بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

هزار و سیصد و هشتاد و هفت

آخرین پست های وبلاگ هزار و سیصد و هشتاد و هفت به صورت خودکار از بلاگ هزار و سیصد و هشتاد و هفت دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



صد و نه

درخواست حذف اطلاعات


کاش .. درد ما،همه درد ما فقط درد عشق و عاشقی بود

کاش درد ما فقط درد نرسیدن و ج و دوری و ... بود

اما نیست!..

اینجا اینجوری نیست،اینجا که ما هستیم_این سرزمین!

درد ما درد نونِ..!

درد ما درد تبعیض و بی عد یه.درد ما درد بیکاری و گرونیه

درد ما درد نبودن یا کمبود نیازهای اساسی زندگیِ،از هر نوعش 

درد ما درد دروغ و درد ی های بزرگه.درد ما درد مرگ دموکراسیه.نه حتا

مرگ اون،بلکه درد مُرده به دنیا اومدن اونه

درد ما درد شعار و ریا و تظاهره!

فـساد ..!!

یه روز تووی گذشته و آینده مفصل راجع به این مسائل خواهم نوشت. و ی

نمیدونه چطور تووی گذشته خواهم نوشت.مهم نیست

حرف من اینه،اینکه زمانی میتونی باتمام وجودت درگیر درد عشق باشی که 

هیچکدوم ازین دردارو که گفتم نداشته باشی.میدونی ینی چی؟ینی اینکه حتا

برای تجربه درد عشق،باید دلت خوش باشه!..


اما اینجا ایرانه،آره و این اون واقعیت غیرقابل چشم پوشیه!

گمونم منظور سیدمهدی هم ازین بیت تمام همین حرف های من باشه که میگه :

تمام توان ما تحلیل رفته .. 


دیگه نمیخام توو این پست بیشترازین راجع به این قضیه حرف بزنم

فک کنم اینقدر گفتم که قابل فهم بوده باشه

بیشتر درموردش تووی گذشته خواهم گفت.و هم پست های بعدی توو آینده!


اگرچه چه بقول قدیمی ها :

سیر از گرسنه خبر نداره و سواره از پیاده

( و کاش این تضادها همزمان با هم توو یک اقلیم نمیبودن!....)






منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/19/post-116/صد-و-نه




صد و ده

درخواست حذف اطلاعات


هوای پاییز دیگه کز شده بود،مث همین حالـا

ینی دیگه پاییز پاییز شده بود!

هرروز مدرسه .. و ها تا غروب کـــــــلـاسای آموزشی برای کارت سبز ....


و من همش به فکر اون تابستون و اتفاقات فوق العاده ای که برام افتاده بود بودم

باورم نمیشد.به خودم میگفتم ینی اون من بودم؟ینی اون اتفاقا برا من بود؟؟


و هشت هفته بود که رفته بودی..!




منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/22/post-117/صد-و-ده




صد و یازده

درخواست حذف اطلاعات


بعضیارو میبینم که_بعضیارو که میشناسم_ ..  باخودم فک میکنم میگم 

اینا از زندگی چیُ دارن؟فقط کار،بعدش خونه؟...خب توو خونه چی ن اینا؟


من اگه کتاب نخونم،من اگه موسیقی خوب گوش ندم،من اگه فوتبال نبینم و 

پنجشنبه شبا فوتبال120 نبینم،من اگه هفته ای یه بار فوتسال نرم و کـُـــل 

های زمستون رو فوتبال بازی نکنم و عیدا جام عید هم به همین منوال،

اگه ی اینارو از من بگیره بهتره بگم زندگی رو ازم گرفته!..

من با اینا نفس میکشم!


برا همینه که توو ذهنم به این بعضیا که میشناسم میگم : شما با چی زنده اید؟...

و این یه سواله که میشه از هر ی پرسید



میدونی اینجا آخه،

مفصلند زمستانها،و برف نسخهء خوبی نیست،برای سرفهء گـُــــــلدان ها

برا همین امروز عصر از سرکار که اومدم شمعدونیای توو باغچه رو کندم و زدم توو

 گلدون تا بهار که دوباره بزنمشون توو باغچه

17 گلدون اینا شدن و 9 گلدون شمعدونیای پایین.13 رنگ شمعدونی!


آره .. من با این شمعدونیا و ماه توو آسمون زنده م!

اون بعضیا چی؟...





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/26/post-118/صد-و-یازده




صد و هشت

درخواست حذف اطلاعات


دو هفته ای از شروع سال تحصیلی میگذشت و حالـا من سوم دبیرستان بودم

و دومین سالم توو مدرسه باهنر و رشته علوم انسانی!

شنبه تا پنجشنبه مدرسه میرفتم و ها هم دوره های آموزشی رو میرفتم برا

گرفتن کارت سبز


هفت هفته س که رفتی.دیگه  اینکه تو رفتی و نیستی و به این زودی ها_حداقل تا تابستون

 سال بعد_نمیبینمت  رو پذیرفته بودم اما هنوز بهش عادت نکرده بودم.و تمام فکرم پیش تو بود.

نمیدونستم توو سر تو چی میگذره نمیدونستم هیچی نمیدونستم.همش به این فکر بودم که

 ینی میشه تو هم به من حسی داشته باشی؟...بعد به خودم میگفتم : نه بابا...

حتا میگفتم اگه چیزی هم در تو نسبت به من بوده،تا حالـا دیگه فراموشت شده ...

.

.

.

تمام اون روزای پاییز و زمستون سال 1387 رو وقتی مغرب و عشا رو خونه میخوندم و مسجد

نمیرفتم،توو اتاق خودم درُ میبستم و چراغارو خاموش می و م زیر پرتو نور ای بود

که از بالـای در اتاق به درون میت د و من با اون به یه حال معنوی خاص میرسیدم که سراسر م 

اشگ و گریه بود

من برای وصال به تو بعد تمام اون ا دعای توسل میخوندم

تو بگو اما،سالها بعد برای خلـاصی از دست من چیکار کردی؟...


___________________

ماشین داداشت الـان که میومدم توو حیاط خونه آجیت بود.ظاهرا دیروز اومده بود

و من فکر شاید تو هم الـان اینجایی

حالـا،که هــــــیچ حسی نه هست و نه فرقی میکنه





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/15/post-114/صد-و-هشت




صد و هشت

درخواست حذف اطلاعات


دو هفته ای از شروع سال تحصیلی میگذشت و حالـا من سوم دبیرستان بودم

و دومین سالم توو مدرسه باهنر و رشته علوم انسانی!

شنبه تا پنجشنبه مدرسه میرفتم و ها هم دوره های آموزشی رو میرفتم برا

گرفتن کارت سبز


هفت هفته س که رفتی.دیگه  اینکه تو رفتی و نیستی و به این زودی ها_حداقل تا تابستون

 سال بعد_نمیبینمت  رو پذیرفته بودم اما هنوز بهش عادت نکرده بودم.و تمام فکرم پیش تو بود.

نمیدونستم توو سر تو چی میگذره نمیدونستم هیچی نمیدونستم.همش به این فکر بودم که

 ینی میشه تو هم به من حسی داشته باشی؟...بعد به خودم میگفتم : نه بابا...

حتا میگفتم اگه چیزی هم در تو نسبت به من بوده،تا حالـا دیگه فراموشت شده ...

.

.

.

تمام اون روزای پاییز و زمستون سال 1387 رو وقتی مغرب و عشا رو خونه میخوندم و مسجد

نمیرفتم،توو اتاق خودم درُ میبستم و چراغارو خاموش می و م زیر پرتو نور ای بود

که از بالـای در اتاق به درون میت د و من با اون به یه حال معنوی خاص میرسیدم که سراسر م 

اشگ و گریه بود

من برای وصال به تو بعد تمام اون ا دعای توسل میخوندم

تو بگو اما،سالها بعد برای خلـاصی از دست من چیکار کردی؟...


___________________

ماشین داداشت الـان که میومدم توو حیاط خونه آجیت بود.ظاهرا دیروز اومده بود

و من فکر شاید تو هم الـان اینجایی

حالـا،که هــــــیچ حسی نه هست و نه فرقی میکنه





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/15/post-114/صد-و-هشت




صد و نه

درخواست حذف اطلاعات


کاش .. درد ما،همه درد ما فقط درد عشق و عاشقی بود

کاش درد ما فقط درد نرسیدن و ج و دوری و ... بود

اما نیست!..

اینجا اینجوری نیست،اینجا که ما هستیم_این سرزمین!

درد ما درد نونِ..!

درد ما درد تبعیض و ناعد یه.درد ما درد بیکاری و گرونیه

درد ما درد نبودن یا کمبود نیازهای اساسی زندگیِ،از هر نوعش 

درد ما درد دروغ و درد ی های بزرگه.درد ما درد مرگ دموکراسیه.نه حتا

مرگ اون،بلکه درد مُرده به دنیا اومدن اونه

درد ما درد شعار و ریا و تظاهره!

فـساد ..!!

یه روز تووی گذشته و آینده مفصل راجع به این مسائل خواهم نوشت. و ی

نمیدونه چطور تووی گذشته خواهم نوشت.مهم نیست

حرف من اینه،اینکه زمانی میتونی باتمام وجودت درگیر درد عشق باشی که 

هیچکدوم ازین دردارو که گفتم نداشته باشی.میدونی ینی چی؟ینی اینکه حتا

برای تجربه درد عشق،باید دلت خوش باشه!..


اما اینجا ایرانه،آره و این اون واقعیت غیرقابل چشم پوشیه!

گمونم منظور سیدمهدی هم ازین بیت تمام همین حرف های من باشه که میگه :

تمام توان ما تحلیل رفته .. 


دیگه نمیخام توو این پست بیشترازین راجع به این قضیه حرف بزنم

فک کنم اینقدر گفتم که قابل فهم بوده باشه

بیشتر درموردش تووی گذشته خواهم گفت.و هم پست های بعدی توو آینده!


اگرچه چه بقول قدیمی ها :

سیر از گرسنه خبر نداره و سواره از پیاده

( و کاش این تضادها همزمان با هم توو یک اقلیم نمیبودن!....)






منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/19/post-116/صد-و-نه




صد و نه

درخواست حذف اطلاعات


کاش .. درد ما،همه درد ما فقط درد عشق و عاشقی بود

کاش درد ما فقط درد نرسیدن و ج و دوری و ... بود

اما نیست!..

اینجا اینجوری نیست،اینجا که ما هستیم_این سرزمین!

درد ما درد نونِ..!

درد ما درد تبعیض و ناعد یه.درد ما درد بیکاری و گرونیه

درد ما درد نبودن یا کمبود نیازهای اساسی زندگیِ،از هر نوعش 

درد ما درد دروغ و درد ی های بزرگه.درد ما درد مرگ دموکراسیه.نه حتا

مرگ اون،بلکه درد مُرده به دنیا اومدن اونه

درد ما درد شعار و ریا و تظاهره!

فـساد ..!!

یه روز تووی گذشته و آینده مفصل راجع به این مسائل خواهم نوشت. و ی

نمیدونه چطور تووی گذشته خواهم نوشت.مهم نیست

حرف من اینه،اینکه زمانی میتونی باتمام وجودت درگیر درد عشق باشی که 

هیچکدوم ازین دردارو که گفتم نداشته باشی.میدونی ینی چی؟ینی اینکه حتا

برای تجربه درد عشق،باید دلت خوش باشه!..


اما اینجا ایرانه،آره و این اون واقعیت غیرقابل چشم پوشیه!

گمونم منظور سیدمهدی هم ازین بیت تمام همین حرف های من باشه که میگه :

تمام توان ما تحلیل رفته .. 


دیگه نمیخام توو این پست بیشترازین راجع به این قضیه حرف بزنم

فک کنم اینقدر گفتم که قابل فهم بوده باشه

بیشتر درموردش تووی گذشته خواهم گفت.و هم پست های بعدی توو آینده!


اگرچه چه بقول قدیمی ها :

سیر از گرسنه خبر نداره و سواره از پیاده

( و کاش این تضادها همزمان با هم توو یک اقلیم نمیبودن!....)






منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/19/post-116/صد-و-نه




صد و هشت

درخواست حذف اطلاعات


دو هفته ای از شروع سال تحصیلی میگذشت و حالـا من سوم دبیرستان بودم

و دومین سالم توو مدرسه باهنر و رشته علوم انسانی!

شنبه تا پنجشنبه مدرسه میرفتم و ها هم دوره های آموزشی رو میرفتم برا

گرفتن کارت سبز


دیگه  اینکه تو رفتی و نیستی و به این زودی ها_حداقل تا تابستون سال بعد_نمیبینمت 

رو پذیرفته بودم اما هنوز بهش عادت نکرده بودم.و تمام فکرم پیش تو بود.نمیدونستم

 توو سر تو چی میگذره نمیدونستم هیچی نمیدونستم.همش به این فکر بودم که ینی میشه

 تو هم به من حسی داشته باشی؟...بعد به خودم میگفتم : نه بابا...

حتا میگفتم اگه چیزی هم در تو نسبت به من بوده،تا حالـا دیگه فراموشت شده ...

.

.

.

تمام اون روزای پاییز و زمستون سال 1387 رو وقتی مغرب و عشا رو خونه میخوندم و مسجد

نمیرفتم،توو اتاق خودم درُ میبستم و چراغارو خاموش می و م زیر پرتو نور ای بود

که از بالـای در اتاق به درون میت د و من با اون به یه حال معنوی خاص میرسیدم که سراسر م 

اشگ و گریه بود

من برای وصال به تو بعد تمام اون ا دعای توسل میخوندم

تو بگو اما،سالها بعد برای خلـاصی از دست من چیکار کردی؟...


___________________

ماشین داداشت الـان که میومدم توو حیاط خونه آجیت بود.ظاهرا دیروز اومده بود

و من فکر شاید تو هم الـان اینجایی

حالـا،که هــــــیچ حسی نه هست و نه فرقی میکنه





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/15/post-114/صد-و-هشت




صد و چار

درخواست حذف اطلاعات


ششمین هفته از رفتنت

چهل و دو روز_و من که به مدرسه میرم و لباس مشکی میپوشم هرروز


- دو خواب :


اول.پریشب:

کنار خونه مون بودم.انگار که بهار بود و زمین رو گـُـــلـای بهاری پوشونده بودن و 

باد ملـایمی میوزید و آفتاب بود.صابر پسر م هم اونجا بود.اونُ میدیدم و حتا

چهره خودم رو هم میدیدم انگار که دارم تووی آینه رو نگاه میکنم.

همون گوشی k800i رو داشتم.توو دستم بود و میخاستم از گـــل ها ع بگیرم

رفته بودم رو ح دوربین.گــــلـارو میدیدم اما وقتی از توو دوربین گوشی نگاه می

گــــلی پیدا نبود ...

یه شماره توو گوشیم بود که میخاستم بهش پیام بدم.نگاهم به شماره نبود اما بهش آگاهی

 داشتم که شماره توئه!میخاستم پیام بدم اما توو خواب طوری بود که انگار گوشی ای که توو

دستمه وهمی بیش نیست.توو دستم بود اما متعلق به گذشته بود و چون من توو زمان حال بودم

نمیتونستم پیام بنویسم و بفرستم.گوشی توو دستم بخار شد و ناپدید شد .....


دوم. ب:

یه نیسان داشتم. و بااون رفتم آرژانتین.رفتم اونجا خونه دختر م.رسیده بودم.انگار خونه شون

توو صحرا بود،جایی که پر بود از درختای گردو که به اندازه بوته های گل سرخ بودن اما پر بودن از گردو

رفته بودم پشت بومشون و درختای گردو تا اون بالـا رسیده بودن.پر از گردو بودن درختا و انجیرم گرفته

بودن همزمان!..

دخترای دختر م هم بودن.دختر م گفت ما میخایم بریم برزیل،تو مارو با نیسانت ببر.ازونجا که نگاه

می برزیل رو مث یه توده از ساختمونای شهر که از دور دیده میشه میدیدم.با نگاهم تا تووی خیابونای 

اون شهر که برزیل بود رفتم و برگشتم و قرار شد که ببرمشون

و این ینی چی؟....


.

.

.


حالـا یه نفر این خواب منُ تعبیر کنه

تا ساعتای بی خو من تغییر کنه ... شاید ..





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/08/post-110/صد-و-چار




صد و پنج

درخواست حذف اطلاعات


         ...is loading





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/10/post-112/صد-و-پنج




صد و شش

درخواست حذف اطلاعات


تو همـــــیشه دختر عاقل و فــــهمیده ای بودی،و شک ندارم که هستی!

به ی چیزی نگو،لـازم نیست.فقط بخون!..

بخون و بفهم،همینقد کافیه.اینجا که به ما از وقتی تنها یه بچه بودیم قرص "نفهمی" دادن،

و یا اون دو ح دیگه،که یه ح ش اون بود که دهن بعضیامونو تخته  

یا اونا که .....



سنجاب و آهو و قناری و... بدون ببر!

تا ی و مینی بوس و گاری و... بدون ببر!

ماهی و برگ و آب جاری و... بدون ببر!

رفتند از اینجا به جنگل های دورِ دور...


رفتند تا یک سبز مطلق آنوَر جاده

رفتند تا آرامش رؤیای آماده!

رفتند تا همسایگی با سرو آزاده

و بعد این «رفتند» کلّ قصّه شیرین است!


رفتند از کابوس خونی تبرداران

از گریه های بیشتر با دشنه ی یاران

از طعم خون دوستان در آ ین باران

و نسل بعدی هیچ چی یادش نمی آید!


توی و شادی اش در حال حمّالی ست

ماهی بدون آب هم مشغول خوشحالی ست

کــُـــلّـا خلـاصه می کنم وضع جهان عالی ست

یعنی همه راضی، زمین راضی، خدا راضی


در سرزمین مادری غیر از سیاهی نیست

حتی گناهی بیشتر از بی گناهی نیست

راه فراری نیست... غیر از مرگ راهی نیست

یعنی الهی شکر ما رفتیم، از آنجا


شب بود... امّا یک نفر گاهی مزاحم بود

یک قهرمان که واقعاً در قصّه لـازم بود

و ببر شاید آ ین مرد مقاوم بود

که کشته شد زیر فشار بازجویی ها...


سنجاب و آهو و قناری غرق خاموشی

تا ی و مینی بوس و گاری و هماغوشی

ماهی و برگ و آب جاری و فراموشی

با قرص با سیگار با الکل بدون ببر...

 

#سید_مهدی_

.

.

.

.

تو میدونی چرا سیدمهدی و فاطمه اختصاری هرکدوم رو

به ترتیب به 11 و 9 سال حبس و 99 ضربه شــــلـاق_اگه اشتباه نکنم_محکوم

؟

به جرم دست دادن با جنس مخالف!و این چیزا

مس ه س نه؟

خیلی مس ه س نه؟؟؟

خیلی خیلی مس ه س حتا اگه به نظرت مس ه نباشه


تهش اینکه مهم نیست این چیزا،

فرقی به حال ما نمیکنه ...





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/13/post-111/صد-و-شش-بدون-پنج




صد و هفت

درخواست حذف اطلاعات


حواسم نیست

اما گاهی به این فکر میکنم که این قضیه فقط برا من مهم بوده!

میدونم،اون فقط یه عشق یه طرفه بود،لـااقلش اینه که واسه تو

اینقد جدی نبود چون شاید تو توقعشُ نداشتی من اونجوری درگیر اون

احساس بشم.گاهی فک میکنم اون قضیه واسه تو فقط یه سوءتفاهم بود

که خیلی زود خاستی تمومش کنی ...


گله ای ندارم،ینی نداشتم!

تو حق داشتی،شاید اصلـا از ظاهر و قیافه من خوشت نمیومد،شاید از موقعیت 

اجتماعی من خوشت نمیومد،شاید نگران آینده ت بودی و من میتونم درک کنم اینو

و بهت حق میدم اگه هیچیه این ماجرا برات مهم نبود و میخاستی هرجوری شده ازش

فرار کنی.میدونم وقتی حس و علـاقه ای به ی نداری حسش چجوریه؛زور که نیس،

خوشت نمیاد از طرف،برا همین میگم که شاید نه این حرفا بلکه کــُل حرفای من توو این

وبلـاگ برات بی اهمیت باشه و آور ..

اما به من حق بده ..

اگه تو اینا بودی که گفتم،برع تو،من تمام دنیام درگیر تو و این ماجرا بود،تمام زندگی و 

حتا آینده  و سرنوشتمُ تحت تاثیر قرار داد،میفهمی؟!

پس حق بده که این حرفا این وبلـاگ برام اهمیت داشته باشه و تحمل کن...چون تنها تویی که 

مخاطب این وبی ...


آره،تو دختر عاقلی بودی که نخاستی زندگیتُ با یه سوءتفاهم بسازی.شاید اگه وصالی اتفاق 

می افتاد،بزودی تهش ج بود..

به این کاری ندارم که کل اون ماجرا برا تو سوءتفاهم و اشتباهی بیش نبود،اما برا من نه!

درسته که من به تو_که تمام چیزی بود که با تمام قلبم از دنیا میخاستم_نرسیدم اما عوضش

عشق رو بدست آوردم!!

و بدست آوردن عشق تاوان سنگینی داشت.و تاوانش همون چیزی بود که من  دادم .....






منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/14/post-113/صد-و-هفت




صد و یک

درخواست حذف اطلاعات


اولین روز از پاییز

و پنجمین هفته از رفتنت_سال 1387

.

.

.

.

آجیم و مهدی امروز رفتن




منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/01/post-107/صد-و-یک




صد و یک

درخواست حذف اطلاعات


اولین روز از پاییز

و پنجمین هفته از رفتنت_سال 1387

.

.

.

.

آجیم و مهدی امروز رفتن




منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/01/post-107/صد-و-یک




صد و دو

درخواست حذف اطلاعات



دلم میخاست و میگفتم که ای کـــاش منم یکی از شخصیت های داخل 
این کتاب بودم.شاید اینجوری راحت تر میشد از چیزی که_هرچی!_فرار

کرد و راه حل پیدا کرد


دنیای کارتونا قشنگ،دنیای ما سیاه و زشت

کاش ی زندگیمونو شبیه کارتون مینوشت ...

.

.

.

.

از سری کتاب هایی که توقع نداشتم اینقدر خوب و جالب باشه

اما بیش ازون حتا خوب بوده!

شاید یجوری مث #قلعه_حیوانات جورج اورول نوشته!..





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/02/post-108/صد-و-دو




صد و دو

درخواست حذف اطلاعات



دلم میخاست و میگفتم که ای کـــاش منم یکی از شخصیت های داخل 
این کتاب بودم.شاید اینجوری راحت تر میشد از چیزی که_هرچی!_فرار

کرد و راه حل پیدا کرد


دنیای کارتونا قشنگ،دنیای ما سیاه و زشت

کاش ی زندگیمونو شبیه کارتون مینوشت ...

.

.

.

.

از سری کتاب هایی که توقع نداشتم اینقدر خوب و جالب باشه

اما بیش ازون حتا خوب بوده!

شاید یجوری مث #قلعه_حیوانات جورج اورول نوشته!..





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/02/post-108/صد-و-دو




صد و سه - در

درخواست حذف اطلاعات


بهش گفتم_به خدا ها!

گفتم :

                پس تو کی باز می شود مُشتت؟...

اما اون هیچوقت جوابمُ نداد .. هیچوقت!..

شاید تقصیر من بود و هست که توقع داشتم اون جوابمُ بده ...

.

.

.

.

خشکـــــــــیده تر شدم ای مــــاه!

ع ت توی کــُــــدوم چشمه ست؟.... 

______________

امشب که دلم خیلی گرفته بود،تنها تماشای طلوع ماه چهارده از بالـای کوه هـــای الوند

یه ذره تسکینم داد .. 





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/02/post-109/صد-و-سه-درپرده




صد و سه - در

درخواست حذف اطلاعات


بهش گفتم_به خدا ها!

گفتم :

                پس تو کی باز می شود مُشتت؟...

اما اون هیچوقت جوابمُ نداد .. هیچوقت!..

شاید تقصیر من بود و هست که توقع داشتم اون جوابمُ بده ...

.

.

.

.

خشکـــــــــیده تر شدم ای مــــاه!

ع ت توی کــُــــدوم چشمه ست؟.... 

______________

امشب که دلم خیلی گرفته بود،تنها تماشای طلوع ماه چهارده از بالـای کوه هـــای الوند

یه ذره تسکینم داد .. 





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/07/02/post-109/صد-و-سه-درپرده




نود و نه

درخواست حذف اطلاعات


دارم غرق میشم اما حتا توو این حالم میگم

هیشکی نمیفهمه دارم کجا غرق میشم.و مهم هم نیست که ی 

میدونه یا نه


حالـا چهار هفته س که رفتی،یعنی یک ماه!

و فقط همین ...




منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/25/post-104/نود-و-نه




صد

درخواست حذف اطلاعات


i'm so glad you made time to see me?how's life,tell me how's your familyi haven't seen them in a whileyou've been good,busier then everwe small talk,work and the weather your guard is up and i know whycause the last time you saw meis still burning in the back of your mindyou gave me roses and i left them there to die


so this is me swallowing my pridestanding in front of you saying i'm sorry for that nightand i go back to december all the timeit turns out freedom ain't nothing but missing youwishing that i realized what i had when you were minei'd go back to december turn around and make it alrighti go back to december all the time


these days i haven't been sleepingstaying up playing back myself leavingwhen your birthday p ed and i didn't calland i think about summerall the beautiful times,i watched you laughing from the p enger siderealized that i loved you in the fallthen the cold e,the dark dayswhen fear crept into my mindyou gave me all your loveand all i gave you was goodbye


so this is me swallowing my pridestanding in front of you saying i'm sorry for that nightand i go back to december all the timeturns out freedom ain't nothing but missing youwishing that i realized what i had when you were minei'd go back to december turn around and change my own mindi go back to december all the time
i miss your tan skin,your sweet smileso good to me,so rightand how you held me in your arms that september nightthe first time you ever saw me crymaybe this is wishful thinkingprobably mindless dreamingif we loved again i swear i'd love you righti'd go back in time and change it but i can'tso if the chain is on your door i understand


but this is me swallowing my pridestanding in front of you saying i'm sorry for that nightand i go back to december turns out freedom ain't nothing but missing youwishing that i realized what i had when you were minei'd go back to december turn around and make it alrighti'd go back to december turn around and change my own mindi go back to december all the time
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
عصر تاسوعا،صبح و ظهر عاشورا .. تورو یاد چی میندازه؟اصـــــــلـا تورو یاد چیزی میندازه؟..
این متنُ نمیخاستم حالـا بذارم_براآ ای شهریور1391بود،ینی 4 سال دیگه_اما گذاشتمگیریم که تو هیچوقت چیزی شبیه این متن نبودی،حسی در تو شبیه این متن وجود نداشت!..اما اون موقع_زمانی که هنوز دیر نشده بود من این آهنگُ گوش میدادم و فک می تو چیزیشبیه این آهنگی.اما نبودی ...                                     taylor_swift(ترجمه ش توو گوگـــل هست)
نمیخاستم این موزیک و این متنُ حالـا بذارم،اما به اون روزا برگشتم




منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/28/post-105/صد




هشتاد و نه

درخواست حذف اطلاعات


دلم میخاست موقع خلقت،توو ایتالیا یا لـااقل توی _بقول هایدگر_دازاین

میشدم.هم میدونم هم نمیدونم چرا،اما شاید اگه فروید زنده بود میتونست

دلیل این گرایش خاص منُ از ناخودآگاهم بطور روشن و واضح کشف کنه!..

.

.

.

.

دلم میخاست توو این پست دررابطه با #جومانجی ، که الـان دیدم حرف میزدم

اما ترجیح میدم بعدا توو یه پست دیگه راجع بش بنویسم





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/04/post-93/هشتاد-و-نه




نود

درخواست حذف اطلاعات


حالـا که تا اینجای کار پیش اومدم جا داره دوتا(یاشایدبیشتر)نکته رو توضیح بدم

یک اینکه :

میدونم اینطور نیست،اما امیدوارم سوءتفاهمی برات پیش نیومده باشه!
من دارم راجع به گذشته حرف میزنم.و همچنین خوابایی که گاها میبینم.منظورم این نیست

که گذشته برام بی اهمیته؛بالع ،اگه از گذشته مینویسم برای اینه که برام مهمه چون

عمر من بوده جوونی من بوده!اما حالـا تموم شده و گذشته.و حالـا من عاشق چیزایی م که دارم،

قدرشونو میدونم چون دوستشون دارم!..

و تو میفهمی من چی میگم


دو اینکه :

گذشته برای من باعث سرش تگی یا هرحس ش تی نیست.من به گذشته م افتخار میکنم!

به اینکه توو یه روستای کوچیک رشد ،به اینکه عاشق فوتبال بودم فوتبال بازی ،به 

اینکه یه روزی وقتی یه پسر نوجوون بودم عاشق شدم و تا جایی که تونستم و تو خبرداری پای 

عشقم موندم.به اینکه به هرزگی کشونده نشدم.به اینکه درس خوندم،واسه رشته و شهری که

بهش علـاقه داشتم تلـاش و بهش رسیدم!به اینکه جامعه شناسی خوندم و هنوزم که هنوزه

مطالعه دارم و عاشق کتابم.

به اینکه حالـا یه کارگرم..

آره،من برای همه چیزایی که حالـا دارم و ندارم،برا چیزایی که بهشون رسیدم و نرسیدم،برا همه ی 

گذشته خودم به چیزی که حالـا هستم افتخار میکنم و هیچوقت احساس پشیمونی یا سرش تگی 

نمیکنم،چون من برا همه اونا هرچه در توان داشتم گذاشتم،و اون چیزی که گذشت زندگی من بود،

نوجوونی من بود.پس سرم بالـاست!


و سه،اینکه :

اینا که تااینجای کار نوشتم،درد نیست

شاید تو یاهر ی که تااینجای کار این نوشته هارو خونده  پیش خودش اینطور فک کرده و به من

گفته که : خوشبح ،چیزی از دنیا نمیدونی،چیزی از درد نمیدونی،نمیدونی کجای کاریم!

اما نه،میدونم چه خبره.میگم که هم دلم یه کم سبک شه هم بدونی که میدونم درد چیه.

درد اصلی چیزی دیگه ست،و یک روز تووی یه پست؛تنها یک پست راجع بش مینویسم.اون چیزی 

که هست!...





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/06/post-94/نود




نود و یک

درخواست حذف اطلاعات


صبح امروز رو بعنوان آ ین روز تعطـــــــیلـات تابستونی تصمیم گرفتیم بریم

سراب صحنه و اونجا سپریش کنیم

و اما این ماجرا برام دوتا سکانس داشت.و بذار بگم برات ..


سکانس اول؛وقت،وجایی بود که توو جاده کمربندی کن ر داشتم میروندم.میدونی کجا رفتم؟

رفتم شهریور سال 1390،اون وقتی که نتیجه نهایی کنکور اومده بود و رازی قبول شده 

بودم و با تمام شوروشوقم با پدر و داداش مجتبی دوسه روزی پشت هم میومدیم کرمونشاه برا 

ثبت نام،و حالـا امروز تموم اون روزا برام زنده شد،تموم حس و حال اون روزا؛و حتا روزایی که اوایل

هفته میومدم برا کـــــــلـاسا و ....


و سکانس دوم همون سراب صحنه بود.جز امروز،تنها باری که اومده بودم سراب صحنه تابستون 

سال 1391 بود که با کل خونواده اومدیم.و یادته اون تابستون ما کجای ماجرا بودیم؟...

یادمه اون روز با آهن مرتضی پاشایی و علی عبدالمالکی و علی لهراسبی و .... .و امروز هم همونجا 

همون آهنگ ها دائم درحال پخش بودن!...


میدونی،امروز .. اونجا .. روزای جوونیمو دیدم اما نتونستم بهشون برگردم ......

تو به این چی میگی؟چیزی بغیر از درد؟...






منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/09/post-95/نود-و-یک




نود و دو

درخواست حذف اطلاعات


از اوایل اسفندماه تا خود امروز منتظر آلبوم ابراهیم محسن چاوشی بودم که

منتشر بشه،و بالـا ه شد امروز

اما نه،نشد اون چیزی که توقع داشتم.اونم بعد اون همه انتظار!

تمام ترانه های این آلبوم سروده های حسین صفا هستن،و من حالـا نزدیک به سه

سال هست که با حسین صفا آشنایی دارم چرا که تمام کتابای شعر و ترانه اونُ دارم.

اما انتخاب چاوشی اصــــلـا جالب نبود.متن ها همه از اشعار صفا هستن و نزدیک به 

صددرصدشون از کتاب منجنیق که شعر هست و نه ترانه

به نظرم چاوشی مجبور به انجام همچین کاری نبود،کما اینکه این کارُ کرد!..

و حالـا اون همه انتظارم تباه شد ..

تمام قطعات این آلبوم یک نواخت و با یک ریتم ... که ......


برا من بهترین اثر محسن چاوشی همون پاروی بی قایق هست و خواهد بود،توو سال و 

زمستون 1393،که یکی از بهترین ســـــال های زندگیم رو این کره خاکی بود!..





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/11/post-96/نود-و-دو




نود و سه

درخواست حذف اطلاعات


حالـا دو هفته س که رفتی ...

من موندم و غم بزرگی که از رفتن تو و بی عرضگی خودم بجا مونده

همراه با آهنگ های علی عبدالمالکی ...


یه شب فاطمه پیام داد.حال و احوال پرسی کردیم.گفت چطوری کوچیکه؟

گفتم بیحال،بدحال....

گیر داد که چرا،چته؟..برام گفتنش سخت بود اما به هرحال به حرف اومدم

گفتم تو قبول داری اینو که جوون اگه عاشق نباشه مریضه؟(و چه حرفا!)

گفت پس قضیه عشق و عاشقیه!..گفتم آره و کلی حدس و گمان زد که کیه و پرسید 

سرآ منم بهش گفتم

گفت خیلی ی جواد.من اون همه پیش شبنم بودم،اون شب خونه عمو کلی باهم حرف زدیم،

اون وقت تو به من نباید میگفتی؟...

.

.

.

.

یکی از روزای شهریورُ یادمه که قبل از ظهر اومدم خونه و داداش مسعودم و پدر خونه بودن و 

من هلــــــوانجیری خوردم.و اون تلخ ترین هلـــویی بود که خوردم ...





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/11/post-97/نود-و-سه




نود و چار

درخواست حذف اطلاعات


نوشتن ..

اون عــــــلـاج درد نیست،شاید فقط مسکن درد باشه!

تسکینی کم اثر.یا نه شاید،نه تنهــــا تسکین نیست بلکـــه تشدید درده

مثل هیزم برای آتش!..


شاید ... :

"... من فقط به شرح یکی از این پیشامدها میپردازم که برای خودم اتفاق افتاده و به قدری

مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد،و نشان شوم آن-تا زنده ام،از روز ازل تا ابد

تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است-زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد.زهرآلود نوشتم،

ولی میخواستم بگویم داغ آنرا با خودم داشته و خواهم داشت.

من سعی خواهم کرد آنچه را یادم هست،آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم،

شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی م،نه!فقط اطمینان حاصل م  و یا اصلـا خودم

بتوانم باور م-چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور ند یا نکنند.فقط میترسم

که فردا بمیرم و هنوز خود را نشناخته باشم.زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم

که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد؛و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش

شد،تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالـا تصمیم گرفتم که بنویسم

فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی م-سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این

است که هرچه مینویسم با اشتهای هرچه تمامتر میبلعد-.برای اوست که میخواهم آزمایشی م؛

ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم.چون از زمانی که همهء روابط خودم را با دیگران 

بریده ام میخواهم خودم را بهتر بشناسم.

افکار پوچ!باشد،ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه میکند.آیا این مردمی که شبیه من هستند،

که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟آیا یک مشت سایه نیستند

که فقط برای مس ه و گول زدن من بوجود آمده اند؟آیا آنچه که حس میکنم ،میبینم و میسنجم

سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟

من فقط برای سایهء خودم مینویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،باید خودم را بهش معرفی کنم. "


بوف کور

#صادق_هدایت





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/15/post-98/نود-و-چار




نود و پنج

درخواست حذف اطلاعات


میدونستم دیگه برنمیگردی

دیگه هیچی برام هیچ اهمیتی نداشت.بکگراند زندگی من توو تمام 

اون روزا غم بود،تنها غم.خنده سحطی بود،و لحظه ای

حالـا شاید خنده دار به نظر برسه،اما من برا همین بود که مشکی پوشیده بودم

و این تا کی ادامه داشت؟..

اون موقع ها ایرانسل همه جا آنتن نمیداد.یکی از جاهایی که آنتن دهیش خوب بود همون

قسمت پایین دست روستا کنار مسجد قدیمی که اون جوی آب همیشگی هست و حالـا زمین 

فوتباله بود.اونجا همیشه سرسبز بود.زیر سایه درختای توت مسجد کنار اون آب.و درختای

بید.با یکی دوتا از بچه ها اکثر اون صبای بار میرفتیم اونجا.سرگرمیمون اتصال اون 

گوشی های جاوا به اینترنت بود و هیچی هم تهش نبود ...

غروبا هم گاها اونجا بودیم


یا دیگه ماه رمضون شرو شده بود یا اینکه چیزی به اومدنش نمونده بود.من و مـــــیلـاد وردست

پدر میرفتیم میراث فرهنگی کار.روزه بودیم و غروبا که میومدیم حتا از بادمجونای دم میوه فروشی

ها هم دلمون میخاست.اونجا توو میراث فرهنگی یه حوض باصفای آب بود که آب خنکی داشت و 

آبش از یه قنات میومد.تو حوض چندتا ماهی گنده قرمز و  یکی دوتا قهوه ای بودن.کنار حوض یه 

درخت انار بزرگ بود که میوه داده بود اما هنوز نرسیده بودن.

هوا دیگه رنگ و بوی پاییز گرفته بود و بعضی روزها ابری بود با باد و گرد و خاک!....

عجب کاری بود،همش نماکاری!.چند اکیپ دیگه مثل گچ کار و .. اینا اونجا کار می ....


اون سال توو همون ماه شهریور بود که طرح برگ سبز برای معافیت از آموزشی سربازی رو

با گذاشتن دوره های آموزشی شرو کرد و ماهم اولین هایی بودیم که از طرف پایگاه خودمون برا اون

دوره ها رفتیم و داوطلب شدیم.و یادمه اون روز که توو ناحیه جمع شده بودیم اولین  

از ماه رمضون بود و حدودا نزدیک به سیصد نفر از سراسر پایگاههای سطح شهر و روستاها اونجا 

جمع شده بودن.

نزدیک به مهرماه بود و حالـا باید خودمُ برا مدرسه هم آماده می ،و سال سوم دبیرستان

 اما تمام اینها برام هـــــیچ بودن .. تنها تو بودی که هرلحظه به فکرت بودم و حتا یک ثانیه،یک ثانیه

هم از فکرت غافل نبودم.و تمام اینها از غم رفتنت بود،از غم نبودنت،از غمی که از حرفا و احساسات

ناگفته و تلنبار شده توو قلبم بوجود اومده بود ...





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/16/post-99/نود-و-پنج




نود و شیش

درخواست حذف اطلاعات


دست خودم که نبود؛

انگار عقربه شمار و تاریخ سنج توو سرم بود،تمام لحظه ها و روزای

نبودنت رو میشمردم.و حالـا سه هفته بود که رفته بودی!...

دستم از تو کوتاه شده بود و زندگی بار

ماه رمضون بود، و احتمالـا اوایل اون

با میلـاد و پدر میراث فرهنگی سرکار میرفتیم...





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/18/post-101/نود-و-شیش




نود و هفت

درخواست حذف اطلاعات


.

.

.

.


.: مثل تمام شادیها،که تکه تکه در میان غمی بی پایــــان !.. :.

____________

#شمس_لنگرودی





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/22/post-102/نود-و-هفت




نود و هشت

درخواست حذف اطلاعات


من چیزی نمیدونم.تفسیرم بلد نیستم.فقط برام سواله ..

 که : _کفر نمیگم،سوال دارم .... _

کاری هم به اعتقاد و غلط و درست بودن  و افی بودن یا هــــررررچیز دیگه ای ندارم؛خب؟


به ما گفتن و ما هم شنیدیم ماجرای دنیا و اجر و پاداش در آ ت و نهایتا حوری و بقیه ماجرا!..

خب قبول.حوری!

و تو باهر حوری ای که خاستی،ینی دلت خاست هستی ینی میتونی باشی

اما یه چیزی هست که عقل ناقص منُ اذیت میکنه بش فکر که میکنم،و دل تنگ من میگیره.و اون

اینه که ینی اونجا_که بهشت باشه_ عشق وجود نداره؟..فقط هوا و هوس هست؟..

من نمیدونم .. هیچی ....

.

.

.

.

آدم دلش میخاد که با خونواده ش باشه.با ایی که دوست داره!..

(هرچند که اینا همه ..حرفه!..کی ازون دنیا برگشته؟تصور ما ازون دنیا بااون چیزی که

هست شاید زمین تا آسمون فرق کنه...)





منبع : http://13871216.blogsky.com/1397/06/24/post-103/نود-و-هشت