بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

هزار و سیصد و هشتاد و هفت

آخرین پست های وبلاگ هزار و سیصد و هشتاد و هفت به صورت خودکار از بلاگ هزار و سیصد و هشتاد و هفت دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



صد و سیزده

درخواست حذف اطلاعات


گرگ هــــــای انسان نمـــا وقتی گرگ میشن که

ماه کامل توو آسمون باشه

ماها چی میشیم امشب،حالـا که قراره ماه کامـــل توو آسمون بیاد؟



توو شبای ماه چارده،همین بس که "ترنج" محسن نامجو رو گوش میدم و 

چشمم به ماه که میفته یاد این بیت از حافظ میفتم که اتفاقا محسن نامجو خوند و گفت :

نگارم دوش در مجلس به عزم چون برخاست

گره بگشود از ابرو و بر دل هـــــای یاران زد !...

 

قطعا بح بح!..

اگه روحم درگیر این جسم خاکی نبود حتما از شدت حظ از ماه و این آهنگ و این شعر به شکلی

فراتر از شکل گرگ درمیومد!





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/08/01/post-120/صد-و-سیزده




صد و پونزده

درخواست حذف اطلاعات


چقدر آدم دلش میخاست_آدم ینی من کـــا_ کار یجوری بود که مثـــــــا یه روز،

یه بیس چار ساعت کامل کار میکرد و بقیه روزای هفته رو تعطیل بود و به 

کارای مورد عــــــاقه ش میپرداخت

اینکه چرا،حاا بماند ولی اگه بخای بدونی چرا باید مث فروید به ایه های زیرین

ناخودآگاه طرف_که باز من باشم_بری و ببینی که چرا!..


.

.

.

.

.


اما میدونی،آدمای کوچیک مث ما آرزوهاشونم کوچیکه!..

و این بخاطر خیلی چیزاس که یه بحث گسترده جامعه شناختیه،که مجال گفتن نیست...

تنها همین بس که به قول مار : بگو چه کاره ای تا بگم چطور فکر میکنی!...






منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/08/04/post-122/صد-و-پونزده




صد و هفده

درخواست حذف اطلاعات


فوتبال 120 دیدم و حالم یه نمه بهتر شد

گرچه که نمیشه گفت بهتر شد_تنها یه کم باعث فراموشی ... همین


توو این اوضاع وقتی فوتبال حال منُ خوب نکنه_حتا مث فوتسال خودمون

ب_سالن،دیگه هیچی حالمُ خوب نمیکنه

درمون درد من فقط اون خواب راحته!.. _ حاا که قراره اوضاع به همین منوال باشه

.

.

.

ای کاش "ای کاش" فقط "ای کاش" نبود !...

_________________


من این نبودم ..!

برم بخوابم 





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/08/11/post-124/صد-و-هفده




صد و دوازده

درخواست حذف اطلاعات


یادم میاد پاییزُ دوس نداشتم اون سالـا،مخصوصاً آبان ماه رو که توو راه بود

نُهمین هفته از رفتنت بود،و من هـ ــــــیچ کاری از دستم برنمیومد ...


.

.

.

.


امروز ازون روزاییه که بازم اون تپش قلب قدیمی سراغم اومده و حال و حوصله 

نوشتن ندارم !..

دوتا کتاب هست که میخام ب م،آ هفته که حقوق بریزن

 .: تمام :.





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/29/post-119/صد-و-دوازده




صد و ده

درخواست حذف اطلاعات


هوای پاییز دیگه کز شده بود،مث همین حالـا

ینی دیگه پاییز پاییز شده بود!

هرروز مدرسه .. و ها تا غروب کـــــــلـاسای آموزشی برای کارت سبز ....


و من همش به فکر اون تابستون و اتفاقات فوق العاده ای که برام افتاده بود بودم

باورم نمیشد.به خودم میگفتم ینی اون من بودم؟ینی اون اتفاقا برا من بود؟؟


و هشت هفته بود که رفته بودی..!




منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/22/post-117/صد-و-ده




صد و هشت

درخواست حذف اطلاعات


دو هفته ای از شروع سال تحصیلی میگذشت و حالـا من سوم دبیرستان بودم

و دومین سالم توو مدرسه باهنر و رشته علوم انسانی!

شنبه تا پنجشنبه مدرسه میرفتم و ها هم دوره های آموزشی رو میرفتم برا

گرفتن کارت سبز


هفت هفته س که رفتی.دیگه  اینکه تو رفتی و نیستی و به این زودی ها_حداقل تا تابستون

 سال بعد_نمیبینمت  رو پذیرفته بودم اما هنوز بهش عادت نکرده بودم.و تمام فکرم پیش تو بود.

نمیدونستم توو سر تو چی میگذره نمیدونستم هیچی نمیدونستم.همش به این فکر بودم که

 ینی میشه تو هم به من حسی داشته باشی؟...بعد به خودم میگفتم : نه بابا...

حتا میگفتم اگه چیزی هم در تو نسبت به من بوده،تا حالـا دیگه فراموشت شده ...

.

.

.

تمام اون روزای پاییز و زمستون سال 1387 رو وقتی مغرب و عشا رو خونه میخوندم و مسجد

نمیرفتم،توو اتاق خودم درُ میبستم و چراغارو خاموش می و م زیر پرتو نور ای بود

که از بالـای در اتاق به درون میت د و من با اون به یه حال معنوی خاص میرسیدم که سراسر م 

اشگ و گریه بود

من برای وصال به تو بعد تمام اون ا دعای توسل میخوندم

تو بگو اما،سالها بعد برای خلـاصی از دست من چیکار کردی؟...


___________________

ماشین داداشت الـان که میومدم توو حیاط خونه آجیت بود.ظاهرا دیروز اومده بود

و من فکر شاید تو هم الـان اینجایی

حالـا،که هــــــیچ حسی نه هست و نه فرقی میکنه





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/15/post-114/صد-و-هشت




صد و نه

درخواست حذف اطلاعات


کاش .. درد ما،همه درد ما فقط درد عشق و عاشقی بود

کاش درد ما فقط درد نرسیدن و ج و دوری و ... بود

اما نیست!..

اینجا اینجوری نیست،اینجا که ما هستیم_این سرزمین!

درد ما درد نونِ..!

درد ما درد تبعیض و ناعد یه.درد ما درد بیکاری و گرونیه

درد ما درد نبودن یا کمبود نیازهای اساسی زندگیِ،از هر نوعش 

درد ما درد دروغ و درد ی های بزرگه.درد ما درد مرگ دموکراسیه.نه حتا

مرگ اون،بلکه درد مُرده به دنیا اومدن اونه

درد ما درد شعار و ریا و تظاهره!

فـساد ..!!

یه روز تووی گذشته و آینده مفصل راجع به این مسائل خواهم نوشت. و ی

نمیدونه چطور تووی گذشته خواهم نوشت.مهم نیست

حرف من اینه،اینکه زمانی میتونی باتمام وجودت درگیر درد عشق باشی که 

هیچکدوم ازین دردارو که گفتم نداشته باشی.میدونی ینی چی؟ینی اینکه حتا

برای تجربه درد عشق،باید دلت خوش باشه!..


اما اینجا ایرانه،آره و این اون واقعیت غیرقابل چشم پوشیه!

گمونم منظور سیدمهدی هم ازین بیت تمام همین حرف های من باشه که میگه :

تمام توان ما تحلیل رفته .. 


دیگه نمیخام توو این پست بیشترازین راجع به این قضیه حرف بزنم

فک کنم اینقدر گفتم که قابل فهم بوده باشه

بیشتر درموردش تووی گذشته خواهم گفت.و هم پست های بعدی توو آینده!


اگرچه چه بقول قدیمی ها :

سیر از گرسنه خبر نداره و سواره از پیاده

( و کاش این تضادها همزمان با هم توو یک اقلیم نمیبودن!....)






منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/19/post-116/صد-و-نه




صد و چار

درخواست حذف اطلاعات


ششمین هفته از رفتنت

چهل و دو روز_و من که به مدرسه میرم و لباس مشکی میپوشم هرروز


- دو خواب :


اول.پریشب:

کنار خونه مون بودم.انگار که بهار بود و زمین رو گـُـــلـای بهاری پوشونده بودن و 

باد ملـایمی میوزید و آفتاب بود.صابر پسر م هم اونجا بود.اونُ میدیدم و حتا

چهره خودم رو هم میدیدم انگار که دارم تووی آینه رو نگاه میکنم.

همون گوشی k800i رو داشتم.توو دستم بود و میخاستم از گـــل ها ع بگیرم

رفته بودم رو ح دوربین.گــــلـارو میدیدم اما وقتی از توو دوربین گوشی نگاه می

گــــلی پیدا نبود ...

یه شماره توو گوشیم بود که میخاستم بهش پیام بدم.نگاهم به شماره نبود اما بهش آگاهی

 داشتم که شماره توئه!میخاستم پیام بدم اما توو خواب طوری بود که انگار گوشی ای که توو

دستمه وهمی بیش نیست.توو دستم بود اما متعلق به گذشته بود و چون من توو زمان حال بودم

نمیتونستم پیام بنویسم و بفرستم.گوشی توو دستم بخار شد و ناپدید شد .....


دوم. ب:

یه نیسان داشتم. و بااون رفتم آرژانتین.رفتم اونجا خونه دختر م.رسیده بودم.انگار خونه شون

توو صحرا بود،جایی که پر بود از درختای گردو که به اندازه بوته های گل سرخ بودن اما پر بودن از گردو

رفته بودم پشت بومشون و درختای گردو تا اون بالـا رسیده بودن.پر از گردو بودن درختا و انجیرم گرفته

بودن همزمان!..

دخترای دختر م هم بودن.دختر م گفت ما میخایم بریم برزیل،تو مارو با نیسانت ببر.ازونجا که نگاه

می برزیل رو مث یه توده از ساختمونای شهر که از دور دیده میشه میدیدم.با نگاهم تا تووی خیابونای 

اون شهر که برزیل بود رفتم و برگشتم و قرار شد که ببرمشون

و این ینی چی؟....


.

.

.


حالـا یه نفر این خواب منُ تعبیر کنه

تا ساعتای بی خو من تغییر کنه ... شاید ..





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/08/post-110/صد-و-چار




صد و شش

درخواست حذف اطلاعات


تو همـــــیشه دختر عاقل و فــــهمیده ای بودی،و شک ندارم که هستی!

به ی چیزی نگو،لـازم نیست.فقط بخون!..

بخون و بفهم،همینقد کافیه.اینجا که به ما از وقتی تنها یه بچه بودیم قرص "نفهمی" دادن،

و یا اون دو ح دیگه،که یه ح ش اون بود که دهن بعضیامونو تخته  

یا اونا که .....



سنجاب و آهو و قناری و... بدون ببر!

تا ی و مینی بوس و گاری و... بدون ببر!

ماهی و برگ و آب جاری و... بدون ببر!

رفتند از اینجا به جنگل های دورِ دور...


رفتند تا یک سبز مطلق آنوَر جاده

رفتند تا آرامش رؤیای آماده!

رفتند تا همسایگی با سرو آزاده

و بعد این «رفتند» کلّ قصّه شیرین است!


رفتند از کابوس خونی تبرداران

از گریه های بیشتر با دشنه ی یاران

از طعم خون دوستان در آ ین باران

و نسل بعدی هیچ چی یادش نمی آید!


توی و شادی اش در حال حمّالی ست

ماهی بدون آب هم مشغول خوشحالی ست

کــُـــلّـا خلـاصه می کنم وضع جهان عالی ست

یعنی همه راضی، زمین راضی، خدا راضی


در سرزمین مادری غیر از سیاهی نیست

حتی گناهی بیشتر از بی گناهی نیست

راه فراری نیست... غیر از مرگ راهی نیست

یعنی الهی شکر ما رفتیم، از آنجا


شب بود... امّا یک نفر گاهی مزاحم بود

یک قهرمان که واقعاً در قصّه لـازم بود

و ببر شاید آ ین مرد مقاوم بود

که کشته شد زیر فشار بازجویی ها...


سنجاب و آهو و قناری غرق خاموشی

تا ی و مینی بوس و گاری و هماغوشی

ماهی و برگ و آب جاری و فراموشی

با قرص با سیگار با الکل بدون ببر...

 

#سید_مهدی_

.

.

.

.

تو میدونی چرا سیدمهدی و فاطمه اختصاری هرکدوم رو

به ترتیب به 11 و 9 سال حبس و 99 ضربه شــــلـاق_اگه اشتباه نکنم_محکوم

؟

به جرم دست دادن با جنس مخالف!و این چیزا

مس ه س نه؟

خیلی مس ه س نه؟؟؟

خیلی خیلی مس ه س حتا اگه به نظرت مس ه نباشه


تهش اینکه مهم نیست این چیزا،

فرقی به حال ما نمیکنه ...





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/13/post-111/صد-و-شش-بدون-پنج




صد و یک

درخواست حذف اطلاعات


اولین روز از پاییز

و پنجمین هفته از رفتنت_سال 1387

.

.

.

.

آجیم و مهدی امروز رفتن




منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/01/post-107/صد-و-یک




صد و دو

درخواست حذف اطلاعات



دلم میخاست و میگفتم که ای کـــاش منم یکی از شخصیت های داخل 
این کتاب بودم.شاید اینجوری راحت تر میشد از چیزی که_هرچی!_فرار

کرد و راه حل پیدا کرد


دنیای کارتونا قشنگ،دنیای ما سیاه و زشت

کاش ی زندگیمونو شبیه کارتون مینوشت ...

.

.

.

.

از سری کتاب هایی که توقع نداشتم اینقدر خوب و جالب باشه

اما بیش ازون حتا خوب بوده!

شاید یجوری مث #قلعه_حیوانات جورج اورول نوشته!..





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/02/post-108/صد-و-دو




صد و سه - در

درخواست حذف اطلاعات


بهش گفتم_به خدا ها!

گفتم :

                پس تو کی باز می شود مُشتت؟...

اما اون هیچوقت جوابمُ نداد .. هیچوقت!..

شاید تقصیر من بود و هست که توقع داشتم اون جوابمُ بده ...

.

.

.

.

خشکـــــــــیده تر شدم ای مــــاه!

ع ت توی کــُــــدوم چشمه ست؟.... 

______________

امشب که دلم خیلی گرفته بود،تنها تماشای طلوع ماه چهارده از بالـای کوه هـــای الوند

یه ذره تسکینم داد .. 





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/02/post-109/صد-و-سه-درپرده




صد

درخواست حذف اطلاعات


i'm so glad you made time to see me?how's life,tell me how's your familyi haven't seen them in a whileyou've been good,busier then everwe small talk,work and the weather your guard is up and i know whycause the last time you saw meis still burning in the back of your mindyou gave me roses and i left them there to die


so this is me swallowing my pridestanding in front of you saying i'm sorry for that nightand i go back to december all the timeit turns out freedom ain't nothing but missing youwishing that i realized what i had when you were minei'd go back to december turn around and make it alrighti go back to december all the time


these days i haven't been sleepingstaying up playing back myself leavingwhen your birthday p ed and i didn't calland i think about summerall the beautiful times,i watched you laughing from the p enger siderealized that i loved you in the fallthen the cold e,the dark dayswhen fear crept into my mindyou gave me all your loveand all i gave you was goodbye


so this is me swallowing my pridestanding in front of you saying i'm sorry for that nightand i go back to december all the timeturns out freedom ain't nothing but missing youwishing that i realized what i had when you were minei'd go back to december turn around and change my own mindi go back to december all the time
i miss your tan skin,your sweet smileso good to me,so rightand how you held me in your arms that september nightthe first time you ever saw me crymaybe this is wishful thinkingprobably mindless dreamingif we loved again i swear i'd love you righti'd go back in time and change it but i can'tso if the chain is on your door i understand


but this is me swallowing my pridestanding in front of you saying i'm sorry for that nightand i go back to december turns out freedom ain't nothing but missing youwishing that i realized what i had when you were minei'd go back to december turn around and make it alrighti'd go back to december turn around and change my own mindi go back to december all the time
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
عصر تاسوعا،صبح و ظهر عاشورا .. تورو یاد چی میندازه؟اصـــــــلـا تورو یاد چیزی میندازه؟..
این متنُ نمیخاستم حالـا بذارم_براآ ای شهریور1391بود،ینی 4 سال دیگه_اما گذاشتمگیریم که تو هیچوقت چیزی شبیه این متن نبودی،حسی در تو شبیه این متن وجود نداشت!..اما اون موقع_زمانی که هنوز دیر نشده بود من این آهنگُ گوش میدادم و فک می تو چیزیشبیه این آهنگی.اما نبودی ...                                     taylor_swift(ترجمه ش توو گوگـــل هست)
نمیخاستم این موزیک و این متنُ حالـا بذارم،اما به اون روزا برگشتم




منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/28/post-105/صد




نود

درخواست حذف اطلاعات


حالـا که تا اینجای کار پیش اومدم جا داره دوتا(یاشایدبیشتر)نکته رو توضیح بدم

یک اینکه :

میدونم اینطور نیست،اما امیدوارم سوءتفاهمی برات پیش نیومده باشه!
من دارم راجع به گذشته حرف میزنم.و همچنین خوابایی که گاها میبینم.منظورم این نیست

که گذشته برام بی اهمیته؛بالع ،اگه از گذشته مینویسم برای اینه که برام مهمه چون

عمر من بوده جوونی من بوده!اما حالـا تموم شده و گذشته.و حالـا من عاشق چیزایی م که دارم،

قدرشونو میدونم چون دوستشون دارم!..

و تو میفهمی من چی میگم


دو اینکه :

گذشته برای من باعث سرش تگی یا هرحس ش تی نیست.من به گذشته م افتخار میکنم!

به اینکه توو یه روستای کوچیک رشد ،به اینکه عاشق فوتبال بودم فوتبال بازی ،به 

اینکه یه روزی وقتی یه پسر نوجوون بودم عاشق شدم و تا جایی که تونستم و تو خبرداری پای 

عشقم موندم.به اینکه به هرزگی کشونده نشدم.به اینکه درس خوندم،واسه رشته و شهری که

بهش علـاقه داشتم تلـاش و بهش رسیدم!به اینکه جامعه شناسی خوندم و هنوزم که هنوزه

مطالعه دارم و عاشق کتابم.

به اینکه حالـا یه کارگرم..

آره،من برای همه چیزایی که حالـا دارم و ندارم،برا چیزایی که بهشون رسیدم و نرسیدم،برا همه ی 

گذشته خودم به چیزی که حالـا هستم افتخار میکنم و هیچوقت احساس پشیمونی یا سرش تگی 

نمیکنم،چون من برا همه اونا هرچه در توان داشتم گذاشتم،و اون چیزی که گذشت زندگی من بود،

نوجوونی من بود.پس سرم بالـاست!


و سه،اینکه :

اینا که تااینجای کار نوشتم،درد نیست

شاید تو یاهر ی که تااینجای کار این نوشته هارو خونده  پیش خودش اینطور فک کرده و به من

گفته که : خوشبح ،چیزی از دنیا نمیدونی،چیزی از درد نمیدونی،نمیدونی کجای کاریم!

اما نه،میدونم چه خبره.میگم که هم دلم یه کم سبک شه هم بدونی که میدونم درد چیه.

درد اصلی چیزی دیگه ست،و یک روز تووی یه پست؛تنها یک پست راجع بش مینویسم.اون چیزی 

که هست!...





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/06/post-94/نود




نود و دو

درخواست حذف اطلاعات


از اوایل اسفندماه تا خود امروز منتظر آلبوم ابراهیم محسن چاوشی بودم که

منتشر بشه،و بالـا ه شد امروز

اما نه،نشد اون چیزی که توقع داشتم.اونم بعد اون همه انتظار!

تمام ترانه های این آلبوم سروده های حسین صفا هستن،و من حالـا نزدیک به سه

سال هست که با حسین صفا آشنایی دارم چرا که تمام کتابای شعر و ترانه اونُ دارم.

اما انتخاب چاوشی اصــــلـا جالب نبود.متن ها همه از اشعار صفا هستن و نزدیک به 

صددرصدشون از کتاب منجنیق که شعر هست و نه ترانه

به نظرم چاوشی مجبور به انجام همچین کاری نبود،کما اینکه این کارُ کرد!..

و حالـا اون همه انتظارم تباه شد ..

تمام قطعات این آلبوم یک نواخت و با یک ریتم ... که ......


برا من بهترین اثر محسن چاوشی همون پاروی بی قایق هست و خواهد بود،توو سال و 

زمستون 1393،که یکی از بهترین ســـــال های زندگیم رو این کره خاکی بود!..





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/11/post-96/نود-و-دو




نود و چار

درخواست حذف اطلاعات


نوشتن ..

اون عــــــلـاج درد نیست،شاید فقط مسکن درد باشه!

تسکینی کم اثر.یا نه شاید،نه تنهــــا تسکین نیست بلکـــه تشدید درده

مثل هیزم برای آتش!..


شاید ... :

"... من فقط به شرح یکی از این پیشامدها میپردازم که برای خودم اتفاق افتاده و به قدری

مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد،و نشان شوم آن-تا زنده ام،از روز ازل تا ابد

تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است-زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد.زهرآلود نوشتم،

ولی میخواستم بگویم داغ آنرا با خودم داشته و خواهم داشت.

من سعی خواهم کرد آنچه را یادم هست،آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم،

شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی م،نه!فقط اطمینان حاصل م  و یا اصلـا خودم

بتوانم باور م-چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور ند یا نکنند.فقط میترسم

که فردا بمیرم و هنوز خود را نشناخته باشم.زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم

که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد؛و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش

شد،تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالـا تصمیم گرفتم که بنویسم

فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی م-سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این

است که هرچه مینویسم با اشتهای هرچه تمامتر میبلعد-.برای اوست که میخواهم آزمایشی م؛

ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم.چون از زمانی که همهء روابط خودم را با دیگران 

بریده ام میخواهم خودم را بهتر بشناسم.

افکار پوچ!باشد،ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه میکند.آیا این مردمی که شبیه من هستند،

که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟آیا یک مشت سایه نیستند

که فقط برای مس ه و گول زدن من بوجود آمده اند؟آیا آنچه که حس میکنم ،میبینم و میسنجم

سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟

من فقط برای سایهء خودم مینویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،باید خودم را بهش معرفی کنم. "


بوف کور

#صادق_هدایت





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/15/post-98/نود-و-چار




نود و شیش

درخواست حذف اطلاعات


دست خودم که نبود؛

انگار عقربه شمار و تاریخ سنج توو سرم بود،تمام لحظه ها و روزای

نبودنت رو میشمردم.و حالـا سه هفته بود که رفته بودی!...

دستم از تو کوتاه شده بود و زندگی بار

ماه رمضون بود، و احتمالـا اوایل اون

با میلـاد و پدر میراث فرهنگی سرکار میرفتیم...





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/18/post-101/نود-و-شیش




نود و هشت

درخواست حذف اطلاعات


من چیزی نمیدونم.تفسیرم بلد نیستم.فقط برام سواله ..

 که : _کفر نمیگم،سوال دارم .... _

کاری هم به اعتقاد و غلط و درست بودن  و افی بودن یا هــــررررچیز دیگه ای ندارم؛خب؟


به ما گفتن و ما هم شنیدیم ماجرای دنیا و اجر و پاداش در آ ت و نهایتا حوری و بقیه ماجرا!..

خب قبول.حوری!

و تو باهر حوری ای که خاستی،ینی دلت خاست هستی ینی میتونی باشی

اما یه چیزی هست که عقل ناقص منُ اذیت میکنه بش فکر که میکنم،و دل تنگ من میگیره.و اون

اینه که ینی اونجا_که بهشت باشه_ عشق وجود نداره؟..فقط هوا و هوس هست؟..

من نمیدونم .. هیچی ....

.

.

.

.

آدم دلش میخاد که با خونواده ش باشه.با ایی که دوست داره!..

(هرچند که اینا همه ..حرفه!..کی ازون دنیا برگشته؟تصور ما ازون دنیا بااون چیزی که

هست شاید زمین تا آسمون فرق کنه...)





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/24/post-103/نود-و-هشت




هفتاد و چار

درخواست حذف اطلاعات


            دومین هفته،از رفتنت




منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/05/12/post-78/هفتاد-و-چار




هفتاد و شش

درخواست حذف اطلاعات


دنیای خواب دنیای عجیب و غریبیه

توو خیلی از خواب هـــا هیچی منطقی به نظر نمیاد.و به نظرم این بخاطر

خاصیت روحی هست که زمان و مکان بر اون عارض نمیشه.برا همینه که

بی سر و ته به نظر میرسه بعداز بیداری. و برا همینه که نمیشه اونطور که

دیدی،تعریفش کنی!..


اما وقتی حتا برای یک لحظه بیدار میشی .. دیگه هرچی سعی میکنی اون خواب ادامه پیدا

کنه،اینطور نمیشه .. 

گـــاهی عالم خواب از عالم بیداری خوشایــــندتره ..


میدونم نمیتونم اونطور که دیدم تعریفش کنم برات،چون احساس قابل بیان نیست،بلکه

تنها تجربه ست.چرا که به نظرم خواب یک سری احساساته که آدم توو اون حال داره تجربه 

میکنه و احساسات رو باید تجربه کرد،نه شنید!

اما تو بشنو،چرا که تنها میتونم اینجوری ازون احساساتی که تجربه آگاهت کنم :

یجایی مث پاساژ ملت بود.اونجا بودم و میخاستم عطر ب م.توو اون لحظه تو اونجا نبودی اما

جوری بود انگار ازت آگاهی داشتم(میدونم نمیدونی چی میگم).چنتا عطر امتحان .با

فروشنده حرف میزدم راجع به عطرا.توو همین حال نمیدونم چطور شد که سر از شرکت

درآوردم.تو اونجا هم نبودی اما جوری بود که ازت آگاهی داشتم!یجوری بود که میشد فهمید

زمستونه.هم اون حین در حال کار بودم و هم دیگه تموم شده بود و میخاستم بیام ساعت بزنم

که بیام خونه.ساعت زنی جابجا شده بود و انگار جایی بودم مث گروه جامعه شناسی دانشکده 

خودمون.بخودم اومدم دیدم که خونه م.و خونه مون کرسی داشت.زیر کرسی بودم.داداش عباس

هم بود.و ازینجا بود که تو هم اونجا بودی!!قبـــــلـا هم این اتفاق افتاده و قبـــلـا هم برات گفتم،تو

بودی،اما راضیه بود.اما تو بودی!و شکی در این نبود!اومدی کنارم،زیر کرسی بودیم.و بغلت

_میدونی؛از اون اول تااینجا که برات تعریف هیچیش باهم جور درنمیاد.خواب دنیای عجیبیه!_

مث حالـا که نیستی؛همون دم هم خیلی وقت بود که رفته بودی.ازت پرسیدم : تو منو دوس نداشتی.

چرا رفتی؟... چرا ولم کردی و رفتی؟...مگه من دوست نداشتم؟چرا دوسم نداشتی؟چرا رفتی؟...

گفتی : چرا،من دوستت داشتم،دوستت داشتم!

یهوو انگار توو اتوبوس شرکت واحد بودیم.نشسته بودیم رو یه صندلی.زن م هم اونجا بود.بعد من

از اتوبوس رفتم زیر زمین،از راهرویی که یک عالمه پله میخورد.دوباره برگشتم اومدم پیشت نشستم

اما ما دیگه از هم جدا بودیم.زن م داشت به همین اشاره میکرد.اگرچه هــــــیچ حرف نمیزد.ما هم 

همینطور.اما روح نیازی به بیان با زبان نداره ...

حالـا انگار توو یه بودیم.یه خارجی قدیمی .. با یه چوب که دستم بود داشتم چاه میکندم.یه

چاله بود در واقع که کندم بودم و داشتم چوب رو تووش میچرخوندم و ازون نفت بیرون میومد.اینجا

دیگه نبودی و تنها ازت آگاهی داشتم ....


پاشدم.ساعت 12:30 بود.فهمیدم : امروز س،19مردادماه .. و تو سه هفته س که رفتی ...







منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/05/19/post-80/هفتاد-و-شش




هفتاد و سه _ اندوه تابستانی

درخواست حذف اطلاعات


29تیر رفتی

و امروز درست میشه یک هفته

و من تمام ساعات این یک هفته رو شمردم

گیریم که 29تیر توو اون سال شنبه بود ..


و هفته شماری من از همون روز شرو شده بود

ولی من باید چند هفته رو میشمردم؟...


summertime sadness


که یجایی ازین آهنگ میگه :

...i think i’ll miss you forever


و تو برام با خیلیا_ینی نه خیلیا،بعضیا_شباهت داشتی
و یکیش همین lana del rey





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/05/05/post-77/هفتاد-و-سه




هفتاد و یک

درخواست حذف اطلاعات


بعد از نزدیک به تقریبا یک هفته از رفتنت،چه حالی داشتم؟

هرروز بعداز بیدار شدن از خاب،دچار صبـــــح های بــــــلـاتکلــــفی تابستون بودم

صبایی که مث حالـا ابر توو آسمون بود و باد میومد.و اون بیرون هیشکی نبود

نه تنها هیشکی نبود بلکه هیــــچ حس و حالی هم نبود.

خونه هم بی قراری و بی حوصلگی

و گریه و اشک ...



توو یکی از شبای قبل رفتنت بود که با یونس توو کوچه بودیم بدمینتون بازی میکردیم

همون شبایی که اولین قسمتای سریال یوسف پخش میشد ..





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/05/04/post-75/هفتاد-و-یک




شصت و نه

درخواست حذف اطلاعات


تا سحر خابم نبرد

وقتی داداشم اومد برا سحری بیدارم کنه خودم بیدار و نیمه بیدار بودم

وضو گرفته بودم.اومدم رادیو رو به برق بزنم که برق گرفتم!

اما میدونم اون برق برق چیز دیگه بود .. 


بعد سحری هم به سختی خابم برد.و صبی که به آشفتگی از خاب بیدار شدم رو به یاد

دارم :

بیدار شدم.بی قرار

بی قرار و بی تاب.فهمیدم دیگه واسه انکار خیلی دیره.وقتی اینو فهمیدم که بی هوا و 

بی اختیار خودمو تو کوچه دیدم.حدودای 10 صبح بود.و یه نسیم گرم تو فضا که به 

صورتم میخورد

بی اختیار اومدم سمت خونه بهداشت.نگاهم به پنجره آشپزخونه آجیت بود که شاید

ببینمت وقتی مث روزای دیگه ازون بیرونُ تماشا میکردی

پنجره بسته بود.بیقرار بودم.دلشوره داشتم اختیارم دست خودم نبود.رفتم خونه 

داداش مسعودم اینا.بازم بی هوا و بی اختیار.در حیاطُ باز و رفتم توو.یه چرخ توو

حیاط زدم و اومدم بیرون و برگشتم خونه خودمون



پس این بود؟؟ ... 

و این تازه ابتدای ماجرا!..


چطور عصر شد؟

حدودا ساعتای 6ونیم 7 بود که داداش مجتبی گفت بریم باغای پایین.با داداش و آجیم

زدیم بیرون از خونه که تو و زینب دم خونه بهداشت بودین. و دنیا مال من شد که داداشم

به زینب گفت شمام بیاین و بعدش قبول کردین و اومدین

باهم توو اولین روزی که حس من علنی شده بود برام،و دیگه تسلیمش شده بودم،همراه شدیم

چه احساسی!! چقدر انرژی از حضورت میگرفتم،چقدر شوق،چقدر استرس و دلشوره و بیقراری!!


رسیدیم باغای پایین.داداشم و قمیشی پلی کرده بود و من همون علی عبدالمالکی که توو پست قبل

گذاشتم رو پلی کرده بودم.داداشم میگفت چیه این گوش میدی؟به اینم میگی آهنگ؟

گفتم تو چه میدونی بابا؟...

رسیدیدم پای اون درخت سیب قدیمی(که حالـا دیگه خشک شده...) که پای جوب آب بود

تو و زینب و آجیم سیب چیدین.یادته؟دستتُ دراز کردی سمتم و بهم سیب تعارف کردی

گفتم ممنون من روزه ام،گفتی باشه برا بعد افطارتون!..

 و دنیا همون سیب بود و تو حوای من توو اون لحظه!..


روزی که 26تیرماه بود.و 13 رجب






منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/04/26/post-73/شصت-و-نه




شصت و هشت

درخواست حذف اطلاعات


حال و هوام آشفته بود

والــــــیبال ! این یه بهونه بود که نزدیک تو باشم

نزدیک خونه بهداشت،دم خونه داداشم ایــنا


نمیدونستم چمه،ینی نمیدونستم دردم چیه.فقط آشفته بودم

یه چیزی منُ جذب میکرد که من نمیدونستم چیه،یه حالی داشتم که تااون 

موقع تجربه نکرده بودم و برام ناشناخته بود.تپش قلبم تند شده بود

من فقط خودمُ میدیدم که دیگه خیلی وقته نرفتم دم مسجد فوتبال،خودمُ 

میدیدم که هردم همون حوالی م.با دیدن تو ضربان قلبم تند میشد،نفسم به

شماره می افتاد،خودمُ گم می ،هــــول میشدم،دلم میخاست ببینمت و نزدیکت

باشم اما همین که بهت نزدیک میشدم دلم میخاست ازت دور بشم.دور از تو بیقرار

بودم و وقتی میدیدمت و نزدیکت بودم بیقرارتر میشدم!

و این چه حس و حالی بود خدایا که به من دست داده بود؟


ماه رجب بود.و امروز،که 25 تیر ماهه،اون سال 12 رجب بود و امشبش میشد شب 

13 رجب و شب ولـادت حضرت علی(ع) .باهمون حال و هوا رفتم مسجد و جماعت و 

جشن ولـادت ..

و با همون حال و هـــوا از مسجد برگشتم.شام خوردیم توو ایوون.آ شب بود

خودم تنها توو ایوون نشسته بودم و تکیه مو داده بودم به ستون تو ایوون،و یا نه،

تکیه مُتکامو داده بودم به ستون و جامو انداخته بودم  و دراز کشیده بودم،و نگاهم به 

ستاره های کم نور آسمون شبی بود که ماه دیگه تقریبا کـــــامل شده بود و نور اون بود که

آسمونُ نورانی کرده بود


و نگرانُ مضطرب،پراز شوق و بیم و امید؛

یادمه،باخودم فکر می اگه این حس و حالـاتی که بهم دست داده،همون عشق باشه که میگن،

یهو از جا پ و گفتم : یاحضرت علی،خودت کمک کن،عاشق نشده باشم!..


داداش مجتبام اینا هنوز پیش ما بودن

گفت جواد فردا سیزده رجبه،بیدارت کنم روزه بگیریم؛گفتم آره حتما بیدارم کن!!






منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/04/25/post-71/شصت-و-هفت




شصت و دو

درخواست حذف اطلاعات


هرروز غروب میدیدمت.وقتی میرفتم پایین و تو دم خونه بهداشت و خونه آجیت بودی

یه روز بعداز اذان که از مسجد میومدم بالـا برم خونه،تو  و آجیت و زنداداشم و زینب با
محمدمهدی نشسته بودین دم خونه بهداشت.من سلـام علیک و اومدم جلو پیش 
شما که اونجا نشسته بودین.احوالپرسی باهمه.با زینب و زنداداشم دست دادم.

بالـا ه همونجا بود که تو دیگه فهمیدی من کی ام،منو شناختی


دیگه تقریبا از همین روزا بود که من نمیرفتم پایین فوتبال.برا اینکه من و سعید بالـاتر از
خونه بهداشت،ینی تقریبا دم خونه داداش مسعودم اینا و نزدیک باغ ما والیبال بازی میکردیم!

در واقع اون یجور خودنمایی من بود.

هنوز هیچ احساسی درمن نسبت به تو بوجود نیومده بود.اما دیگه این احساس در ناخوداگاه من 

داشت بوجود میومد و من کامـــــلـا ازش بیخبر بودم!

من فقط میدیدم که دیگه نمیرم دم مسجد فوتبال،درعوضش هرروز غروب اونجا نزدیک خونه
بهداشت والیبال بازی میکردیم،جایی که تو تووی تیررس دید من بودی و من توو تیررس دید تو!

و این اولین رگه های احساسی بود که من ازش بیخبر بودم،بیخبر بیخبر!...


تو هرروز بامحمدمهدی از همین ساعتا اونجا بودی و منم همین حوالی بود که با توپ والیبالم میومدم

توو کوچه!

تو دیگه منو میشناختی.برا همین باهم که رو به رو میشدیم بهم سلـام میکردی.و من جوابتُ میدادم

توو همون غروبای گرم و دلچسب تابستونی!...





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/04/11/post-66/شصت-و-دو




شصت و چار

درخواست حذف اطلاعات


تابستونه،اونطور که بوده و باید باشه هست!

گرم گرم،آبــی!.. ن و سبز

صدای مدام و یکریز جیرجیر جیرجیرکـــا از لـابه لـای بر متراکم و سبز درختا


بگو بهم،حالـا غوره تورو یاد چی میندازه؟...

حالـا که تیرماهه و فصل غوره 


آدمی به امید زنده س،وگرنه من تو آزمون استخدامی آموزش پرورش شرکت نمی که ...

به امید فکر کردی؟...





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/04/15/post-68/شصت-و-چار




شصت و شیش

درخواست حذف اطلاعات


اینجا توو محوطه دانشکده بود : من و مصطفی(همکـــلـاس جوانرودیم) داشتیم میرفتیم

سمت ساختمان کـــــلـاس ها که دوتا از دوستات پشت سرما بودن و انگار میخاستن یه 

چیزی رو بگن.مصطفی برگشت گفت یه بار بگید دیگه حرفتونو.که یکی از دوستات به من 
نگا کرد و گفت شبنم منتظرته.بیشتر ازین منتظرش نذار

اما اینجا دم خونه بهداشت؛دم خونه داداش مسعودم اینا بود : تو با همون نگاه همیشه ت ..

برگشتم بهت گفتم بهت پیام میدم و  همون دم شرو به نوشتن پیام.و تورو میدیدم که
چقدر منتظر من بودی ...!!


تاحالـا کیُ دیدی که دوبار بمیره؟

عشـــق فقط یک باره،فقط یک بار! .... 

و بعداز اون تو دیگه اون آدم سابق نمیشی ...

اگه ی بهت گفت من دوبار .. یا بیشتر،هرچی، عاشق شدم،دروغ گفته بهت ..


و تو با همون نگاه همیشه ت منتظرم بودی،و چقدر منتظر!..

همینجا بود که از خاب پ ،تشنه .. صبح پنجشنبه گذشته ..






منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/04/23/post-70/شصت-و-شیش




پنجاه و نه

درخواست حذف اطلاعات



                        برای همیشه اونُ از اونجا پاکش

                                          همین الـان،
                            امروز .. 6 تیر 1397 همین ساعت




منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/04/06/post-63/پنجاه-و-نه




پنجاه و هفت

درخواست حذف اطلاعات


حالـا نزدیک به پنج_شیش ساله که تابستون برای من طعم 
سهراب سپهری و ارباب حلقه هـــا و دُلـمه ی برگ مو داره!..
 و چه طعم شیرینی؛تو شبای گرم تابستون!...



ب آجیم برا شام دلمه درست کرد،و چقدر زیاد!و مث همیشه خوشمزه!!..

مث شبای داد،شبای تیرماهیِ تابستون هم برام همون حس و حال عجیب رو داره
با ه ت و ارباب حلقه ها..

با هشت کتاب سهراب سپهری..

با دلمه برگ مو..

با گل شمعدونیای تو حیاط..





هیچی اما موندگار نیست.....

مث امروز،اولین روز از تابستون 1397





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/04/01/post-61/پنجاه-و-هفت




چهل و هفت

درخواست حذف اطلاعات


از آ ین روز اردی بهشت



بهار پارسال رو دوس نداشتم
با همه سال هـــا فرق داشت.اگرچه که همیشه باهم فرق داشتن اونا ..






منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/02/31/post-51/چهل-و-هفت