلیتیم d:

بی ربط نوشت: حدود دو هفته س میخوام راجع به تگ "کاهش و افزایش وزن" بنویسم و هی نمیشه، که بخش اعظمش بخاطر دچار شدن به یبوست نوشتاریه! درست میشه ایشالا d:




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/26




عنوان ندارد 2

درخواست حذف اطلاعات

مرز باریکیه بین تلاش ن و نگران بدست نیاوردن ها بودن! مثل این در راه مونده ها، گمشده ها که چراغای یه آبادی رو از دور می بینن و از خوشحالی قالب تهی می کنن حس می کنم دارم چراغای نگران نبودن و می بینم! هر چند هنوز به قالب تهی نرسیده، ولی خب میشه امیدوار بود...




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/28




به نیت زندگی

درخواست حذف اطلاعات

۲۷ سالگیِ جان در من دختری ست که همواره برای لبخندت تلاش خواهد کرد، تا برق رسیدن به هدف ها در چشمانت بدرخشد، فقط لابلای تمام این جنگیدن ها آنجا که می خواهد ایمانش غارت شود معجزه کن! مهربان باش! معجزه کن! منتظرم...




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/29




ای دیر بدست آمده بس زود برفتی

درخواست حذف اطلاعات

با هر دیدی نگاه کنی بچه ی زیر یک سال نحیفه و ریسک عمل براش بالاس، این اصلی ترین دلیل مامان بابام برای امضا ن برگه ی رضایت نامه بود، واسه همین بیشتر از هر چیزی من با اون قطره تلخه که بعدها باید تو کوچه دنبالم می دویدن تا بلکه دستشون بهم برسه و به خوردم بدن بزرگ شدم! 12 سال گذشت و ماجرا به جایی رسید که پهلو مو می گرفتم راه می رفتم و این دردای مستمر منو به عمل باز کلیه و هم تختی شدن با ز له زده های بم رسوند! سال های اولیه بعد عمل طوری بود که اصلا یادم رفته بود کلیه درد چه جوریه و روغن کرچک چه مزه ای! اون حس و حالی که مجری شبکه 1 سحرای ماه رمضون با قصه گویی و نوع بیانش آدمو می برد آنجا که هم نمی برد مال همون سالاست. تا اینکه بعد ماه رمضون سال اول شرایط کلیه ام و مجاب کرد که روزه گرفتن و قدغن کنه! اوایلش بخاطر اینکه باری از رو دوشم برداشته شده خوشحال هم بودم اما روزی باید دلت پی سحر ماه رمضون رفته باشه تا بدونی دلتنگی یعنی چی و انگار کل ماجرا سعادتی بوده که ظاهرا ازت گرفته شده...




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/30




که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

درخواست حذف اطلاعات

زمان درس خوندن وقتی به تست زدن می رسیدم از اینکه یه سری تستا رو اشتباه زده بودم به شدت اعصابم بهم می ریخت، من نمی تونم یا چرا من بلد نیستم بدی می ره تو مخ آدم! زمان برد تا متوجه شدم اون چیزی که باعث بهتر و قوی تر شدنم میشه همین اشتباه اس، چه بخوام چه نخوام بنا به هر دلیلی تسلط من رو یه سری مباحث کم بوده و همین باعث شده از پس تسته بر نیام، یاد گرفتم دلیل اشتباه امو بنویسم برگردم سر مبحث و اون نشتی های که پیدا کرده بودم و درست کنم، جالبیش اینه وقتی دنبال دلیله میری وقتی متوجه چرایی قصه میشی ورژن جدیدت عمیق تر و دقیق تر اون مبحث و فهمیده و به طرز مضحکی نقطه ضعفت تبدیل به نقطه قوتت میشه.

این روزا ناراحتم یا بهتر بگم ناراحت بودم! از وقتی خودم و پرت وسط ماجرا و دارم تلاش می کنم مثل همون تسته کیمیاگری کنم حالم بهتره، زمان می بره اما به درست شدنش خیلی امیدوارم، مثل همه چیزای دیگه...




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/31




بی خود و بی جهت!

درخواست حذف اطلاعات
می دونی وسط این کاسه چه کنمی که من باب شرایط مصاحبه ها دست گرفتم باید میومدم و اذعان می که تیم ملی شرایط مشابهی بسان جام جهانی 2006 را تجربه نموده و به مام وطن باز خواهد گذشت! حالا درسته شوت کشیدن زیر و پذیرایی با استوک رو نمی تونم تضمین کنم ولی خب دو باخت و یه مساوی و قطع همکاری با مربی فعلی محتمل ترین گزینه ی حال حاضره، هر چند می تونستیم به حضور سید جلال جان دل خوش باشیم ولی خب عج ا بیاین با ویدئو کلیپ جذاب عصار خوش باشیم!



منبع : http://3jeld.blog.ir/post/32




بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت/ این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت؟!

درخواست حذف اطلاعات


تو تست های آزمون زبان یه سری سوال داریم که ما بهش 4 زیر خط دار می گیم! تو این سوالا بنا به اینکه زیر چه نوع کلمه ای خط کشیده شده باید یه سری موارد رو چک کنیم تا خلاصه ببینیم کدوم گزینه از نظر ساختاری باید اصلاح شه، مثلا وقتی زیر فعل خط می کشه در درجه اول تطابق فعل و فاعل رو چک می کنیم بعد معلوم و مجهول بودن اون فعل رو، در درجه سوم میایم بررسی می کنیم ببینم آیا تعداد فعل و موصول های جمله متناسب هست یا نه و اگه هر سه تای این موارد صحیح بود میایم ببینیم بحث افعال متوالی مطرحه یا نه و در آ زمان وقوع فعل رو چک می کنیم، نکته اینه در 80، 90 درصد موارد موضوع با همون بررسی تطابق فعل و فاعل و معلوم و مجهول بودن فعل حل میشه و ما به جواب می رسیم، مثلا همین سوال بالا زیر has made خط کشیده، خب طبق چیزی که توضیح دادیم باید شخص فعل چک بشه و با بررسی می بینیم فاعل جمع هست پس فعل هم باید have باشه در نتیجه has made یا همون گزینه b غلطه و باید اصلاح بشه!
تو گذر روزها وقتی می بینم تمایل بیش از حد به پر حرفی، دیدن کمدی و نوشتن دارم، وقتی می بینم گذر زمان این مواردو هایلایت می کنه و خطای زیرشون ساعت به ساعت پر رنگ تر میشه در 80، 90 درصد موارد مطمئنم ناخودآگاهم نگران موضوعی هست که به نوعی خارج از کنترلمه و خب همواره بی اون همصحبتی که باید، کلافه وار ادامه دادیم تا گذشته تا این بار هم بگذره، البته که به خیر!




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/33




حافظ ورژن مصاحبه ها !

درخواست حذف اطلاعات



آه اگر قه پشمین به گرو نستانند d:




منبع : http://3jeld.blog.ir/post/34




خواستگاری اول!

درخواست حذف اطلاعات

4:30 بیدار شدم، چند دقیقه بعدش سایه ای رو می دیدم که برای دیر نرسیدن تو هوای گرگ و میش سحر هرازگاهی می دوید! تا بیست دقیقه به 8 که برسم بهشتی همش ویس گوش دادم و از اونجایی که یکی از بچه های ی بهشتی همرام بود به جای دور شمسی قمری زدن و پیمودن شیب ۷۰ ٪ زرت ثانیه رسیدیم جلوی در دانشکده! خلاصه تا برسیم به لیست انتظار پشت در تا تونست اعصاب خوردی پیش اومد، بلا ه رسیدیم به لحظه موعد و فضای که ظاهرا دوستانه بود، ننشسته و سلام علیک نکرده برا اینکه جو راحت باشه ه میگه: شما اول بگو اسم عطرت چیه؟! خلاصه بجز یه سوال که مخم کلا شوک شد و نتونستم جواب بدم حس می کنم باقیش خوب بود و میشه بهش امیدوار شد البته که باز تا نتایج نیاد نمیشه چیزی گفت، بعد الان به چی فکر می کنم؟! به اینکه اینهمه جون ی فقط برای ۱۲ دقیقه مصاحبه! اونم تو شرایطی که تمام بیم و امید و تلاشت برای بدست آوردن رو نمی فهمن!


پی نوشت ۱: تو یه تایم محدود هم باید بهشون ثابت کنی قابلیت داری، هم باید به دلشون بشینی! خب این اگه خواستگاری نیست چیه پس؟!

پی نوشت ۲: همون طور که حدس می زدم یه سریا که رتبشون از من بهتر شده درصد تخصصی شون رو از من کمتر زده بودن، این یعنی تک رقمی شدنم بند چیزی بوده که یه عمره دارم ازش می کشم!

بی ربط نوشت: می دونی از چی ناراحتم؟! از اینکه محترمانه برخورد در صورتی که حداقل باید با پشت دست می کوبیدم تو دهنش!





منبع : http://3jeld.blog.ir/post/35